روضه رحلت پیامبر اکرم

“اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُم”

“اللّهم زِد فی قلوبنا محبة امیرالمومنین و اولادهِ المعصومین عليهم السلام”

حوادثی ست که قلب مدینه می لرزد
مدینه چون دلِ امّت به سینه می لرزد

سپاه شب، شده مستِ تصرّفِ خورشید
نسیم، شعله شد و در فضا شراره کشید

تمام وسعتِ مُلک خدا شبِ تار است
چه روی داده که خورشید هم عزادار است؟

ز کوه و دشت و بیابان، خدا خدا شنوم
ز جنّ و انس و مَلَک وامحمّدا شنوم

اجل دریده گریبان و اشک افشاند
امینِ وحی خداوند، نوحه می خواند

پیام می رسد از خشت خشتِ خانه ي وحی
که منقطع شده از آسمان ترانه ي وحی

برون خانه اجل گشته گرم اذن دخول
درونِ خانه چکد خونِ دل ز چشم بتول

*مَلَكُ الموت آمده دق الباب ميكنه دَرِ خانه ي پيغمبر…*

اَلا اَلا مَلَکُ الموت! ماتم آوردی
ز آسمان به زمین یک جهان غم آوردی

ز دیدنِ رخ تو گشته رنگ فاطمه زرد
چه سخت حلقه به در می زنی، نزن! برگرد!

چگونه می کنی ای پیکِ مرگ دَقُ الباب؟
که آسمان به سَرِ خاکیان شده است خراب

برو به سینه ي حیدر شرر نزن دیگر
به جانِ فاطمه سوگند! در نزن دیگر

عقب بایست! بگیر احترامِ این در را
برو یتیم مکن دخترِ پیمبر را

برو که طعنه بر این باب، دیو و دد نزند
به بابِ خانه توحید، کس لگد نزند

محمّد و علی و فاطمه کنار هم اند
تو ایستاده و این هرسه اشکبار هم اند

نبی ز خون دلِ خویش چهره می شوید
درون خانه ي در بسته با علی گوید:

که یا علی بنشین با تو راز دارم من
به سینه شعله سوز و گداز دارم من

پس از رسول، مقامت ز کینه غصب شود
فراز منبرِ من دشمن تو نصب شود

خدای، امر به صبرت کند در این اندوه
جواب داد علی: من مُقاومم چون کوه

دوباره گفت پیمبر که ای امامِ مبین
شوی به شهر مدینه غریب و خانه نشین

فلک ز غربت تو آه می کشد ز نهاد
به بابِ خانه ات آتش زنند از بیداد

جواب داد: همانا به صبر می کوشم
به حفظ دین خود این جام زهر می نوشم

رسول گفت چو کردی تحمل آن همه را
به پیش چشمِ تو سیلی زنند فاطمه را

تو ایستاده و با چشم خود نگاه کنی
درونِ سینه ي خود حبس سوز و آه کنی

در آن میانه علی سخت در خروش آمد
کشید ناله و خون در دلش به جوش آمد

اگرچه بود وجودش پُر از شراره خشم
به رویِ فاطمه چشمی گشود و گفت به چشم!

 

* قبول مي كنم، اين همه پيغمبر زحمت كشيد، فرمود: هيچ پيغمبري رو اندازه ي من آزار و اذيت نكردن… تو كوه هاي سنگلاخِ مكه، پاهاش غرقِ خون ميشد، ميرفت برايِ هدايتِ مردم “قولوا لا اله الا الله تفلحوا” در جواب سنگش ميزدن، خاكستر رويِ سرش مي ريختن، از خودش گذشت، مثلِ همين روزا، آبِ غسل پيغمبر خشك نشده، دَرِ خانه ي دخترش رو آتش زدن، هر چي مصيبت به سَرِ اسلام و مسلمين اومده از همين امروز و فرداست…*

 

“ميسوخت در و فاطمه پشت در بود
دل از دَرِآتش زده سوزانده تر بود

بر فاطمه فضه بود نزديک ولي
نزديکتر ازکنيز ميخ در بود

 چون شمع، علی بر سر پروانه رسید 

پروانه به جا نبود خاکستر بود”

 

الا رسول خدا خون به سینه ام جوشید
که گفته هات همه جامه عمل پوشید

دری که بود به دارالزیاره ات مشهور
دری که گرد از آن می زدود گیسوی حور

دری که بود پر از بوسه های جبراییل
دری که حُرمت از آن می گرفت عزراییل

دری که نور فشاند به چشم عرش عُلا
ببین چگونه از آن دود می رود بالا

به باغ وحی، خزان دستِ باغبان را بست
که چیده گشت از آن میوه و درخت شکست

چه ننگ ها که خریدند یا رسول الله
ز عترت تو بریدند یا رسول الله

چو امتت طلبیدند حب دنیا را
برای غصب خلافت زدند زهرا را

قسم به عزتِ قرآن! قسم به ذات خدا!
سَرِ حسینِ تو روز سقیفه گشت جدا

چه تیرها همه از چله ي سقیفه شتافت
گلوی اصغر و قلب حسین؛ هر دو شکافت

سقیفه از حَرمِ کربلا شراره کشید
ز گوش دخترکان تو گوشواره کشید

سقیفه کرد، تنِ عترت تو را نیلی
سقیفه فاطمه ها را دوباره زد سیلی

همین که حقِ وصی تو غصب شد به مِلا
سر حسین، جدا شد به دشت کرب وبلا

شاعر : غلامرضا سازگار

*درب حجره رو باز كرد، ديد ابي عبدالله رويِ سينه ي پيغمبرِ، اومد حسين رو از رويِ سينه جدا كنه، لحظات آخر، اينقدر نفس به سينه ي محتضر سنگين ميشه، حتي ميگن: دكمه هاي پيراهن رو هم باز كنيد تا راحت نفس بياد و بره، اما صدا زد: فاطمه جان! بذار حسينم رويِ سينه ام بمونه، من آرامش پيدا مي كنم…

آي دلايي كه برا كربلا تنگِ! آماده ايد يا نه؟ نمي دونم زينب اين صحنه رو ديد يا نه، اما ظهر عاشورا دستش رو رويِ سرش گذاشت، صدايِ ناله اش بلند شد، حسينِ من:“یَومٌ عَلیٰ صَدرِ المُصطفیٰ، یَومٌ علی وجهِ الثَّری” يه روز رويِ سينه ي پيغمبر ديدمت، اما امروز مي بينم رويِ خار و خاشاك بيابون ها بي كفن موندي…دست برد زيرِ بدن، بدن رو بالا آوُرد، يا رسول الله!:“هَذا حسَینٌ بِالعَراء، مُرَمَّلٌ بالدِّماء، مُقَطَّعُ الأعضَاء” اما يه وقت نگاش افتاد به سينه ي مباركِ ابي عبدالله، صدا زد: حسين! كاش تيري كه به سينه ات زدن به قلبِ زينب مي زدن، همه ناله بزنيد: يا حسين…*