صرف ساده

صرف ساده

مشخصات کتاب

عنوان و نام پدیدآور : صرف ساده / محمدرضا طباطبائی

عنوان دیگر : صرف مقدماتی.

مشخصات نشر : دیجیتالی،مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) اصفهان،1398.

زبان : فارسی.

مشخصات ظاهری : 416 صفحه.

موضوع : زبان عربی — صرف

توضیح : کتاب «صرف ساده» تألیف محمد رضا طباطبایی کتابی مقدماتی در علم «صرف» می باشد که در پایه اول حوزه علمیّه تدریس می گردد.این کتاب مباحث صرفی را در دو بخش «فعل» و «اسم» بیان می کند که بخش اول به زبان فارسی و بخش دوم به زبان عربی می باشد.

ص: 1

اشاره

[شماره صفحه واقعی : 1]

ص: 586

[شماره صفحه واقعی : 2]

ص: 587

[شماره صفحه واقعی : 3]

ص: 588

[شماره صفحه واقعی : 4]

ص: 589

فهرست اجمالی

پیشگفتار 7

مقدّمه 17

بخش یکم:فعل

مقدمه 43

مبحث اول:فعل ثلاثی مجرد 49

مبحث دوم:فعل ثلاثی مزید 130

مبحث سوم:فعل رباعی 172

مبحث چهارم:فعل منحوت-فعل غیر متصرف-فعل جامد-اسم فعل 177

القسمُ الثّانی:الاسم

تمهیدٌ 187

المقدِّمَه 190

المَبحَثُ الأَوَّل:المَصدَرُ و غیرُ المَصدَر 201

المَبحَثُ الثّانی:الجامِدُ و المُشتَقّ 211

المبحث الثّالث:المذکَّرُ و المؤنَّث 235

[شماره صفحه واقعی : 5]

ص: 590

المبحث الرّابع:المُتَصَرِّفُ و غَیْرُ المتصرِّف 250

المَبحَثُ الخامِس:المَعْرِفَهُ و النَّکِرَه 307

المَبحَثُ السادِس:المُعْرَبُ و المَبْنِیّ 322

خاتِمَهٌ:فی مَباحِثَ شَتّی 341

فهرست منابع و مآخذ 377

نمایه 381

فهرست تفصیلی 407

[شماره صفحه واقعی : 6]

ص: 591

بسم اللّه و لهُ الحمد

پیشگفتار

اشاره

خدای منان را سپاس،بر توفیقی که عطا فرمود،و کتاب صرف ساده که اکنون نزدیک به 40 سال از نشر آن می گذرد و بیش از 70 بار به چاپ رسیده است و به عنوان متن درسی مورد استفاده طلاب علوم دینی و دانش پژوهان دیگر قرار گرفته است، مورد بازنگری و اصلاحات قرار گرفت.

در طول مدتی که از انتشار این کتاب می گذرد دو بار اصلاحاتی روی آن صورت گرفت اما هیچ یک به گستردگی آنچه که این بار تحقق یافت نبود.

در بازنگری اخیر علاوه بر اصلاح شکلی برخی عبارات،در مواردی نارسایی های محتوایی نیز برطرف گردید و تا اندازه ای مطالبی جدید و مورد نیاز بر مطالب سابق افزوده شد.

ویژگی ها

از ویژگی های ویرایش اخیر ذکر نسبتا پرشمار منابع و مآخذ در پاورقی هاست.

این اقدام نه تنها برای ارائه سند،بلکه بیشتر برای کمک به طلاب گرانقدر در تحقیق و پی گیری مطالب است،لذا ممکن است در مواردی هماهنگی کامل میان مطلب متن و منبع ارائه شده دیده نشود.

[شماره صفحه واقعی : 7]

ص: 592

از ویژگی های دیگر این ویرایش که می تواند کمک نسبتاً خوبی برای اساتید و مراجعات بعدی صرف آموختگان باشد فهرست کلمات(واژگان)است.این فهرست،جاهای درج برخی از واژه هایی را که در این کتاب از جهت صرفی مورد بحث قرار گرفته یا مطرح شده اند،نشان می دهد.

صرف مقدماتی

کتاب«صرف مقدماتی»را می توان پیش نیاز«صرف ساده»به حساب آورد.این کتاب نیز در ویرایش جدید مورد بازنگری و اصلاحات قرار گرفته است،و آنچه که به آن مزیت ویژه ای می دهد همراه شدن آن با دو متن اخلاقی موجز اما مهم و معتبر است.امید می رود طلاب عزیز با خواندن این کتاب،آمادگی علمی و فکری بیشتری برای پرداختن اساسی به علم صرف و دیگر رشته های علوم دینی پیدا کنند.

خوب است ترتیب بحث به این گونه باشد که استاد محترم از نخستین جلسه درس صرف مقدماتی تا پایان آن،2 تا 3 صفحه از متون اخلاقی پیوست کتاب را برای طلاب بخوانند و سپس به بحث صرفی بپردازند.

حجم کتاب و فرصت لازم

حجم کتاب صرف ساده با محتوای فعلی هرچند بیش از نسخه قبل شده است،اما باتوجه به نظم و نسق بهتری که مطالب به خود گرفته است و امکانات چاپی برتر امروز نسبت به سابق،با التزام به خوانده شدن 30 تا 35 سطر متن در هر جلسه،و اختصاص یافتن یک ساعت به درس صرف در هر روز درسی،تدریس و تدرّس صرف مقدّماتی و این کتاب،بیش از یک سال تحصیلی به طول نخواهد انجامید (1).

[شماره صفحه واقعی : 8]

ص: 593


1- افزون بر آنچه گفته شد،مباحثی در کتاب وجود دارد که استاد می تواند-درصورت صلاحدید-تدریس آنها را به تأخیر بیندازد تا در پایان سال چنانچه وقت باقی ماند به آنها پرداخته شود و در غیر این صورت در برنامه مطالعاتی طلاّب قرار گیرد و از آنها امتحان گرفته شود.

یادآور می شود که لازم است مدیران و اساتید محترم به گونه ای برنامه ریزی کنند که بخش پایانی صرف ساده(خاتمه)نیز متروک نماند.اهمیت تمارین نیز درخور توجه است و اساتید گرانقدر و طلاب عزیز توجه داشته باشند که علم صرف بیش از علوم دیگر نیازمند تمرین است؛لذا لازم است حل همه تمرین ها و پاسخ به همه پرسشهای کتاب در برنامه کاری قرار گیرد. (1)

درخواست

در پیراستن نسخه فعلی این کتاب از اغلاط چاپی و غیر چاپی هرچند تلاش بسیاری صورت گرفت و پیش از چاپ در چند حوزه درسی توسط اساتید ماهر مورد تدریس واقع شد،اما تردیدی نیست که محصول کار بشر عادی هیچگاه خالی از نقص و عیب نخواهد بود.از این رو از اساتید محترم و فضلا و طلاب ارجمند درخواست می شود در خلال بهره برداری از این کتاب و یا بررسی آن،هرگونه کاستی

[شماره صفحه واقعی : 9]

ص: 594


1- از جمله اموری که موجب سرعت تدریس می شود مطالعه کامل استاد است.استاد برای هر جلسه تدریس سه مطالعه لازم دارد: 1)برای خوب فهمیدن و در ذهن حاضر کردن آنچه را که می خواهد در هر جلسه تدریس کند. 2)برای منظم کردن و دسته بندی نمودن مطالبی که می خواهد در کلاس به شاگردان خود عرضه نماید.استاد باید مطالب را در مطالعه دوم به مقدمه و ذی المقدمه و نتیجه تقسیم کند،شواهد و مؤیدات مناسبی(از قبیل:آیات، احادیث،سخنان بزرگان،اشعار،شرح کلمات به نقل از لغت نامه های معتبر،مثال های مناسب و…)برای مطالب درس در نظر بگیرد. 3)مطالعه سوم،برای این است که خود را به جای شاگردان کنجکاو و پرسشگر قرار دهد و سؤالاتی را که ممکن است درباره مطالب درس مطرح شود شناسایی و پاسخ آنها را آماده نماید. از اساتید محترم درخواست می شود در تدریس این کتاب حتما شیوه مذکور را رعایت فرمایند.

و نادرستی مشاهده کردند آن را به اینجانب منتقل فرمایند تا در اولین فرصت ممکن به اصلاح اغلاط اقدام گردد.

تشکر

در خلال سال های گذشته نقد و نظر و پیشنهادهای گوناگونی درباره مطالب این کتاب از سوی فضلای محترم و صاحبنظران گرانقدر واصل گردید،اما آنچه از دوست ارجمندم حجه الاسلام داود فائزی نسب دریافت کردم از مزایای ویژه ای برخوردار بود که فرصت را مغتنم شمرده از ایشان و دیگر نقدکنندگان گرامی تشکر و قدردانی می کنم.

همچنین از حجه الاسلام محمد حسین محمدی که با تلاش و حوصله،شرح مبسوطی به نام«تصاریف»در دو جلد،بر صرف ساده نوشته اند،تشکر می کنم.

بی شک،باز تنظیم آن شرح براساس صرف ساده جدید،برای مؤلف محترم کار دشواری نخواهد بود.

از جمعی از خواهران محترم با سمت استادی در جامعه الزّهراء علیها السّلام نیز که دریافتن خلل های کتاب همکاری مؤثری داشتند،سپاسگزارم.

در پایان این پیشگفتار پس از درخواست علوّ درجات برای معمار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی قدّس سِرُّه،و آرزوی توفیقات همه جانبه برای نظام با عظمت جمهوری اسلامی و رهبری عالیقدر آن،به روان پاک دو مشعل فروزان روحانیت شیعه شهید مظلوم آیه اللّه دکتر بهشتی و شهید عظیم الشأن آیه اللّه قدوسی(رضوان اللّه علیهما)که زبان و قلم این بنده از بیان مراتب کمال و اخلاص و بلندای اندیشه آنان قاصر است و این کتاب نیز از آثار و برکات وجودی آن دو بزرگوار به ویژه آیه اللّه قدوسی قدّس سِرُّه به شمار می آید درود می فرستم و برای آنان رفعت مقام و حشر با انبیا و ائمه علیهم السّلام خواستارم.

[شماره صفحه واقعی : 10]

ص: 595

همچنین دست دو استاد بزرگوار خود حضرت آیه اللّه جنتی و حضرت آیه اللّه خزعلی(دامت برکاتهما)را-که این کتاب با هدایت و حمایت آنان پا به عرصه وجود گذاشت-می بوسم و خواهان سلامتی و عنایات ویژه الهی برای آنان هستم.

آرزو

آخرین سخن اینکه امید است این اثر که ذره ای بیش نیست از نیم نگاه خورشیدوش حضرت ولی عصر عجل اللّه تعالی فرجه و أرواحنا فداه برخوردار باشد،که در این صورت باید گفت:

قلیلٌ مِنْکَ یَکْفینی وَ لکِنْ

قَلیلُکَ لا یُقالُ لَهُ قَلیلٌ

رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَهً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً .

و السلام علی عباد اللّه الصّالحین.

تیرماه 1390-رجب المرجب 1432

حوزه علمیه قم-مدرسه شهیدین بهشتی و قدوسی رحمهما اللّه سید محمد رضا طباطبائی

[شماره صفحه واقعی : 11]

ص: 596

[شماره صفحه واقعی : 12]

ص: 597

گزیده و برگرفته ای از مقدمه استاد شهید آیه اللّه قدوسی قدّس سِرُّه که آن را بر یکی از چاپ های اولیه صرف ساده نگاشته اند

بسمه تعالی موضوع اصلاح کتب درسی در حوزه های علمیه بحثی است که در سال های اخیر مورد استقبال قرار گرفته است و در محافل علمی با شوق وافری از آن سخن به میان می آید.

اینک که با عنایات خاصّۀ حضرت ولی عصر ارواحنا فداه اولین قدم به سوی این هدف مقدس از ابتدائی ترین عناوین درسی حوزه(صرف)برداشته شده است خداوند بزرگ را بر این نعمت شاکر و توفیق ادامۀ خدمتگزاری را از او خواهانیم.

بر اهل فضل و ادب پوشیده نیست که کتاب های صرفی ای که از دیرزمان در حوزه های علمیه مورد استفاده بوده است دارای نواقصی از این قبیل می باشد:

1.ترتیب مباحث مبتنی بر موازین آموزشی نیست،بدون مناسبت فصلی پس از فصلی قرار گرفته و گهگاه مطالب درون یک فصل نیز،نابسامان است.

2.در بیشتر کتاب های ابتدایی،مانند:شرح امثله،صرف میر و تصریف،از«اسم» که رکن دوم موضوع علم صرف است بحث چندانی نشده است؛و کتاب های تفصیلی،مانند شرح نظام و شرح رضی اولا از همه مباحث صرفی بحث نکرده و برخی مباحث را به علم نحو واگذارده اند،ثانیا به دلیل پرداختن به جزئیات فراوان، شرح و بسط مطالب و سنگینی عبارات برای طلاّب مبتدی،این گونه کتاب ها از سطح کتاب درسی خارج شده و به فضلا و اساتید اختصاص یافته اند.

کتاب«صرف ساده»با نظارت دو تن از اساتید محترم جناب آقای خزعلی و جناب

[شماره صفحه واقعی : 13]

ص: 598

آقای جنّتی دامت برکاتهما تألیف گردید و نتیجه بررسی بیش از 20 کتاب صرفی قدیم و جدید است.این کتاب قبل از اینکه به چاپ برسد[توسط مؤلف و اساتید دیگر] مورد تدریس قرار گرفت و با ارزیابی هایی که به عمل آمد،به مفید و مناسب بودن آن اطمینان نسبی حاصل گردید.

صرف ساده دارای امتیازاتی از این قبیل است:

1.مباحث این کتاب بسان مسائل ریاضی و زنجیروار چیده شده و غالبا هر فصل بر فصل و فصل های پیش از خود مترتّب است،به طوری که جلو افتادن فصلی بر فصل قبلی یا عقب افتادن فصلی از فصل پس از خود،روا نمی باشد (1).

2.از به کار بردن عبارات مغلق و پیچیده خودداری شده و در روان سازی عبارات و وضوح مطالب کوشش به عمل آمده است.

3.مطالب در حدی که برای طلاب و نوآموزان علم صرف لازم است بیان گردیده و از تفصیلات و طرح مطالبی در سطح بالاتر که درخور فهم و مورد نیاز اساتید و متخصصین است خودداری شده است (2).

4.برای مباحث و مطالب،پرسش و تمرین های مناسب تهیه شده است.بدیهی است حل این تمارین در ورزیدگی و دقت نظر متعلم و جلوگیری از سطحی پرورش یافتن محصل،سهم به سزایی دارد.

5.مطالب از منابع معتبر و مآخذ متقن گرفته شده است.

من اللّه التوفیق و علیه التّکلان

علی قدّوسی-1355 ه.ش.

[شماره صفحه واقعی : 14]

ص: 599


1- صرف ساده را در ارتباط با این توصیف شهید قدوسی قدّس سِرُّه و در مقایسه با کتب صرفی پیش از آن،می توان به اعداد 1 تا 100-مثلا-که از میان ده ها عدد درهم ریخته استخراج گردیده و به ترتیب چیده شده است تشبیه کرد. نگاهی به فهرست کتاب های شرح امثله،صرف میر و تصریف-که هریک در جای خود بسیار ارزشمند است- بر درستی این تشبیه دلالت می کند.(مؤلف)

2- در بازنگری اخیر،در برخی موارد،مطالبی ویژه اساتید،در پاورقی ها آورده شده است.(مؤلف)

نامه آیه الله جنتی

بسمه تعالی

برادر عزیز و بزرگوار جناب حجه الاسلام و المسلمین سید محمد رضا طباطبائی دامت توفیقاته

با سلام،بازگشت به نامه مورخ 90/4/22:

نسخه جدید صرف ساده آماده چاپ را در حد فرصت مرور و با نسخه مطبوع مقایسه کردم.انصافا بسیار عالی تنظیم شده است،هم متن و هم پاورقی های دقیق،با توضیحات لازم،قابل تقدیر است.از جنابعالی و کلیه دست اندرکاران تهیه این نسخه تشکر می کنم.پیش بینی می شود استقبال بالایی از آن بشود،إن شاء اللّه.

ضمنا حضرت آیه اللّه خزعلی هم پس از مرور اجمالی از این نسخه بسیار تمجید و از اقدامات ارزنده حضرتعالی تشکر کردند.خلأهای مشکل آفرینی برای استاد و شاگرد بود که بحمد اللّه پر شد.موفق باشید.

دبیر شورای نگهبان احمد جنّتی

90/5/16

[شماره صفحه واقعی : 15]

ص: 600

[شماره صفحه واقعی : 16]

ص: 601

بسم اللّه الرحمن الرحیم

الحمدُ للّه ربِّ العالَمینَ و صَلَواتُ اللّهِ علی سَیِّدِ المُرسَلینَ محمَّدٍ و آلهِ الطاهرینَ لا سیَّما بقیَّهَ اللّهِ فی الأرَضینَ و اللّعنُ الدّائمُ عَلی أعدائِهِم أجمعینَ

مقدّمه

فصل 1.تعریف علم صرف
اشاره

علم صرف که به آن علم تصریف نیز می گویند علمی است که از ساختار کلمه و از تغییراتی که در کلمات رخ می دهد،بحث می کند. (1)مثلا علم صرف به ما می آموزد که کلمه قَوْل براساس برخی از قواعد صرفی می شود:قَوَلَ و قَوَلَ براساس برخی دیگر از همین قواعد می شود:قالَ. (2)

توجه کنید

اسم هایی را که به عنوان مثال به کار می بریم-مانند کلمه قَوْل در عبارت بالا-در بیشتر موارد بدون«أل»و بدون«تنوین»به کار خواهیم برد؛مگر در مواردی که وجود «أل»یا«تنوین»به دلیلی لازم باشد که در آن جا آورده خواهد شد.

[شماره صفحه واقعی : 17]

ص: 602


1- برای استاد:ابن حاجب گفته است:«التصریفُ علمٌ بأُصولٍ تُعْرَفُ بها أحوالُ أبنیهِ الْکَلِمِ…»و علامه رضیّ الدین محمد بن حسن استرآبادی قدّس سرّه بر او خرده گرفته و گفته است این تعریف شامل خود«أبنیه الکلم»نمی شود(شرح شافیه،ج 1،ص 1 تا 5).بنابراین علم صرف را می توان چنین تعریف کرد:«عِلمٌ بأُصولٍ تُعرَفُ بها أبنیهُ الکَلِمِ و أحوالُ تِلْکَ الأبْنِیَهِ».

2- دگرگونی های کلمات گاهی برای غرض معنوی یعنی برای بیان معنای موردنظر است،مانند:قَوْل-قَوَلَ،و گاهی برای غرض لفظی(مثلا سهولت در تلفظ)است،مانند:قَوَلَ-قالَ و قُوِلَ-قیلَ(شرح أشمونی بر الفیه ابن مالک،ج 4،ص 236).

فصل 2.فایده علم صرف

فایده علم صرف عبارت است از:

1.کلمه شناسی(شناخت ساختار کلمات و معنی آن)؛

2.کلمه سازی(قدرت بر ساختن کلمات مناسب برای معانی موردنظر).

دو فایده مذکور نتیجه شناخت تغییراتی است که در کلمات رخ می دهد،و با علم صرف می توان به آن تغییرات پی برد.

فصل 3.موضوع علم صرف
اشاره

موضوع علم صرف«کلمه»است.یعنی در این علم،درباره ساختار کلمه و تغییرات آن بحث می شود.

تعریف کلمه و اقسام آن

لفظی را که دارای معنا و مفرد باشد«کلمه»می نامند (1)،و آن بر سه قسم است:فعل، اسم و حرف.

فعل کلمه ای است که بر معنایی مستقل(انجام دادن کاری یا پدید آمدن حالتی)و بر

[شماره صفحه واقعی : 18]

ص: 603


1- شرح رضی بر کافیه،ج 1،ص 22،س 14.لفظ(صدایی که از دهان انسان بیرون آید و متکی بر مخارج حروف باشد)بر دو قسم است: 1)مُسْتَعْمَل و آن لفظی است که دارای معنا باشد،مانند:کتاب و کتاب زید. 2)مُهْمَل و آن لفظ بی معناست،مانند:مِتاب(بر وزن کتاب). لفظ مستعمل بر دو قسم است: 1)مفرد و آن لفظی است که جزء آن بر جزء معنای آن دلالت نکند،مانند:«کتاب»و«زید».همچنین است «عبد اللّه»چنانچه عَلَم برای فرد خاصی باشد.به چنین لفظی«کلمه»نیز گفته می شود. 2)مرکب و آن لفظی است که جزء آن بر جزء معنای آن دلالت کند مانند:کتابِ زید و عبد اللّه(بنده خدا).

واقع شدن آن معنا در زمان گذشته یا حال یا آینده دلالت کند،مانند:حَسُنَ،یَذْهَبُ، اعْلَمْ.

اسم کلمه ای است که بر معنایی مستقل دلالت کند بی آنکه دلالتی بر واقع شدن آن معنا در یکی از زمان های سه گانه داشته باشد،مانند:العِلْم و المال.

حرف کلمه ای است که معنای آن مستقل نیست بلکه وابسته به کلمه یا کلماتی دیگر است،مانند:«أل»در الرَّجُل و«هَلْ»در هَلْ زیدٌ قائمٌ (1)و (2).

به حروفی مانند«أل»و«هَل»که قسمی از اقسام کلمه اند،«حروف معانی»گفته می شود (3).

تغییرات ساختاری حرف مانند:الکِتابُ لِزَیْدٍ و لَهُ،و کَتَبْتُ إلی زَیْدٍ و إلَیْهِ،بسیار کم

[شماره صفحه واقعی : 19]

ص: 604


1- شرح رضی قدّس سرّه برکافیه،ج 1،ص 35 و ج 4،ص 5 و 259.

2- برای استاد:فعل و اسم و حرف را دوگونه می توان تعریف کرد(و هر دو درست است): یکم:تعریفی است که در متن ذکر شد. دوم:این است که بگوییم:کلمه چنانچه مستقلاًّ یعنی بدون وابستگی به کلمه یا کلمات دیگری بر معنای خود دلالت کند آن را فعل یا اسم گویند و چنانچه با اتکا به کلمه یا کلمات دیگری بر معنای خود دلالت نماید آن را حرف می نامند.فرق میان فعل و اسم این است که فعل بر واقع شدن معنای خود در یکی از زمان های گذشته، حال یا آینده دلالت می کند و اسم چنین دلالتی ندارد(النحو الوافی،ج 1،ص 25،45 و 62). مکمل هر دو تعریف این است که بگوییم:فعل کلمه ای است که به لحاظ ماده بر معنایی مستقل(یا مستقلا بر معنایی)دلالت کند و به لحاظ هیئت بر وقوع آن معنا در یکی از زمان های سه گانه دلالت نماید،و اسم کلمه ای است که بر معنایی مستقل(یا مستقلاً بر معنایی)دلالت کند بی آنکه به لحاظ هیئت بر وقوع آن معنا در زمان دلالت نماید،هرچند ممکن است به لحاظ ماده چنین دلالتی داشته باشد. با این مکمل،کلماتی مانند:صَبوح،غَبوق،سُری،ماضی،حال،مُسْتَقْبَل و…که همگی اسم هستند،در تعریف فعل داخل نمی شوند(شرح رضی بر کافیه،ج 1،ص 39).

3- واژه«حرف»مشترک میان دو معناست: 1)قسمی از اقسام کلمه مانند:مِنْ،فی و إلی.به این گونه حروف«حروف معانی»می گویند. 2)جزئی از اجزاء کلمه،مانند:«م»و«ن»در«مِنْ»و:«ف»،«ع»و«ل»در«فِعْل».به این گونه حروف«حروف مبانی»،گفته می شود.تعداد حروف مبانی در زبان عربی با دو حرف حساب کردن همزه و الف،29 حرف است (النحو الوافی،ج 1،ص 13).

است (1)،و همین تغییرات اندک هیچ گاه برای حصول معنای جدید نیست.از این رو بحث های صرفی بیشتر درباره فعل و اسم است و مباحث اساسی این کتاب نیز در دو بخش«فعل»و«اسم»ارائه می گردد (2).

پرسش و تمرین

1.علم صرف را تعریف کنید.

2.موضوع علم صرف چیست؟

3.فایده علم صرف را با ذکر مثال توضیح دهید.

4.لفظ مهمل و مستعمل را تعریف کنید و برای هریک چند مثال بزنید.

5.فرق کلمه با لفظ مهمل چیست؟

6.اقسام لفظ مستعمل را با ذکر مثال توضیح دهید.

7.اسم،فعل و حرف را تعریف کنید و توضیح دهید که آیا«حرف»که یکی از اقسام کلمه است شامل اجزاء(حروف)یک کلمه هم می شود یا نه.

8.اسماء،افعال و حروف زیر را در ستون های جداگانه بنویسید:

ضُحی،شَعْر،مِن،یَأْتی،أَسَد،کَبیر،مَسْجِد،صُبْح،لاتَشْرَبْ،رَجُل،حَتّی،اعْلَمْ،نَصَرْتُمْ، یَقْتُلُ،لِ،شارع،زُقاق،نَما،نامَ،سَماء،لَیْل،ذَهاب،نَهار،بَقَر،طائِر،إلی،جِنّ،مَلَک.

9.به کلمات هر ستون چند کلمه جدید بیفزایید.

10.فرق میان فعل و اسم از جهت معنا چیست؟

11.چرا در علم صرف از حرف بحث نمی شود؟

12.حروف معانی چگونه حروفی هستند و حروف مبانی چگونه حروفی؟

[شماره صفحه واقعی : 20]

ص: 605


1- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 8.

2- از آن رو که تغییرات ساختاری فعل بیش از اسم است،در این کتاب بخش فعل پیش از بخش اسم آمده است.

فصل 4.اشتقاق

«اشتقاق»در علم صرف عبارت است از گرفته شدن کلمه ای از کلمه دیگر.کلمه ای را که از کلمه دیگر گرفته شده است«مشتق»،کلمه ای را که کلمه یا کلماتی از آن مشتق شده است«مشتقٌّ منه»و کلماتی را که با یکدیگر رابطه اشتقاق دارند«کلمات متجانس»یا«کلمات همجنس»می نامند.مثلا چون کلمات عَلِمَ(دانست)،یَعْلَمُ (می داند)و اعْلَمْ(بدان)از کلمه عِلْم(دانستن)گرفته شده اند،عِلْم را مشتقٌّ منه و سه کلمه دیگر را مشتقات آن و چهار کلمه مذکور را«کلمات متجانس»می نامند.همچنین کلمه های رُجَیْل(مرد کوچک)و رِجال(مردها)چون از کلمه رَجُل(مرد)گرفته شده اند کلمات متجانس اند (1).

فصل 5.حروف اصلی و زاید

از حروف کلمه حرفی را که در همه کلمات متجانس می آید«حرف اصلی»و آن را

[شماره صفحه واقعی : 21]

ص: 606


1- برای استاد:به رُجَیْل-مثلا-که اسم و گرفته شده از رَجُل است«اسم مشتق»گفته نمی شود،زیرا در علم صرف «اسم مشتق»اصطلاحا به اسمی گفته می شود که از فعل مشتق شده باشد،مانند:عالِم،معلوم و علاّمَه که از فعل مضارع گرفته شده اند.در برابر اسم مشتق«اسم جامد»قرار دارد و آن اسمی است که از فعل مشتق نشده بلکه یا مستقیما از حروف الفبا گرفته شده،مانند:عِلْم،رَجُل،شَجَر و حَجَر،یا از اسم جامد دیگر یا از جمله گرفته شده است،مانند:عُلوم،رُجَیْل،رِجال،إصْباح-داخل صبح شدن،حَسْبَلَه-حَسْبِیَ اللّه گفتن(جامع الدّروس العربیّه، ج 2،ص 3؛المعجم المفصل فی اللغه و الأدب،ج 1،ص 111 و 122).به«مشتقٌّ منه»و«مأخوذٌ منه»که خود از حروف الفبا گرفته شده باشد«مبدأ اشتقاق»می گویند،مانند:عِلْم و صُبْح در مثال های مذکور.همچنین به مبدأ اشتقاقی که«مصدر»باشد«اصل»گفته می شود،گرچه اصطلاح«اصل»اختصاص به مصدر ندارد و حالت پیشین کلمه را نیز اصل می نامند،مثلا می گویند:«ابْن در اصل بَنَوٌ بوده است».مصدر را در اوایل بخش فعل و در بخش اسم تعریف خواهیم کرد.«فعل جامد»نیز در اصطلاح علم صرف معنای ویژه ای دارد که در مبحث چهارم بخش فعل مطرح خواهد شد. اسماء مشتق عبارتند از:اسم فاعل،اسم مفعول،صفت مشبّهه،اسم مبالغه،اسم تفضیل،اسم مکان،اسم زمان و اسم آلت که در بخش دوم کتاب از آنها بحث خواهد شد.

که در بعضی از کلمات متجانس می آید-نه در همه آنها-«حرف زاید»می نامند.مثلا در کلمات:علم،علوم،عالم،علیم،أعلم و علاّمه،حروف«ع-ل-م»و در کلمات:رَجُلْ، رُجَیْل و رِجال حروف«ر-ج-ل»اصلی،و حروف دیگر زایدند.

تبصره 1:گاهی در حروف اصلیِ کلمه تغییراتی از قبیل«ادغام»یا«تبدیل به حرف دیگر»یا«حذف»رخ می دهد.این گونه تغییرات موجب زاید شمردن حرف اصلی نمی شود،و در شمارش حروف اصلی چنین کلمه ای حالت قبل از تغییر مورد توجه قرار می گیرد،مانند:

حالت قبلی حالت کنونی

مَدَدَ مَدَّ

إئمان إیمان

قُوِلَ قیلَ

خافْ خَفْ

لَمْ یَرْضَیْ لَمْ یَرْضَ

أبَوٌ أبٌ

وِعْد عِدَه

تبصره 2:گاهی حرف زاید در همه کلمات متجانس آورده می شود مثل«واو»در کوکب،کَواکِب و کُوَیْکِب.در این صورت تشخیص حرف زاید راه دیگری دارد که در خاتمه کتاب بیان خواهد شد (1)و (2).

[شماره صفحه واقعی : 22]

ص: 607


1- خاتمه،فصل 7.

2- برای استاد:زاید شدن حرف در کلمه،گاهی برای افاده معنی است،مانند:«الف»در«عالِم»،گاهی به عنوان عوض از حرف اصلی محذوف است،مانند:همزه در«این»،گاهی برای افزایش حروف کلمه است،مانند«ألف» در«قَبَعْثَری»،و گاهی برای الحاق کلمه به کلمه دیگر است،مانند یکی از دو«دال»در«قَرْدَد»و یکی از دو«باء»در «جَلْبَبَ».معنی«الحاق»در فصل 10 همین مقدمه و بحث تفصیلی آن در فصل 7 خاتمه خواهد آمد.

فصل 6.ابنیه کلمه
اشاره

وضعیتی را که برای هر کلمه باتوجه به تعداد حروف آن و اصلی و زاید بودن حروف-صرف نظر از حرکت و سکون آنها-حاصل می شود،«بِناء»آن کلمه می نامند.

بر این اساس،کلمه در زبان عربی شش بِنا دارد؛زیرا یا سه حرف اصلی دارد که به آن «ثُلاثی»می گویند و یا چهار حرف اصلی دارد که به آن«رُباعی»گفته می شود و یا دارای پنج حرف اصلی است که آن را«خُماسی»نامیده اند.هریک از این سه قسم یا حرف زاید ندارد که به آن«مجرد»می گویند و یا دارای حرف زاید است که«مزیدٌ فیه» -و اختصارا«مزید»-نامیده می شود.به نمونه های زیر توجه فرمایید:

ثلاثی مجرد:عَلِمَ و رَجُل،ثلاثی مزید:أَعْلَمَ و جُنْدَب،رباعی مجرد:دَحْرَجَ و جُخْدَب،رباعی مزید:تَدَحْرَج و قِنْدیل،خماسی مجرد:سَفَرْجَل،خماسی مزید:خُزَعْبیل.

سه نکته

1.حروف و اسم های مبنی (1)مشمول این تقسیم نمی باشند.

2.خماسی بودن مختصّ به اسم است و فعل خماسی نداریم،فعل یا ثلاثی است و یا رباعی.بنابراین فعل چهار بِنا دارد:ثلاثی مجرد،ثلاثی مزید،رباعی مجرد و رباعی مزید.اما اسم شش بنا دارد:ثلاثی مجرد،ثلاثی مزید،رباعی مجرد،رباعی مزید، خماسی مجرد،خماسی مزید.

3.فعل مجرد به فعلی می گویند که در صیغه اول ماضی آن حرف زاید نباشد و فعل مزیدٌ فیه به فعلی گفته می شود که صیغه اول ماضی آن دارای حرف زاید باشد. (2)

[شماره صفحه واقعی : 23]

ص: 608


1- اسم مبنی در پاورقی بحث مضارع معلوم توضیح داده شده است.

2- برای استاد:معنای آنچه در متن گفته شد این نیست که مثلا در مورد صیغه های 4 و 5 ماضی ثلاثی مجرد و صیغه های مضارع و امر و جز اینها که همگی با حرف یا حروف زایدی همراه هستند گفته شود اینها ثلاثی مجردند!زیرا مزیدٌ فیه بودن چنین کلماتی واقعیت آشکار است.بلکه باید چنین گفت:عَلِمَتْ-مثلا-صیغه 4 ماضی ثلاثی مجرد است،یَعْلَمُ مضارع ثلاثی مجرد است،اعْلَمْ امر ثلاثی مجرد است،دَحْرَجَتا صیغه 5 ماضی رباعی مجرد است،یُدَحْرِجُ مضارع رباعی مجرد است و…یادآور می شود که صیغه های 2،3 و 6 به بعد ماضی از این بحث خارجند زیرا علائم آخر آنها(همچنین الف آخر صیغه 5 ماضی)ضمایرند،و ضمیر اسم است نه حرف.

توجه کنید

اسم ثلاثی مجرد ده وزن دارد که عبارتند از:فَعْل،فَعَل،فَعِل،فَعُل،فِعْل،فِعَل، فِعِل،فُعْل،فُعَل و فُعُل،مانند:فَلْس،فَرَس،کَتِف،عَضُد،حِبْر،عِنَب،إِبِل،قُفْل،صُرَد و عُنُق (1).

اسم رباعی مجرد شش وزن دارد که عبارتند از:فَعْلَل،فِعْلِل،فُعْلُل،فِعْلَل،فِعَلّ و فُعْلَل،مانند:جَعْفَر،زِبْرِج،بُرْثُن،دِرْهَم،قِمَطْر و جُخْدَب.

اسم خماسی مجرد چهار وزن دارد که عبارتند از:فَعَلَّل،فَعْلَلِل،فِعْلَلّ و فُعَلِّل مانند:سَفَرْجَل،جَحْمَرِش،قِرْطَعْب و قُذَعْمِل.

اوزان اسم های مزیدٌ فیه(ثلاثی،رباعی و خماسی)فراوان است و قابل شمارش نیست.اوزان افعال ثلاثی مجرد،ثلاثی مزید،رباعی مجرد و رباعی مزید،در بخش یکم بیان خواهد شد.

پرسش و تمرین

1.اشتقاق،مشتقّ،مشتقٌّ منه و کلمات متجانس(کلمات همجنس)را با ذکر مثال برای مشتق و مشتقٌ منه،تعریف کنید.

2.حروف اصلی و زاید را تعریف کنید.

[شماره صفحه واقعی : 24]

ص: 609


1- گفته شده است: اوزان ثلاثی ده بود ای عاقل یک یک شمرم نگار بر صفحه دل فَلْسُ،فَرَسٌ،کَتِف،عَضُد حِبْر و عِنَب قُفْلٌ صُرَدٌ دگر عُنُق دان و ابِل

3.در چه صورت تغییر حروف کلمه موجب زاید شمردن آن حروف نمی شود؟

4.در دسته های زیر حروف اصلی و زاید را معین کنید:(خُروج،خارِج،مَخْرَج،خَراج،خَرّاج، مَخارج)؛(صبر،اصطبار،صبور،صابرین،یصبِرُ،اصبر،صابر)و(سؤال،مسأله،سائل،مسائِل، مسؤول،سؤالات).

5.دو دسته کلمات متجانس جدید ذکر کنید.

6.بنای کلمات زیر را مشخص کنید:حَسَن،حُسَیْن،صابِر،صَبْر،دِرهَم،دَراهِم،دُرَیْهِم، خَرْج،خُروج،خارِج،قِمَطْر،قِرْطَعْب،بُرثُن،صَدَقَ،صَدیق،بُرْقُع،خُزَعْبِل،خَزَعْبَل،خُزَعْبیل، قِرْطاس،حُلْقُوم.

7.هریک از اسم و فعل را در چه صورت«مجرد»و در چه صورت«مزیدٌ فیه» می نامند؟

8.هریک از اسم و فعل چند بنا دارد؟برای هریک از ابنیه اسم و فعل،سه مثال جدید ذکر کنید.

9.هریک از اسم های ثلاثی مجرد،رباعی مجرد و خماسی مجرد چند وزن دارد؟برای هر وزن یک مثال جدید بیاورید.

فصل 7.وزن
اشاره

فصل 7.وزن (1)

وزن هر کلمه قالبی است که از«ف»،«ع»و«ل»و احیاناً حرف یا حروفی دیگر درست می شود و بنای آن کلمه را نشان می دهد.

در ساختن وزن کلمات،قواعد زیر باید رعایت شود:

قاعده 1.در برابر حروف اصلی به ترتیب«ف»،«ع»و«ل»قرار می گیرد؛مثلا:ذَهَبَ بر وزن فَعَلَ است.

[شماره صفحه واقعی : 25]

ص: 610


1- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 10؛مبحث تصریف الفیّه و شروح آن.

قاعده 2.چنانچه کلمه ای بیش از سه حرف اصلی داشته باشد لام وزن تکرار می شود،درنتیجه وزن کلمه رباعی دارای دو«لام»و وزن کلمه خماسی دارای سه «لام»خواهد بود.مثلاً می گوییم:دِرْهَم بر وزن فِعْلَل و سَفَرْجَل بر وزن فَعَلَّل است. (1)

توجه

در کلمه،حرفی را که«ف»برابر آن است فاءُ الفِعْل،حرفی را که«ع»برابر آن واقع می شود عینُ الفِعْل و حرفی را که«ل»برابر آن است لامُ الفِعْل می نامند.لام الفعل های رباعی را لام الفعل اوّل و دوم و لام الفعل های خماسی را لام الفعل اول،دوّم و سوّم نامیده اند. (2)

قاعده 3.درصورتی که برخی از حروف اصلی کلمه ای براساس قواعد اعلال یا غیر آن حذف شود،از وزن نیز حرفی که برابر حرف محذوف است،حذف می شود؛ مثلاً:قُلْ(از قالَ یَقُولُ)بر وزن«فُلْ»و هَبْ(از وَهَبَ یَهَبُ)بر وزن«عَلْ»و فِ(از وَفی یَفی)بر وزن«عِ»است.

قاعده 4.چنانچه در کلمه ای که حرف مشدد ندارد حرف زایدی وجود داشته باشد، درصورتی که آن حرف زاید تکرار حرف اصلی باشد در وزن نیز حرفی که برابر حرف تکراری است تکرار می شود،مانند:جَلْبَبَ-فَعْلَلَ،در غیر این صورت خود حرف زاید را در وزن می آورند،مانند:عالِم-فاعِل،مَعْلُوم-مَفْعُول (3).حکم کلمه ای که حرف مشدد دارد در قاعده 6 بیان خواهد شد.

[شماره صفحه واقعی : 26]

ص: 611


1- برای استاد:قاعده 1 از قواعد ادغام که در فصل 10 بخش 1 بیان خواهد شد در اوزان کلمات نیز جاری می شود و لذا:فِعَلْلٌ-فِعَلٌّ،فَعَلْلَلٌ-فَعَلَّلٌ،فُعَلْلِلٌ-فُعَلِّلٌ،فِعْلَلْلٌّ-فِعْلَلٌّ،افْعِلْلال-اِفْعِلاّل.

2- 2) التصریح بمضمون التوضیح،مبحث تصریف.

3- برای استاد:مگر اینکه حرف زاید بدل از تاء باب افتعال باشد که دراین صورت در اینکه در وزن کدام حرف را می آوریم دو نظر وجود دارد،یکم اینکه حرف زاید بدل را می آوریم،دوم اینکه حرف زاید مبدل منه را می آوریم، مانند:اِضْطَرَبَ-افْطَعَلَ یا افْتَعَلَ(شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 10 و 18).

قاعده 5.حرکت هریک از حروف وزن باید مانند حرکت همان حرفی باشد که در برابر آن است؛بنابراین عَلِمَ بر وزن فَعِلَ و عَلیم بر وزن فَعیل و عُلُوم بر وزن فُعُول می باشد؛مگر اینکه حرکت حرفی از حروف کلمه بر اثر قواعد اعلال یا ادغام یا تخفیف همزه تغییر کرده باشد که در این صورت حرکت اصلی آن حرف مراعات می شود؛مثلاً می گوییم:قالَ بر وزن فَعَلَ،قیلَ بر وزن فُعِلَ،مَدَّ بر وزن فَعَلَ و یَمُدُّ بر وزن یَفْعُلُ است،زیرا:قالَ،قَوَلَ؛قیلَ،قُوِلَ؛مَدَّ،مَدَدَ و یَمُدُّ،یَمْدُدُ بوده است.

تبصره:در وزن کلمه ای که برخی از حروف(اصلی یا زاید)آن حذف،و یا به خاطر اجرای قاعده صرفی حرفی بر حروف کلمه افزوده شده باشد،حرکت و سکون فعلی حروف مراعات می شود.

مورد اول،مانند:خَشِیُوا-فَعِلُوا-خَشُوا(صیغه 3 ماضی)-فَعُوا،قالْنَ-فَعَلْنَ- قُلْنَ(صیغه 6 ماضی)-فُلْنَ،یَقُوْلْنَ-یَفْعُلْنَ-یَقُلْنَ(صیغه 6 مضارع)-یَفُلْنَ، مَصْوُوْن-مَفْعُوْل-مَصُوْوْن-مَفْعُوْل-مَصُوْن(صیغه 1 اسم مفعول)-مَفُعْل (1).

مورد دوم،مانند:تَدارَکَ(ماضی باب تفاعُل)-تَفاعَلَ-اِدّارَکَ-اِفّاعَلَ.فاء اول (مُدْغَم)که ساکن است،مقابل تاء تدارکَ می باشد که مفتوح است.مجوّز این اختلاف، افزوده شدن همزه در این کلمه است.

قاعده 6.چنانچه در کلمه ای حرف مشدد-که نشان دهنده دو حرف همجنس است-باشد با مراجعه به کلمات متجانس آن کلمه،باید ببینیم آن دو حرف هردو اصلیند یا هردو زایدند یا یکی اصلی است و دیگری زاید.

درصورتی که هردو اصلی باشند وزن را بدون حرف مشدد می آوریم،مانند:مَدَّ که می گوییم بر وزن فَعَلَ و یَمُدُّ بر وزن یَفْعُلُ است (2).

[شماره صفحه واقعی : 27]

ص: 612


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 147 و شرح أشمونی،ج 4،ص 324.

2- 2) برای استاد:از همین قبیل است صیغه های امر-و مضارع مجزوم-مضاعف در حالت ادغام،مانند:لِیَمُدَّ-لِیَفُعْلَ،لِیَمُدِّ-لِیَفُعْلِ،لِیَمُدُّ-لِیَفُعْلُ؛مُدَّ-فُعْلَ،مُدِّ-فُعْلِ،مُدُّ-فُعْلُ؛لِیَعَضَّ-لِیَفَعْلَ،عَضِّ-فَعْلِ؛لِیَفِرَّ-لِیَفِعْلَ،فِرَّ- فِعْلَ؛لِیُعِدَّ-لِیُفِعْلَ،أَعِدِّ-أَفِعْلِ؛لِیَمْتَدَّ-لِیَفْتَعْلَ،امْتَدِّ-اِفْتَعْلِ و… چنانچه گفته شود:باتوجه به اینکه یَمُدُّ-مثلاً-بر وزن یَفْعُلُ است،چرا لِیَمُدُّ بر وزن لِیَفُعْلُ می باشد و نه بر وزن لِیَفْعُلُ؟ خواهیم گفت:در این گونه کلمات(صیغه های امر و مضارع مجزوم)از حین پیدایش و ساخته شدن کلمه،عین الفعل ساکن،و ماقبل آن متحرک است،برخلاف مثل یَعَضُّ،یَفِرُّ و یَمُدُّ که یَعْضَضُ،یَفْرِرُ و یَمْدُدُ و مندرج در قاعده 5 بوده اند.

درصورتی که هر دو زاید باشند حرف زاید مشدد را در وزن می آوریم، مانند:اِجْلِوّاذ(به سرعت رفتن،شتاب کردن،از جَلَذَ)که می گوییم بر وزن افْعِوّال است.

درصورتی که یکی از دو حرف،اصلی و دیگری زاید باشد چنانچه نتوان تشخیص داد که حرف اول از دو حرف همجنس زاید است یا حرف دوم،هرکدام از«ف»،«ع»و«ل»وزن را که مقابل آن حرف قرار گرفته باشد،مشدد می کنیم.

مثلاً می گوییم:سَلَّمَ بر وزن فَعَّلَ،احْمَرَّ بر وزن افْعَلَّ و اطْمَأَنَّ بر وزن افْعَلَلَّ است؛

و هرگاه بدانیم کدام یک از آن دو حرف زاید است و کدام اصلی،چنانچه آن دو از یک جنس باشند وزن را بدون حرف مشدّد می آوریم،مانند:وَفِیّ-فَعیل،دُنُوّ-فُعول، و چنانچه همجنس نباشند،غالباً چنین است که هرگاه حرف اصلی-به منظور ادغام- صورت حرف زاید را به خود گرفته است،وزن را بدون حرف مشدد می آوریم،مانند:

سُودَد-سَیْوِد-سَیْیِد-سَیِّد-فَیْعِل؛عُلُوّ-عَلیو-عَلِیّ-فَعیل؛وَحْدَه-اِوْتَحَدَ -اِتْتَحَدَ-اِتَّحَدَ-اِفْتَعَلَ؛ذِکْر-اِذْتَکَرَ-اِذْدَکَرَ-اِدَّکَرَ-اِفْتَعَلَ (1).

و چنانچه برعکس،حرف زاید-به منظور ادغام-صورت حرف اصلی را به خود گرفته است،وزن را با حرف مشدد(با تشدید هریک از«ف»و«ع»و«ل»که برابر

[شماره صفحه واقعی : 28]

ص: 613


1- التصریح بمضمون التوضیح،مبحث تصریف.

حرف اصلی مشدد است)می آوریم مانند:اِخْتَصَمَ(حروف اصلی:خ-ص-م)- اخْصَصَمَ-اِخَصَّمَ-خَصَّمَ-فَعَّلَ؛اذْتَکَرَ(حروف اصلی:ذ-ک-ر)-اِذْذَکَرَ- اذَّکَرَ-اِفَّعَلَ؛تَدارَکَ(حروف اصلی:د-ر-ک)-اِدْدارَکَ-اِدّارَکَ-اِفّاعَلَ (1).

در مواردی هم برخلاف آنچه گفته شد عمل می شود،مانند:هِدایَه-مَهْدُویٌ- مَهْدُیٌّ-مَهْدِیٌّ-مَفْعُولٌ (2).

قاعده 7.هرگاه در کلمه ای«قلب»(قلب مکانی،جابه جایی حروف)واقع شده باشد،یعنی ترتیب حروف اصلی کلمه به هم خورده باشد،در وزن نیز ترتیب«ف»، «ع»و«ل»به هم خواهد خورد.مثلاً می گوییم:جاه بر وزن عَفَل است،زیرا با مراجعه به کلمات متجانس آن از قبیل وَجْه،وَجیه،وَجاهَه و غیره معلوم می شود«ج»عین الفعل است و«ا»که منقلب از«واو»است فاء الفعل می باشد (3).

فایده وزن

با دانستن وزن کلمه به امور زیر می توان پی برد:

1.حروف اصلی و زاید؛

2.حرکت و سکون و نوع حرکت هریک از حروف؛

3.جابه جایی حروف اصلی(به هم خوردن ترتیب طبیعی حروف)در موردی که حروف کلمه جابه جا شده باشد؛

4.حذف برخی از حروف اصلی چنانچه حذفی در حروف اصلی رخ داده باشد.

[شماره صفحه واقعی : 29]

ص: 614


1- برای استاد:رضی قدّس سرّه می گوید:«یُعَبَّرُ عن الزّائدِ بلفظِه،إلاّ المُدْغَمَ فی أصلیٍّ فإنَّهُ بما بعدَه،و المکرَّرَ فإنَّهُ بما قبلَه…نحوُ قولِک:اِزَّیَّنَ و ادّارَکَ علی وزنِ افَّعَّلَ و افّاعَلَ…و اطَّلَبَ علی وزنِ افَّعَلَ»(شرح رضی بر شافیه، ج 1،ص 19).

2- در این مثال،واو که حرف زاید است-به منظور ادغام-به یاء تبدیل و سپس در یاء ادغام شده است.

3- شرح نظام بر شافیه،ص 65.

توضیح و تکمیل

وزن در دو مقام مورد استفاده قرار می گیرد:

1.در مقام تعلیم.هرگاه استاد بخواهد حروف اصلی و زاید کلمه ای را به دانش آموز یاد بدهد،به جای اینکه یک یک حروف اصلی و زاید را معرفی کند،وزن کلمه را به وی می گوید و او باتوجّه به وزن،حروف اصلی و زاید و دیگر خصوصیات کلمه را تشخیص می دهد. (1)

2.در مقام تعلّم و فراگیری.در این مقام دانستن وزن از این جهت وسیلۀ تشخیص حروف اصلی از زاید و دیگر خصوصیات کلمه است که علمای صرف ابنیه اسماء و افعال و اوزان هر بنا را به دست آورده و معرفی کرده اند.متعلّم با حفظ کردن و در نظر گرفتن اوزان اسماء و افعال،به هنگام برخورد با کلمه ای بدون مراجعه به کلمات متجانس،وزن آن را از میان اوزان مضبوطه پیدا می کند و در بسیاری از موارد حروف اصلی و زاید آن را باتوجه به وزن مربوط به آن،به دست می آورد. (2)

پرسش و تمرین

1.وزن چیست و فایده دانستن آن چه می باشد؟

2.در تعیین وزن هر دسته از کلمات زیر،چه قواعدی-از قواعد وزن-به کار برده می شود؟ وزن همه کلمات داده شده را ذکر کنید:

[شماره صفحه واقعی : 30]

ص: 615


1- 1) شرح رضی قدّس سرّه بر شافیه،ج 1،پاورقی ص 12.

2- برای استاد:در مواردی که وزن کلمه میان مجرد و مزید(رباعی مجرد و ثلاثی مزید یا خماسی مجرد و ثلاثی مزید یا خماسی مجرد و رباعی مزید)مشترک است(مانند:جَلْبَبَ-فَعْلَلَ،عَمَلَّس-فَعَلَّل و قِرْشَبّ-فِعْلَلّ)وزن کارساز نیست و برای تشخیص حروف اصلی و زاید باید راههای دیگر(مانند:مراجعه به کلمات متجانس و غیر آن)را پیمود.

دسته اول:کَرُمَ،کَتَبَ،فَرَس،قُفْل،کَتِف،عَضُد،صَعْب،عِنَب،ضِرْس.

دسته دوم:عالِم،عُلَماء،عَلاّمَه،مَخارِج،خُرُوج،إسلام،مُسْلِم،دَراهِم،دُرَیْهِم،دِحْراج، تَدَحْرَجَ.

دسته سوم:غَفّار،جَعْفَرِیّ،تَعَلُّم،خَرّاج،سَلَّمَ،قَرار،مَقَرّ،مِداد،مَدَّ،إسْتَمَدَّ،مُدُن،تَمَدُّن، جَیِّد،لَیِّن،عَلَوِیّ،نَبِیّ،وَفِیّ،خُدّام،جَبّار،قَوِیّ.

دسته چهارم:قِ(باتوجه به وَقی،وِقایَه)،سَلْ(باتوجّه به سَأَلَ و سُؤال)،حادی (باتوجه به واحِد،وَحْدَه و تَوْحید)،أَیِسَ(باتوجه به یَأْس،یَؤوس و یائِسَه)،طَأْمَنَ(با توجه به طَمْأَنَ،اطْمَأَنَّ و اطْمِئْنان)،اطَّلَبَ(باتوجه به طلب و اطْتَلَبَ)،اذّکر(باتوجه به ذَکَرَ و اذْدَکَرَ)،ادَّکَرَ(باتوجّه به ذَکَرَ و اذْذَکَرَ)،اثّاقَلَ(باتوجه به ثَقُلَ و تَثاقَلَ)،اصّادَقَ(با توجه به صَدَقَ و تصادَقَ)،یَشَّقَّقُ(باتوجه به شَقَّ و یَتَشَقَّقُ)،یَدَّبَّرُوا(باتوجه به دَبَرَ و یَتَدَبَّرُوا).

3.باتوجه به همه قواعد وزن،وزن کلمات زیر را معین کنید:اِسْتِعْلام،مُعَلِّم، مُتَعَلِّم،إحْسان،اسْتِحْسان،تَحْسین،تَکامُل،اسْتِکْمال،کَمال،کُمَیْل،مُکَمِّل، تَکْمِلَه.

4.فاء الفعل،عین الفعل و لام الفعل کلمات زیرا را معین کنید:کَلام،تَکَلُّم،اسْتِسلام، اسْتِغْفار،غَفّار،صَبُور،سُؤال،تَفَؤُّل،فَعّال،سَفَرْجَل،رُجَیْل،دِرْهَم،زِبْرِج،صَدْر، کَریم.

5.باتوجه به اوزان اسم رباعی مجرد و اسم خماسی مجرد بنای کلمات زیر را معین کنید:

جَعافِر،قُذَعْمِل،دَراهِم،زِبْرِج،قِرْمِز،جَحْمَرِش،ثَعْلَب.

6.حروف اصلی و زاید کلمات موزون زیر را معین کنید:

احْمارَّ-اِفْعالَّ،تَوَکُّل-تَفَعُّل،اسْتیحاش-اِسْتِفْعال،إِجارَه-إِفالَه و فِعالَه،صَبُور-فَعُول، میثاق-مِفْعال،تَوْکیل-تَفْعیل،تَقاعُد-تَفاعُل،تِجارَه-فِعالَه،جَوَلان-فَعَلان، کَراهِیَه-فَعالِیَه،ضَرُورَه-فَعُولَه،جَهْوَرَ-فَعْوَلَ،حَوْقَلَ-فَوْعَلَ،شَیْطَنَه-فَیْعَلَه،تَمَسْکُن-

[شماره صفحه واقعی : 31]

ص: 616

تَمَفْعُل،اسْتَحی-اِسْتَفَلَ،مَقْضِیّ-مَفْعُول،مَهْدِیّ-مَفْعُول،یَخْشَوْنَ-یَفْعَوْنَ،مَلیّ-فَعیل، طَیِّء (1)-فَیْعِل،مَبیع-مَفِعْل یا مَفْعِل (2)،مَقُول-مَفُعْل (3)،مَشُوب-مَفُعْل.

7.فرق بِنا با وزن در علم صرف چیست؟

فصل 8.انواع کلمه
اشاره

کلمه-که مراد از آن اینجا،اسم معرب و فعل می باشد (4)-به لحاظ وضعیت حروف اصلی آن،پنج نوع است به این شرح:

نوع یکم-معتل

معتل،کلمه ای است که در حروف اصلی آن«حرف عِلّه»باشد،و حروف عله عبارتند از:«واو»،«یاء»و«الف».سایر حروف را«حروف صحیح»می نامند (5).

معتل هفت قسم است:

1.معتل الفاء که آن را مِثال گویند،مانند:یَسَرَ و وَقْت.

2.معتل العین که آن را اجوف می نامند،مانند:خافَ و بَیْع.

3.معتل اللام که آن را ناقص گویند،مانند:دَعا و رَمْی.

4.معتل الفاء و اللام که آن را لفیف مفروق گویند،مانند:وَفی و وَحْی.

5.معتل العین و اللام که آن را لفیف مقرون گویند،مانند:لَوی و حَیّ.

[شماره صفحه واقعی : 32]

ص: 617


1- لسان العرب،ماده«طوأ».

2- برای استاد:بنابر قاعده 5 وزن و تبصره آن،مَبیع چنانچه اسم مفعول باشد وزن آن مَفِعْل و چنانچه اسم زمان یا اسم مکان باشد وزن آن مَفْعِل است.

3- نظر به اینکه مَقُول در اصل مَقْوُوْل-مَفْعول بوده و بنابر قاعده 10 اعلال-که خواهد آمد-واو دوم آن که حرف زاید می باشد حذف شده است،وزن آن«مَفُعْل»می باشد.

4- النحو الوافی،ج 1،ص 169،پاورقی 2؛فتح الخبیر اللطیف علی متن الترصیف فی علم التصریف،ص 62.

5- مبادئ العربیّه،المقدّمه،ص 3 و ج 1،ص 9.

6.معتل الفاء و العین که آن را نیز لفیف مقرون گویند،مانند:وَیْل و یَوْم.

7.معتل الفاء و العین و اللام،مانند:«واو»و«یاء».اصل واو«وَوَو» (1)،و اصل یاء«یَیَی» است.

توضیح 1:بیشتر اقسام معتل،مختص کلمات ثلاثی است و تنها رباعی معتل الفاء و معتل الفاء و اللاّم شنیده شده است،مانند:وَرَنْتَل (2)،وَأْوَأَ،یَأْیَأَ.معتل الفاء و العین و معتل الفاء و العین و اللام،مخصوص اسم است و چنین فعل معتلی شنیده نشده است (3).

توضیح 2:سه حرف«واو»،«یاء»و«الف»را از آن رو که بیش از حروف دیگر در معرض تغییرند«حروف علّه»نامیده اند (4).

توضیح 3:معتل بودن کلمه مشروط به این نیست که حرف عله بالفعل حرف اصلی آن باشد،زیرا چنانچه حرف عله کلمه معتلی براساس قاعده اعلال حذف شود،مانند:

قُوْل-قُل،یا تبدیل به همزه شود،مانند:قاوِل-قائل،یا تبدیل به حرف صحیح شود،مانند:اِوْتَحَدَ-اِتْتَحَدَ-اِتَّحَدَ،آن کلمه همچنان معتل به شمار می آید.

توضیح 4:به حرف علّه اگر ساکن باشد«حرف لین»هم گفته می شود،مانند:قَوْل، بَیْع،دار،أَمیر و سُوء؛و به حرف لین اگر حرکت ماقبل آن مناسب با آن باشد«حرف مدّ»هم گفته می شود،مانند:دار،أَمیر و سُوء (5).حرکت مناسب با«واو»ضمّه،حرکت مناسب با«یاء»کسره و حرکت مناسب با«الِف»،فتحه است.بنابراین«الِف»همیشه

[شماره صفحه واقعی : 33]

ص: 618


1- برخی گفته اند اصل واو«وَیَو»است(شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 74).

2- شر،بدی،امر عظیم.نون در این کلمه زاید است(شرح رضی بر شافیه،ج 2،ص 375).

3- مگر به ندرت،مانند:«یَیَّیْتُ یاءً»و«أوَّیْتُ واواً»(شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 74).

4- وجه این نامگذاری این است که«علّت»به معنی«بیماری»است و حالِ شخصِ بیمار بیش از شخص سالم در معرض دگرگونی است.

5- شرح رضی بر شافیه،ج 1،پاورقی ص 250؛النحو الوافی،ج 4،ص 699.

حرف مدّ است زیرا همیشه ساکن و پیش از آن فتحه است.«الِف»تا پیش از آن فتحه نباشد قابل تلفّظ نیست.

توضیح 5:«واو»،«یاء»و«الف»در موارد زیر اصلی و اصیل (1)می باشند:در حروف معانی،در اسم مبنی و در بیشتر اسماء حروف مبانی.حروف معانی،مانند:«لو»،«فی»، «لا»؛اسم مبنی،مانند هُوَ،أیْنَ،إذا؛و اسماء حروف مبانی،مانند:باء،جیم،نون؛به خلاف الفِ«واو»و«یاء»که در اصل واو یا یاء بوده است.

«الف»در اسم معرب (2)و فعل،هیچ گاه هم اصلی و هم اصیل نیست،بلکه یا زاید و اصیل است،مانند:مفتاح و کاتَبَ،و یا اصلی و منقلب است،مانند حال و قالَ (3).اما«واو» و«یاء»گاهی اصلی و اصیل،گاهی اصلی و منقلب،گاهی زاید و اصیل و گاهی زاید و منقلب اند،مانند:بَیْع،وَعَدَ،میزان،یُوقِنُ،مضروب،تَبَیَّنَ؛مُصَیْبیح،ضُورِبَ. (4)

نوع دوم-صحیح

کلمه صحیح کلمه ای است که هیچ یک از حروف اصلی آن حرف عله نباشد.

نوع سوم-مهموز

مهموز کلمه ای است که در حروف اصلی آن همزه باشد و آن پنج قسم است:

[شماره صفحه واقعی : 34]

ص: 619


1- اصیل،اینجا یعنی:غیر منقلب از حرف دیگری.

2- اسم معرب در پاورقی بحث مضارع معلوم توضیح داده شده است.

3- بنابراین،اینکه گفته شده است: حرف علّه سه بود ای طلبه واو و یاء و الف منقلبه نظر به برخی از موارد الف(حرف اصلی اسم معرب و فعل)دارد،نه به همه آنها.زیرا الف اصیل(غیر منقلب از واو یا یاء)به صورت حرف زاید در اسم معرب و فعل،و به صورت حرف اصلی در اسم مبنی و حرف نیز،حرف علّه است.

4- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 66؛شرح مفصّل،ج 5،ص 418.

1.مهموز الفاء مانند:أبی،آمِر،إصْطَبْل.

2.مهموز العین مانند:رأی،بِئْر،زِئْبِر(پُرز).

3.مهموز اللاّم مانند:جاءَ،جُزْء.

4.مهموز الفاء و اللاّم مانند:أَبَأَ(أَبَأَهُ بالسَّهم:او را با تیر زد)،الأَباء(نی، قصَب).

5.مهموز العین و اللام،مانند:جَأْجَأَ و دَأْدَأَ.

توضیح:مهموز بودن کلمه مشروط به این نیست که همزه در حال حاضر حرف اصلی آن باشد،زیرا چنانچه همزه کلمه مهموزی براساس قاعده تخفیف همزه حذف شود،مانند:أُءْخُذْ-خُذْ،یا تبدیل به حرف عله شود،مانند:

رأس و شُؤم و ذِئب-راس،شوم و ذیب،آن کلمه همچنان مهموز شمرده می شود.

نوع چهارم-مضاعف

اشاره

کلمات مضاعف عبارتند از:

1 و 2.ثلاثی ای که فاء الفعل و عین الفعل آن،یا عین الفعل و لام الفعل آن همانند باشند،مانند:دَدَن(لهو و لعب)و مَدَّ(مَدَّ،مَدَدَ بوده است) (1).

ثلاثی ای که فاء الفعل و لام الفعل آن همانند باشند،مانند:سَلِسَ و قَلَق،مضاعف نامیده نشده است (2).

3 و 4.رباعی یا خماسی ای که فاء الفعل و لام الفعل اول و عین الفعل و لام الفعل آخر آن متماثل باشند،مانند:زَلْزَلَ و سَلْسَبیل (3).

[شماره صفحه واقعی : 35]

ص: 620


1- فعل ثلاثی مجرّدی که فاء الفعل و عین الفعل آن همانند باشد نداریم.

2- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 34.

3- همان،ج 2،ص 366.به خاطر بسپارید

در زبان عربی کلمه رباعی یا خماسی ای که دو حرف اصلی آن متماثل و متصل به هم باشند نداریم (1).بنابراین کلماتی مانند:جَلْبَبَ،قَرْدَد،اقْعَنْسَسَ و خَفَیْدَد،ثلاثی مزیدند،نه رباعی یا خُماسی (2).

نوع پنجم-سالم

اشاره

کلمه سالم کلمه ای است که معتل،مهموز و مضاعف نباشد،مانند:صَبَرَ و عِلْم.توجه کنید

یک کلمه ممکن است هم صحیح باشد و هم مهموز،مانند:أَمَرَ و سائِل؛یا هم صحیح باشد و هم مضاعف،مانند:مَدَّ و دَدَن؛یا هم صحیح باشد و هم مهموز و هم مضاعف،مانند:أَزَّ و أَنین.

همچنین یک کلمه می تواند هم معتل باشد و هم مهموز،مانند:أبی و یَأس؛یا هم معتل باشد و هم مضاعف،مانند:حَیَّ و وُدّ؛یا هم معتل باشد و هم مهموز و هم مضاعف،مانند:وَأْوَأَ،وَأْواء،یَأْیَأَ،یَأْیاء.

کلمه سالم،همواره صحیح است.یک نکته مهم:

بحث هایی مانند:حروف اصلی و زاید،ابنیه،وزن و انواع کلمه،همه در مورد کلمه ای مطرح می شود که میان آن کلمه و کلماتی دیگر رابطه اشتقاق وجود داشته باشد.بنابراین،بحث های مذکور در مورد حروف مبانی،حروف معانی و بیشتر اسم های مبنی مطرح نخواهد شد (3).

[شماره صفحه واقعی : 36]

ص: 621


1- همان،ج 1،ص 61.

2- در مثل اقْعَنْسَسَ احتمال خماسی بودن نمی رود،می دانید چرا؟

3- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 8؛شرح نظام،ص 44،پاورقی 2.

فصل 9.ادغام،تخفیف همزه و اعلال

مضاعف ثلاثی در معرض«ادغام»است.ادغام این است که نخستین حرف از دو حرف کنار هم را به طوری در دومی داخل کنیم که در تلفّظ حرف دوم به صورت مشدد شنیده شود،مانند مَدَدَ-مَدَّ،یَمْدُدُ-یَمُدُّ.بحث گسترده درباره ادغام،در فعل مضاعف ثلاثی مجرد خواهد آمد.

«همزه»در معرض تغییر است.تغییر همزه را«تخفیف»گویند و آن به دو صورت است:قلب و حذف.قواعد تخفیف همزه،در فعل مهموز ثلاثی مجرد خواهد آمد.

حروف علّه نیز در معرض تغییرند.تغییر حرف عله را«اعلال»گویند و آن بر سه قسم است:سکون،قلب و حذف که اعمال هریک از آنها طبق قواعدی خاص و در شرایط معینی صورت می گیرد.قواعد اعلال در فعل معتل ثلاثی مجرد،مقدمه فعل ثلاثی مزید،مقدمه بخش دوم کتاب،بحث تصغیر و برخی مباحث دیگر،خواهد آمد (1).

توضیح:تغییر،اختصاص به حروف عله و همزه ندارد،برخی از حروف صحیح نیز تحت عنوان ابدال و تعویض تغییر می کنند.اما تغییر حروف صحیح،فراوانی تغییر حروف عله و همزه را ندارد.بحث ابدال در خاتمه مطرح می شود،و با تعویض حروف در اثنای مباحث این کتاب آشنا خواهیم شد.

فصل 10.اِلحاق

در زبان عربی به کلماتی یک یا دو حرف اضافه می شود تا در وزن و احکام لفظی (چگونگی صرف شدن در فعل،و چگونگی جمع بسته شدن و مصغّر شدن در اسم)

[شماره صفحه واقعی : 37]

ص: 622


1- برای استاد:تغییر حروف عله درصورتی«اعلال»نامیده می شود که به منظور تخفیف لفظی کلمه و سهولت در تلفظ صورت گرفته باشد؛لذا به آن دسته از تغییرات حروف عله که ناشی از دگرگونی اعرابی باشد-مانند آنچه در اسماء ستّه و تثنیه و جمع پدید می آید-اعلال گفته نمی شود(شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 66 و 67).

همانند کلمات دیگری شوند.این عمل را«الحاق»و کلمه ای که در آن چنین حرف زایدی وجود داشته باشد را«مُلْحَق»می نامند.

مُلْحَق،دو ویژگی اساسی دارد به این شرح:

1.حرف زایدی که برای الحاق آورده می شود و همچنین جای آن در کلمه،نباید به گونه ای باشد که از آن برای به دست آمدن معنای خاصّی استفاده می شود.بنابراین، همزه أکْرَمَ و میمِ مُکْرِم نمی تواند برای الحاق باشد.

2.وزن ظاهری کلمه مُلْحَق ثابت است و قواعدی که موجب تغییر وزن ظاهری آن شود(مانند قواعد ادغام و اعلال)در آن جاری نخواهد شد؛مثلاً قاعده ادغام در مَهْدَد (1)جاری نمی شود.بحث تفصیلی درباره الحاق در خاتمه خواهد آمد.

پرسش و تمرین

1.نوع و بنای کلمات موزون زیر را معین کنید (2):

مَرْء-فَعْل،ثَعْلَب-فَعْلَل،سَلْسَلَه-فَعْلَلَه،سَئِمَ-فَعِلَ،قَذارَه-فَعالَه،إِجارَه-فِعالَه،بَراءه -فَعالَه،فَرار-فَعال،بِئْر-فِعْل،رَأْی-فَعْل،قَویّ-فَعیل،سائِل-فاعِل،جَرَیان-فَعَلان، جاری-فاعِل،قَساوَه-فَعالَه،فَیْض-فَعْل،فَیَضان-فَعَلان،فَیّاض-فَعّال،مِداد-فِعال،ذَرّ -فَعْل،سَلام-فَعال،سالِم-فاعِل.

2.معتل،مهموز،مضاعف و سالم را در کلمات موزون زیر معین کنید:حَیّ-فَعْل،وَلیّ- فَعیل،یاء-فَعَل،مُؤْتَمَر-مُفْتَعَل،أتی-فَعَلَ،مَرْأَه-فَعْلَه،المَرْأی-المَفْعَل،حَریر-فَعیل، تَوْدیع-تَفْعیل،حُکّام-فُعّال،طَیْر-فَعْل،طَیّارَه-فَعّالَه،یاقُوت-فاعُول،وَحْشَه-فَعْلَه،

[شماره صفحه واقعی : 38]

ص: 623


1- اسم زنی است.

2- در چنین مواردی مثلاً می گوییم:مَرْء:ثلاثی مجرّد و مهموز،ثَعْلَب:رباعی مجرد،و…

وُصُول-فُعُول،صابِر-فاعِل،سَدّ-فَعْل،صُدُود-فُعُول،سَمّاک-فَعّال،أَیِّم(از أیم)- فَیْعِل،دَیّان-فَعّال،عَلیّ-فَعیل،عَلَویّ-فَعَلِیّ،أَحْمَر-أَفْعَل،جائر(از جَوْر)-فاعِل،مَصائب (از صَوْب)-مَفاعِل،شَوائب(از شَوْب)-فَواعِل،فَرائد(از فرد)-فَعائل،عائد(از عَوْد)-فاعِل، مَکائد(از کَیْد)-مَفاعل،بائِن(از بَیْن)-فاعِل،مُوسِر(از یُسْر)-مُفعِل،میقات(از وقت)- مِفْعال،مُوقِن(از یقین)-مُفْعِل،میعاد(از وَعْد)-مِفْعال،مُوئِس(از یأس)-مُفْعِل.

3.حروف اصلی و زاید کلمات زیرا را معین کنید:أَلَنْدَد-أَفَنْعَل،عَفَنْجَج-فَعَنْلَل،مَهْدَد- فَعْلَل،دِرْهَم-فِعْلَل،جَعْفَر-فَعْلَل،شَرْشَرَه-فَعْلَلَه،یَلَنْدَد-یَفَنْعَل،زَمْزَمَه-فَعْلَلَه،احْرَنْجَمَ- افْعَنْلَلَ،تَزَلْزُل-تَفَعْلُل،خِدَبّ-فِعَلّ،بُرْثُن-فُعْلُل و نِئْطِل-فِعْلِل.

4.برای هریک از انواع کلمه دو مثال جدید(ترجیحاً یک فعل و یک اسم)بیاورید.

5.«الف»،چرا همیشه حرف مد است؟

6.حروف عله،مد و لین را در کلمات تمرین شماره 2 مشخص کنید.

7.اصطلاحات زیر را معنا کنید:حرف عله،اعلال،حرف صحیح،حرف لین،حرف مد، ادغام،مضاعف،مهموز،صحیح،معتل،مثال،اجوف،ناقص،لفیف مفروق،لفیف مقرون و سالم.

8.موارد اصیل و اصلی بودن هریک از حروف عله را بیان کنید.

9.در چه مواردی با اینکه حرف عله در کلمه وجود ندارد آن کلمه را معتل می نامند؟

10.در چه مواردی با اینکه حرف عله در کلمه وجود دارد آن کلمه را معتل به شمار نمی آورند؟

11.در چه مواردی با اینکه همزه در کلمه وجود ندارد آن کلمه را مهموز می نامند؟

12.در چه مواردی با اینکه همزه در کلمه وجود دارد آن کلمه را مهموز نمی دانند؟

[شماره صفحه واقعی : 39]

ص: 624

[شماره صفحه واقعی : 40]

ص: 625

بخش یکم فعل

اشاره

[شماره صفحه واقعی : 41]

ص: 626

[شماره صفحه واقعی : 42]

ص: 627

مقدمه
1.تعریف و تقسیم

فعل-همان گونه که پیشتر گفته شد-کلمه ای است که بر معنایی مستقل(کاری یا حالتی)و بر واقع شدن آن معنا در زمان گذشته یا حال یا آینده دلالت کند،و آن بر سه قسم است:ماضی،مضارع و امر.

فعل ماضی فعلی است که بر انجام دادن کار یا پدید آمدن حالتی در زمان گذشته دلالت کند،مانند:ذَهَبَ و حَسُنَ.

فعل مضارع فعلی است که بر انجام دادن کار یا پدید آمدن حالتی در زمان حال یا آینده دلالت کند،مانند:یَذْهَبُ و یَحْسُنُ.

فعل امر فعلی است که بر طلب انجام دادن کار یا ایجاد حالتی در زمان آینده دلالت کند،مانند:اِذْهَبْ و احْسُنْ (1).

[شماره صفحه واقعی : 43]

ص: 628


1- چگونگی انقسام فعل به سه قسم:ماضی،مضارع و امر چنین است: زمان که جزئی از معنای فعل است،سه قسم است:ماضی،حال و مستقبل(گذشته،حال و آینده).فعل نیز ابتدا به این سه قسم تقسیم می شود.فعل مستقبل دو قسم است:امر و غیر امر.فعل مستقبل غیر امر و فعل حال را که در لفظ مشترکند فعل«مضارع»نامیده اند و در نتیجه فعل به سه قسم ماضی،مضارع و امر تقسیم شده است. نمودار زیر،این فرایند را نشان می دهد: برای استاد:زمان فعل امر به لحاظ ماده آن که به مأمور مربوط می شود-و مقصود از صدور امر نیز تحقق یافتن ماده فعل است-مستقبل است؛هرچند به لحاظ هیئت آن که به آمر مربوط می شود،حال می باشد.(حاشیه صَبّان،ج 1،ص 59،س 21؛الحدائق الندیَّه،ج 1،ص 195؛النحو الوافی،ج 1،ص 61).توضیح اینکه:دالّ بر زمان در هر دو لحاظ،هیئت فعل امر است.در نگرشی دیگر به فعل امر،ممکن است گفته شود:فعل امر،انشاء طلب است و انشاء مقید به زمان نیست.سخن رضی قدّس سرّه در شرح کافیه،ج 1،ص 39،سطر 15،حلاّل این مشکل نمی باشد و ظاهراً راه حل آن،پذیرش سخن ابن هشام در مغنی،مبحث لام جازمه است،آنجا که می گوید:«وَ زَعَمَ الکوفیّونَ و أبو الحسنِ[الأخْفَش]أنَّ لامَ الطَّلَبِ حُذِفَتْ حَذْفاً مستمرّاً فی نحوِ قُمْ وَاقْعُدْ…و بقولِهِم أقولُ…» (مغنی اللبیب،ص 300).

2.اصل(مبدأ اشتقاق)فعل

فعل-و مشتقّات آن-از مصدر گرفته می شود.از این رو مصدر را«اصل کلام» می نامند (1).مصدر،از حروف الفبا گرفته می شود.

توضیح 1.مصدر اسمی است که بر انجام کار یا پدیدار شدن حالتی دلالت کند بی آنکه بر زمان معنا دلالتی داشته باشد،مانند:ذَهاب(رفتن)،عِلْم(دانستن)،بُرْء (خوب شدن) (2).

توضیح 2.آنچه مستقیماً از مصدر گرفته می شود فعل ماضی معلوم است.سایر اقسام فعل-به گونه ای که در شماره 4 این مقدمه به آن اشاره خواهد شد-از ماضی معلوم مشتق می شود.

[شماره صفحه واقعی : 44]

ص: 629


1- جامع المقدمات،کتاب الأمثله،ص 1.

2- به دیگر سخن:مصدر اسمی است که بر حَدَث دلالت کند،وَ حَدَث،عبارت است از معنایی که قائم به غیر خود باشد.

توضیح 3.لازم نیست مصدری که فعل از آن مشتق شده است مستعمل باشد.مثلاً عَسی(امید است)از مصدر العَسْی گرفته شده است بااینکه العَسْی کاربرد ندارد (1).

توضیح 4.اسم های مشتق از فعل که به آنها«اسماء مشتقّه»گفته می شود عبارتند از:

اسم فاعل،اسم مفعول،صفت مشبَّهَه،اسم مبالَغَه،اسم تفضیل،اسم مکان،اسم زمان و اسم آلت.

توضیح 5.اینکه گفته شد فعل از مصدر گرفته می شود براساس نظر بصریّین است.

کوفیّون-برعکس بصریّین-معتقدند مصدر از فعل گرفته می شود،و هریک برای نظر خود ادله ای ذکر کرده اند (2).

توضیح 6.اینکه گفته شد فعل از مصدر،و مصدر از حروف الفبا گرفته می شود،به لحاظ غالب است،وگرنه افعالی وجود دارد که مصدر آنها از اسم جامد غیر مصدر یا از چند کلمه یا از جمله گرفته می شود (3)،مانند:قُطْن-قَطَنَتِ الْأَرْضُ(پنبه زمین زیاد شد)،تاج-تَوَّجَ،حَجَر-اِسْتَحْجَرَ (4).

3.معلوم و مجهول

فعل یا معلوم است یا مجهول.

فعل معلوم فعلی است که به فاعل آن نسبت داده شود،مانند:نَصَرَ عَلیٌّ محمّداً(علی محمد را یاری کرد).

فعل مجهول فعلی است که فاعل آن در کلام ذکر نشود و مفعول به جای آن بنشیند، مانند:نُصِرَ محمَّدٌ(محمد یاری شد).

[شماره صفحه واقعی : 45]

ص: 630


1- ابن الأنباری،الانصاف فی مسائل الخلاف،چاپ دار الحجه للثقافه،ج 1،ص 194.

2- المعجم المفصّل فی اللّغه و الأدب،ج 1،واژه اشتقاق.

3- شرح این مطلب در مبحث چهارم خواهد آمد.

4- المعجم المفصّل فی اللغهِ و الأدب،واژه اشتقاق،پاورقی 2 و 3؛النحو الوافی،ج 3،پاورقی ص 184.

در فعل مجهول،مفعول را که به جای فاعل قرار می گیرد«نایب فاعل»می نامند.

مفعول چون نایب فاعل شود اعراب خود را که نصب است از دست می دهد و اعراب فاعل را که رفع است می پذیرد (1).

4.اشتقاق اقسام فعل

اشتقاق اقسام فعل(ماضی،مضارع و امر-معلوم و مجهول)به شرح زیر است:

ماضی معلوم از مصدر.مضارع معلوم و ماضی مجهول از ماضی معلوم.امر معلوم و مضارع مجهول از مضارع معلوم.امر مجهول از مضارع مجهول.

مصدر-ماضی معلوم-مضارع معلوم -امر معلوم ماضی مجهول-مضارع مجهول-امر مجهول

5.صیغه های فعل

فاعل یا نایب فاعل،یا غایب است یا مخاطب و یا متکلم.به همین مناسبت،فعل را در سه حالت مذکور به ترتیب:غایب،مخاطب و متکلم می نامند.

فعل های غایب و مخاطب با مذکر یا مؤنث بودن فاعل یا نایب فاعل و نیز با مفرد یا مُثَنّا و یا جمع بودنِ آن تغییر می کنند و در هر مورد صورت خاصی دارند.فعل متکلم فقط با مفرد یا غیر مفرد بودن فاعل یا نایب فاعل تغییر می کند و دارای دو صورت است.

هریک از صوَر فوق را«صیغه»می نامند و آن را به نام فاعل یا نایب فاعل می خوانند.مثلاً می گویند:صیغۀ مفرد مذکر غایب،صیغۀ مُثَنّای مذکر غایب،صیغۀ جمع مذکر غایب و…

[شماره صفحه واقعی : 46]

ص: 631


1- حالتهای آخر کلمات که بر اثر عواملی خاص پدید می آید«اعراب»نام دارد.

بنابراین،فعل غایب و مخاطب هریک دارای شش صیغه،فعل متکلم دارای دو صیغه و هر فعل دارای 14 صیغه می باشد.

پرسش و تمرین

1.اقسام فعل و چگونگی انقسام آن را ذکر کنید.

2.فرق میان فعل و مصدر چیست؟

3.در کلمات زیر فعل و مصدر را مشخّص کنید:إحْسان(نیکی کردن)،نَوْم(خوابیدن)،جاءَ (آمد)،یَنْصُرُ(یاری می کند)،نَسْج(بافتن)،أَقولُ(می گویم)،قُلْ(بگو)،القَول(گفتن)،یَکْتُبُ (می نویسد)،سَیَجیءُ(به زودی خواهد آمد)،جِئْ(بیا)،مَجیْء(آمدن).

4.اسم هایی را که از فعل مشتق می شوند نام ببرید.

5.هریک از اقسام فعل(ماضی،مضارع و امر-معلوم و مجهول)مشتق از چیست؟

6.فاعل،نایب فاعل،معلوم و مجهول را در جملات زیر معین کنید:قَرأَ زَیْدٌ الکِتابَ،قُرِیءَ الْکِتابُ،کَتَبْتُ الدَّرْسَ،أَکَلَتْ فاطِمَهُ الْخُبْزَ،أُکِلَ الخُبْزُ،شَرِبْتُ الماءَ،شُرِبَ الماءُ،عَرَفَ زَیْدٌ أباه، عُرِف أَبو زَیدٍ،سَأَلَ التّلْمیذُ الأُستاذَ،سُئِلَ الأُستاذُ،نَصَرَ عَلیٌّ محمداً،نُصِرَ محمَّدٌ،قُتِلَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام.

7.فعل غایب،مخاطب و متکلم را تعریف کنید و برای هریک،از زبان فارسی سه مثال بیاورید.

[شماره صفحه واقعی : 47]

ص: 632

8.چرا هریک از دو فعل غایب و مخاطب شش صیغه و فعل متکلم دو صیغه دارد؟آیا در زبان فارسی هم همینطور است؟توضیح دهید.

9.شماره صیغه های زیر چیست؟متکلم وحده،متکلم مع الغیر،مفرد مؤنث مخاطب، مفرد مؤنث غایب،جمع مؤنث غایب،جمع مؤنث مخاطب،جمع مذکر غایب،جمع مذکر مخاطب،مثنّای مذکر غایب،مثنّای مؤنث مخاطب.

10.نام صیغه های زیر را ذکر کنید:1،4،7،13 و 14.

6.مباحث بخش یک

مطالب بخش یکم این کتاب در چهار مبحث با عناوین زیر مطرح خواهد شد:

مبحث اول:فعل ثلاثی مجرد،

مبحث دوم:فعل ثلاثی مزید،

مبحث سوم:فعل رباعی،

مبحث چهارم:فعل منحوت،فعل غیر متصرف،فعل جامد،اسم فعل.

[شماره صفحه واقعی : 48]

ص: 633

مبحث اول:
اشاره

فعل ثلاثی مجرد

فصل 1.ماضی معلوم

اشاره

فعل ماضی معلوم ثلاثی مجرد از مصدر گرفته می شود.برای گرفتن ماضی معلوم ثلاثی مجرد از مصدر،باید حرف یا حروف زاید مصدر را-چنانچه حرف زاید داشته باشد-انداخت و فاء الفعل و لام الفعل را مفتوح و عین الفعل را متحرک کرد.نوع حرکت عین الفعل در ماضی هر مصدر،سَماعی است.بنابراین ماضی ثلاثی مجرد معلوم به یکی از سه وزن:فَعَلَ،فَعِلَ،فَعُلَ می آید،مانند:اَلذَّهاب-ذَهَبَ،السَّلامَه- سَلِمَ،الْحُسْن-حَسُنَ.صیغه ها

هریک از سه وزن مذکور،صیغه یکم ماضی معلوم ثلاثی مجرد است.سیزده صیغه دیگر را به ترتیب زیر از صیغه یکم می گیریم:

صیغه دوم:با اضافه کردن الف به آخر صیغه یکم(فَعَلَ-فَعَلا).

صیغه سوم:با اضافه کردن واو ساکن به آخر صیغه یکم و مضموم کردن لام الفعل (فَعَلَ-فَعَلُوا). (1)

[شماره صفحه واقعی : 49]

ص: 634


1- واو علامت جمع مذکر چون در آخر فعل قرار گیرد بعد از آن الِفی نوشته می شود که خوانده نمی شود.

صیغه چهارم:با اضافه کردن تاء ساکن(تْ)به آخر صیغه یکم(فَعَلَ-فَعَلَتْ).

صیغه پنجم:با اضافه کردن«تا»به آخر صیغه یکم(فَعَلَ-فَعَلَتا).

صیغه ششم:با اضافه کردن نون مفتوح(نَ)به آخر صیغه یکم و ساکن کردن لام الفعل(فَعَلَ-فَعَلْنَ).

صیغه هفتم:با اضافه کردن تاء مفتوح(تَ)به آخر صیغه یکم و ساکن کردن لام الفعل(فَعَلَ-فَعَلْتَ).

صیغه هشتم:با اضافه کردن«تُما»به آخر صیغه یکم و ساکن کردن لام الفعل(فَعَلَ -فَعَلْتُما).

صیغه نهم:با اضافه کردن«تُمْ»به آخر صیغه یکم و ساکن کردن لام الفعل(فَعَلَ- فَعَلْتُمْ).

صیغه دهم:با اضافه کردن تاء مکسور(تِ)به آخر صیغه یکم و ساکن کردن لام الفعل(فَعَلَ-فَعَلْتِ).

صیغه یازدهم:با اضافه کردن«تُما»به آخر صیغه یکم و ساکن کردن لام الفعل(فَعَلَ -فَعَلْتُما).

صیغه دوازدهم:با اضافه کردن«تُنَّ»به آخر صیغه یکم و ساکن کردن لام الفعل(فَعَلَ -فَعَلْتُنَّ).

صیغه سیزدهم:با اضافه کردن تاء مضموم(تُ)به آخر صیغه یکم و ساکن کردن لام الفعل(فَعَلَ-فَعَلْتُ).

صیغه چهاردهم:با اضافه کردن«نا»به آخر صیغه یکم و ساکن کردن لام الفعل(فَعَلَ -فَعَلْنا).

بنابراین،صیغه های ماضی ثلاثی مجرد معلوم چنین صرف (1)می شود:

[شماره صفحه واقعی : 50]

ص: 635


1- درآوردن کلمه به صورت ها(صیغه ها)ی مختلف را«صرف کردن»می گویند.بنابراین صرف کردن فعل عبارت است از ذکر کردن صیغه های چهارده گانه آن.

فَعَلَ\فَعَلا\فَعَلُوا\فَعَلَتْ\فَعَلَتا\فَعَلْنَ فَعَلْتَ\فَعَلْتُما\فَعَلْتُمْ\فَعَلْتِ\فَعَلْتُما\فَعَلْتُنَّ فَعَلْتُ فَعَلْنا

صرف صیغه های دو وزن دیگر یعنی:فَعِلَ و فَعُلَ نیز همین گونه است.ضمایر ماضی معلوم

از آنچه گذشت دانستیم که علائم صیغه های 2 تا 14 ماضی معلوم ثلاثی مجرد به ترتیب عبارتند از:«ا-وْ-تْ-تا-نَ-تَ-تُما-تُمْ-تِ-تُما-تُنَّ-تُ-نا».

هریک از این علامت ها«ضمیر»نیز می باشد بجز«ت»در صیغه های 4 و 5 که تنها علامت مؤنث بودن فاعل است،نه ضمیر.«الف»آخر صیغه 5 همانند«الف»آخر صیغه 2،ضمیر فاعل است (1).ضمیر صیغه 1«هُوَ»و ضمیر صیغه 4«هِیَ»است.هریک از این دو ضمیر را چون مُقَدَّر است«ضمیر مُسْتَتِر»و سایر ضمایر را«ضمایر بارِز» می نامند.

ضمیر در صیغه های غایب به جای اسم ظاهر می نشیند،از این رو چنانچه بعد از فعلی فاعل به صورت اسم ظاهر آورده شود،آن فعل خالی از ضمیر-بارز یا مستتر- خواهد بود.مثلاً می گوییم:ذَهَبَ الرَّجُلُ،ذَهَبَ الرَّجُلانِ،ذَهَبَ الرِّجالُ،قالَتْ هِنْدٌ،قالَتِ الْمَرْأتانِ و قالَتِ النِّساءُ (2).

[شماره صفحه واقعی : 51]

ص: 636


1- شرح رضی بر کافیه،ج 2،ص 413.

2- هرگاه دیده شود که با بودن ضمیر بارز در آخر صیغه ای از فعل،اسم ظاهر نیز به عنوان فاعل آورده شده است، باید آنچه را در آخر چنین صیغه ای دیده می شود را تنها علامت فاعل دانست نه ضمیر،مانند:«أَکَلُونِیَ الْبَراغیثُ». همین توجیه در دو آیه شریفه: وَ أَسَرُّوا النَّجْوَی الَّذِینَ ظَلَمُوا (الأنبیاء3/)و ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا کَثِیرٌ مِنْهُمْ (المائده71/)محتمل است(تفسیر مجمع البیان).چنین مواردی توجیه دیگری نیز دارد که در علم نحو بیان شده است(شرح رضی بر کافیه،ج 1،ص 258).چهار نکته درباره ضمایر ماضی معلوم

1.فاعل در شش صیغه غایب می تواند به دو صورت-ضمیر یا اسم ظاهر-آورده شود و در هشت صیغه دیگر(صیغه های مخاطب و متکلم)لزوماً باید به صورت ضمیر باشد.

2.فاعل شش صیغه غایب چنانچه ضمیر باشد در صیغه های 1 و 4 مستتر،و در چهار صیغه دیگر بارز است.

3.به هریک از ضمایر صیغه های مخاطب و متکلم«ضمیر حاضر»نیز گفته می شود.

4.علت مستتر دانستن ضمیر در صیغه های 1 و 4 ماضی معلوم این است که در آخر این دو صیغه چیزی که بتوان آن را ضمیر بارز دانست وجود ندارد (1).

پرسش و تمرین

1.فعل و خصوص فعل ماضی را تعریف کنید.

2.چرا ماضی معلوم ثلاثی مجرد سه وزن دارد؟

3.در ماضی معلوم ثلاثی مجرد هریک از علامت های زیر مخصوص چه صیغه ای است؟

وْ،تا،نَ،تَ،تُما،تِ،تُ.

4.صیغه های زیر چگونه ساخته می شوند؟2،4،5،8،9،13 و 14.

5.معنای صیغه های فوق را از فعل«ذَهَبَ»بیان کنید.

6.به جای هریک از جملات زیر،صیغه مناسب بگذارید:دو زن رفتند،من دانستم،تو رفتی،شما دو مرد رفتید،زنان نیکو شدند،ما دانستیم،شما گروه زنان رفتید،مردها دانستند.

7.افعال زیر را صرف کنید:سَأَلَ،قَتَلَ،عَظُمَ،شَهِدَ،کَبُرَ،رَحِمَ،صَدَقَ،رَؤُفَ.

[شماره صفحه واقعی : 52]

ص: 637


1- تاء آخر صیغه 4-چنانکه گفته شد-ضمیر نیست و لذا در هرحال ثابت است،می گوییم:هِنْدٌ ذَهَبَتْ،ذَهَبَتْ هِنْدٌ، ذهَبَت الامْرَأتانِ،ذَهَبَت النِّساءُ.

8.مفاد هریک از ضمایر فعل ماضی را بیان کنید.

9.در فعل ماضی،ضمیر هریک از صیغه های زیر چیست؟1،4،7،13،14،2،5،8،10، 6 و 12.

10.اغلاط زیر را برطرف کنید:اَلرَّجلُ جاءَتْ،المرأتانِ جاءا،نَصَرُوا الرِّجالُ،الْمَرْأَهُ جاءَ، النِّساءٌ شَرِبُوا،حَسُنَتِ الرَّجُلانِ،عَلِمَتَا امْرَأَتانِ،عَلِمُوا النِّساءُ،نَحْنُ ضَرَبْنَ،أَنْتُما ضَرَبْتُمْ،زَیْدٌ ضَرَبَتْ،هِنْدٌ وَ سَعیدَهٌ قَرَءَ،ضَرَبُوا الرَّجُلانِ.

فصل 2.مضارع معلوم

اشاره

فعل مضارع معلوم ثلاثی مجرد از ماضی معلوم ثلاثی مجرد گرفته می شود بدین ترتیب:

یاء مفتوح(یَ)به اول صیغه یکم ماضی می افزاییم،فاء الفعل را ساکن،لام الفعل را مضموم و عین الفعل را غالباً طبق سَماع،مفتوح یا مکسور یا مضموم می کنیم.آنچه به دست می آید صیغه یکم مضارع معلوم است.بنابراین صیغه یکم مضارع معلوم ثلاثی مجرد به یکی از سه وزن:یَفْعَلُ،یَفْعِلُ،یَفْعُلُ می باشد،مانند:عَلِمَ-یَعْلَمُ،عَرَفَ- یَعْرِفُ،کَرُمَ-یَکْرُمُ.صیغه ها

هریک از سه وزن مزبور صیغه یکم مضارع معلوم ثلاثی مجرد است.سیزده صیغه دیگر را به شرح زیر از صیغه یکم می گیریم:

صیغه دوم:با اضافه کردن الف و نون مکسور(انِ)به آخر صیغه یکم و مفتوح کردن لام الفعل(یَفْعَلُ-یَفْعَلانِ).

صیغه سوم:با اضافه کردن واو ساکن و نون مفتوح(وْنَ)به آخر صیغه یکم(یَفْعَلُ -یَفْعَلُونَ).

صیغه چهارم:با تبدیل یاء اول صیغه به تاء مفتوح(یَفْعَلُ-تَفْعَلُ).

[شماره صفحه واقعی : 53]

ص: 638

صیغه پنجم:با تبدیل یاء اول صیغه به تاء مفتوح و مفتوح کردن لام الفعل و اضافه کردن الف و نون مکسور(انِ)به آخر آن(یَفْعَلُ-تَفْعَلانِ).

صیغه ششم:با ساکن کردن لام الفعل و اضافه کردن نون مفتوح(نَ)به آخر آن (یَفْعَلُ-یَفْعَلْنَ).

صیغه هفتم:با تبدیل یاء اول صیغه به تاء مفتوح(یَفْعَلُ-تَفْعَلُ).

صیغه هشتم:با تبدیل یاء اول صیغه به تاء مفتوح و مفتوح کردن لام الفعل و اضافه کردن الف و نون مکسور(انِ)به آخر آن(یَفْعَلُ-تَفْعَلانِ).

صیغه نهم:با تبدیل یاء اول صیغه به تاء مفتوح و اضافه کردن واو ساکن و نون مفتوح(وْنَ)به آخر آن(یَفْعَلُ-تَفْعَلُونَ).

صیغه دهم:با تبدیل یاء اول صیغه به تاء مفتوح و مکسور کردن لام الفعل و اضافه کردن یاء ساکن و نون مفتوح(یْنَ)به آخر آن(یَفْعَلُ-تَفْعَلینَ).

صیغه یازدهم:با تبدیل یاء اول صیغه به تاء مفتوح و مفتوح کردن لام الفعل و اضافه کردن الف و نون مکسور(انِ)به آخر آن(یَفْعَلُ-تَفْعَلانِ).

صیغه دوازدهم:با تبدیل یاء اول صیغه به تاء مفتوح و ساکن کردن لام الفعل و اضافه کردن نون مفتوح(نَ)به آخر آن(یَفْعَلُ-تَفْعَلْنَ).

صیغه سیزدهم:با تبدیل یاء اول صیغه به همزه مفتوح(یَفْعَلُ-أَفْعَلُ).

صیغه چهاردهم:با تبدیل یاء اول صیغه به نون مفتوح(یَفْعَلُ-نَفْعَلُ).حروف مضارَعه

حروف یاء،تاء،همزه و نون(أَتَیْنَ)را که یکی از آنها در اول هریک از صیغه های فعل مضارع وجود دارد«حروف مضارَعه»یا«علائم فعل مضارع»می نامند (1).

[شماره صفحه واقعی : 54]

ص: 639


1- حرکت این حروف در مضارع معلومی که صیغه یکم ماضی معلوم آن چهار حرفی(ثلاثی مزید دارای یک حرف زاید یا رباعی مجرد)باشد ضمّه،و در مضارع معلومی که صیغه یکم ماضی معلوم آن کمتر از چهار حرفی(ثلاثی مجرد)یا بیشتر از چهار حرفی(ثلاثی مزید دارای بیش از یک حرف زاید یا رباعی مزید)باشد،فتحه است.تنها در صیغه 13 مضارع یَخالُ به معنی یَظُنُّ،کسر همزه(إِخالُ)فصیح تر از فتح آن دانسته شده است(لسان العرب، ماده«خیل»).

بنابر آنچه گذشت صرف مضارع معلوم ثلاثی مجرد چنین است:

یَفْعَلُ\یَفْعَلانِ\یَفْعَلُونَ\تَفْعَلُ\تَفْعَلانِ\یَفْعَلْنَ

تَفْعَلُ\تَفْعَلانِ\تَفْعَلُونَ\تَفْعَلینَ\تَفْعَلانِ\تَفْعَلْنَ أَفْعَلُ نَفْعَلُ

صرف صیغه های دو وزن دیگر یعنی«یَفْعِلُ»و«یَفْعُلُ»نیز به همین گونه است.ضمایر مضارع معلوم

الف در مثناها،واو در جمع های مذکر،نون در جمع های مؤنث و یاء در مفرد مؤنث مخاطب،ضمایر بارز فاعلی هستند.در صیغه های 1،4،7،13 و 14 ضمایر فاعلی به این شرح مستترند:در صیغه 1 هُوَ،در صیغه 4 هِیَ،در صیغه 7 أَنْتَ،در صیغه 13 أَنَا و در صیغه 14 نَحْنُ.چهار نکته درباره ضمایر مضارع معلوم

1،2 و 3.نکته های 1،2 و 3 مذکور در مورد ضمایر ماضی معلوم،درباره ضمایر مضارع معلوم نیز باید مورد توجه قرار گیرد،با این فرق که ضمیر در فعل مضارع،در صیغه های 7،13 و 14 نیز-چنانکه گذشت-مستتر است.

4.علت مستتر دانستن ضمیر در صیغه های 1،4،7،13 و 14 فعل مضارع، این است که در آخر این صیغه ها چیزی که بتوان آن را ضمیر بارز دانست،وجود ندارد.

[شماره صفحه واقعی : 55]

ص: 640اعراب و بِنا

اعراب و بِنا (1)در فعل مضارع

جز دو صیغه 6 و 12 فعل مضارع که مبنی اند دیگر صیغه های آن مُعْرَب و به خودی خود مرفوعند.علامت رفع،در صیغه های 1،4،7،13 و 14 ضمۀ لام الفعل و در مثنّاها،جمع های مذکر و مفرد مؤنث مخاطب،نون آخر صیغه است که به آن «نون عوض رفع»می گویند.«نون عوض رفع»در مثنّاها مکسور،و در جمع مذکر و مفرد مؤنث مخاطب مفتوح است.در دو صیغه جمع مؤنث(صیغه های 6 و 12)نون مفتوح(نَ)ضمیر است نه علامت رفع.این دو صیغه اعراب محلی می گیرند و به خودی خود محلاًّ مرفوعند.ابواب ثلاثی مجرد معلوم

مضارع ماضی بر وزن«فَعَلَ»ممکن است به یکی از سه وزن یَفْعَلُ،یَفْعِلُ یا یَفْعُلُ باشد و مضارع ماضی بر وزن«فَعِلَ»ممکن است به یکی از دو وزن یَفْعَلُ یا یَفْعِلُ باشد.

و مضارعِ ماضی بر وزن«فَعُلَ»فقط بر وزن یَفْعُلُ است (2).بنابراین در فعل معلوم ثلاثی مجرد شش گونه ماضی-مضارع داریم به این شرح:

1.فَعَلَ یَفْعَلُ،مانند:مَنَعَ یَمْنَعُ 2.فَعَلَ یَفْعِلُ،مانند:ضَرَبَ یَضْرِبُ

3.فَعَلَ یَفْعُلُ،مانند:نَصَرَ یَنْصُرُ 4.فَعِلَ یَفْعَلُ،مانند:سَمِعَ یَسْمَعُ

5.فَعِلَ یَفْعِلُ،مانند:حَسِبَ یَحْسِبُ (3)فَعُلَ یَفْعُلُ،مانند:کَرُمَ یَکْرُمُ

[شماره صفحه واقعی : 56]

ص: 641


1- «اعراب»عبارت است از حالت آخر کلمه که به اقتضای عامل حاصل می شود،و«بِناء»عبارت است از حالت ثابت آخر کلمه.کلمه ای را که اعراب بپذیرد«مُعْرَب»و کلمه ای را که اعراب نپذیرد«مَبْنِیّ»می نامند.

2- در مورد وزن مضارع فَعَلَ و فَعِلَ قواعدی وجود دارد که برای شناخت آنها می توان به شرح رضی بر شافیه،ج 1 ص 117 تا 138 مراجعه نمود.همچنین مضارع برخی ماضی ها به دو وزن آمده است،مانند:حَسَدَ یَحْسِدُ و یَحْسُدُ،فَسَقَ یَفْسِقَ و یَفْسُقُ و…(همان،ص 118).

3- یَحْسَبُ نیز درست است بلکه بیش از یَحْسِبُ به کار می رود.

هریک از ماضی-مضارع های مذکور را«باب»می نامند و می گویند:فعل ثلاثی مجرد معلوم شش باب دارد.

برخی از افعال ثلاثی مجرد در بیش از یک باب از ابواب مذکور به کار رفته اند، مانند:ماتَ یَماتُ-فَعَلَ یَفْعَلُ و ماتَ یَمُوتُ-فَعَلَ یَفْعُلُ (1).

پرسش و تمرین

1.فعل مضارع را تعریف کنید.

2.مضارع معلوم ثلاثی مجرد چه وزن هایی دارد؟چرا؟

3.مضارع معلوم ثلاثی مجرد از چه گرفته می شود و چگونه؟

4.صیغه های زیر در فعل مضارع معلوم ثلاثی مجرد چگونه ساخته می شوند؟1،4،7، 13،14،6،12،8 و 11.

5.نام صیغه های سؤال 4 چیست؟

6.مضارع های زیر را صرف کنید:یَعْمَلُ،یَحْسُدُ،یَقْذِفُ،یَشْرُفُ،یَکْتُبُ،یَقْرَءُ و یَصْبِرُ.

7.صیغه های زیر را از یَعْلَمُ معنا کنید:1،4،7،13،14،2،5،8،11،3 و 10.

8.وضعیت ضمایر فعل مضارع را توضیح دهید.

9.حروف مضارعه و حرکت آنها در مضارع معلوم ثلاثی مجرد و جای هریک از آنها را بیان کنید.

10.اعراب و علامت رفع در صیغه های فعل مضارع چگونه است؟

11.در چه صیغه هایی از مضارع معلوم ثلاثی مجرد،لام الفعل ساکن است؟خصوصیت مشترک میان این صیغه ها چیست؟

12.ضمایر فعل ماضی و مضارع را در دو ستون کنار هم بنویسید و باهم مقایسه کنید؟.

[شماره صفحه واقعی : 57]

ص: 642


1- مصباح المنیر.

13.جمله«فعل معلوم ثلاثی مجرد شش باب دارد»را توضیح دهید.

14.ماضی و مضارع مصادر زیر را بسازید:الأَکْل از باب 3،القُعُود از باب 3،الشَّهادَه از باب 4،الضَّرْب از باب 2،الرُّکُوع از باب 1،السَّآمَه از باب 4،القَتْل از باب 3.

15.صیغه های 1،4،7،13 و 14 ماضی و مضارع های تمرین فوق را معنا کنید.

16.شماره ابواب زیر را معین کنید:جاءَ یَجیءُ،فَهِمَ یَفْهَمُ،سَأَلَ یَسْأَلُ،عَمِلَ یَعْمَلُ،حَلُمَ یَحْلُمُ،ذَهَبَ یَذْهَبُ،قَتَلَ یَقْتُلُ،عَلِمَ یَعْلَمُ،حَسُنَ یَحْسُنُ،بَعُدَ یَبْعُدُ،بَعِدَ یَبْعَدُ.

فصل 3.امر معلوم

اشاره

فعل امر معلوم از مضارع معلوم ساخته می شود بدین صورت که هریک از صیغه های فعل امر از همان صیغه فعل مضارع گرفته می شود.

هریک از شش صیغه غایب و دو صیغه متکلم با درآوردن«لام امر»بر سر صیغه مربوطه از فعل مضارع ساخته می شود،لذا این هشت صیغه را«امر به لام»نامیده اند.

هریک از شش صیغه مخاطب با تغییر خاصی در صیغه مربوط به آن از فعل مضارع ساخته می شود،از این رو این شش صیغه را«امر به صیغه»می نامند.

به صیغه های امر به لام«امر غایب و متکلم»و به صیغه های امر به صیغه«امر حاضر» و«امر مخاطب»نیز گفته می شود.

چگونگی اشتقاق امر معلوم از مضارع معلوم به شرح زیر است:

الف)برای ساختن هریک از صیغه های امر غایب و متکلم لام مکسوری که به آن «لام امر»گفته می شود در اول صیغه مربوط به آن از فعل مضارع درمی آوریم و علامت رفع را از آخر آن می اندازیم.

ب)برای ساختن هریک از صیغه های امر مخاطب کارهای زیر را انجام می دهیم:

1)حرف مضارعه را از اول هریک از صیغه های فعل مضارع که می خواهیم از آن امر بسازیم،می اندازیم.

[شماره صفحه واقعی : 58]

ص: 643

2)چنانچه حرفی که بعد از حرف مضارعه قرار دارد متحرک بود از همان جا امر را بنا می کنیم و نیاز به افزودن چیزی نیست و چنانچه ساکن بود همزه متحرکی در اول صیغه می آوریم.حرکت این همزه بستگی به حرکت عین الفعل کلمه دارد،چنانچه عین الفعل مضموم بود همزه را مضموم و در غیر این صورت همزه را مکسور می آوریم.

3)علامت رفع را از آخر صیغه می اندازیم.

بنابراین صرف صیغه های امر معلوم از مضارع یَفْعَلُ چنین است:

لِیَفْعَلْ\لِیَفْعَلا\لِیَفْعَلُوا\لِتَفْعَلْ\لِتَفْعَلا\لِیَفْعَلْنَ افْعَلْ\اِفْعَلا\اِفْعَلُوا\اِفْعَلی\اِفْعَلا\اِفْعَلْنَ (1)لِأَفْعَلْ لِنَفْعَلْ (2)

صرف صیغه های امر معلوم از مضارع یَفْعِلُ چنین است:

لِیَفْعِلْ\لِیَفْعِلا\لِیَفْعِلُوا\لِتَفْعِلْ\لِتَفْعِلا\لِیَفْعِلْنَ افْعِلْ\اِفْعِلا\اِفْعِلُوا\اِفْعِلی\اِفْعِلا\اِفْعِلْنَ لِأَفْعِلْ لِنَفْعِلْ

صرف صیغه های امر معلوم از مضارع یَفْعُلُ چنین می باشد:

لِیَفْعُلْ\لِیَفْعُلا\لِیَفْعُلُوا\لَتَفْعُلْ\لِتَفْعُلا\لِیَفْعُلْنَ افْعُلْ\اُفْعُلا\اُفْعُلُوا\اُفْعُلی\اُفْعُلا افْعُلْنَ لِأَفْعُلْ لِنَفْعُلْسه نکته

1.لام امر چنانچه بعد از«واو»یا«فاء»یا«ثُمَّ»قرار گیرد می توانیم آن را ساکن

[شماره صفحه واقعی : 59]

ص: 644


1- نون مفتوح در دو صیغه 6 و 12 چون ضمیر است-نه علامت رفع-نمی افتد.

2- صیغه های فعل امر را چنانچه بخواهیم به فارسی برگردانیم،در ترجمه صیغه های امر به لام از کلمه«باید»استفاده می کنیم و می گوییم:لِیَقْرَأْ-باید بخواند،لِأَقْرَأْ-باید بخوانم و…اما در ترجمه امر حاضر می گوییم:اِقْرَأْ-بخوان.

کنیم (1)،مانند: وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ (2)فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ (3)، ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ (4).

2.همزه امر حاضر«همزه وصل»است،و آن همزه ای است که چون در اثنای کلام واقع شود در تلفظ حذف و ماقبل آن به مابعد وصل می شود،مانند: ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ (5).همزه ای را که در اثنای کلام در تلفظ حذف نمی شود چون موجب قطع شدن مابعد خود از ماقبل می شود«همزه قطع»می نامند،مانند: لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ (6).

همزه صیغه 13 فعل مضارع-و به تبع آن صیغه 13 فعل امر-همزه قطع است.

3.«فعل امر»در اصطلاح علم صرف اختصاص به«امر مخاطب»دارد و أمر غایب و متکلم را«مضارع مجزوم به لام امر»می نامند (7).ضمایر امر معلوم

وضعیت ضمایر فعل امر معلوم مانند ضمایر مضارع معلوم است.

پرسش و تمرین

1.فعل امر را تعریف کنید.

2.چگونگی اشتقاق امر معلوم از مضارع معلوم را-به طور کلی-بیان کنید.

[شماره صفحه واقعی : 60]

ص: 645


1- برای استاد:ابن هشام در این باره می گوید:«إسْکانُها بعدَ الفاءِ وَ الواوِ أکثرُ مِنْ تَحریکها…وَ قَدْ تُسْکَنُ بعدَ ثُمَّ» (مغنی اللبیب،چاپ بیروت،ص 294).

2- الحشر18/.

3- القریش3/.

4- الحج29/.

5- الملک4/.

6- الکافرون2/.

7- شرح رضی بر کافیه،ج 4،ص 123؛شرح مفصل،ج 4،ص 289.

3.قاعده ساختن امر غایب و متکلم و امر حاضر را بیان کنید.

4.امر صیغه های زیر چیست:یَذْهَبُ،یَعْلَمُونَ،نَعْلَمُ،أَذْهَبُ،تَذْهَبینَ،تَذْهَبانِ،یَذْهَبانِ، یَعْلَمْنَ،تَعْلَمْنَ،تَذْهَبُ،تَعْلَمُ.

5.امر یَقْرَءُ،یَکْتُبُ و یَصْبِرُ را صرف و صیغه های 1،4،7،13،14،2،5،6 و 9 آنها را معنا کنید.

6.ضمایر فعل امر را شرح دهید.

7.ضمایر زیر در چه صیغه هایی از مضارع و امر به کار می روند:ا،نَ،یْ،هُوَ،أَنَا،نَحْنُ.

8.در صیغه های زیر از مضارع و امر چه ضمیری به کار می رود؟در هر مورد مشخص کنید که ضمیر مربوط بارز است یا مستتر:2،3،4،5،12،13،14.

فصل 4.ماضی مجهول

فعل ماضی مجهول را از فعل ماضی معلوم می گیریم.برای تبدیل ماضی معلوم به مجهول،ماقبل آخر را اگر مکسور نیست مکسور و حروف متحرک پیش از آن را-که در ثلاثی مجرد فقط فاء الفعل است-مضموم می کنیم.مانند:نَصَرَ عَلیٌّ محمّداً-نُصِرَ محمّدٌ (1).

بنابراین فعل ماضی مجهول ثلاثی مجرد بیش از یک وزن ندارد و آن«فُعِلَ»است.

صیغه های ماضیِ مجهول را همانند ماضی معلوم می سازیم و روشن است که اختلاف صیغه ها در فعل مجهول،به خاطر اختلاف ضمایر نایب فاعلی است،نه ضمایر فاعلی. (2)وضعیت ضمایر نایب فاعلی ماضی مجهول،عیناً همانند ضمایر فاعلی ماضی معلوم است.

[شماره صفحه واقعی : 61]

ص: 646


1- در فعل مجهول-همان گونه که در شماره 3 مقدمه گفته شد-مفعول به جای فاعل می نشیند و اعراب آن را به خود می گیرد.یادآور می شود که صیغه سازی در فعل مجهول،متناسب با نایب فاعل صورت می گیرد،نه با فاعل.

2- ضمایر فاعلی و ضمایر نایب فاعلی را از آن رو که اعراب فاعل و نایب فاعل«رفع»است،«ضمایر مرفوع» می نامند.

صرف صیغه های ماضی مجهول ثلاثی مجرد چنین است:

فُعِلَ\فُعِلا\فُعِلُوا\فُعِلَتْ\فُعِلَتا\فُعِلْنَ فُعِلْتَ\فُعِلْتُما\فُعِلْتُمْ\فُعِلْتِ\فُعِلْتُما\فُعِلْتُنَّ فُعِلْتُ فُعِلْنا

پرسش و تمرین

1.ماضی مجهول را تعریف کنید.

2.این مطلب را که در فعل مجهول اختلاف صیغه ها به خاطر اختلاف ضمایر نایب فاعلی است توضیح دهید.

3.ضمایر ماضی مجهول را شرح دهید.

4.صیغه های 1 تا 6 مجهول عَلِمَ،صیغه های 7 تا 12 مجهول ضَرَبَ و صیغه های متکلم مجهول نَصَرَ را بسازید.

5.مجهول أَکَلَ،قَتَلَ،عَلِمَ و أَمَرَ را صرف کنید.

فصل 5.مضارع مجهول

فعل مضارع مجهول از مضارع معلوم گرفته می شود.برای تبدیل مضارع معلوم ثلاثی مجرد به مجهول،حرف مضارَعَه را مضموم و ماقبل آخر را چنانچه مفتوح نباشد مفتوح می کنیم،مانند:یَنْصُرُ زَیْدٌ بَکْراً-یُنْصَرُ بَکْرٌ.بنابراین مضارع مجهول ثلاثی مجرد-همانند ماضی مجهول-فقط یک وزن دارد و آن«یُفْعَلُ»است.

یُفْعَلُ صیغه یکم مضارع مجهول است و سیزده صیغه دیگر را به ترتیبی که در مضارع معلوم گفته شد از صیغه یکم می گیریم.

ضمایر مضارع مجهول همانند ضمایر مضارع معلوم است با این فرق که ضمایر مضارع مجهول ضمایر نایب فاعلی است.

[شماره صفحه واقعی : 62]

ص: 647

صرف صیغه های مضارع مجهول بسان مضارع معلوم و بدین صورت است:

یُفْعَلُ\یُفْعَلانِ\یُفْعَلُونَ\تُفْعَلُ\تُفْعَلانِ\یُفْعَلْنَ تُفْعَلُ\تُفْعَلانِ\تُفْعَلُونَ\تُفْعَلینَ\تُفْعَلانِ\تُفْعَلْنَ أُفْعَلُ\نُفْعَلُ

پرسش و تمرین

1.مضارع مجهول را تعریف کنید.

2.مضارع مجهول ثلاثی مجرد چند وزن دارد؟چرا؟

3.مجهول افعال زیر را صرف کنید:یَنْصُرُ،یَعْلَمُ،یَکْتُبُ.

4.صیغه های زیر را از مجهول های تمرین شماره 3 بسازید:1،4،7،13 و 14.

5.اختلاف ضمایر در فعل مضارع مجهول به چه مناسبت است؟

6.مضارع معلوم و مضارع مجهول در اشتقاق باهم چه فرقی دارند؟

7.ضمایر مضارع مجهول را شرح دهید.

فصل 6.امر مجهول

فعل امر مجهول از مضارع مجهول گرفته می شود و همانند امر معلوم هر صیغه آن از همان صیغه مضارع مشتق می گردد.برای تبدیل هریک از صیغه های چهارده گانه مضارع مجهول به امر مجهول،«لام امر»(لِ)به اول آن می افزاییم و علامت رفع را از آخر آن می اندازیم،مانند:یُنْصَرُ-لِیُنْصَرْ.

بنابراین فعل امر مجهول-همانند ماضی مجهول و مضارع مجهول-تنها یک وزن دارد و همه صیغه های آن با«لام امر»ساخته می شود.

وضعیت ضمایر امر مجهول همانند ضمایر مضارع مجهول است.

صرف صیغه های امر مجهول چنین است:

[شماره صفحه واقعی : 63]

ص: 648

لِیُفْعَلْ\لِیُفْعَلا\لِیُفْعَلُوا\لِتُفْعَلْ\لِتُفْعَلا\لِیُفْعَلْنَ لِتُفْعَلْ\لِتُفْعَلا\لِتُفْعَلُوا\لِتُفْعَلی\لِتُفْعَلا\لِتُفْعَلْنَ لِأُفْعَلْ\لِنُفْعَلْ

پرسش و تمرین

1.امر معلوم و مجهول در ساخته شدن صیغه ها چه فرقی باهم دارند؟

2.امر معلوم و مجهول یَعْلَمُ،یَکْتُبُ و یَنْصُرُ را صرف کنید.

3.صیغه های 1،4،7،13،14،3،9،6 و 12 امر مجهول فعل های تمرین شماره 2 را معنا کنید.

4.چه صیغه هایی از امر مجهول ضمیر مستتر دارند؟آن ضمیر یا ضمایر چیست؟

5.ضمایر بارز امر مجهول و جای هریک را ذکر کنید.

6.فرق ضمایر امر مجهول با ضمایر امر معلوم را توضیح دهید.

7.به چه ضمیری ضمیر فاعلی و به چه ضمیری ضمیر نایب فاعلی می گویند؟

فصل 7.مجهول فعل متعدی به حرف جر

اشاره

دانستیم (1)که فعل مجهول فعلی است که فاعل آن در کلام ذکر نشود و مفعول به جای فاعل بنشیند و اعراب آن را به خود بگیرد.بنابراین هرگاه بخواهیم فعلی را مجهول کنیم باید آن فعل «متعدی»،یعنی معنای آن خواهان«مفعولٌ بِه»باشد، (2)مانند:فعل ضَرَبَ که معنی آن از فاعل صادر و بر مفعولٌ بِه واقع می شود،می گوییم:«ضَرَبَ زَیْدٌ بَکْراً»و«ضُرِبَ بَکْرٌ».

اما فعل لازم-یعنی فعلی که معنای آن ملازم با فاعل است و بر مفعولٌ بِه واقع

[شماره صفحه واقعی : 64]

ص: 649


1- در شماره 3 مقدمه.

2- «متعدی»در لغت به معنای«از حد خارج شونده»است و فعلِ دارای مفعول را ازاین رو«متعدی»می نامند که معنای آن از محدوده فاعل خارج می شود و به مفعولٌ بِه می رسد.

نمی شود،مانند:ذَهَبَ-را نمی توان مجهول کرد مگر اینکه آن را به وسیله حرف جَر متعدی کنیم.

متعدی کردن فعل لازم با حرف جر چنین است که حرف جر مناسبی بر سر اسم یا ضمیری درآوریم و آن دو(جار و مجرور)را مفعول فعل قرار دهیم،مانند:ذَهَبَ زَیْدٌ (زید رفت)-ذَهَبَ زَیْدٌ بِبَکْرٍ(زید بکر را برد).پس از این اقدام می توان فعل مورد نظر را مجهول کرد.فعلی را که خود متعدی باشد«متعدی بنفسه»و فعلی را که به وسیله حرف جر متعدی شود«متعدی به حرف جر»می نامند. (1)

مجهول کردن فعل متعدی به حرف جر بدین صورت است که:صیغه یکم فعل را مجهول و فاعل یا ضمیر فاعلی-هرکدام وجود داشته باشد-و همچنین علامت تأنیث فاعل را حذف می کنیم،سپس جار و مجرور را نایب فاعل قرار می دهیم،مانند:

ذَهَبَ زَیْدٌ بِبَکْرٍ-ذُهِبَ بِبَکْرٍ(بکر بُرده شد)،ذَهَبَتْ هِنْدٌ بِزَیْدٍ-ذُهِبَ بِزَیْدٍ.

توضیح:در مجهول فعل متعدی به حرف جر که هریک از صیغه ها از دو بخش تشکیل می شود(فعل و جار و مجرور)از آن رو که نایب فاعل،ضمیر متصل به فعل نیست بلکه جار و مجرور نایب فاعل است،اختلاف نایب فاعل موجب تغییر بخش اول صیغه نمی شود.می گوییم:ذُهِبَ بِرَجُلٍ،ذُهِبَ بِرَجُلَیْنِ،ذُهِبَ بِرِجالٍ،ذُهِبَ بِامْرَأَهٍ، و…یُذْهَبُ بِرَجُلٍ،یُذْهَبُ بِرَجُلَیْنِ،یُذْهَبُ بِرِجالٍ،یُذْهَبُ بِامْرَأَهٍ و…لِیُذْهَبْ بِرَجُلٍ، لِیُذْهَبْ بِرَجُلَیْنِ،لِیُذْهَبْ بِرِجالٍ،لِیُذْهَبْ بِامْرَأَهٍ و…

[شماره صفحه واقعی : 65]

ص: 650


1- حرف جَر«باء»چنانچه با افعال دال بر حرکت آورده شود غالباً مفهوم فعل لازم را با متعدی شدن تغییر می دهد، مانند مثالی که در متن ذکر شد،و مانند:جاءَ زَیْدٌ(زید آمد)-جاءَ زَیْدٌ بِبَکْرٍ(زید بکر را آورد).قال تعالی: فَلَمّا قَضی مُوسَی الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً (القصص29/).خلاف غالب،مانند:سَبَحَ بالنّهر(در رودخانه شنا کرد).سایر حروف جر غالباً تأثیر متعدی ساختن فعل ندارند.اینها گاهی تغییر دیگری هم در معنای فعل ایجاد نمی کنند،مانند:جَلَسَ زیدٌ(زید نشست)-جَلَسَ زَیْدٌ علی الْکُرسِیِّ(زید روی صندلی نشست).و گاهی تغییر دیگری ایجاد می کنند،مانند:دَعا لَهُ(او را دعا کرد)،دَعا عَلَیْهِ(او را نفرین کرد)،رَغِبَ فیه(به او رغبت پیدا کرد)و رَغِبَ عَنْهُ(از او روی گردان شد).

با در نظر گرفتن آنچه گفته شد،صرف ماضی مجهول متعدی به حرف جر چنین است:

فُعِلَ بِهِ\فُعِلَ بِهِما\فُعِلَ بِهِمْ\فُعِلَ بِها\فُعِلَ بِهِما\فُعِلَ بِهِنَّ فُعِلَ بِکَ\فُعِلَ بِکُما\فُعِلَ بِکُمْ\فُعِلَ بِکِ\فُعِلَ بِکُما\فُعِلَ بِکُنَّ فُعِلَ بِی\فُعِلَ بِنا

و صرف مضارع مجهول متعدی به حرف جر این گونه است:

یُفْعَلُ بِهِ\یُفْعَلُ بِهِما\یُفْعَلُ بِهِم\یُفْعَلُ بِها\یُفْعَلُ بِهِما\یُفْعَلُ بِهِنَّ یُفْعَلُ بِکَ\یُفْعَلُ بِکُما\یُفْعَلُ بِکُم\یُفْعَلُ بِکِ\یُفْعَلُ بِکُما\یُفْعَلُ بِکُنَّ یُفْعَلُ بی یُفْعَلُ بِنا

و صرف امر مجهول متعدی به حرف جر چنین است:

لِیُفْعَلْ بِهِ\لِیُفْعَلْ بِهِما\لِیُفْعَلْ بِهِمْ\لِیُفْعَلْ بِها\لِیُفْعَلْ بِهِما\لِیُفْعَلْ بِهِنَّ لِیُفْعَلْ بِکَ\لِیُفْعَلْ بِکُما\لِیُفْعَلْ بِکُمْ\لِیُفْعَلْ بِکِ\لِیُفْعَلْ بِکُما\لِیُفْعَلْ بِکُنَّ لِیُفْعَلْ بِی لِیُفْعَلْ بِناتوجه کنید

مجرور حرف جر را در نایب فاعل صیغه های 1 تا 6 مجهول متعدی به حرف جر می توانیم به صورت اسم ظاهر یا ضمیر بیاوریم.مثلاً می توانیم بگوییم ذُهِبَ بِزَیْدٍ یا ذُهِبَ بِهِ،یُذْهَبُ بِامْرَأَهٍ یا یُذْهَبُ بِها و لِیُذْهَبْ بِنِساءٍ یا لِیُذْهَبْ بِهِنَّ.اما در هشت صیغه دیگر(صیغه های 7 تا 14)مجرور حرف جر حتماً باید به صورت ضمیر باشد، می گوییم:ذُهِبَ بِکَ،یُذْهَبُ بِکُنَّ،لِیُذْهَبْ بِنا.ضمایر مجهول متعدی به حرف جر

همان گونه که ملاحظه شد،ضمایر فعل مجهول متعدی به حرف جر به گونه ای

[شماره صفحه واقعی : 66]

ص: 651

متفاوت با ضمایر دیگر اقسام فعل است.ضمایر فعل مجهول متعدی به حرف جر عبارتند از:«هُ،هُما،هُمْ،ها،هُما،هُنَّ،کَ،کُما،کُمْ،کِ،کُما،کُنَّ،یْ،نا»که به وسیله حرف جر به ترتیب،نایب فاعل صیغه های چهارده گانه فعل قرار می گیرند.

فصل 8.فعل مجهول سَماعی

در زبان عربی فعل هایی به صورت فعل مجهول وجود دارند که یا فعل معلوم ندارند و یا میان آنها و فعل معلوم آنها تنها تشابه لفظی وجود دارد،نه ارتباط معنوی.

این گونه فعل های مجهول را که غالباً معنی مرض و آفت دارند«فعل مجهول سَماعی» می نامند (1).برخی از این فعل ها عبارتند از:جُنَّ-دیوانه شد،حُمَّ-تب کرد،سُلَّ-مبتلا به سل شد،غُشِیَ علیهِ-بی هوش شد و به همین معناست:غُمِیَ علیه و أُغْمِیَ علیه،سُقِطَ فی یَده-پشیمان شد،عُنِی به-به او اهتمام ورزید،أُولِعَ به-به او علاقه شدید پیدا کرد،دُهِشَ-سرگردان شد،زُهِیَ-کبر ورزید،طُلَّ دَمُه-خونش هدر رفت،أَتُری؟- آیا گمان می کنی؟و…

یادآور می شود که جز مورد اخیر(أَ تُری؟)که همین صیغه آن شنیده شده است، سایر مثالها تا حدی تصریف پذیر می باشند.در قرآن مجید آمده است: وَ لَمّا سُقِطَ فِی أَیْدِیهِمْ وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا (2).

پرسش و تمرین

1.معنای اصطلاحات زیر را بیان کنید:فعل لازم،فعل متعدی،فعل متعدی بنفسه،فعل متعدی به حرف جر،جار و مجرور.

[شماره صفحه واقعی : 67]

ص: 652


1- النحو الوافی،ج 2،ص 106.

2- الأعراف149/.

2.از ده سوره آخر قرآن برای اصطلاحات مذکور در تمرین 1 نمونه بیاورید.

3.فعل لازم را چگونه مجهول می کنند؟چرا؟

4.ماضی مجهول و مضارع مجهول افعال زیر را صرف کنید:رَغِبَ عَنْهُ،فَزِعَ إِلَیْهِ،غَضِبَ عَلَیْهِ،نَظَرَ فیهِ.

5.صیغه های زیر را از ماضی و مضارع های مجهول تمرین شماره 4 معنی کنید:1،4،7، 13 و 14.

6.امر مجهول مضارع های تمرین شماره 4 را صرف کنید و صیغه های 2،3،6،9 و 12 از امر مجهول ها را معنا کنید.

7.ضمایر مجهول فعل متعدی به حرف جر را ذکر و بیان کنید در چه صیغه هایی از آن آوردن ضمیر ضروری است و در چه صیغه هایی می توان ضمیر یا اسم ظاهر آورد.

8.به نظر شما دلیل آوردن فعل مجهول به جای فعل معلوم(یعنی ذکر نکردن فاعل)چه چیزهایی می تواند باشد؟

9.به نظر شما آیا قواعدی که برای ساختن فعل مجهول گفته شد مختص به فعل ثلاثی مجرد است یا در سایر اقسام فعل نیز جاری می شود؟چرا؟

10.یکی از افعال تصریف پذیر از مجهول های سماعی مذکور در درس را صرف کنید.

فصل 9.صوَر فعل معلوم متعدی

پیشتر گفتیم که هر فعل 14 صیغه دارد.اکنون یادآور می شویم که این عدد در مورد فعل معلوم لازم و فعل مجهول(اعم از لازم و متعدی)درست است.اما در مورد فعل معلوم متعدی(اعم از متعدی بنفسه و متعدی به حرف جر)باتوجه به صورت های قابل تصور برای مفعول،برای هریک از صیغه های چهارده گانه فعل،14 صورت قابل فرض است.از ضرب 14 در 14،196 صورت به دست می آید،هرچند تعدادی

[شماره صفحه واقعی : 68]

ص: 653

از این صورت ها کاربرد ندارند.دو جدول زیر 196 صورت مورد اشاره را در حالتی که فعل،ماضی است و مفعول آن ضمیر متصل است،نشان می دهد (1).

جدول شماره 1:صُوَر ماضی معلوم متعدی بنفسه با ضمایر منصوب متصل.

جدول شماره 2:صُوَر ماضی معلوم متعدی به حرف جر با ضمایر مجرور.

[شماره صفحه واقعی : 69]

ص: 654


1- در هریک از دو جدول مورد اشاره 40 صورت غیر کاربردی وجود دارد و آنها صوَری هستند که دو ضمیر به کار گرفته شده در آنها هر دو ضمیر مخاطب یا هر دو ضمیر متکلم است.ظَلَمْتُنی-مثلاً-درست نیست و برای بیان چنین معنایی باید گفت:ظَلَمْتُ نَفْسی.صورت های غیر کاربردی در هر دو جدول،با زمینه متفاوت مشخص شده اند. برای استاد:برای فعل قلبی(بجز تَعَلَّمْ)می توان ضمیر مرفوع و ضمیر منصوبی که هر دو،ضمیر مخاطب یا ضمیر متکلم اند،آورد،مانند:«رأیتُنی أسْبَحُ فی النّهر».

جدول شماره 1:صُوَر ماضی معلوم متعدی بنفسه با ضمایر منصوب متصل

شماره صیغه\صُوَر فرضی\1\2\3\4\5\6\7\8\9\10\11\12\13\14

ه\هما\هم\ها\هما\هنَّ\کَ\کُما\کُم\کِ\کُما\کُنَّ\یْ\نا

1\نَصَرَ\نَصَرَهُ\نَصَرَهُما\نَصَرَهُم\نَصَرَها\نَصَرَهُما\نَصَرَهُنَّ\نَصَرَکَ\نَصَرَکُما\نَصَرَکُم\نَصَرَکِ\نَصَرَکُما\نَصَرَکُنَّ\نَصَرَنی (1)\نَصَرَنا

2\نَصَرا\نَصَراهُ\نَصَراهُما\نَصَراهُم\نَصَراها\نَصَراهُما\نَصَراهُنَّ\نَصَراکَ\نَصَراکُما\نَصَراکُم\نَصَراکِ\نَصَراکُما\نَصَراکُنَّ\نَصَرانی\نَصَرانا

3\نَصَرُوا\نَصَرُوهُ\نَصَرُوهُما\نَصَرُوهُم\نَصَرُوها\نَصَرُوهُما\نَصَرُوهُنَّ\نَصَرُوکَ\نَصَرُوکُما\نَصَرُوکُم\نَصَرُوکِ\نَصَرُوکُما\نَصَرُوکُنَّ\نَصَرُونی\نَصَرُونا

4\نَصَرَتْ\نَصَرَتْهُ\نَصَرَتْهُما\نَصَرَتْهُم\نَصَرَتْها\نَصَرَتْهُما\نَصَرَتْهُنَّ\نَصَرَتْکَ\نَصَرَتْکُما\نَصَرَتْکُم\نَصَرَتْکِ\نَصَرَتْکُما\نَصَرَتْکُنَّ\نَصَرَتْنی\نَصَرَتْنا

5\نَصَرَتا\نَصَرَتاهُ\نَصَرَتاهُما\نَصَرَتاهُم\نَصَرَتاها\نَصَرَتاهُما\نَصَرَتاهُنَّ\نَصَرَتاکَ\نَصَرَتاکُما\نَصَرَتاکُم\نَصَرَتاکِ\نَصَرَتاکُما\نَصَرَتاکُنَّ\نَصَرَتانی\نَصَرَتانا

6\نَصَرْنَ\نَصَرْنَهُ\نَصَرْنَهُما\نَصَرْنَهُم\نَصَرْنَها\نَصَرْنَهُما\نَصَرْنَهُنَّ\نَصَرْنَکَ\نَصَرْنَکُما\نَصَرْنَکُم\نَصَرْنَکِ\نَصَرْنَکُما\نَصَرْنَکُنَّ\نَصَرْنَنی\نَصَرْنَنا

7\نَصَرْتَ\نَصَرْتَهُ\نَصَرْتَهُما\نَصَرْتَهُم\نَصَرْتَها\نَصَرْتَهُما\نَصَرْتَهُنَّ\نَصَرْتَکَ\نَصَرْتَکُما\نَصَرْتَکُم\نَصَرْتَکِ\نَصَرْتَکُما\نَصَرْتَکُنَّ\نَصَرْتَنی\نَصَرْتَنا

8\نَصَرْتُما\نَصَرْتُماهُ\نَصَرْتُماهُما\نَصَرْتُماهُم\نَصَرْتُماها\نَصَرْتُماهُما\نَصَرْتُماهُنَّ\نَصَرْتُماکَ\نَصَرْتُماکُما\نَصَرْتُماکُم\نَصَرْتُماکِ\نَصَرْتُماکُما\نَصَرْتُماکُنَّ\نَصَرْتُمانی\نَصَرْتُمانا

9\نَصَرْتُم\نَصَرْتُموهُ (2)\نَصَرْتُموهُما\نَصَرْتُموهُم\نَصَرْتُموها\نَصَرْتُموهُما\نَصَرْتُموهُنَّ\نَصَرْتُموکَ\نَصَرْتُموکُما\نَصَرْتُموکُم\نَصَرْتُموکِ\نَصَرْتُموکُما\نَصَرْتُموکُنَّ\نَصَرْتُمونی\نَصَرْتُمونا

10\نَصَرْتِ\نَصَرْتِهِ\نَصَرْتِهِما\نَصَرْتِهِم\نَصَرْتِها\نَصَرْتِهِما\نَصَرْتِهِنَّ\نَصَرْتِکَ\نَصَرْتِکُما\نَصَرْتِکُم\نَصَرْتِکِ\نَصَرْتِکُما\نَصَرْتِکُنَّ\نَصَرْتِنی\نَصَرْتِنا

11\نَصَرْتُما\نَصَرْتُماهُ\نَصَرْتُماهُما\نَصَرْتُماهُم\نَصَرْتُماها\نَصَرْتُماهُما\نَصَرْتُماهُنَّ\نَصَرْتُماکَ\نَصَرْتُماکُما\نَصَرْتُماکُم\نَصَرْتُماکِ\نَصَرْتُماکُما\نَصَرْتُماکُنَّ\نَصَرْتُمانی\نَصَرْتُمانا

12\نَصَرْتُنَّ\نَصَرْتُنَّهُ\نَصَرْتُنَّهُما\نَصَرْتُنَّهُم\نَصَرْتُنَّها\نَصَرْتُنَّهُما\نَصَرْتُنَّهُنَّ\نَصَرْتُنَّکَ\نَصَرْتُنَّکُما\نَصَرْتُنَّکُم\نَصَرْتُنَّکِ\نَصَرْتُنَّکُما\نَصَرْتُنَّکُنَّ\نَصَرْتُنَّنی\نَصَرْتُنَّنا

13\نَصَرْتُ\نَصَرْتُهُ\نَصَرْتُهُما\نَصَرْتُهُم\نَصَرْتُها\نَصَرْتُهُما\نَصَرْتُهُنَّ\نَصَرْتُکَ\نَصَرْتُکُما\نَصَرْتُکُم\نَصَرْتُکِ\نَصَرْتُکُما\نَصَرْتُکُنَّ\نَصَرْتُنی\نَصَرْتُنا

14\نَصَرْنا\نَصَرْناهُ\نَصَرْناهُما\نَصَرْناهُم\نَصَرْناها\نَصَرْناهُما\نَصَرْناهُنَّ\نَصَرْناکَ\نَصَرْناکُما\نَصَرْناکُم\نَصَرْناکِ\نَصَرْناکُما\نَصَرْناکُنَّ\نَصَرْنانی\نَصَرْنانا

[شماره صفحه واقعی : 70]

ص: 655


1- هرگاه«یاء»ضمیر متکلم به عنوان ضمیر منصوب در آخر یکی از صیغه های فعل متعدی بنفسه در آید،بین ضمیر و فعل،حرف«نون»-که چون مانع مکسور شدن حرف آخر فعل می شود به آن«نون وقایه»می گویند-فاصله می شود.

2- هرگاه ضمیری از ضمایر منصوب در آخر صیغه 9 فعل ماضی متعدی بنفسه درآید«میم»ضمیر فاعلی«تُمْ»مضموم،و ضمّه آن به اندازه ای که«واو»از آن تولید شود،اشباع می شود.قال تعالی: إِنَّ هذا لَمَکْرٌ مَکَرْتُمُوهُ فِی الْمَدِینَهِ (الأعراف123/).

جدول شماره 2:صُوَر ماضی معلوم متعدی به حرف جر با ضمایر مجرور

شماره صیغه\صُوَر فرضی\1\2\3\4\5\6\7\8\9\10\11\12\13\14

ه\هما\هم\ها\هما\هنَّ\کَ\کُما\کُم\کِ\کُما\کُنَّ\یْ\نا

1\ذَهَبَ بِ\ذَهَبَ بِهِ\ذَهَبَ بِهِما\ذَهَبَ بِهِمْ\ذَهَبَ بِها\ذَهَبَ بِهِما\ذَهَبَ بِهِنَّ\ذَهَبَ بِکَ\ذَهَبَ بِکُما\ذَهَبَ بِکُمْ\ذَهَبَ بِکِ\ذَهَبَ بِکُما\ذَهَبَ بِکُنَّ\ذَهَبَ بی\ذَهَبَ بِنا

2\ذَهَبا بِ\ذَهَبا بِهِ\ذَهَبا بِهِما\ذَهَبا بِهِم\ذَهَبا بِها\ذَهَبا بِهِما\ذَهَبا بِهِنَّ\ذَهَبا بِکَ\ذَهَبا بِکُما\ذَهَبا بِکُم\ذَهَبا بِکِ\ذَهَبا بِکُما\ذَهَبا بِکُنَّ\ذَهَبا بی\ذَهَبا بِنا

3\ذَهَبُوا بِ\ذَهَبُوا بِهِ\ذَهَبُوا بِهِما\ذَهَبُوا بِهِم\ذَهَبُوا بِها\ذَهَبُوا بِهِما\ذَهَبُوا بِهِنَّ\ذَهَبُوا بِکَ\ذَهَبُوا بِکُما\ذَهَبُوا بِکُم\ذَهَبُوا بِکِ\ذَهَبُوا بِکُما\ذَهَبُوا بِکُنَّ\ذَهَبُوا بی\ذَهَبُوا بِنا

4\ذَهَبَتْ بِ\ذَهَبَتْ بِهِ\ذَهَبَتْ بِهِما\ذَهَبَتْ بِهِم\ذَهَبَتْ بِها\ذَهَبَتْ بِهِما\ذَهَبَتْ بِهِنَّ\ذَهَبَتْ بِکَ\ذَهَبَتْ بِکُما\ذَهَبَتْ بِکُم\ذَهَبَتْ بِکِ\ذَهَبَتْ بِکُما\ذَهَبَتْ بِکُنَّ\ذَهَبَتْ بی\ذَهَبَتْ بِنا

5\ذَهَبَتا بِ\ذَهَبَتا بِهِ\ذَهَبَتا بِهِما\ذَهَبَتا بِهِم\ذَهَبَتا بِها\ذَهَبَتا بِهِما\ذَهَبَتا بِهِنَّ\ذَهَبَتا بِکَ\ذَهَبَتا بِکُما\ذَهَبَتا بِکُم\ذَهَبَتا بِکِ\ذَهَبَتا بِکُما\ذَهَبَتا بِکُنَّ\ذَهَبَتا بی\ذَهَبَتا بِنا

6\ذَهَبْنَ بِ\ذَهَبْنَ بِهِ\ذَهَبْنَ بِهِما\ذَهَبْنَ بِهِم\ذَهَبْنَ بِها\ذَهَبْنَ بِهِما\ذَهَبْنَ بِهِنَّ\ذَهَبْنَ بِکَ\ذَهَبْنَ بِکُما\ذَهَبْنَ بِکُم\ذَهَبْنَ بِکِ\ذَهَبْنَ بِکُما\ذَهَبْنَ بِکُنَّ\ذَهَبْنَ بی\ذَهَبْنَ بِنا

7\ذَهَبْتَ بِ\ذَهَبْتَ بِهِ\ذَهَبْتَ بِهِما\ذَهَبْتَ بِهِم\ذَهَبْتَ بِها\ذَهَبْتَ بِهِما\ذَهَبْتَ بِهِنَّ\ذَهَبْتَ بِکَ\ذَهَبْتَ بِکُما\ذَهَبْتَ بِکُم\ذَهَبْتَ بِکِ\ذَهَبْتَ بِکُما\ذَهَبْتَ بِکُنَّ\ذَهَبْتَ بی\ذَهَبْتَ بِنا

8\ذَهَبْتُما بِ\ذَهَبْتُما بِهِ\ذَهَبْتُما بِهِما\ذَهَبْتُما بِهِم\ذَهَبْتُما بِها\ذَهَبْتُما بِهِما\ذَهَبْتُما بِهِنَّ\ذَهَبْتُما بِکَ\ذَهَبْتُما بِکُما\ذَهَبْتُما بِکُم\ذَهَبْتُما بِکِ\ذَهَبْتُما بِکُما\ذَهَبْتُما بِکُنَّ\ذَهَبْتُما بی\ذَهَبْتُما بِنا

9\ذَهَبْتُم بِ\ذَهَبْتُم بِهِ\ذَهَبْتُم بِهِما\ذَهَبْتُم بِهِم\ذَهَبْتُم بِها\ذَهَبْتُم بِهِما\ذَهَبْتُم بِهِنَّ\ذَهَبْتُم بِکَ\ذَهَبْتُم بِکُما\ذَهَبْتُم بِکُم\ذَهَبْتُم بِکِ\ذَهَبْتُم بِکُما\ذَهَبْتُم بِکُنَّ\ذَهَبْتُم بی\ذَهَبْتُم بِنا

10\ذَهَبْتِ بِ\ذَهَبْتِ بِهِ\ذَهَبْتِ بِهِما\ذَهَبْتِ بِهِم\ذَهَبْتِ بِها\ذَهَبْتِ بِهِما\ذَهَبْتِ بِهِنَّ\ذَهَبْتِ بِکَ\ذَهَبْتِ بِکُما\ذَهَبْتِ بِکُم\ذَهَبْتِ بِکِ\ذَهَبْتِ بِکُما\ذَهَبْتِ بِکُنَّ\ذَهَبْتِ بی\ذَهَبْتِ بِنا

11\ذَهَبْتُما بِ\ذَهَبْتُما بِهِ\ذَهَبْتُما بِهِما\ذَهَبْتُما بِهِم\ذَهَبْتُما بِها\ذَهَبْتُما بِهِما\ذَهَبْتُما بِهِنَّ\ذَهَبْتُما بِکَ\ذَهَبْتُما بِکُما\ذَهَبْتُما بِکُم\ذَهَبْتُما بِکِ\ذَهَبْتُما بِکُما\ذَهَبْتُما بِکُنَّ\ذَهَبْتُما بی\ذَهَبْتُما بِنا

12\ذَهَبْتُنَّ بِ\ذَهَبْتُنَّ بِهِ\ذَهَبْتُنَّ بِهِما\ذَهَبْتُنَّ بِهِم\ذَهَبْتُنَّ بِها\ذَهَبْتُنَّ بِهِما\ذَهَبْتُنَّ بِهِنَّ\ذَهَبْتُنَّ بِکَ\ذَهَبْتُنَّ بِکُما\ذَهَبْتُنَّ بِکُم\ذَهَبْتُنَّ بِکِ\ذَهَبْتُنَّ بِکُما\ذَهَبْتُنَّ بِکُنَّ\ذَهَبْتُنَّ بی\ذَهَبْتُنَّ بِنا

13\ذَهَبْتُ بِ\ذَهَبْتُ بِهِ\ذَهَبْتُ بِهِما\ذَهَبْتُ بِهِم\ذَهَبْتُ بِها\ذَهَبْتُ بِهِما\ذَهَبْتُ بِهِنَّ\ذَهَبْتُ بِکَ\ذَهَبْتُ بِکُما\ذَهَبْتُ بِکُم\ذَهَبْتُ بِکِ\ذَهَبْتُ بِکُما\ذَهَبْتُ بِکُنَّ\ذَهَبْتُ بی\ذَهَبْتُ بِنا

14\ذَهَبْنا بِ\ذَهَبْنا بِهِ\ذَهَبْنا بِهِما\ذَهَبْنا بِهِم\ذَهَبْنا بِها\ذَهَبْنا بِهِما\ذَهَبْنا بِهِنَّ\ذَهَبْنا بِکَ\ذَهَبْنا بِکُما\ذَهَبْنا بِکُم\ذَهَبْنا بِکِ\ذَهَبْنا بِکُما\ذَهَبْنا بِکُنَّ\ذَهَبْنا بی\ذَهَبْنا بِنا

صُوَر مضارع معلوم متعدی و امر معلوم متعدی نیز همین گونه است.

[شماره صفحه واقعی : 71]

ص: 656

در مجهول کردن هریک از صیغه های جدول شماره 2 فعل را مجهول و فاعل یا ضمیر فاعلی-هرکدام وجود داشته باشد-و همچنین علامت تأنیث فاعل را حذف می کنیم و جار و مجرور را به عنوان نایب فاعل می آوریم،مانند:

ذَهَبَ زیدٌ بِرَجُلٍ-ذُهِبَ بِرَجُل،زیدٌ ذَهَبَ بِرَجُلٍ-ذُهِبَ بِرَجُلٍ،زیدٌ و بَکرٌ ذَهَبا بِرَجُلٍ-ذُهِبَ بِرَجُلٍ،زیدٌ و بکرٌ و خالِدٌ ذَهَبُوا بِرَجُلٍ-ذُهِبَ بِرَجُلٍ،ذَهَبَ زیدٌ بِرَجُلَیْنِ-ذُهِبَ بِرَجُلَیْن،زیدٌ ذَهَبَ بِرَجُلَیْنِ-ذُهِبَ بِرَجُلَیْنِ،زیدٌ و بَکرٌ ذَهَبا بِرَجُلَیْنِ-ذُهِبَ بِرَجُلَیْنِ،ذَهَبَ زیدٌ و بَکرٌ بِرَجُلَیْنِ-ذُهِبَ بِرَجُلَیْنِ،زیدٌ و بَکرٌ و خالدٌ ذَهَبُوا بِرَجُلَیْن-ذُهِبَ بِرَجُلَیْنِ،هِنْدٌ ذهَبَتْ بِزَیْدٍ-ذُهِبَ بِزَیْدٍ و… (1)

در مجهول کردن هریک از صیغه های جدول شماره 1،فعل را مجهول و فاعل یا ضمیر فاعلی-هرکدام وجود داشته باشد-و همچنین علامت تأنیث فاعل را حذف می کنیم و مفعول را به عنوان نایب فاعل با تبدیل اعراب نصب آن به رفع،می آوریم و چنانچه مفعول ضمیر منصوب است،آن را به ضمیر مرفوع معادل خود تبدیل می کنیم،مانند:

نَصَرَ عَلیٌّ محمّداً-نُصِرَ محمّدٌ،عَلیٌّ نَصَرَ محمّداً-نُصِرَ محمّدٌ،زیدٌ و سعیدٌ نَصَرا عَلیّاً -نُصِرَ عَلیٌّ،زیدٌ و سعیدٌ و خالدٌ نَصَرُوا عَلیّاً-نُصِرَ عَلیٌّ،نَصَرَ زیدٌ سعیداً و خالداً-نُصِرَ سعیدٌ و خالدٌ،زیدٌ نَصَرَ سعیداً و خالداً-نُصِرَ سعیدٌ و خالدٌ،زیدٌ و سعیدٌ نَصَرا بَکراً و خالداً -نُصِرَ بَکرٌ و خالدٌ،نَصَر زیدٌ و سعیدٌ بَکراً و خالداً-نُصِرَ بَکرٌ و خالدٌ،زیدٌ و سعیدٌ و بَکرٌ نَصرُوا خالداً و جعفراً-نُصِرَ خالِدٌ و جعفرٌ،هِنْدٌ نَصَرَتْ زیداً-نُصِرَ زَیْدٌ،نَصَرَهُ-نُصِرَ، نَصَرَهُما-نُصِرا،نَصَرَهُنَّ-نُصِرْنَ،نَصَرَکَ-نُصِرْتَ،نَصَرَکُم-نُصِرْتُمْ،نَصَرَنی- نُصِرْتُ و…

یادآور می شود که در برخی از صیغه ها(صیغه های 1 و 4 ماضی و 1،4،7،13 و 14

[شماره صفحه واقعی : 72]

ص: 657


1- نایب فاعل واقعی در این گونه موارد،مجرور به حرف جر است هرچند به لحاظ صناعت ادبی جار و مجرور، نایب فاعل دانسته می شود(شرح رضی بر کافیه،ج 4،ص 137؛النحو الوافی،ج 2،ص 115).

مضارع و امر)ضمیر نایب فاعلی مستتر خواهد بود،مانند:نَصَرتُهُ-نُصِرَ،تَنْصُرُنی -أُنْصَرُ،انْصُرونا-لِنُنْصَرْ.

در جدول زیر معادله میان ضمایر مرفوع و ضمایر منصوب(و مجرور)مشخص شده است:

شماره صیغه\ضمایر مرفوع فعل ماضی\ضمایر مرفوع فعل مضارع و امر\ضمایر منصوب متصل و مجرور

1\هُوَ(مستتر)\هُوَ(مستتر)هُ

2\ا\ا\هُما

3\وْ\وْ\هُمْ 4\هِیَ(مستتر)\هِیَ(مستتر)\ها

5\ا\ا\هُما

6\نَ\نَ\هُنَّ

7\تَ\أَنْتَ(مستتر)\کَ

8\تُما\ا\کُما

9\تُم\وْ\کُمْ

10\تِ\یْ\کِ

11\تُما\ا\کُما

12\تُنَّ\نَ\کُنَّ

13\تُ\أَنَا(مستتر)یْ

14\نا\نَحْنُ(مستتر)نا

تمرین

1.به جای هریک از جملات زیر با استفاده از ضمایر مرفوع و منصوب،صیغه مناسب-به

[شماره صفحه واقعی : 73]

ص: 658

عربی-قرار دهید:شما مردان بر آن مردان خشم کردید،شما مردان مرا یاری کردید،آن زنان بر آن زن خشم کردند،شما زنان ما زنان را یاری کنید،آن دو مرد آن مرد را بردند،شما مردان ما مردان را بردید،تو یک مرد ما مردان را می بری،ما دو مرد بر شما دو مرد خشم می کنیم،تو یک مرد بر آن مردان خشم کن،شما دو زن بر آن دو زن خشم کنید،شما دو مرد ما زنان را یاری کنید،تو یک زن آن یک زن را یاری کن،شما مردان ما زنان را یاری کردید،تو یک زن آن دو زن را یاری کن،شما مردان ما زنان را یاری کنید،آن دو مرد شما مردان را یاری کردند، شما مردان آن دو مرد را یاری کردید،ما زنان شما دو زن را یاری کردیم،شما زنان ما زنان را یاری کردید،آن دو زن آن یک زن را یاری می کنند،آن دو زن تو یک مرد را یاری می کنند، باید آن زنان شما زنان را یاری کنند،باید آن مردان ما مردان را یاری کنند،شما دو مرد ما مردان را یاری کنید،باید من آن دو مرد را یاری کنم،تو زن آن زنان را یاری کن،باید آن دو مرد آن یک مرد را ببرند،شما دو مرد ما مردان را ببرید.

2.صیغه هایی را که در تمرین شماره 1 ساخته اید مجهول کنید.

فصل 10.فعل مضاعف

اشاره

فعل مضاعف ثلاثی مجرد فعلی است که عین الفعل و لام الفعل آن متماثل باشند، مانند مَدَدَ(-مَدَّ)،عَضِضَ(-عَضَّ) (1).

از آنجا که مضاعف در معرض ادغام است،لازم است پیش از تشریح جریان ادغام در صیغه های فعل ثلاثی مجرد مضاعف،ادغام را تعریف و موارد،انواع،احکام و قواعد آن را بیان کنیم.

[شماره صفحه واقعی : 74]

ص: 659


1- در ثلاثی مجرد فعلی که فاء الفعل و عین الفعل آن همانند باشند نداریم.در ثلاثی مزید نمونه های نادری از این گونه فعل مضاعف(مانند:یَیَّیْتُ یاءً)دیده می شود. یادآور می شود کلمه ثلاثی ای که فاء الفعل و لام الفعل آن همانند باشند مانند:سَلِسَ و قَلَق،مضاعف نامیده نشده است(شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 34).الف)تعریف ادغام

ادغام این است که اولی از دو حرف مجاور هم را در دومی داخل کنیم به گونه ای که از مجموع آن دو حرف،یک حرف مشدد ادا شود.حرف اول را«مُدغَم»و حرف دوم را«مُدغمٌ فیه»می نامند (1).ب)موارد ادغام

ادغام در دو جاست:

1.بین دو حرف متماثل،مانند:مَدَدَ-مَدَّ.

2.بین دو حرف متقارب،مانند:اَلْرَجُل-اَلرَّجُل.دو حرف را درصورتی متقارب گویند که در مخرج به هم نزدیک یا در صفت باهم متحد باشند. (2)ج)انواع ادغام

ادغام بر دو نوع است:

1.لفظی،که در آن مدغم را فقط در تلفظ در مدغمٌ فیه داخل می کنند اما در نوشتن، آن دو را جدای از هم می نویسند،مانند:اَلْرَجُل-اَلرَّجُل.

2.لفظی و کتبی،که در آن مُدغَم،هم در تلفظ و هم در نوشتن داخل در مدغمٌ فیه می شود،مانند:مَدَدَ-مَدَّ.د)احکام ادغام

ادغام در مواردی واجب،در مواردی جایز و در مواردی ممتنع است.

[شماره صفحه واقعی : 75]

ص: 660


1- همه حروف صلاحیت مدغم و مدغمٌ فیه شدن را دارند جز«الف»که نه مدغم واقع می شود و نه مدغمٌ فیه.

2- مخارج و صفات حروف،در علم تجوید،علم معانی و کتب تفصیلی علم صرف مطرح شده است(شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 250 تا 264).

موارد وجوب،جواز و امتناع ادغام در اثنای بحث از قواعد ادغام روشن خواهد شد.ه)قواعد ادغام

ه)قواعد ادغام (1)

ادغام 10 قاعده دارد.بیشتر قواعد ادغام هم در فعل جاری می شود و هم در اسم و برخی از آنها در حرف نیز جاری می شود.قواعد ادغام به این شرح است:

قاعده یکم:ادغام دو حرف متماثل چنانچه اولی ساکن،دومی متحرک و هر دو در یک کلمه باشند،واجب است.ادغام در این صورت،لفظی و کتبی است.مانند:مُعَلْلِم -مُعَلِّم و مَقْرُووُ-مَقْرُوُّ (2).

قاعده دوم:ادغام دو حرف متماثل چنانچه اولی متحرک جایز التسکین،دومی متحرک،و هر دو در یک کلمه باشند و آن کلمه اسم ثلاثی مجرد متحرک العین یا ثلاثی مزید ملحق نباشد،واجب است (3).ادغام در این مورد لفظی و کتبی است.مانند:مَدَدَ- مَدَّ،یَمْدُدُ-یَمُدُّ.

توضیح:حرف متحرک درصورتی جایز التسکین است که خود مدغمٌ فیه یا حرف اول کلمه نباشد.بنابراین«دال مشدد»در مَدَّدَ و«میم اول»در مُمِدٌّ جایز التسکین

[شماره صفحه واقعی : 76]

ص: 661


1- شرح نظام،ص 672؛شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 233؛جامع الدّروس العربیه،ج 2،ص 98؛شرح أشمونی، ج 4،ص 345.

2- در مورد مذکور چنانچه وضعیت کلمه به گونه ای است که در صورت ادغام،وزن کلمه با وزن قیاسی دیگری اشتباه می شود،ادغام جایز نیست(ممتنع است)،مانند:قُووِلَ و تُقُووِلَ.

3- به دیگر سخن،پنج شرط لازم است تا قاعده 2 ادغام،جاری شود.آن شرطها عبارتند از:1)دو حرف متماثل باشند.2)هر دو حرف در یک کلمه باشند.3)حرف اول متحرک جایز التسکین باشد.4)کلمه موردنظر اسم ثلاثی مجرد متحرک العین نباشد.5)آن کلمه،ثلاثی مزید ملحق نباشد.کلمات ملحق،در بحث الحاق در خاتمه کتاب معرفی خواهند شد.

نیست.برای ساکن کردن حرف اول متحرک،در دو مورد زیر حرکت را به ماقبل می دهیم:1)حرف قبل از مماثل اول،صحیح و ساکن باشد،مانند:یَمْدُدُ-یَمُدُّ، اطْمَأْنَنَ-اِطْمَأَنَّ (1).2)حرف قبل از مماثل اول،حرف عله ساکن و فاء الفعل باشد، مانند:یَوْدَدُ-یَوَدُّ.در سایر موارد حرکت را می اندازیم،مانند:مَدَدَ-مَدَّ،مارِرٌ- مارٌّ،دُوَیْبِبَه(مصغّر دابَّه)-دُوَیْبَّه.

تبصره 1:حرفی که ساکن وضع شده است چنانچه به علت واقع شدن پیش از الِف متحرک به حرکت عارضی شود،ساکن شمرده می شود،مانند:تاء دوم در«ماتَتا» (صیغه 5 فعل ماتَ).

تبصره 2:قاعده یکم ادغام بر قاعده دوم مقدم است،یعنی چنانچه در کلمه ای زمینه هر دو قاعده وجود داشت قاعده یکم جاری می شود،نه قاعده دوم،مانند:مَدْدَدَ- مَدَّدَ،نه:مَدَدَّ (2).

قاعده سوم:ادغام دو حرف متماثل چنانچه اولی ساکن،دومی متحرک و آن دو حرف در دو کلمه باشند نیز واجب است.ادغام در این مورد چنانچه حرف دوم ضمیر رفعی یا جرّی باشد لفظی و کتبی،و در غیر این صورت فقط لفظی است.قسم اول، مانند:سَکَتْتُ-سَکَتُّ،سَکَنْنا-سَکَنّا،مِنْ نا-مِنّا.قسم دوم،مانند:لَمْ یَسْفَهْهُ- لَمْ یَسْفَههُّ (3)،لَمْ یُشْبِهْهُ-لَمْ یُشْبِههُّ،اکْتُبْ بِالْقَلَم-اُکْتُب بِّالْقَلَم،أَکْرِمْ مُحَمَّداً-أَکْرِم مُّحَمَّداً، وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی. (4)

تبصره:ادغام در مورد مذکور چنانچه حرف اول،همزه یا حرف مد و یا هاء سکت

[شماره صفحه واقعی : 77]

ص: 662


1- «أصْلُ اطْمَأَنَّ اطْمَأْنَنَ»(شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 303).

2- اجرای این قاعده(قاعده دوم)در باب افتعال-از ابواب فعل ثلاثی مزید-در موردی که عین الفعل آن تاء باشد، مانند:اِقْتَتَلَ،واجب نیست(جایز است)چنانکه در آن باب خواهد آمد.

3- سَفِهَ الحقَّ:جَهِلَهُ(مصباح المنیر).

4- طه29/.

باشد،جایز نیست(ممتنع است)مانند:لَمْ یَقْرَأْ أَحْمَدُ،اقْرَأْ آیَهً (1)،فی یَوْمِ کذا،قالُوا وَ ما، ما أَغْنی عَنِّی مالِیَهْ- هَلَکَ عَنِّی سُلْطانِیَهْ (2).

قاعده چهارم:ادغام«لام أل»در حروف شمسی که عبارتند از چهارده حرفِ:ت،ث، د،ذ،ر،ز،س،ش،ص،ض،ط،ظ،ل،ن،واجب است (3).ادغام در این مورد فقط لفظی است.

تذکر:«لام أل»نسبت به«لام»از حروف شمسی،متماثل و نسبت به سایر حروف شمسی،متقارب است.

قاعده پنجم:ادغام نون ساکن(نْ)در هریک از حروف«یَرْمَلُون»(ی،ر،م، ل،و،ن)درصورتی که در دو کلمه باشند واجب است.آن دو،چنانچه در یک کلمه باشند ادغام جز در مورد دو نون که واجب است،مانند:مَنْنَ-مَنَّ، در بقیه موارد جایز نیست،مانند:دُنْیا،صِنْوان و أنْمار (4).إدغام نون«إنْ»و«أنْ»در لام «لا»و ادغام نون«مِنْ»و«عَنْ»در میم«ما»،لفظی و کتبی و در سایر موارد فقط لفظی است،مانند:إِنْ لا-إِلاّ،أَنْ لا-أَلاّ،مِنْ ما-مِمّا،عَنْ ما-عَمّا، مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً (5)،مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللّه صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و اله (6)

[شماره صفحه واقعی : 78]

ص: 663


1- امتناع ادغام در مورد همزه در چنین شرایطی مبتنی بر این است که همزۀ اول،تخفیف(قلب به حرف مد)شود، اما چنانچه براساس قاعده 2 تخفیف همزه-که در فصل 11 خواهد آمد-این تخفیف صورت نگرفت،ادغام همزه اول در دوم لازم است(شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 236 و 247).

2- الحاقّه28/ و 29.

3- چهارده حرف دیگر-به جز الف-را که«لام أل»در آنها ادغام نمی شود«حروف قمری»می نامند.وجه تسمیه حروف به شمسی و قمری این است که حکم«لام أل»با دسته اول مانند حکم آن در کلمه«الشمس»است و حکم آن با دسته دوم مانند حکم آن در کلمه«القمر»می باشد.الف،نه از حروف شمسی است و نه از حروف قمری.

4- شرح أشمونی،ج 4،ص 354.

5- الطّلاق2/.

6- مدغم در اینجا نون ساکن تنوین است.

تذکر:نون ساکن نسبت به«ن»از حروف«یرملون»متماثل و نسبت به سایر حروف «یرملون»متقارب است.

قاعده ششم:ادغام دو حرف متماثل در موردی که اولی متحرک جایز التسکین (1)و دومی ساکن و سکون آن عارضی باشد،جایز است.سکون لام الفعل در صیغه های 1،4،7،13 و 14 مضارع مجزوم و امر را عارضی دانسته اند (2).در چنین موردی، چنانچه ادغام را انتخاب کردیم،باید حرف دوم را حرکت دهیم.حرکت،می تواند فتحه یا کسره و چنانچه عین الفعل مضموم بود،فتحه یا کسره یا ضمه باشد،مانند:

لَمْ+یَعَضُّ-لَمْ یَعْضَضْ،لم یَعَضَّ،لم یَعَضِّ(صیغه 1 مضارع مجزوم).

لِ+تَفِرُّ-لِتَفْرِرْ،لِتَفِرَّ،لِتَفِرِّ(صیغه 4 امر به لام).

لِ+أَمُدُّ-لِأَمْدُدْ،لِأَمُدَّ،لِأَمُدِّ،لِأَمُدُّ(صیغه 13 امر به لام).

به خلاف مثل:لَمْ یُمَدِّدْ.

قاعده هفتم:ادغام دو حرف متماثل متحرک واقع در دو کلمه جایز است و ادغام در این مورد در برخی موارد فقط لفظی و در برخی دیگر کتبی و لفظی است.مانند:زیدٌ کَتَبَ بِالْقَلَم و کَتَب بِّالْقَلَم، قالَ ما مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ (3)که مَکَّنَنی نیز قرائت شده است.

قاعده هشتم:ادغام دو حرف متقارب واقع در یک کلمه درصورتی که موجب اشتباه نشود جایز است.ادغام در این مورد لفظی و کتبی است.مانند:اِصْطَبَرَ-اِصَّبَرَ، یَتَصَعَّدُ-یَصَّعَّدُ.به خلاف مثل وَطَدَ که درصورت ادغام،با وَدَّ اشتباه خواهد شد.

قاعده نهم:ادغام دو حرف متقارب درصورتی که در دو کلمه باشند و حرف اول

[شماره صفحه واقعی : 79]

ص: 664


1- معنای جایز التسکین در توضیح قاعده 2 بیان گردید.

2- سکون لام الفعل امر در صیغه های 1،4،13 و 14 به خاطر مجزوم بودن امر به لام و در صیغه 7 به خاطر مبنی بودن امر به صیغه(امر مخاطب)است.همین جا یادآور می شویم که فعل ماضی نیز-همانند امر مخاطب-مبنی است و فعل مضارع،دو صیغه 6 و 12 آن مبنی و دیگر صیغه های آن معرب می باشند.

3- الکهف95/.

ساکن-و غیر از لام«أل»-باشد جایز است (1).ادغام در این مورد فقط لفظی است،مانند:

مَدَدْتُ و مَدَدتُّ،هَلْ رَأَیْتَ و هَل رَّأَیْتَ، کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ (2)و قُلْ رَبِّ إِمّا تُرِیَنِّی ما یُوعَدُونَ (3).

قاعده دهم:ادغام در موارد زیر ممتنع است:

1.حرف اول از دو حرف متماثل یا متقارب متحرک و حرکت آن لازم باشد(مدغمٌ فیه و یا حرف اول کلمه باشد)مانند:مَدَّدَ و دَدَن (4).

2.حرف دوم از دو حرف متماثل یا متقارب ساکن و سکون آن،به علت اتصال به ضمیرِ رفعِ متحرک باشد،مانند:مَدَدْنَ و شدَدْنا (5).

3.وزن«أَفْعِلْ»در باب تعجب،مانند:أَعْزِزْ بِزَیدٍ.

4.موارد مذکور در پاورقی قاعده 1 و تبصره قاعده 3 و مواردی که فاقد شرط وجوب یا جواز ادغام است.

5.موارد سَماعی که مشمول ضابطه ای نیست،مانند:قَطِطَ الشَّعْرُ،أَلِلَتِ الْأَسْنانُ، ضَبُبَ و ضَبِبَ الْمَکانُ و…

[شماره صفحه واقعی : 80]

ص: 665


1- اما ادغام لام أل،پیشتر-در قاعده 4-گفته شد که در حروف متقارب با آن،واجب است.

2- المطفّفین14/.

3- المؤمنون93/.

4- برای استاد:در باب های تفعُّل و تفاعُل-از ابواب ثلاثی مزید-در مواردی حرف اول کلمه را به منظور ادغام ساکن می کنیم و یک همزه وصل مکسور در اول کلمه می آوریم.

5- برای استاد:در مواردی،حذف مماثل اول از دو حرف متماثلی که وضعیت مذکور را داشته باشند نیز جایز دانسته شده است.دراین صورت،چنانچه ماقبل مماثل اول ساکن باشد حرکت آن را به ماقبل می دهیم،مانند: أحْسَسْنَ-أحَسْنَ،أحْسَسْتَ-أحَسْتَ،یُحْسِسْنَ-یُحِسْنَ؛و چنانچه ماقبل مماثل اول متحرک باشد،دو وجه جایز است:یکم انداختن حرکت مماثل اول،دوم نقل حرکت آن مشروط به این که کسره یا ضمه باشد به ماقبل پس از سلب حرکت ماقبل.بنابراین،در اینگونه موارد سه وجه جایز خواهد بود:1)ظَلِلْنَ،لَبُبْنَ،2)ظَلْنَ، لَبْنَ،3)ظِلْنَ،لُبْنَ.این حذف،در ماضی بیشتر و در مضارع و امر کمتر شنیده شده است(شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 245؛شرح نظام،ص 728؛شرح أشمونی،ج 4،ص 344.قال اللّه تعالی: وَ انْظُرْ إِلی إِلهِکَ الَّذِی ظَلْتَ عَلَیْهِ عاکِفاً (طه97/)و لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ (الواقعه65/).تبصره بر قواعد ادغام

1.در بیشتر موارد جواز ادغام،فک ادغام رواج بیشتری دارد.فک ادغام،مانند: وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ (1)، وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَکْثِرُ (2)و وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی (3).ادغام،مانند: وَ مَنْ یُشَاقِّ اللّهَ فَإِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ (4)و«تزولُ الجِبالُ و لا تَزُلْ،عَضَّ علی ناجِذِک…و غُضَّ بَصَرَک» (5).

2.آیات قرآنی مشتمل بر موارد ادغام را باید-همانند دیگر آیات-طبق قرائتی که معتبر و پذیرفته شده است قرائت کرد.بنابراین باید وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کافِرٌ (6)، وَ قِیلَ مَنْ راقٍ (7)و کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ (8)را به فک ادغام،و مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ (9)، قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ (10)، قالَ بَلْ رَبُّکُمْ (11)و قُلْ رَبِّ إِمّا تُرِیَنِّی ما یُوعَدُونَ (12)را با ادغام قرائت نمود.

***

[شماره صفحه واقعی : 81]

ص: 666


1- لقمان19/.

2- المدّثّر6/.

3- النّساء115/.

4- الحشر4/.

5- نهج البلاغه،خطبه 11.

6- البقره217/.

7- القیامه27/.

8- المطفّفین14/.

9- المائده54/.

10- المؤمنون86/.

11- الأنبیاء56/.

12- المؤمنون93/.

اکنون به بحث اصلی برمی گردیم و می گوییم:ادغام در برخی از صیغه های فعل مضاعف ثلاثی مجرد واجب،در بعضی از صیغه های آن جایز و در برخی دیگر از صیغه های آن ممتنع است،به این شرح:

ماضی مضاعف:ادغام،در صیغه های 1 تا 5 ماضی مضاعف ثلاثی مجرد بنابر قاعده دوم واجب و در صیغه های 6 تا 14 آن بنابر بند 2 قاعده دهم ممتنع است.صرف مَدَّ- فَعَل(ماضی معلوم مضاعف ثلاثی مجرد)چنین است:

مَدَّ\مَدّا\مَدُّوا\مَدَّتْ\مَدَّتا\مَدَدْنَ مَدَدْتَ\مَدَدْتُما\مَدَدْتُم\مَدَدْتِ\مَدَدْتُما\مَدَدْتُنَّ مَدَدْتُ مَدَدْنا

صرف مُدَّ-فُعِلَ(ماضی مجهول مضاعف ثلاثی مجرد) این گونه است:

مُدَّ\مُدّا\مُدُّوا\مُدَّتْ\مُدَّتا\مُدِدْنَ مُدِدْتَ\مُدِدْتُما\مُدِدْتُم\مُدِدْتِ\مُدِدْتُما\مُدِدْتُنَّ مُدِدْتُ مُدِدْنا

مضارع مضاعف:ادغام در دو صیغه جمع مؤنث(صیغه های 6 و 12)مضارع مضاعف ثلاثی مجرد بنابر بند 2 قاعده دهم ممتنع،و در سایر صیغه ها بنابر قاعده دوم واجب است.

صرف یَمُدُّ-یَفْعُلُ(مضارع معلوم مضاعف ثلاثی مجرد)به این شرح است:

یَمُدُّ\یَمُدّانِ\یَمُدُّونَ\تَمُدُّ\تَمُدّانِ\یَمْدُدْنَ تَمُدُّ\تَمُدّانِ\تَمُدُّونَ\تَمُدِّینَ تَمُدّانِ\تَمْدُدْنَ أَمُدُّ نَمُدُّ

صرف یُمَدُّ-یُفْعَلُ(مضارع مجهول مضاعف ثلاثی مجرد)چنین است:

یُمَدُّ\یُمَدّان\یُمَدُّون\تُمَدُّ\تُمَدّان\یُمْدَدْنَ تُمَدُّ\تُمَدّانِ\تُمَدُّون\تُمَدِّینَ\تُمَدّان\تُمْدَدْنَ أُمَدُّ نُمَدُّ

[شماره صفحه واقعی : 82]

ص: 667

امر مضاعف:ادغام در صیغه های 1،4،7،13 و 14 امر مضاعف ثلاثی مجرد بنابر قاعده ششم جایز،در صیغه های 6 و 12 آن بنابر بند 2 قاعده دهم ممتنع و در سایر صیغه های آن بنابر قاعده دوم،واجب است.

در صیغه هایی که ادغام جایز است(صیغه های 1،4،7،13 و 14)-همان گونه که در قاعده ششم گفته شد-چنانچه عین الفعل مفتوح یا مکسور باشد سه وجه،و چنانچه عین الفعل مضموم باشد چهار وجه جایز است:

لِیَعْضَضْ،لِیَعَضَّ،لِیَعَضِّ-لِیَفْرِرْ،لِیَفِرَّ،لِیَفِرِّ-لِیَمْدُدْ،لِیَمُدَّ،لِیَمُدِّ،لِیَمُدُّ

در امر مخاطب(امر حاضر معلوم)در صیغه اول(صیغه 7 امر)در صورت ادغام و در چهار صیغه بعد که ادغام واجب است،نیازی به آوردن همزه وصل نیست،زیرا فاء الفعل به حرکتی که از عین الفعل به آن منتقل می شود متحرک می گردد.

صرف صیغه های امر معلوم یَعَضُّ(از باب فَعِلَ یَفْعَلُ)چنین است:

«لِیَعْضَضْ\لِیَعَضَّ\لِیَعَضِّ»لِیَعَضّا\لِیَعَضُّوا«لِتَعْضَضْ\لِتَعَضَّ\لِتَعَضِّ»لِتَعَضّا لِیَعْضَضْنَ«اعْضَضْ\عَضِّ\عَضِّ»عَضّا\عَضُّوا\عَضّی\عَضّا\اِعْضَضْنَ «لِأَعْضَضْ\لِأَعَضَّ\لِأَعَضِّ»«لِنَعْضَضْ\لِنَعَضِّ\لِنَعَضِّ»

صرف صیغه های امر معلوم یَفِرُّ(از باب فَعَلَ یَفْعِلُ)چنین است:

«لِیَفْرِرْ\لِیَفِرَّ\لِیَفِرِّ»لِیَفِرّا\لِیَفِرُّوا«لِتَفْرِرْ\لِتَفِرَّ\لِتَفِرِّ»لِتَفِرّا\لِیَفْرِرْنَ «افْرِرْ\فِرَّ\فِرِّ»فِرّا\فِرُّوا\فِرّی\فِرّا\اِفْرِرْنَ «لِأَفْرِرْ\لِأَفِرَّ\لِأَفِرِّ»«لِنَفْرِرْ\لِنَفِرَّ\لِنَفِرِّ»

صرف صیغه های امر معلوم یَمُدُّ(از باب فَعَلَ یَفْعُلُ)به این شرح است:

«لِیَمْدُدْ\لِیَمُدَّ\لِیَمُدِّ\لِیَمُدُّ»لِیَمُدّا\لِیَمُدُّوا«لِتَمْدُدْ\لِتَمُدَّ\لِتَمُدِّ\لِتَمُدُّ» لِتَمُدّا\لِیَمْدُدْنَ«امْدُدْ\مُدَّ\مُدِّ\مُدُّ»مُدّا\مُدُّوا\مُدّی\مُدّا\اُمْدُدْنَ «لِأَمْدُدْ\لِأَمُدَّ\لِأَمُدِّ\لِأَمُدُّ»«لِنَمْدُدْ\لِنَمُدَّ\لِنَمُدِّ\لِنَمُدُّ»

[شماره صفحه واقعی : 83]

ص: 668

صرف صیغه های امر مجهول یَمُدُّ چنین است:

«لِیُمْدَدْ\لِیُمَدَّ\لِیُمَدِّ»لِیُمَدّا\لِیُمَدُّوا«لِتُمْدَدْ\لِتُمَدَّ\لِتُمَدِّ»لِتُمَدّا لِیُمْدَدْنَ «لِتُمْدَدْ\لِتُمَدَّ\لِتُمَدِّ»لِتُمَدّا\لِتُمَدُّوا\لِتُمَدّی\لِتُمَدّا\لِتُمْدَدْنَ «لِأُمْدَدْ\لِأُمَدَّ\لِأُمَدِّ»«لِنُمْدَدْ\لِنُمَدَّ\لِنُمَدِّ» (1)

تبصره:ادغام در هیچ یک از صیغه های 1 تا 5 ماضی معلوم و مجهول ماده های «الحَیاه»و«العَیّ»-که فعل آنها هم مضاعف است و هم لفیف-واجب نیست و در هیچ یک از صیغه های معلوم و مجهول مضارع و امرِ آنها-بنابر مشهور-جایز نمی باشد.

بنابراین در ماضی معلوم الحَیاه که فعل آن از باب فَعِلَ یَفْعَلُ آمده است،گفته می شود:

حَیَّ\حَیّا\حَیُّوا (2)\حَیَّتْ\حَیَّتا\حَیِیْنَ…و می توان گفت:

حَیِیَ\حَیِیا\حَیُوا (3)\حَیِیَتْ\حَیِیَتا حَیِیْنَ…و در ماضی مجهول می گوییم:

حُیَّ حُیّا حُیُّوا حُیَّتْ حُیَّتا حُیِیْنَ…و می توان گفت:

حُیِیَ\حُیِیا\حُیُوا\حُیِیَتْ\حُیِیَتا\حُیِیْنَ…اما در مضارع و امر باید گفت:

یَحْیا\یَحْیَیانِ\یَحْیَونَ…لِیَحْیَ\لِیَحْیَیا\لِیَحْیَوْا…اِحْیَ\اِحْیَیا\اِحْیَوْا…یُحْیا یُحْیَیانِ یُحْیَوْنَ…لِیُحْیَ… (4).و همچنین است صرف افعال العَیّ. (5)

[شماره صفحه واقعی : 84]

ص: 669


1- در صیغه های 1،4،7،13 و 14 امر مجهول-و مضارع مجزومِ مجهول-یَمُدُّ و امثال آن،نظر به اینکه عین الفعل مضموم نیست،سه وجه جایز است.

2- برای استاد:«حَیُّوا»در آیه شریفه وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّهٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها (النساء86/)،صیغه 9 امر باب تفعیل است و مشمول این تبصره نمی باشد.

3- این صیغه به صورت حَیِیُوا نیز نقل شده است(جامع المقدمات،ص 65 و 123).

4- برخی تغییرات در تعدادی از صیغه های این مادّه و ماده العَیّ ناشی از قواعد اعلال است که در فصل 12 خواهد آمد.

5- علت عدم اجرای قاعده ادغام در یَحْیَیُ و یَعْیَیُ و یُحْیَیُ و یُعْیَیُ-و به تبع آن در امر این دو ماده-و اجرای قاعده اعلال در آنها هرچند بدواً زمینه اجرای هر دو قاعده وجود دارد،این است که تخفیفی که با اعلال عاید کلمه می شود بیش از تخفیف حاصل از ادغام است؛لذا اعلال بر ادغام پیشی می گیرد و پس از اعلال،زمینه ای برای ادغام باقی نمی ماند(شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 112 تا 122).با این وجود،برخی از معاجم لغوی چونان قاموس المحیط یَحَیُّ،و لسان العرب و المنجد یَحَیُّ و یَعَیُّ را مستعمل دانسته اند.

پرسش و تمرین

1.ادغام چیست و موارد آن کدام است؟

2.حکم ادغام در موارد زیر چیست؟چرا؟یَجْرُرُ،مَرَرْتُ،سارِرٌ،عُووِدَ،مُحْمَرِرٌ،دُرْرٌ،حُرْرٌ، مَمْسُوحٌ،تَنْوین،مُحَلِّل،مَرْرَه،إِشْتَدَدَ،یَشْدُدْنَ،تُعُووِنَ،مُضارِرٌ،تَحَرْرَرَ،بَبْر،لَمْ یَعْضَضْ،افْرِرْ، احْلِلْنَ،قَرَرْتُمْ،مُسْتَقْرَرٌ،سَدَدْتُما،مِنْوال،یَوْبُبُ.

3.حروف متقارب چه حروفی هستند؟

4.آیا انقسام به صحیح،معتل،مهموز،مضاعف و سالم مخصوص کلمه ثلاثی است؟

5.چرا ضمایر فعل را ضمیر رفع یا مرفوع می گویند؟

6.عَدَّ-فَعَلَ،بَحَّ-فَعِلَ،یَبَرُّ-یَفْعَلُ،یَخِلُّ-یَفْعِلُ و یَسُرُّ-یَفْعُلُ را صرف کنید.

7.ادغام در چه مواردی واجب،در چه مواردی جایز و در چه مواردی ممتنع است؟

8.خصوصیت امر از جهت ادغام نسبت به مضارع چیست؟

9.علت هریک از وجوه صیغه های چند وجهی فعل امر چیست؟

10.امر یَمَلُّ،یَقِلُّ و یَهُبُّ را صرف کنید.

11.ماضی مجهول مَدَّ و مضارع مجهول سَدَّ و امر مجهول عَضَّ را صرف کنید.

12.معلوم و مجهول ماضی،مضارع و امر الْعَیّ-که فعل آن از باب فَعِلَ یَفْعَلُ می آید-را صرف کنید.

فصل 11.فعل مهموز

اشاره

فعل مهموز ثلاثی مجرد چهار قسم است:

1.مهموز الفاء،مانند:أَمَرَ،2.مهموز العین،مانند:سَأَلَ،3.مهموز اللاّم، مانند:قَرَأَ،4.مهموز الفاء و اللاّم،مانند:أَبَأَ و أَثَأَ(أَبَأَهُ بِالسَّهْمِ-أَثَأَهُ:او را با تیر زد).

[شماره صفحه واقعی : 85]

ص: 670

نظر به اینکه همزه در کلمه مهموز در معرض تخفیف می باشد،لازم است به شرح قواعد کلی تخفیف همزه بپردازیم،لذا می گوییم:

تخفیف همزه دو گونه است:الف)قلبی یعنی تبدیل شدن به حرف علّه،ب)حذفی.

تخفیف همزه-هر دو گونه آن-در مواردی واجب و در مواردی جایز است.

قواعد زیر چگونگی تخفیف همزه را روشن می سازد.قواعد تخفیف همزه

قواعد تخفیف همزه (1)و (2)

قاعده یکم:همزه ساکن هرگاه در یک کلمه بعد از همزه متحرک واقع شود،به حرف مد مناسب با حرکت همزه اول تبدیل می شود.قلب همزه در این مورد واجب است.

از جمله موارد اجرای این قاعده،صیغه های 13 مضارع معلوم و مجهول،7 تا 13 امر معلوم و 13 امر مجهول مهموز الفاء است،مانند:أَأْمُرُ(صیغه 13 مضارع معلوم)- آمُرُ،أُؤْمَرُ(صیغه 13 مضارع مجهول)-أُوْمَرُ،أُؤْمُرْ…لِأَأْمُرْ(صیغه های 7 تا 13 امر معلوم)-أُومُرْ…لِآمُرْ،لِأُؤْمَرْ(صیغه 13 امر مجهول)-لِأُوْمَرْ.

موارد دیگر،مانند:أَأْمَنَ-آمَنَ،أُؤْثِرَ-أُوثِرَ،إئْمان-إیمان،أَأْخَر-آخَر،أَأْدَم- آدَم.

تبصره:حرف مد ناشی از این قاعده در صورت حذف همزه اول،به اصل خود(همزه)بر می گردد،مانند: وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاهِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها (3)و فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ (4)و (5).

[شماره صفحه واقعی : 86]

ص: 671


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 30؛شرح نظام،ص 494؛جامع الدروس العربیه،ج 2،ص 120.

2- برای استاد:استاد محترم می تواند آموزش برخی از قواعد تخفیف همزه و صرف افعال مهموز ناقص را به دلیل ترتّب بر مباحثی که پس از این خوانده می شود،به تأخیر بیندازد.

3- طه132/.

4- البقره258/.از همین قبیل است: یَدْعُونَهُ إِلَی الْهُدَی ائْتِنا (الأنعام71/)، وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ ائْذَنْ لِی (التوبه/ 49)و فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ (البقره283/).

5- وَ أْمُرْ،و اؤْمُرْ(اوْمُر)بوده،همزه وصل در اثناء کلام افتاده و واو مقلوب از همزه فاء الفعل به اصل خود(همزه) برگشته است.همچنین فَأْتِ،فاِئْتِ(ایْتِ)بوده،همزه وصل در درج کلام افتاده و یاء مقلوب از همزه فاء الفعل به اصل خود(همزه)برگشته است.و همچنین است سایر موارد.

قاعده دوم:همزه ساکن هرگاه بعد از حرف متحرکی غیر از همزه قرار گیرد،به حرف عله مناسب با حرکت حرف پیش از خود تبدیل می شود.قلب همزه در این مورد جایز است،مانند:تأریخ و تاریخ،شُؤْم و شُوم،قَرَأْتُ و قَراتُ،سُؤْتُ و سُوْتُ و جِئْتُ و جیتُ (1).این قاعده،شامل مواردی که تبصره قاعده 1 در آن اجرا شده باشد نیز می شود (2).

قاعده سوم:همزه متحرک هرگاه در یک کلمه بعد از همزه متحرک دیگری واقع شود چنانچه مفتوح یا مضموم باشد به واو و چنانچه مکسور باشد به یاء تبدیل می شود.قلب همزه به واو و یاء در این مورد واجب است،مانند:أَآمِر(جمع أمر)- أَوامِر،الْأَؤُبّ(جمع الْأَبّ به معنی چراگاه)-الْأَوُبّ،أُؤَیْدِم-(مصغر آدم)-أُوَیْدِم، أَئِلُ(صیغه 13 مضارع معلوم وَأَلَ یَئِلُ)-أَیِلُ و أَئِی(صیغه 13 مضارع معلوم وَأی- یَئِی)-أَیِی.

تبصره 1:اجرای این قاعده در کلمه«أَئِمَّه»و در صیغه 13 مضارع مهموز الفاء مضاعف ثلاثی جایز است نه واجب (3)،می گوییم:أَئِمَّه و أَیِمَّه،أَؤُمُّ و أَوُمُّ،أُؤَمُّ و أُوَمُّ،أَئِنُّ و أَیِنُّ. (4)

تبصره 2:همزه متحرک دوم چنانچه لام الفعل باشد،به هر حرکتی متحرک باشد وجوباً قلب به یاء می شود،مانند:الجائِئَ(از جاءَ)-الجائِی و الخَطائِئُ(جمع الخَطیئَه) -الخطائِی(-الخَطایَی (5)-الخَطایا).

[شماره صفحه واقعی : 87]

ص: 672


1- به اسرای اهل بیت علیهم السّلام نسبت داده شده است که هنگام ورود به مدینه گفته اند: مدینهَ جَدِّنا لا تقبَلینا فبالحسراتِ و الأحزانِ جینا

2- شرح مفصّل،ج 5،ص 266.

3- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 53-59؛النحو الوافی،ج 4،ص 713.

4- امیر مؤمنان علیه السّلام می فرماید:«أَتَئِنُّ مِنَ الأذی وَ لا أئِنُّ مِنْ لَظی»(نهج البلاغه،خ 224).

5- طبق قاعده ششم که در پی می آید.

تذکر:همزه دوم در وزن أفْعَل مهموز الفاء مضاعف(أَمَّ-أَأْمَم)پس از آنکه فتحه عین الفعل به آن منتقل شد-تا زمینه ادغام عین الفعل در لام الفعل فراهم گردد-(أَأْمَمُ-أَأَمُّ)براساس این قاعده(قاعده 3)قلب به واو می شود،مانند:

أَأَمُّ-أَوَمُّ (1).

قاعده چهارم:همزه متحرک هرگاه بعد از واو یا یاء زاید ساکن واقع شود،به حرف مماثل ماقبل خود تبدیل می شود و سپس ادغام صورت می گیرد.قلب همزه در این مورد هرچند غالب است لکن سماعی است.قلب،مانند:نَبیءٌ-نَبیٌّ،بَریْئَه-بَریَّه، مَقْرُوءٌ-مَقْرُوٌّ،نُبُوءَه-نُبُوَّه (2)؛عدم قلب،مانند:نَسیء،بَریءٌ،هَنیءٌ،مَریءٌ.

قاعده پنجم:همزه مفتوح هرگاه پس از حرفی غیر از همزه قرار گیرد و آن حرف مکسور یا مضموم باشد،به حرف عله مناسب با حرکت حرف پیش از خود تبدیل می شود.قلب همزه در این مورد جایز است،مانند:مِائَه (3)و مِیَه،ذِئاب و ذِیاب،مُؤَرِّخ و مُوَرِّخ،یُؤَمُّ و یُوَمُّ.

قاعده ششم:همزه مکسور هرگاه در صیغه جمع بر وزن«فَعائِل»بعد از الف و قبل از یاء لام الفعل واقع شود وجوباً قلب به یاء مفتوح می شود،خواه یاء لام الفعل، غیر منقلب باشد،مانند:بَقائِی(جمع بَقِیَّه)-بَقایَی(-بَقایا)و خواه منقلب از همزه، مانند:خطائِی(جمع خَطیئَه)-خَطایَی(-خَطایا (4)).

قاعده هفتم:همزه لام الفعل واقع در آخر کلمه چنانچه بعد از حرف متحرک قرار

[شماره صفحه واقعی : 88]

ص: 673


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 94(سطر 9 متن و پاورقی 2).

2- بنابراین در مثل«سُوْء»و«شَیْء»قاعده فوق جاری نمی شود،زیرا همزه بعد از واو و یاء اصلی واقع شده است. تبدیل همزه به یاء در مَشیئَه-مَشیَّه-با اینکه یاء ساکن قبل از همزه،زاید نیست،بلکه اصلی است-به خاطر کثرت کاربرد این کلمه است(شرح شافیه،ج 3،ص 33-36).

3- الف«مِائَه»خوانده نمی شود.

4- شرح شافیه،ج 3،ص 60.قلب یاء لام الفعل به الف در این گونه موارد،طبق قاعده هشتم اعلال است.

گیرد،جایز است به حرف عله مناسب با حرکت ماقبل خود تبدیل شود،مانند:مَلَأ- مَلا،قارِئ-قاری،خاطِئ-خاطی،تبَرُّؤ-تَبَرُّو(-تَبَرُّی-تَبَرّی (1))،تَکَفُّؤ-تَکَفُّو (-تَکَفُّی-تَکَفّی (2))،تَخاجُؤ-تَخاجُو(-تَخاجُی-تَخاجی (3)(4).

قاعده هشتم:همزه عین الفعل ماده سُؤال(پرسیدن،خواستن)در ماضی معلوم، مضارع معلوم و امر معلوم آن قلب به الف می شود (5).قلب همزه به الف در این مورد جایز است،می گوییم:سَأَلَ و سالَ،یَسْأَلُ و یَسالُ،اسْأَل و سَلْ (6).

[شماره صفحه واقعی : 89]

ص: 674


1- مفردات راغب.این کلمه با این تخفیف،کاربرد فراوانی در حدیث دارد.

2- لسان العرب.

3- قاموس المحیط.

4- جامع الدروس العربیه،ج 2،ص 122.دلیل تغییرات بعدی کلماتی مانند تَبَرُّو،تَکَفُّو و تَخاجُو در قاعده اعلال مخصوص اسم خواهد آمد.

5- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 47 نسبت به ماضی معلوم؛مصباح المنیر؛لسان العرب و…محمد محیی الدّین عبد الحمید نیز در«دروس التصریف»می گوید:«و قد یخفّف مهموز العین نحو سَأَلَ فیقال سالَ و فی مضارعه یَسالُ و فی أمره سَلْ»(دروس التصریف،ص 155).او سپس در پاورقی همین صفحه می گوید:«و علی هذا فلا یکون حذف العین من أمر سَأَلَ شاذّاً فی القیاس…بل إنما یکون الحذف للتخلّص من التقاء الساکنین کالحذف فی خَفْ و نَمْ».گفتنی است که علت حذف همزه در این ماده،کثرت کاربرد آن است و لذا در جَأَرَ یَجْأَرُ جُؤاراً (گریه و زاری کردن،تضرّع)جاری نمی شود(شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 42).

6- برای اجرای قاعده بالا در مضارع-و به تبع آن در امر-فتحه همزه به«سین»که فاء الفعل و ساکن است منتقل می شود و سپس قلب همزه به الف صورت می گیرد:یَسْأَلُ-یَسَأْلُ-یَسالُ. در امر حاضر در صورت اجرای این قاعده،نیازی به همزه وصل نیست زیرا در این صورت مابعد حرف مضارع متحرک خواهد بود:تَسالُ-سالْ-سَلْ. در صیغه های زیر،در صورت قلب همزه به الف،الفِ مقلوب وجوباً حذف می شود:در صیغه های 6 تا 14 ماضی معلوم؛6 و 12 مضارع معلوم؛1،4،6،7،12،13 و 14 امر معلوم به دلیل التقاء ساکنین و در صیغه های 8 تا 11 امر حاضر به دلیل کثرت کاربرد.می گوییم: ماضی:سَأَلَ\سَأَلا\سَأَلُوا\سَأَلَتْ\سَأَلَتا\سَأَلْنَ\سَأَلْتَ… و یا:سالَ\سالا\سالُوا\سالَتْ\سالَتا\سَلْنَ\سَلْتَ… مضارع:یَسْأَلُ\یَسْأَلانِ\یَسْأَلُونَ\تَسْأَلُ\تَسْأَلانِ\یَسْأَلْنَ\تَسْأَلُ…و یا:یَسالُ\یَسالانِ\یَسالُونَ\تَسالُ\تَسالانِ\یَسَلْنَ\تَسالُ.. امر:لِیَسْأَلْ\لِیَسْأَلا\لِیَسْأَلُوا\لِتَسْأَلْ\لِتَسْأَلا\لِیَسْأَلْنَ اسْأَل\اِسْأَلا\اِسْأَلُوا\اِسْأَلی\اِسْأَلا\اِسْأَلْنَ لِأَسْأَلْ لِنَسْأَلْ و یا:لِیَسَلْ\لِیَسالا\لِیَسالُوا\لِتَسَلْ\لِتَسالا\لِیَسَلْنَ سَلْ\سَلا\سَلُوا\سَلی\سَلا\سَلْنَ لِأَسَلْ لِنَسَلْ

بنابراین امر حاضر این ماده را به دو صورت زیر می توان صرف کرد:

اسْأَلْ\اِسْأَلا\اِسْأَلُوا\اِسْأَلی\اِسْأَلا\اِسْأَلْنَ

یا:سَلْ\سَلا\سَلُوا\سَلی\سَلا\سَلْنَ

هریک از صیغه های امر حاضر این ماده چنانچه در آغاز جمله قرار گیرد، بهتر است آن را به صورت محذوف العین بیاوریم،مانند: سَلْهُمْ أَیُّهُمْ بِذلِکَ زَعِیمٌ (1)،و چنانچه در اثنای جمله واقع شود عدم حذف عین الفعل(همزه) بهتر است (2)،مانند: وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا (3)، فَسْئَلِ (4)الْعادِّینَ (5)و«قُلْتُ لکَ اسْأَلْ».

قاعده نهم:همزه وصل اول کلمه،درصورتی که بعد از همزه استفهام واقع شود، چنانچه مفتوح باشد قلب به الف و چنانچه مکسور یا مضموم باشد حذف می شود، مانند:أَأَلْآن-آلْآن؟أَاِصْطَفی-أَصْطَفی؟أَاُصْطُفِیَ-أَصْطُفِیَ؟

قاعده دهم:همزه در موارد زیر حذف می شود:

1 و 2.همزه هرگاه فاء الفعلِ امرِ حاضرِ«أَخَذَ یَأْخُذُ»یا«أَکَلَ یَأْکُلُ»باشد،حذف آن

[شماره صفحه واقعی : 90]

ص: 675


1- القلم40/.

2- دروس التصریف،ص 153.

3- الزخرف45/.

4- کتابت وَسْئَلْ و فَسْئَلْ مخصوص قرآن است.در غیر قرآن این دو کلمه را چنین می نویسیم:وَاسْأَل و فَاسْأَلْ.

5- المؤمنون113/.

واجب است (1)،مانند:اُؤْخُذْ و اؤْکُل-اُفْعُلْ-خُذْ و کُلْ (2).صرف امر حاضر این دو فعل، چنین است:

خُذْ\خُذا\خُذُوا\خُذی\خُذا\خُذْنَ

کُلْ\کُلا\کُلُوا\کُلی\کُلا\کُلْنَ

3.همزه هرگاه فاء الفعلِ امرِ حاضرِ«أَمَرَ یَأْمُرُ»باشد،حذف آن جایز است (3)، می گوییم:اُوْمُرْ (4)یا:مُرْ (5).بنابراین صرف آن به دو صورت زیر ممکن و به صورت دوم افصح است:

اوْمُرْ\اُوْمُرا\اُوْمُرُوا\اُوْمُری\اُوْمُرا\اُوْمُرْنَ

مُرْ\مُرا\مُرُوا\مُری\مُرا\مُرْنَ

هریک از صیغه های امر حاضر این ماده چنانچه در آغاز جمله قرار گیرد بهتر است آن را به صورت محذوف الفاء بیاوریم،مانند:«یا کمیلُ،مُرْ أهلَکَ أنْ یَرُوحُوا فی کسبِ المکارِم» (6)،و چنانچه در اثنای جمله واقع شود عدم حذف همزه بهتر از حذف آن است (7)،مانند: وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاهِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها (8)،و مانند:«قلتُ لَکَ اؤْمُرْ».

4.همزه هرگاه عین الفعل کلمه ای از مشتقات«الرَّأْی» (9)باشد و متحرک و ماقبل آن

[شماره صفحه واقعی : 91]

ص: 676


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 50.

2- با حذف شدن همزه(فاء الفعل)و قرار گرفتن عین الفعل متحرک پس از همزه وصل،از همزه وصل بی نیاز می شویم و آن را حذف می کنیم،اؤْخُذْ-اُخُذْ-خُذْ و اؤْکُلْ-اُکُلْ-کُلْ.

3- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 50.

4- اُومُرْ،اؤْمُرْ بوده است که بنابر قاعده یکم تخفیف،همزه آن به حرف مد تبدیل شده است.

5- دلیل حذف همزه وصل در این مورد،همان است که در مورد«خُذْ»و«کُلْ»بیان شد.

6- نهج البلاغه،حکمت 257.

7- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 50.

8- طه132/.

9- به معنی:دیدن،معتقد شدن،خواب دیدن و…(شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 41).

ساکنِ جایز التحریک باشد،پس از نقل حرکت آن به ماقبل،حذف می شود.حذف همزه در این مورد واجب است (1)،مانند:یَرْأی-یَری،یُرْأی-یُری،لِیَرْءَ-لِیَرَ،ارْءَ-رَ (2)و (3).

تبصره:برخی از کلمات این ماده از قبیل:مَرْئِیّ،مَرْأی،مَرْآه،مِرْآه،رَأَّی،اسْتَرْأی، تَمَرْأی و مشتقات هریک از این کلمات از قاعده فوق استثنا شده اند و همزه آنها حذف نمی شود (4).

5.همزه باب إفْعال(از ابواب فعل ثلاثی مزید)از مضارع آن حذف می شود:أَفْعَلَ -یُؤَفْعِلُ-یُفْعِلُ،یُؤَفْعِلانِ-یُفْعِلانِ…

6.گفته می شود:کلمه«ناس»در اصل أُناس-از أُنْس-بوده و همزه آن سَماعاً افتاده است (5).

تذکر:قاعده های 1 تا 8-از قواعد دهگانه تخفیف همزه-درباره تخفیف قلبی، قاعده 9 درباره تخفیف قلبی و حذفی و قاعده 10 درباره تخفیف حذفی است.

*** اکنون با رعایت قواعد تخفیف همزه به صرف برخی از افعال مهموز ثلاثی مجرد می پردازیم:

الأمْر(مهموز الفاء از باب فَعَلَ یَفْعُلُ):

ماضی معلوم:أَمَرَ\أَمَرا\أَمَرُوْا…أَمَرْتُ\أَمَرْنا

مضارع معلوم:یَأْمُرُ\یَأْمُرانِ\یَأْمُرُون…آمُرُ\نَأْمُرُ

یا:یامُرُ\یامُرانِ\یامُرُوْنَ..آمُرُ\نامُرُ

[شماره صفحه واقعی : 92]

ص: 677


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 33.علت حذف همزه در این ماده کثرت کاربرد آن است و لذا در«یَنْأَی»و«أنْأی یُنْئِی»حذف نمی شود.

2- این کلمه صیغه یکم امر حاضر است.همزه اول آن همزه وصل بوده که به دلیل متحرک شدن حرفِ بعد و منتفی شدن نیاز به آن،حذف شده است.

3- این قاعده در إرْءاء(باب افعال رَأی)و مشتقات آن نیز جاری می شود چنانکه در باب افعال خواهد آمد.

4- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 41.

5- همان،ص 37.

امر به لام:لِیَأْمُرْ\لِیَأْمُرا\لِیَأْمُرُوْا…لِآمُرْ\لِنَأْمُرْ

یا:لِیامُرْ\لِیامُرا\لِیامُرُوْا…لِآمُرْ\لِنامُرْ

امر به صیغه:اُومُرْ\اُومُرا\اُومُرُوا\اُومُری\اُومُرا\اُومُرْنَ

یا:مُرْ\مُرا\مُرُوْا\مُری\مُرا\مُرْنَ

ماضی مجهول:أُمِرَ\أُمِرا\أُمِرُوْا…أُمِرْتُ\أُمِرْنا

مضارع مجهول:یُؤْمَرُ\یُؤْمَرانِ\یُؤْمَرُونَ…أُومَرُ\نُؤْمَرُ

یا:یُومَرُ\یُومَرانِ\یُومَرُونَ…أُومَرُ\نُومَرُ

امر مجهول:لِیُؤْمَرْ\لِیُؤْمَرا\لِیُؤْمَرُوْا…لِأُومَرْ\لِنُؤْمَرْ

یا:لِیُومَرْ\لِیُومَرا\لِیُومَرُوا…لِأُومَرْ\لِنُومَرْ

الجُؤار(مهموز العین از باب فَعَلَ\یَفْعَلُ):

ماضی معلوم:جَأَرَ\جَأَرا\جَأَرُوْا…جَأَرْتُ\جَأَرْنا

مضارع معلوم:یَجْأَرُ\یَجْأَرانِ\یَجْأَرُونَ…أَجْأَرُ\نَجْأَرُ

امر به لام:لِیَجْأَرْ\لِیَجْأَرا\لِیَجْأَرُوْا…لِأَجْأَرْ\لِنَجْأَرْ

امر حاضر:اِجْأَرْ\اِجْأَرا\اِجْأَرُوْا…

ماضی مجهول:جُئِرَ\جُئِرا\جُئِرُوا…جُئِرْتُ\جُئِرْنا

مضارع مجهول:یُجْأَرُ\یُجْأَرانِ\یُجْأَرُونَ…أُجْأَرُ\نُجْأَرُ

امر مجهول:لِیُجْأَرْ\لِیُجْأَرا\لِیُجْأَرُوْا…لِأُجْأَرْ\لِنُجْأَرْ

الرَّأْی(مهموز العین و ناقص از باب فَعَلَ یَفْعَلُ):

ماضی معلوم:رَأی\رَأَیا\رَأَوْا\رَأَتْ\رَأَتا\رَأَیْنَ\رَأَیْتَ…

مضارع معلوم:یَری\یَرَیانِ\یَرَوْنَ\تَری\تَرَیانِ\یَرَیْنَ…

امر به لام:لِیَرَ\لِیَرَیا\لِیَرَوْا\لِتَرَ\لِتَرَیا\لِیَرَیْنَ…

لِأَرَ\لِنَرَ

امر حاضر:رَ\رَیا\رَوْا\رَیْ\رَیا\رَیْنَ

[شماره صفحه واقعی : 93]

ص: 678

ماضی مجهول:رُئِیَ\رُئِیا\رُؤُوا\رُئِیَتْ\رُئِیَتا\رُئِیْنَ…

مضارع مجهول:یُری\یُرَیانِ\یُرَوْنَ\تُری\تُرَیانِ\یُرَیْنَ…

امر مجهول:لِیُرَ\لِیُرَیا\لِیُرَوْا\لِتُرَ\لِتُرَیا\لِیُرَیْنَ لِتُرَ\لِتُرَیا\لِتُرَوْا\لِتُرَیْ\لِتُرَیا\لِتُرَیْنَ لِأُرَ\لِنُرَ

النَّأْی(مهموز العین و ناقص از باب فَعَلَ\یَفْعَلُ):

ماضی معلوم:نَأَی\نأَیا\نَأَوْا\نَأَتْ\نَأَتا\نَأَیْنَ\نَأَیْتَ…

مضارع معلوم:یَنْأَی\یَنْأَیانِ\یَنْأَوْنَ\تَنْأَی\تَنْأَیانِ\یَنْأَیْنَ تَنْأَی\تَنْأَیانِ\تَنْأَوْنَ\تَنْأَیْنَ\تَنْأَیانِ\تَنْأَیْنَ أَنْأَی\نَنْأَی

امر به لام:لِیَنْأَ\لِیَنْأَیا\لِیَنْأَوْا\لِتَنْأَ\لِتَنْأَیا\لِیَنْأَیْنَ…

لِأَنْأَ\لِنَنْأَ

امر به صیغه:اِنْأَ\اِنْأَیا\اِنْأَوْا\اِنْأَیْ\اِنْأَیا\اِنْأَیْنَ

ماضی مجهول:نُئِیَ\نُئِیا\نُؤُوْا\نُئِیَتْ\نُئِیَتا\نُئِیْنَ…

مضارع مجهول:یُنْأی\یُنْأَیانِ\یُنْأَوْنَ\تُنْأَی\تُنْأَیانِ\یُنْأَیْنَ…

امر مجهول:لِیُنْأَ\لِیُنْأَیا\لِیُنْأَوْا\لِتُنْأَ\لِتُنْأَیا\لِیُنْأَیْنَ لِتُنْأَ\لِتُنْأَیا\لِتُنْأَوْا\لِتُنْأَیْ\لِتُنْأَیا\لِتُنْأَیْنَ لِأُنْأَ\لِنُنْأَ

الأَنین(مهموز الفاء و مضاعف از باب فَعَلَ\یَفْعِلُ):

ماضی معلوم:أَنَّ\أَنّا\أَنُّوا\أَنَّتْ\أَنَّتا\أَنَنَّ\أَنَنْتَ…

مضارع معلوم:یَئِنُّ\یَئِنّانِ\یَئِنُّونَ\تَئِنُّ\تَئِنّانِ\یَأْنِنَّ تَئِنُّ\تَئِنّانِ\تَئِنُّونَ\تَئِنّینَ\تَئِنّانِ\تَأْنِنَّ أَئِنُّ(أَیِنُّ)نَئِنُّ

[شماره صفحه واقعی : 94]

ص: 679

امر به لام:«لِیَأْنِنْ\لِیانِنْ\لِیَئِنَّ\لِیَئِنِّ»لِیَئِنّا\لِیَئِنُّوا…

امر به صیغه:«اینِنْ\إِنَّ\إِنِّ»إنّا\إنُّوا\إِنِّی\إِنّا\اِیْنِنَّ

الأَمّ(مهموز الفاء و مضاعف از باب فَعَلَ یَفْعُلُ):

ماضی معلوم:أَمَّ\أَمّا\أَمُّوا\أَمَّتْ\أَمَّتا\أَمَمْنَ\أَمَمْتَ…

مضارع معلوم:یَؤُمُّ\یَؤُمّانِ\یَؤُمُّونَ\تَؤُمُّ\تَؤُمّانِ\یَأمُمْنَ تَؤُمُّ\تَؤُمّانِ\تَؤُمُّونَ\تَؤُمّینَ\تَؤُمّانِ\تَأْمُمْنَ أَؤُمُّ(أَوُمُّ)نَؤُمُّ

امر به لام:«لِیَأْمُمْ\لِیامُمْ\لِیَؤُمَّ\لِیَؤُمِّ\لِیَؤُمُّ»لِیَؤُمّا\لِیؤُمُّوا…

امر به صیغه:«اوْمُمْ\أُمَّ\أُمِّ\أُمُّ»أُمّا\أُمُّوا\أُمِّی\أُمّا\اُومُمْنَ

ماضی مجهول:أُمَّ\أُمّا\أُمُّوا\أُمَّتْ\أُمَّتا\أُمِمْنَ\أُمِمْتَ…

مضارع مجهول:یُؤَمُّ\یُؤَمّانِ\یُؤَمُّونَ\تُؤَمُّ\تُؤَمّانِ\یُؤْمَمْنَ تُؤَمُّ\تُؤَمّانِ\تُؤَمُّونَ\تُؤَمّینَ\تُؤَمّانِ\تُؤْمَمْنَ أُؤَمُّ\نُؤَمُّ (1)

امر مجهول:«لِیُؤْمَمْ\لِیُؤَمَّ\لِیُؤَمِّ»لِیُؤَمّا\لِیُؤَمُّوا «لِتُؤْمَمْ\لِتُؤَمَّ\لِتُؤَمِّ»لِتُؤَمّا\لِیُؤْمَمْنَ «لِتُؤْمَمْ\لِتُؤَمَّ\لِتُؤَمِّ»لِتُؤَمّا\لِتُؤَمُّوا لِتُؤَمِّی\لِتُؤَمّا\لِتُؤْمَمْنَ «لِأُوْمَمْ\لِأُؤَمَّ\لِأُؤَمِّ» «لِنُؤْمَمْ\لِنُؤَمَّ\لِنُؤَمِّ»

تذکر:در مضارع مجهول مهموز الفاء مضاعف ثلاثی و امر مجهول آن،در همه صیغه هایی که ادغام صورت می گیرد،قلب همزه مفتوح به واو،جایز است.در صیغه

[شماره صفحه واقعی : 95]

ص: 680


1- در همه این صیغه ها،قلب همزه به واو جایز است چنانکه در«تذکر»خواهد آمد.

13 به دلیل تبصره 1 قاعده 3 و در دیگر صیغه ها به مقتضای قاعده 5.در صیغه های 6 و 12 هم به دلیل قاعده 2،تخفیف همزه جایز است.از این رو،فعل مذکور را می توانیم چنین صرف کنیم:

مضارع مجهول:یُوَمُّ\یُوَمّانِ\یُوَمُّونَ\تُوَمُّ\تُوَمّانِ\یُوْمَمْنَ تُوَمُّ\تُوَمّانِ\تُوَمُّونَ\تُوَمّینَ\تُوَمّانِ\تُوْمَمْنَ أُوَمُّ\نُوَمُّ

امر مجهول:«لِیُوْمَمْ\لِیُوَمَّ\لِیُوَمِّ»لِیُوَمّا\لِیُوَمُّوا «لِتُوْمَمْ\لِتُوَمَّ\لِتُوَمِّ»لِتُوَمّا\لِیُوْمَمْنَ «لِتُوْمَمْ\لِتُوَمَّ\لِتُوَمِّ»لِتُوَمّا\لِتُوَمُّوا لِتُوَمِّی\لِتُوَمّا\لِتُوْمَمْنَ «لِأُوْمَمْ\لِأُوَمَّ\لِأُوَمِّ»«لِنُوْمَمْ\لِنُوَمَّ\لِنُوَمِّ»

پرسش و تمرین

1.سالم،صحیح،مضاعف و مهموز را تعریف کنید.

2.قاعده های یکم و دوم تخفیف همزه را-حسب مورد-در کلمات زیر جاری و در هر مورد مشخص کنید که تخفیف همزه واجب است یا جایز:أَأْدَم،مَأْلوف،رَأْس،أَأْثار،إئْثار،أُؤْمِنَ،أَأْفاق، مُؤْمِن،إئْذاء،بِئْر،ذِئْب،قَرَأْتَ،لَمْ یَقْرَأْ،لَمْ یُقْرِئْ،أَأْثام،أَأْلام،مِئْزَر،أَأْباء،دَأْب،تُؤْفَکُونَ،أَأْخَر.

3.قاعده های سوم،پنجم و ششم تخفیف همزه را-حسب مورد-در کلمات زیر جاری و در هر مورد مشخص کنید که کدام قاعده جاری شده است و اجرای آن واجب است یا جایز:

لِئام،مُؤَلِّف،فِئَه،أُؤاخِذُ،رَزائِئ(جمع رزیئه)،ذِئاب،بَلائِئ(جمع بلیّه)،مُؤَرَّخ،مُرْجِئَه،مُؤَدِّب، أَؤُبُّ(صیغۀ 13 یَؤُبُّ)،مُؤَثِّر،فِئام،مُؤَجَّل،أَأَمّ-أَفْعَل از أَمَّ،النّائِئ-الفاعل از ناءَ،بَرائِئ(جمع بریئَه)أَآدِم(جمع آدَم)،مُؤَدَّب،عَطائِئ(جمع عطیّه)،أَؤُوْبُ(صیغه 13 یَؤُوْبُ)،یُؤَبُّ(صیغه 1 مضارع مجهول یَؤُبُّ)،الرِّئاسَه.

[شماره صفحه واقعی : 96]

ص: 681

4.آیا قاعده چهارم تخفیف همزه در کلمات زیر جاری می شود یا خیر؟چرا؟:سَوْء،مَمْلُوء، فَیْء،جَریء،مَجیء،سیءَ بِهِم،بَریء،مَریء،مُرُوءَه،مَلیء،خَطیئَه،بَریئَه،نُبُوءَه،رَزیئَه،رَدیء.

5.باتوجه به مورد 2 از تبصره 2 قاعده سوم تخفیف همزه و نیز قاعده ششم آن،مراحل تغییر در هریک از کلمات زیر و صورت نهایی و وزن آن را مشخص کنید:الف)وزن«فاعل» از کلمات:ناءَ،جاءَ،باءَ و فاءَ.ب)وزن«فَعائِل»از کلمات:رزیئَه،ثنیَّه،بریئَه،هدیَّه،عطیَّه، بلیَّه.

6.در کلمات زیر کدام قاعده از قواعد تخفیف همزه جاری شده است؟:أَوُبُّ،مُوْتَمَرٌ، أَسْتَکْبَرْتَ؟،آخُذُ،آللّهُ؟إیلاف،أَتَّخَذْنا؟،آبِقُ،آهَلُ،أُوتِیَ،آجَلُ،آلْحَسَنُ؟،أَفْتَری؟آجال،آبار.

7.حکم تخفیف همزه در هریک از کلمات زیر چیست؟چرا؟و در کدام یک از این کلمات تخفیفی در همزه رخ نمی دهد؟چرا؟:مُؤَبَّد،نَسیء،تَأْسیس،طَوارِیء،مُؤانَسَه،مُؤاخاه،مَسائِل، مُؤَن،بِئر،شُؤم،وَسائِل،صابِؤُون،البائِئ،الجائِئ،تَخطِئَه،سُؤال،خَبیئَه،مَخابِئ،قارِئ،نَواشِئ، مَناشِئ،تَخَطُّؤ،تَبَرُّؤ،تَجَزُّؤ.

8.معلوم و مجهول مضارع و امر یَأْمَنُ،یَأْخُذُ،یَأْکُلُ،یَأْمُرُ،أَزّ یَأَزُّ از باب فَعَلَ یَفْعَلُ،أَبَّ یَؤُبُّ از باب فَعَلَ یَفْعُلُ را صرف کنید.

9.معلوم ماضی و معلوم و مجهولِ مضارع و امر«رَأی»و نیز معلوم و مجهولِ ماضی، مضارع و أمر«سَأَلَ»را به وجوه ممکن صرف کنید.

10.چرا قاعده تخفیف همزه در مشتقات السُّؤال و الرَّأْی جاری می شود و در مشابه آنها مانند:الجُؤار و النَّأْی جاری نمی شود؟

فصل 12.فعل معتل

اشاره

اعلال(سکونی،قلبی و حذفی)حروف عله تغییراتی را در اقسام فعل معتل(مثال، اجوف،ناقص و لفیف)-و در اسم معتل-پدید می آورد.این تغییرات براساس قواعد اعلال صورت می گیرد.

[شماره صفحه واقعی : 97]

ص: 682

قواعد اعلال دو قسم اند:

1.قواعد خصوصی که در نوع خاصی از کلمه جاری می شوند،مانند:«مضارع و مصدر مثال واوی ثلاثی مجرد»،«ماضی اجوف ثلاثی مجرد»،«فعل امر و مضارع مجزوم ناقص»،«مصدر ثلاثی مزید»،مصغَّر و….

2.قواعد عمومی که به قسم خاصی از کلمه اختصاص ندارند.

قسم یکم در خلال بحث از آن نوع خاص و در مقدمه ثلاثی مزید و مقدمه بخش اسم خواهد آمد،و قسم دوم هم اکنون،مورد بحث قرار می گیرد.قواعد عمومی اعلال

قواعد عمومی اعلال (1)

قاعده یکم:هریک از«واو»و«یاء»چنانچه عین الفعل کلمه و متحرک باشد و حرف پیش از آن صحیح و ساکن باشد،حرکت آن به ماقبل داده می شود،مانند:یَقْوُلُ- یَقُولُ،یَبْیِعُ-یَبیعُ،یَخْوَفُ-یَخَوْفُ(-یَخافُ) (2)؛به خلاف کلماتی مانند:فِتْیَه،إخْوَه، غَزْوَه،ثَرْوَه،دَعْوَه،دَعوی که حرف عله در آنها لام الفعل است،نه عین الفعل،و به خلاف کلماتی مانند:جَهْوَرَ و تَرَهْوَکَ که حرف عله در آنها زاید است (3)و (4).

قاعده دوم:هریک از«واو»و«یاء»چنانچه عین الفعل یا لام الفعل و در اثناء کلمه و مضموم یا مکسور باشد و حرف پیش از آن حرف صحیح مضموم یا مکسور باشد، حرکت آن پس از سلب حرکت ماقبل به ماقبل داده می شود،مانند:قُوِلَ-قِوْلَ

[شماره صفحه واقعی : 98]

ص: 683


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 66؛شرح نظام،ص 537.

2- چند مورد از این قاعده استثنا می شود که در«تبصره بر قواعد اعلال»خواهد آمد.

3- حرف زاید دو کلمه مزبور برای الحاق است.

4- برای استاد:در این گونه کلمات علاوه بر اینکه مقتضی اعلال-به دلیل زاید بودن حرف عله-وجود ندارد،مانع اعلال نیز وجود دارد و آن تغییر وزن ظاهری ملحق در صورت اعلال است.به عبارت دیگر:بر فرض که اعلال مشروط به اصلی بودن حرف عله نبود،باز هم چنین حرف عله ای به دلیل اینکه به منظور الحاق زاید شده است و وزن ظاهری کلمه ملحق باید محفوظ بماند،اعلال نمی شد.

(-قیلَ)،بُیِعَ-بیعَ،یَدْعُوُوْنَ-یَدْعُوْوْنَ(-یَدْعُوْنَ)،رَضِیُوا-رَضُیْوْا(-رَضُوْا)،به خلاف مثل:طُوی.

قاعده سوم:هریک از«واو»مضموم ماقبل مضموم و«یاء»مضموم یا مکسور ما قبل مکسور،چنانچه در آخر کلمه قرار گیرد،حرکت آن می افتد،مانند:یَدْعُوُ-یَدْعُوْ، یَرْمِیُ-یَرْمی،رامِیِ-رامی،ثانِیُ-ثانی،(أدْلُوُ؟؟؟-أدْلُیُ؟؟؟-)أدْلِیُ؟؟؟-أدْلی،(أظْبُیُ؟؟؟-) أظْبِیُ؟؟؟-أظْبی (1)و (2).

قاعده چهارم:«واو»ساکن ماقبل مکسور قلب به«یاء»می شود،مانند:قِوْلَ-قیلَ، مِوْزان-میزان،صِوْغَه-صیغَه.

قاعده پنجم:«واو»درصورتی که لام الفعل و ماقبل آن مکسور باشد قلب به «یاء»می شود،مانند:قَوِوَ-قَوِیَ،رَضِوَ-رَضِیَ،دُعِوَ-دُعِیَ،دُعِوْنَ-دُعینَ، أُعْطِوَ-أُعْطِیَ،داعِوٌ-داعِیٌ(داعِیُنْ-داعِیْنْ-داعٍ)؛به خلاف رَجَوَ(-رجا) و رَخُوَ.

توجه کنید:در کلماتی مانند قَوِوَ که هم زمینه قاعده ادغام وجود دارد و هم زمینه قاعده اعلال،قاعده اعلال جاری می شود،نه قاعده ادغام،قَوِوَ-قَوِیَ.

قاعده ششم:«واو»چنانچه لام الفعل و حرف چهارم به بعد کلمه باشد و ماقبل آن مفتوح باشد قلب به«یاء»می شود،مانند:یَرْضَوُ-یَرْضَیُ(-یَرْضی)،یُدْعَوُ-یُدْعَیُ (-یُدْعی)،یُدْعَوْنَ-یُدْعَیْنَ،مُدَّعَوُ-مُدَّعَیُ(-مُدَّعی)،زَکَّوَ-زَکَّیَ(-زَکّی)؛به خلاف دَعَوَ(-دَعا).

[شماره صفحه واقعی : 99]

ص: 684


1- قلب واو أدْلُو به یاء بنابر قاعده 7 از قواعد اعلال مخصوص اسم صورت می گیرد،و مکسور شدن ماقبل یاء در أدْلُی و أظْبُی براساس قاعده 10 قواعد مذکور است.

2- افتادن حرکت حرف عله آخر در مثل:رامی،ثانی،أدْلی و أظْبی منافاتی با تنوین گرفتن آن حرف ندارد،لکن پس از تنوین گرفتن چنین حرفی،میان آن حرف و نون تنوین التقاء ساکنین رخ می دهد و حرف عله براساس قاعده 10 که در ادامه خواهد آمد،می افتد،مثلاً رامِیٌ یا رامِیٍ-رامٍ.

این قاعده بر قاعده هشتم اعلال مقدم است،یعنی در مواردی که امکان اجرای هر دو قاعده(6 و 8)باشد ابتدا این قاعده و سپس قاعده هشتم جاری می شود.

قاعده هفتم:«یاء»چنانچه فاء الفعل و ساکن و ماقبل آن مضموم باشد قلب به«واو» می شود،مانند:یُیْسِرُ-یُوسِرُ،مُیْسِر-مُوسِر.

قاعده هشتم:هریک از«واو»و«یاء»متحرِک ماقبل مفتوح،چنانچه فاءالفعل نباشد و حرکت آن نیز عارضی نباشد قلب به«الف»می شود،مانند:قَوَل-قالَ،بَیَعَ-باعَ، دَعَوَ-دَعا،(یُدْعَوُ-)یُدْعَیُ-یُدْعی،المُدَّعَیُ-المُدَّعی،اسْلَنْقَیَ-اِسْلَنْقی،الأرْطَیِ -الأرْطی.

به خلاف مثل:یَوَدُّ و تَیَسَّرَ که حرف عله فاءالفعل است،و به خلاف مثل:دَعَوَا، رَضَوِیّ،فَتَیانِ،فَتَیَیْنِ،اخْشَوُنَّ(صیغه نهم امر معلوم مؤکد به نون تأکید ثقیله)و اخْشَیِ اللّهَ،که حرکت حرف عله عارضی است.

هریک از«واو»و«یاء»چنانچه در کلمه ای،ساکنِ در موضع حرکت باشد-یعنی به جهت جریان قواعد اعلال سکونی در همین کلمه ساکن شده باشد-نیز مشمول قاعده هشتم است،مانند:(یَخْوَفُ-)یَخَوْفُ-یَخافُ،(یُبْیَعُ-)یُبَیْعُ-یُباعُ.

توضیح:دو نوع حرکت را«حرکت عارضی»می نامند (1):

نوع یکم حرکتی که به منظور«دفع التقاء ساکِنَیْن»به حرفی داده می شود،مانند:

اخْشَیِ اللّهَ،اخْشَیَنْ،اخْشَیِنْ،اخْشَوُنَّ، وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ (2).

نوع دوم حرکتی که به حرفی به خاطر حرف پس از آن داده می شود،و آن سه حرکت زیر است:فتحه قبل از الف،فتحه قبل از علامت تثنیه اسم(انِ-یْنِ)،کسره قبل از یاء نسبت،مانند:أَتَیَا،أَخَوانِ،أَخَوَیْنِ،عَلَوِیٌّ.

[شماره صفحه واقعی : 100]

ص: 685


1- شرح مفصّل،ج 5،ص 363.

2- البقره237/.

قاعده نهم:«الف»ماقبل مضموم قلب به«واو»و«الف»ماقبل مکسور قلب به«یاء» می شود،مانند:(قابَلَ-)قُابِلَ-قُوبِلَ،(مِصْباح-)مُصَیْبِاح-مُصَیْبیح.

قاعده دهم:حرف عله ساکن در التقاء با حرف صحیح و ساکن پس از خود،چنانچه هر دو در یک کلمه باشند حذف می شود،مانند:قُوْلْ-قُلْ،بِیْعْ-بِعْ،خَافْ-خَفْ، مگر اینکه ساکن اول حرف مَد یا لین و ساکن دوم مُدْغَم باشد،مانند:دابَّه و دُوَیْبَّه.

دو ساکن واقع در یک کلمه چنانچه هر دو،حرف عله باشند،ساکن دوم حذف می شود،مانند:(مَبْیُوْع،اسم مفعول اجوف یائی-)مَبُیْوْع-مَبُیْع(-مَبیع (1))،مگر اینکه ساکن دوم علامت(ضمیر)جمع مذکر یا مفرد مؤنث مخاطب باشد که در این صورت ساکن اول حذف خواهد شد (2)،مانند:(یَرْمِیُوْنَ-)یَرْمُیْوْن-یَرْمُوْن، (تَرْمِیِیْنَ-)تَرْمِیْیْنَ-تَرْمیْنَ (3).

تبصره:حرکت حرف صحیح پس از حرف عله ساکن،در دو مورد سکون به حساب می آید و زایل کننده زمینه این قاعده نمی شود:

1.حرفی که به صورت ساکن وضع شده و به خاطر واقع شدن پیش از الف حرکت عارضی به خود گرفته است،مانند:تاء در مثل دَعَتَا (4).

2.حرف ساکنی که به خاطر دفع التقاء ساکنین حرکت عارضی به خود گرفته است، مانند:قُلِ الْحقَّ و سَلِ الْعالِمَ.

در غیر دو مورد مذکور متحرک شدن حرف صحیح-هرچند حرکت آن عارضی

[شماره صفحه واقعی : 101]

ص: 686


1- مکسور شدن ماقبل یاء در«مَبُیْع»برطبق قاعده ای است که در مقدمه بخش دوم(اسم)خواهد آمد.

2- آنچه گفته شد(حذف شدن حرف عله دوم از دو حرف عله ساکنِ در کنار هم،مگر اینکه حرف دوم ضمیر باشد که در این صورت حرف اول حذف می شود)قول سیبویه است،اما اخفش می گوید در هر صورت حرف اول حذف می شود(شرح أشمونی،ج 4،324).

3- الممتع الکبیر فی التصریف،ص 296.

4- شرح رضی بر کافیه،ج 4،ص 480.

باشد-زایل کننده زمینه این قاعده خواهد شد (1)،مانند:قُوْلا و بیعا، وَ لا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ (2)و (3).تذکر

قاعده های 1،2 و 3-از قواعد دهگانه اعلال-درباره اعلال سکونی،قاعده های 4 تا 9 درباره اعلال قلبی و قاعده 10 درباره اعلال حذفی است.

گفتنی است که جز سکون و قلب و حذف،نوع دیگری از تغییر نیز در کلمه معتل به چشم می خورد که در خود حرف عله نیست،بلکه ناشی از حرف عله است،مانند:

(مَبْیُوع-مَبُیْوْع-)مَبُیْع-مَبیع،(مَهدُوی-)مَهْدُیّ-مَهْدِیّ.قاعده مربوط به این نوع تغییر در مقدمه بخش اسم خواهد آمد.تبصره بر قواعد اعلال

حرف عله در موارد زیر در حکم حرف صحیح است و اعلال نمی شود:

1.عین الفعل ماضی،مضارع،امر و برخی مصادر لفیف مقرون،مانند:قَوِیَ،یَحْیا، الْوِ،اللَّوْی،الْهَوی،اسْتَوی،به خلاف الطَّیّ و الرَّیّ (4).

2.عین الفعل کلمه ای که به معنای عیب ظاهر یا رنگ یا حِلْیَه(صفت،خلقت، شکل (5))باشد،مانند:عَوِرَ،حَوِلَ،غَیِدَ،هَیِفَ،قَوِدَ،أبْیَض،أَعْوَر،اسْتَعْوَرَ،اسْوَدَّ،ابْیَضَّ.در برخی کلمات این مورد اعلال رخ داده است،مانند:باضَ،عابَ،ساءَ.

3.عین الفعل اسم آلت،مانند:مِقْوَد و مِخْیَط.

4.عین الفعل جمع قِلّه،مانند:أدْوُر،أعْیُن،أنْیاب،أسْوِرَه،أحْوال،أحْوِلَه.

[شماره صفحه واقعی : 102]

ص: 687


1- همان.

2- الکهف23/.

3- در خاتمه،درباره التقاء ساکنین به تفصیل بحث خواهد شد.

4- در دو کلمه اخیر قاعده پنجم از قواعد اعلالِ اسم،جاری شده است.

5- معجم الوسیط.

5.عین الفعل مصدر مشهور باب تفعیل،مانند:تَقْویم و تَعْیین.

6.عین الفعل أفْعَل تفضیل مانند:أهْوَن.عین الفعل أفْعَل وصفی(صفت مشبَّهَه)نیز همین گونه است که حکم آن از بند 2 به دست آمد.

7.عین الفعل صیغه تعجب،مانند:ما أقْوَمَ زَیداً و أقْوِمْ بِزَیدٍ.

8.عین الفعل وزن فَعَلان مانند:جَوَلان،حَیَوان،فَوَران،طَیَران.

9.عین الفعل کلمه ای که بعد از عین الفعل آن حرف مد است،مانند:طَویل،غَیُور.

در برخی کلمات این مورد اعلال رخ داده است،مانند:صِوام-صِیام،مبْیُوع-مَبُیْوْع -مَبُیْع-مَبیع.

10.حرف عله غیر آخر کلمه ملحق-به علت اینکه اعلال آن موجب تغییر وزن ظاهری آن کلمه می شود-مانند:جَهْوَرَ و تَرَهْوَکَ (1)؛به خلاف حرف عله آخر ملحق، مانند:اِسْلَنْقَیَ-اِسْلَنْقی.

11.حرف عله مشدد،مانند:صُیِّرَ و مُصَوِّر.

12.در کلمات سَماعی،مانند:اِسْتَحْوَذَ،اسْتَنْوَقَ،أطْیَبَ،أغْیَمَتِ السَّماءُ،أخْوَصتِ النَّخْلَهُ (2)،مَشْوَرَه،مَصْیَدَه،خَوَنَه،مَهْیَع،مَدْیَن،مَرْیَم (3).

*** اکنون با درنظر گرفتن قواعد عمومی اعلال،به بحث درباره اقسام فعل معتل می پردازیم و قواعد مذکور را در صیغه های این گونه افعال-حسب مورد-اجرا می کنیم.

[شماره صفحه واقعی : 103]

ص: 688


1- درست است که در کلماتی مانند:جَهْوَرَ و تَرَهْوَکَ-بنابر آنچه ما اختیار کردیم-زمینه ای برای اجرای قاعده 1 اعلال وجود ندارد،اما مفاد بند 10 این است که چنانچه کسی قاعده مذکور را شامل حرف عله زاید نیز بداند، اجرای آن در این گونه کلمات با مانع مواجه است.

2- أخاصَتْ هم شنیده شده است.

3- سماعی بودن عدم اعلال در دو کلمه اخیر،بنابراین است که وزن آن دو«مَفْعَل»باشد.اما چنانچه وزن آنها را فَعْیَل بدانیم،یاء برای الحاق است و عدم اعلال آن براساس بند 10 همین تبصره می باشد.(شرح رضی بر شافیه، ج 2،ص 391 و ج 3،ص 105؛مصباح المنیر؛لسان العرب؛قاموس المحیط).

پرسش و تمرین

1.معتل را تعریف کنید و اقسام آن را نام ببرید.

2.چند قسم قاعده اعلال داریم؟آنها را توضیح دهید.

3.قواعد عمومی اعلال به چند دسته تقسیم می شوند؟توضیح دهید.

4.حرکت عارضی چیست؟موارد آن را برشمارید.

5.مفاد تبصره قاعده دهم اعلال را با ذکر نمونه های جدید توضیح دهید.

6.در چه مواردی حرف عله در حکم حرف صحیح است و اعلال نمی شود؟

7.قاعده هشتم اعلال چرا در کلمات زیر جاری نشده است:النَّوی،الرَّوی،الشَّوی،الدَّوی، اللَّوی،احْتَوی،اشْتَوی،احْتِواء.

8.صورت اعلال شده هریک از کلمات زیر-چنانچه اعلال می شود-و شماره قاعده ای را که در آن اجرا می شود بنویسید:تَجْرِیُ،نَوَس،أقْوِمْ،دانِوَه،یَبْدُوُ،مَقْوُوْلَه،مُهْوِن،یَمْیِلُ،یَمْیَلُ، حُووِلَ،دُمْیَه،یَأتِیُونَ،مُحِوَ،غَزَوا،اعْفُوُوا،بَدَوَتْ،اشْتَرَیُوا،مَثْوَبَه،یُیْقِضُ،غازِوُ،إوْراد،تَغْیِبُ، مُعْتَوِد،أرْجُوُ،تُیْبِسُ،رامِیِینَ،تُعْلَوْنَ،مَقْوَم،مُیْقِنُونَ،تُغْزَوُ،لُوِمَتا،تُعْلَوُونَ،تُقُووِل،مُحِوا، مُکَیْوِن.

9.در افعال ثلاثی مجرد موجود در این آیات چه اعلالی رخ داده است؟براساس چه قاعده ای؟بقره207/،دخان29/،کهف35/،شعراء72/،قصص23/،هود5/،ابراهیم/ 16،انبیاء29/،فرقان6/ و 7.

فصل 13.مثال

اشاره

فعل ثلاثی مجرد مثال دو قسم است:1.مثال واوی،مانند:وَعَدَ،2.مثال یائی،مانند:یَسَرَ.

مثال واوی ثلاثی مجرد دارای دو قاعده خصوصی است:

قاعده 1.در مصدر-و اسم مصدر-مثال واوی چنانچه بر وزن«فِعْل»باشد،غالباً

[شماره صفحه واقعی : 104]

ص: 689

واو فاء الفعل پس از نقل حرکت آن به مابعد می افتد و به جای آن یک تاء(ه)در آخر کلمه آورده می شود و ماقبل تاء مفتوح می گردد،مانند:وِعْد-عِدَه،وِصْل-صِلَه، وِصْف-صِفَه،به خلاف مثل:وِرْد.

این قاعده گاهی در مصدر-و اسم مصدر-بر وزن«فَعْل»مثال واوی نیز جاری می شود،مانند:وَسْع-سَعَه،وَضْع-ضَعَه و غالباً جاری نمی شود،مانند:وَقْت،وَزْن، وَعْد،وَطْأ،وَحْی و…

قاعده 2.فاء الفعل مضارع معلوم مثال واوی ای که بر وزن«یَفْعِلُ»باشد حذف می شود،مانند:یَوْعِدُ-یَعِدُ،به خلاف دو وزن دیگر مضارع معلوم(یَفْعَلُ و یَفْعُلُ)که فاء الفعل حذف نمی شود،مانند:یَوْجَلُ و یَوْجُهُ.

تبصره:فاء الفعل چند مضارع مفتوح العین مثال واوی نیز استثناءً حذف شده است.آنها عبارتند از:یَدَعُ،یَذَرُ،یَرَعُ،یَزَعُ،یَسَعُ،یَضَعُ،یَطَأُ،یَقَعُ،یَهَبُ،یَلَعُ،یَلَغُ.در برخی از این موارد ابقاء فاء الفعل نیز شنیده شده است،مانند:یَوْرَعُ،یَوْسَعُ،یَوْضَعُ.

امر معلوم مثال واوی در حذف فاء الفعل و عدم حذف آن،تابع مضارع معلوم است،مانند:یَعِدُ-لِیَعِدْ،تَعِدُ-عِدْ؛یَذَرُ-لِیَذَرْ،تَذَرُ-ذَرْ؛یَوْجَلُ-لِیَوْجَلْ،تَوْجَلُ -اِوْجَلْ-اِیْجَلْ؛یَوْجُهُ-لِیَوْجُهْ،تَوْجُهُ-اُوجُهْ.

فاء الفعل مثال واوی در مضارع مجهول و امر مجهول مطلقا حذف نمی شود، می گوییم:یُوعَدُ،لِیُوعَدْ،لِتُوعَدْ؛یُوجَلُ،لِیُوجَلْ،لِتُوجَلْ.توجه کنید

قلب واو در یَفْعَلُ مثال واوی(مضارع معلوم مفتوح العین)،به الف یا یاء،جایز دانسته شده است،مانند:یَوْجَلُ-یاجَلُ یا یَیْجَلُ،یَوْحَلُ-یاحَلُ یا یَیْحَلُ (1).

[شماره صفحه واقعی : 105]

ص: 690


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 92.

پرسش و تمرین

1.مثال را تعریف کنید و اقسام فعل ثلاثی مجرد مثال را نام ببرید.

2.مثال واوی ثلاثی مجرد چند قاعده خصوصی دارد؟آنها را توضیح دهید.

3.مصادر زیر در اصل چه بوده اند؟هِبَه،سِعَه،جِدَه،مِقَه،دِیَه.

4.مضارع معلوم یَعِدُ و یَرِثُ،مضارع مجهول یَجدُ و یَصِلُ،امر معلوم یَکِلُ و یَهَبُ و امر مجهول یَضَعُ و یَطَأُ را صرف کنید.

5.برای عدم حذف فاء الفعل در یَفْعَلُ و یَفْعُلُ مثال واوی،با مراجعه به کتاب لغت جمعاً 20 نمونه جدید بیاورید.

6.امر حاضر یَدَعُ،یَرِدُ،یَذَرُ و یَقِفُ را صرف کنید.

فصل 14.اجوف

اشاره

فعل اجوف ثلاثی مجرد دارای دو قاعده خصوصی به شرح زیر است:

قاعده 1:فاء الفعل ماضی(معلوم و مجهول)اجوف ثلاثی مجرد،در صیغه های 6 تا 14 درصورتی که مضارع آن یَفْعُلُ(مضموم العین)باشد مضموم و درصورتی که مضارع آن یَفْعَلُ یا یَفْعِلُ باشد،مکسور می شود.

بنابراین:

در ماضی معلوم السَّوْق که فعل آن از باب فَعَلَ یَفْعُلُ است می گوییم:

ساقَ\ساقا\ساقُوا\ساقَتْ\ساقَتا\سُقْنَ\سُقْتَ…

و در مجهول آن می گوییم:

سیقَ\سیقا\سیقُوا\سیقَتْ\سیقَتا\سُقْنَ\سُقْتَ…

در ماضی معلوم الْبَیْع که فعل آن از باب فَعَلَ یَفْعِلُ است می گوییم:

باعَ\باعا\باعُوا\باعَتْ\باعَتا\بِعْنَ\بِعْتَ…

[شماره صفحه واقعی : 106]

ص: 691

و در مجهول آن می گوییم:

بیعَ\بیعا\بیعُوا\بیعَتْ\بیعَتا\بِعْنَ\بِعْتَ… (1)

و در ماضی معلوم الْخَوْف که فعل آن از باب فَعِلَ یَفْعَلُ است می گوییم:

خافَ\خافا\خافوا\خافَتْ\خافَتا\خِفْنَ\خِفْتَ…

و در مجهول آن نظر به اینکه این فعل هم لازم به کار برده شده است و هم متعدی،می گوییم:خیفَ\خیفا\خیفُوا\خیفَتْ\خیفَتا\خِفْنَ\خِفْتَ…

و یا:خیفَ مِنْهُ\خیفَ مِنهُما\خیفَ مِنْهُم\خیفَ مِنْها\خیفَ مِنْهُما\خیفَ مِنْهُنَّ خیفَ مِنْکَ…

تبصره 1:فعل ماضی«ماتَ»را نظر به اینکه مضارع آن هم بر وزن یَفْعَلُ آمده است و هم بر وزن یَفْعُلُ (2)دو گونه می توان صرف کرد:1)ماتَ…مِتْنَ، 2)ماتَ…مُتْنَ.قالَ اللّهُ تعالی: أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ (3)، وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَی اللّهِ تُحْشَرُونَ (4).

تبصره 2:در فعل ماضی«لَیْسَ»فاء الفعل(ل)در همه صیغه ها مفتوح است، می گوییم:لَیْسَ\لَیْسا\لَیْسُوا\لَیْسَتْ\لَیْسَتا لَسْنَ\لَسْتَ…

قاعده 2:در وزن«فِعال»مصدر اجوف واوی ثلاثی مجرد،واو عین الفعل غالباً قلب به یاء می شود (5)،مانند:صامَ صِیاماً،نامَ نِیاماً،قامَ قِیاماً (6).غیر غالب،

[شماره صفحه واقعی : 107]

ص: 692


1- قول کسانی که میان معلوم و مجهول فرق گذاشته و مثلاً صیغه 6 ماضی مجهول ساقَ را سِقْنَ و صیغه 6 ماضی مجهول باعَ را بُعْنَ دانسته اند لازم القبول نمی باشد(شرح رضی بر کافیه،ج 4،ص 130 و 131؛شرح ابن عقیل بر الفیه،باب نایب فاعل،ذیل:و إنْ بشَکلٍ خیفَ لَبسٌ یُجْتَنَب…).

2- ماتَ الإنسانُ یَموتُ موتاً،و ماتَ یَماتُ لُغَهٌ(مصباح المنیر).

3- الأنبیاء34/.

4- آل عمران158/.

5- الممتع الکبیر فی التصریف،ص 53؛النحو الوافی،ج 4،ص 714،شماره 2.

6- برای استاد:قِیَم در آیه شریفه دِیناً قِیَماً (الأنعام161/)مصدری است که صفت دین قرار گرفته مانند زیدٌ عدلٌ،و چون مخفف قِیام است واو عین الفعل قلب به یاء شده است(همان).

مانند:لاذَ لِواذاً (1)و (2).توجه کنید

تغییراتی که براساس قواعد عمومی اعلال در صیغه های مختلف اجوف ثلاثی مجرد پدید می آید،به این شرح است:

الف)در پنج صیغه نخست ماضی معلوم،قاعده هشتم جاری می شود و در بقیه صیغه ها پس از قاعده 8،قاعده دهم جاری می گردد.

ب)در همه صیغه های مضارع معلوم وزن یَفْعَلُ نخست قاعده 1 و سپس قاعده 8 و در دو صیغه 6 و 12 آن پس از دو قاعده مذکور قاعده 10 جاری می شود،و در همه صیغه های مضارع معلوم دو وزن دیگر(یَفْعِلُ و یَفْعُلُ)قاعده 1 و در دو صیغه 6 و 12 آنها پس از قاعده 1 قاعده 10 جاری می شود.

ج)به خاطر اجرای قاعده های 1 و 10،امر یَقُولُ را چنین صرف می کنیم:

لِیَقُلْ\لِیَقُولا\لِیَقُولُوا…قُلْ\قُولا\قُولُوا\قُولی\قُولا\قُلْنَ…

و امر یَبیعُ را چنین:

لِیَبِعْ\لِیَبیعا\لِیَبیعُوا…بِعْ\بیعا\بیعُوا\بیعی\بیعا\بِعْنَ…

و امر یَخافُ را چنین:

لِیَخَفْ\لِیَخافا\لِیَخافُوا…خَفْ\خافا\خافُوا\خافی\خافا\خَفْنَ…

همچنین سیقَ(مجهول ساقَ)سُوِقَ بوده که به خاطر اجرای قاعده های 2 و 4 بدین صورت درآمده است،و بیعَ(مجهول باعَ)بُیِعَ بوده که به دلیل اجرای قاعده 2 چنین شده است،و همین طور…

[شماره صفحه واقعی : 108]

ص: 693


1- مصباح المنیر.

2- این قاعده در مصدر ثلاثی مزید نیز جاری می شود،چنانکه در مقدمه مبحث ثلاثی مزید خواهد آمد؛بلکه اختصاص به مصدر نیز ندارد،چنانکه در مقدمه بخش اسم خواهد آمد.بنابراین«خصوصی»بودن آن نسبی است،نه مطلق.

پرسش و تمرین

1.در کلمات زیر کدام قاعده از قواعد اعلال جاری می شود؟یَزْیِنُ،یَرْوُعُ،لُوِمَ،قُوِمَ بِهِ،صَیَرَ، یَجْیِءُ،حِوْلَه،جِوْران،عِوْد،الْقِوْل،مُیْقِظ،مُخْتَیِر،مُیْسِر،مُعْتَوِد،مُیْقِن،مُرْتَوِض،أَجْوَدَ،قَوَمَ، یُقْوَلُ،مُحْوَل،رَوَیَ،مِوْثاق،اجْلِوّاذ،غُیَّبٌ،قَوَلْتُ،سَیَرْتُ،سِیْرْ،قَوَمْنَ،یَهْیَبْنَ.

2.معلوم و مجهول ماضی قامَ یَقُومُ و خافَ یَخافُ(اجوف واوی)و سارَ یَسیرُ و هابَ یَهابُ (اجوف یائی)را صرف کنید.

3.معلوم مضارع های تمرین سابق را صرف کنید و بیان کنید در صیغه های 1،6،10 و 12 یَقُومُ چه قاعده یا قواعدی جاری می شود؟

4.در پنج صیغه نخست ماضی مجهول ساقَ و باعَ چه قاعده یا قواعدی جاری می شود و در بقیه صیغه های آنها چه قواعدی؟

5.امر معلوم و امر مجهول افعال تمرین شماره 2 را صرف کنید.

6.می دانید که در امر اجوف ثلاثی مجرد همیشه از صیغه های 1،4،7،13،14،6 و 12، عین الفعل حذف می شود،علت این حذف چیست؟

7.مجهول ماضی،مضارع و امرِ:خافَ مِنْهُ،سارَ إلَیْهِ و قامَ فیهِ را صرف کنید.

8.باتوجه به قواعد وزن،وزن صیغه های ماضی معلوم الْخَوْف و مضارع مجهول الْبَیْع و امر معلوم الْقَول را ذکر کنید.

9.دو قاعده خصوصی اجوف را بیان نمایید و برای هریک سه مثال بیاورید.

10.لَیْسَ را صرف کنید و ده فعل ثلاثی مجرد مثال و ده فعل ثلاثی مجرد اجوف از قرآن مجید بیاورید و اعلال آنها را بیان کنید.

فصل 15.ناقص

فعل ناقص ثلاثی مجرد دارای یک قاعده خصوصی است و آن اینکه در امر-و

[شماره صفحه واقعی : 109]

ص: 694

مضارع مجزوم-آن در صیغه های 1،4،7،13 و 14 که علامت رفع،ضمۀ لام الفعل است،خود لام الفعل می افتد (1).

جریان قواعد عمومی اعلال نیز در فعل ناقص ثلاثی مجرد تغییراتی پدید می آورد.از این رو برخی از افعال ناقص را صرف می کنیم:

الدُّعاء و الدَّعْوَه(ناقص واوی از باب فَعَلَ یَفْعُلُ):

ماضی معلوم:دَعا\دَعَوَا (2)دَعَوْا\دَعَتْ\دَعَتا (3)دَعَوْنَ\دَعَوْتَ\دَعَوْتُما…

مضارع معلوم:یَدْعُوْ\یَدْعُوانِ\یَدْعُونَ\تَدْعُوْ\تَدْعُوانِ\یَدْعُونَ تَدْعُوْ\تَدْعُوانِ\تَدْعُونَ\تَدْعینَ\تَدْعُوانِ\تَدْعُوْنَ أَدْعُو\نَدْعُوْ

امر معلوم:لِیَدْعُ\لِیَدْعُوَا\لِیَدْعُوْا\لِتَدْعُ\لِتَدْعُوَا\لِیَدْعُوْنَ ادْعُ\اُدْعُوا\اُدْعُوْا\اُدْعی\اُدْعُوا\اُدْعُونَ لِأَدْعُ\لِنَدْعُ

ماضی مجهول:دُعِیَ\دُعِیا\دُعُوا\دُعِیَتْ\دُعِیَتا\دُعینَ\دُعیتَ…

مضارع مجهول:یُدْعی\یُدْعَیانِ\یُدْعَوْنَ\تُدْعی\تُدْعَیانِ\یُدْعَیْنَ تُدْعی\تُدْعَیانِ\تُدْعَوْنَ\تُدْعَیْنَ\تُدْعَیانِ\تُدْعَیْنَ أُدْعی\نُدْعی

امر مجهول:لِیُدْعَ\لِیُدْعَیا\لِیُدْعَوْا\لِتُدْعَ\لِتُدْعَیا\لِیُدْعَیْنَ\لِتُدْعَ…

الرَّمْی(ناقص یائی از باب فَعَلَ\یَفْعِلُ):

ماضی معلوم:رَمی\رَمَیَا\رَمَوْا\رَمَتْ\رَمَتا\رَمَیْنَ\رَمَیْتَ…

[شماره صفحه واقعی : 110]

ص: 695


1- این قاعده در ناقص ثلاثی مزید نیز جاری می شود.بنابراین مراد از«خصوصی»بودن آن این است که قلمرو آن گستره قواعد عمومی اعلال را ندارد.

2- فتحه لام الفعل در مثل:دَعَوَا و رَمَیَا،چون عارضی است زمینه ساز قاعده هشتم اعلال نمی شود.

3- حرکت عارضی تاء تأنیث در مثل«دَعَتا»به دلیل آنچه که در تبصره قاعده دهم اعلال گذشت،زایل کننده زمینه آن قاعده(قاعده دهم)نمی شود.

مضارع معلوم:یَرْمی\یَرْمِیانِ\یَرْمُونَ\تَرْمی\تَرْمِیانِ\یَرْمینَ تَرْمی\تَرْمِیانِ\تَرْمُونَ\تَرْمینَ\تَرْمیانِ\تَرْمینَ أَرْمی\نَرْمی

امر معلوم:لِیَرْمِ\لِیَرْمِیا\لِیَرْمُوا\لِتَرْمِ\لِتَرْمِیا\لِیَرْمینَ ارْمِ\اِرْمِیا\اِرْمُوا\اِرْمی\اِرْمِیا\اِرْمینَ لِأَرْمِ\لِنَرْمِ

ماضی مجهول:رُمِیَ\رُمِیا\رُمُوا\رُمِیَتْ\رُمِیَتا\رُمینَ\رُمیتَ…

مضارع مجهول:یُرْمی\یُرْمَیانِ\یُرْمَوْنَ\تُرْمی\تُرْمَیانِ\یُرْمَیْنَ تُرْمی\تُرْمَیانِ\تُرْمَوْنَ\تُرْمَیْنَ\تُرْمَیانِ\تُرْمَیْنَ أُرْمی\نُرْمی

امر مجهول:لِیُرْمَ\لِیُرْمَیا\لِیُرْمَوْا\لِتُرْمَ\لِتُرْمَیا\لِیُرْمَیْنَ\لِتُرْمَ…

پرسش و تمرین

1.دَعا و رَمی را صرف کنید و اعلال همه صیغه های آن دو را بیان نمایید.

2.دُعِیَ و رُمِیَ را صرف کنید و چگونگی اعلال هریک از صیغه های آن دو را بیان نمایید.

3.یَدْعُوْ و یَرْمی را صرف کنید و کیفیّت اعلال همه صیغه های آن دو را بیان نمایید.

4.در یُدْعی چه قواعدی جاری است و در یُرْمی چه قاعده ای؟

5.امر معلوم یَبْکی و یَعْلُوْ و امر مجهول یَخْلُوْ و یَجْری را صرف کنید.

6.هریک از دو کلمه «هُدْنا» در آیه 156 سوره اعراف و «هُدُوا» در آیه 24 سوره حج چه صیغه ای است از چه فعلی؟

7.ماضی و مضارع های این افعال را صرف کنید:بَدا یَبْدُوْ،مَشی یَمْشی،مَحا یَمْحُوْ.

8.باتوجه به قواعد وزن،وزن هریک از صیغه های ماضی معلوم السَّعْی و مضارع معلوم الدُّعاء و مضارع مجهول الرَّمْی را ذکر کنید.

[شماره صفحه واقعی : 111]

ص: 696

9.چرا قاعده هشتم اعلال در کلماتی مانند:عَلَوَا،سَعَیَا،أبَوَانِ،أبَوَیْنِ،رَبَوِیّ و ارْضَوُا اللّهَ،با اینکه حرف عله متحرک و ماقبل آن مفتوح است،جاری نمی شود؟

10.باتوجه به تبصره قاعده 10 پاسخ دهید که چرا در کلماتی مانند:رَجَتا،جَرَتَا و خَفِ اللّهَ بااینکه التقاء ساکنین نسبت به حرف عله محذوف به چشم نمی خورد،قاعده دهم اعلال جاری شده است؟و چنانچه گفته شود علت آن عارضی بودن حرکت حرف صحیح در این موارد است،گفته می شود پس چرا در مثل قُوْلا و لا تَبیْعَا-که در آنها نیز حرکت حرف صحیح عارضی است-قاعده 10 اجرا نشده است؟

فصل 16.لفیف

اشاره

در فصل 8 مقدمه کتاب دانستیم که[فعل]لفیف بر دو قسم است:لفیف مَفروق و لفیف مقرون.

فعل لفیف مفروق ثلاثی مجرد به لحاظ فاء الفعل مانند مثال و به لحاظ لام الفعل مانند ناقص است،لذا علاوه بر قواعد عمومی اعلال،قواعد خصوصی مثال و ناقص نیز در آن جاری می شود.به نمونه زیر توجه فرمایید:

الوَقْی(لفیف مفروق از باب فَعَلَ یَفْعِلُ):

ماضی معلوم:وَقی…،مضارع معلوم:یَقی…،امر معلوم:لِیَقِ…قِ… (1)و مجهول آنها به ترتیب:وُقِیَ…یُوقی…لِیُوقَ…می باشد.

همچنین است وَدی\یَدی\دِیَهً\و وَشی\یَشی\شِیَهً

لفیف مقرون گرچه به لحاظ عین الفعل مانند اجوف و به لحاظ لام الفعل در حکم

[شماره صفحه واقعی : 112]

ص: 697


1- صیغه هفتم امر(صیغه اول امر حاضر)لفیف مفروق چنانچه از مضارع یَفْعِلُ و فاء الفعل آن«واو»باشد به جهت جریان قواعد خصوصی مثال و ناقص،یک حرفی خواهد شد،مانند:یَفی(وفا می کند)-فِ،یَئی(وعده می دهد)-إِ.یادآور می شود که چنانچه از کلمه ای بر اثر اجرای قواعد اعلال تنها یک حرف باقی بماند و در کلام بر آن کلمه وقف شود،«هاء سکت»وجوباً به آخر آن ملحق می گردد،قِ-قِهْ،فِ-فِهْ و….

ناقص است،اما در ماضی،مضارع و امر آن فقط احکام ناقص(قواعد عمومی اعلال و قاعده خصوصی ناقص)جاری می شود و در عین الفعل آن نه تنها قاعده خصوصی اجوف اجرا نمی شود بلکه قواعد عمومی اعلال نیز جاری نخواهد شد. (1)به نمونه زیر توجه فرمایید:

اللَّوْی(لفیف مقرون از باب فَعَلَ یَفْعِلُ):

ماضی معلوم:لَوی…،مضارع معلوم:یَلْوی…،امر معلوم:لِیَلْوِ…اِلْوِ…و مجهول آنها به ترتیب:لُوِیَ…یُلْوی…لِیُلْوَ…می باشد (2).

تبصره:در دو ماده«الحَیاه»و«العَیّ»که فعل آنها هم مضاعف است و هم لفیف مقرون،علاوه بر حکم بالا این خصوصیت نیز وجود دارد که ادغام فقط در پنج صیغه نخست ماضی معلوم و مجهول آنها جایز بلکه راجح است و در هیچ یک از صیغه های مضارع معلوم و مجهول و امر آنها،ادغام صورت نمی گیرد (3).توجه کنید

هریک از افعال ثلاثی مجرد معتل(مثال،اجوف،ناقص،لفیف مفروق و لفیف مقرون)از باب های مشخصی آمده اند.شیخ بهائی قدّس سرّه(953-1031 ه.ق)باب های هریک از این افعال را با کلمات رمزی مشخص کرده و گفته است:

وَضْمَسَکَحْ یَضْکَسُ نَوسٌ سَیَضْ

نَسْکُو و ضَمْسی سَضَوی وَضْحِیَسْ (4)

[شماره صفحه واقعی : 113]

ص: 698


1- عین الفعل لفیف مقرون-چنانکه در بند 1 تبصره بر قواعد عمومی اعلال گفته شد-در ماضی،مضارع و امر و در برخی مصادر آن،در حکم حرف صحیح است و اعلال نمی شود.

2- عین الفعل مصدر لفیف مقرون گرچه در برخی موارد-همانند عین الفعل ماضی،مضارع و امر-در حکم حرف صحیح است و اعلال نمی شود،مانند:نَوی یَنْوی نَوَیّ،اما در بیشتر موارد اعلال شده است،مانند:طَوی یَطْوی طَیّاً،غَوی یَغْوی غَیّاً،نَوی یَنْوی نِیَّهً(و نَوَیً)،شَوِیَ یَشْوی شَیّاً،رَوی یَرْوی رَیّاً و لَوی یَلْوی لَیّاً(و لَوْیاً).

3- ر.ک:آخرین تبصره فصل 10(مضاعف).در پاورقی آن تبصره به علت اجرای قاعده اعلال در مضارع و امر و عدم اجرای قاعده ادغام در آن دو،اشاره شده است.

4- مثلاً در«وَضْمَسَکَحْ»واو اشاره است به مثال واوی،ضاد اشاره است به باب ضَرَبَ یَضْرِبُ،میم اشاره است به باب مَنَعَ یَمْنَعُ،سین اشاره است به باب سَمِعَ یَسْمَعُ،کاف اشاره است به باب کَرُمَ یَکْرُمُ و حاء اشاره است به باب حَسِبَ یَحْسِبُ(جامع المقدمات،حاشیه ص 37 و چند صفحه پس از آن).

پرسش و تمرین

1.وجه تسمیه لفیف چیست؟(لفیف یعنی پیچیده شده).

2.در فعل ثلاثی مجرد لفیف مقرون چه قواعدی جاری است؟و عین الفعل آن چه حکمی دارد؟

3.معلوم و مجهول ماضی،مضارع و امر افعال زیر را صرف کنید:وَفی یَفی،وَأی یَئی، وَجِیَ یَوْجی،شَوی یَشْوی،عَیِیَ یَعْیی،حَیِیَ یَحْیی.

4.در مضارع معتل اللام چه صیغه هایی لفظاً مشابه یکدیگرند و وزن هرکدام چیست؟

5.امر ثلاثی مجرد لفیف مفروق در چه صورت یک حرفی است؟و چرا؟

6.باتوجه به قواعد وزن،وزن صیغه های مضارع معلوم الْوَعْی و امر مجهول الْوَقْی را ذکر کنید.

7.در فعل ثلاثی مجرد لفیف مفروق چه قواعدی جاری است؟

8.در پنج صفحه از قرآن مجید،افعال ثلاثی مجرد معتل،مضاعف و مهموز را بیابید و در هر مورد که قاعده ای از قواعد اعلال،ادغام و تخفیف همزه جاری شده است توضیح دهید.

فصل 17.خصوصیات فعل ماضی

فعل ماضی می تواند یکی از سه خصوصیت زیر را دارا باشد:

1.هم به لحاظ لفظ و هم به لحاظ معنا ماضی باشد،مانند:ذَهَبَ زیدٌ.بیشتر افعال ماضی از این قسم است (1).

[شماره صفحه واقعی : 114]

ص: 699


1- این قسم در دستور زبان فارسی به اقسام:ماضی مطلق،ماضی نقلی،ماضی بعید،ماضی استمراری و ماضی التزامی تقسیم می شود(لغت نامه دهخدا،واژه ماضی).در زبان عربی،مفاد ماضی مطلق فارسی با خود فعل ماضی بیان می گردد و برای افاده معانی اقسام دیگر ماضی از ترکیب های ویژه ای استفاده می شود که در علم نحو تبیین شده است.

2.به لحاظ لفظ،ماضی و به لحاظ معنا حال باشد،مانند:بِعْتُ،اشْتَرَیْتُ،أَنْکَحْتُ، آجَرْتُ؛و مانند:«الاسم ما دلَّ علی معنیً فی نفسه…».

3.به لحاظ لفظ،ماضی و به لحاظ معنا مستقبل باشد،مانند:أَیَّدَک اللّهُ،لعنهُ اللّه،إِنْ صُمْتَ صُمْتُ (1).

پرسش و تمرین

خصوصیات فعل ماضی را شرح دهید و برای هریک از آنها سه مثال جدید عربی و سه مثال فارسی بیاورید.

فصل 18.خصوصیات فعل مضارع

اشاره

فعل مضارع دارای پنج خصوصیت است به این شرح:

1.می تواند در زمان حال یا آینده به کار برده شود (2).

2.معنای آن خبری است و از تحقق چیزی خبر می دهد (3).

3.مثبت است،یعنی دلالت بر واقع شدن کار یا حالتی می کند،نه واقع نشدن کار یا حالتی.

[شماره صفحه واقعی : 115]

ص: 700


1- برای استاد:افعالی مانند:بِعْتُ،اشَتَرَیْتُ،أنْکَحْتُ،آجَرْتُ،أیَّدَکَ اللّهُ و…انشائی هستند(یعنی برای ایجاد معانی خود به کار می روند،نه برای گزارش از امری که در خارج از ذهن واقع شده است یا واقع خواهد شد)و انشاء مقید به زمان نیست.بنابراین،آنچه در متن آمده است از دید مسامحی است،نه دید دقّی.رضی قدّس سرّه لحاظ زمان برای افعال انشائی را به اعتبار وضع اصلی این گونه افعال و پیش از به کارگیری آنها در انشاء،دانسته است(شرح کافیه،ج 1،ص 39).

2- هرچند فعل مضارع مجرد از قرینه،غالباً بر وقوع کار یا حالت در زمان حال دلالت می کند.

3- جمله بر دو قسم است:1)«خبری»و آن جمله ای است که معنای آن می تواند به صدق و کذب متصف شود، مانند:ذَهَبَ زَیدٌ.2)«انشائی»و آن جمله ای است که معنای آن قابل اتصاف به صدق و کذب نباشد،مانند:اِذْهَبْ، لا تَذْهَبْ،هَلْ تَذْهَبُ و….

4.مرفوع است.

5.معنا را بدون تأکید بیان می کند. (1)

با افزوده شدن برخی از حروف معانی به اول یا آخر فعل مضارع،برخی از خواص مذکور زایل می گردد و فعل مضارع خصوصیت تازه و نام ویژه ای پیدا می کند.حروف اثرگذار در فعل مضارع عبارتند از:حروف تعیین،حروف استفهام،حروف نفی،حروف جزم،حروف نصب،حروف تأکید.

فعل مضارع با حروف تعیین«فعل حال»یا«فعل مستقبل»،با حروف استفهام «مضارع استفهامی»،با حروف نفی«مضارع منفی»،با حروف جزم«مضارع مجزوم»،با حروف نصب«مضارع منصوب»،و با حروف تأکید«مضارع مؤکد»نامیده شده است.

اکنون به توضیح عناوین مذکور می پردازیم (2):1.فعل حال و مستقبل

هرگاه لام مفتوح در اول فعل مضارع بیاید،مضارع مختص به زمان حال می شود،مانند:لَیَذْهَبُ(دارد می رود)و هرگاه سین مفتوح یا سَوْفَ بر سر آن درآید،مضارع به زمان مستقبل اختصاص می یابد،مانند:سَیَذْهَبُ یا سَوْفَ یَذْهَبُ (خواهد رفت).گفته شده است زمان مستقبلی که از سَوْفَ فهمیده می شود بیشتر از

[شماره صفحه واقعی : 116]

ص: 701


1- خصوصیات مذکور از تحلیل تعریف فعل مضارع و از اینکه فعل مضارع معرب و به خودی خود مرفوع است، به دست می آید.

2- مطالبی که در بحث های پیش رو در این فصل مطرح می شود هرچند بعضاً جنبه نحوی دارد،اما به دلیل اثرگذاری حروف معانی درصورت و صیغه فعل مضارع،در این کتاب آورده می شوند؛بگذریم از اینکه محقق رضی قدّس سرّه-همانند متقدمین-علم صرف را بخشی از علم نحو دانسته و گفته است:«وَ اعْلَمْ أنَّ التصریفَ جزءٌ من أجزاءِ النَّحو بِلا خلافٍ من أهلِ الصَّناعَهِ»(شرح شافیه،ج 1،ص 6)و بر همین اساس در خلال این اثر گران سنگ خود بارها مطالب صرفی را به نحویین نسبت داده است.

زمان مستقبلی است که از سین فهمیده می شود (1).به سین و سوف«حروف تنفیس»نیز گفته می شود (2).

این حروف را از آن جهت که زمان فعل مضارع را معین می کنند«حروف تعیین» می نامیم (3).2.مضارع استفهامی

هریک از«همزه»و«هل»چنانچه سر فعل مضارع درآیند معنای خبری آن را به انشائی-که در اینجا سؤال است-تبدیل می کنند.«هل»علاوه بر اثر مذکور،فعل مضارع را مختص به مستقبل نیز می کند (4).این دو حرف،اثر لفظی در فعل مضارع ندارند.می گوییم:أَتَذْهَبُ؟یعنی:آیا می روی؟هَلْ تُسافِرُ؟یعنی:آیا به سفر خواهی رفت؟

«همزه»و«هل»اختصاص به فعل مضارع ندارند و سر فعل ماضی نیز درمی آیند.

پرسش و تمرین

1.هریک از خصوصیات پنجگانه فعل مضارع چگونه به دست می آید؟

2.ده فعل مضارع را با حروف تعیین به کار ببرید و معنا کنید.

[شماره صفحه واقعی : 117]

ص: 702


1- شرح رضی بر کافیه،ج 4،ص 6،17 و 29؛مغنی اللبیب،ص 184،185 و 300.

2- تنفیس به معنی وسعت دادن است،و چون زمان مستقبل-برخلاف حال-وسعت دارد،به سین و سوف «حروف تنفیس»گفته شده است.

3- حروف-و غیر حروف-دیگری نیز هستند که چون سر فعل مضارع درآیند یا به آخر آن ملحق شوند،زمان فعل مضارع را ماضی،یا مختص به حال یا مختص به مستقبل می کنند.مثلاً:لَمْ و لَمّا زمان مضارع را ماضی می کنند؛ ما نافیه،إن نافیه و لَیْسَ،زمان مضارع را مختصّ به حال؛حروف نصب،عوامل جزم به جز لَمْ و لَمّا،و نون تأکید (همانند هل استفهامیه)زمان مضارع را مختصّ به مستقبل می کنند(شرح رضی بر کافیه،ج 4،ص 28 و 29).

4- الحدائق الندیَّه،ج 2،ص 701؛مغنی اللبیب،ص 457؛حاشیه الصبّان،ج 2،ص 37.

3.معلوم افعال زیر را با«هَلْ»و مجهول آنها را با«همزه استفهام»صرف کنید:یَقْبَلُ، یَجُرُّ،یَعیبُ،یَهْدی.

4.اثر یا آثار هریک از دو حرف استفهام در فعل مضارع را توضیح دهید.3.مضارع منفی

حروف نفی کنندۀ معنای فعل مضارع عبارتند از:«ما»،«لا»و«إنْ».مثلاً:یَذْهَبُ یعنی:می رود،ما یَذْهَبُ یعنی:نمی رود و لا یَذْهَبُ یعنی:نخواهد رفت.قرآن مجید می فرماید: قُلْ إِنْ أَدْرِی أَ قَرِیبٌ ما تُوعَدُونَ أَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبِّی أَمَداً (1).«ما»و«إنْ»زمان فعل مضارع را مختص به حال می کنند و«لا»زمان آن را مختص به استقبال می کند.

حروف نفی(ما،لا و إن)به فعل مضارع اختصاص ندارند بلکه سر فعل ماضی نیز درمی آیند و معنای آن را منفی می کنند (2).

علاوه بر حروف مذکور«لَمْ»و«لَمّا»نیز سر فعل مضارع درمی آیند و معنای آن را منفی می کنند که چون علاوه بر منفی کردن معنا،فعل مضارع را مجزوم نیز می کنند،در بحث از مضارع مجزوم به آنها خواهیم پرداخت.

پرسش و تمرین

1.یَعْلَمُ،یَعِدُ،یَقُولُ،یَهدی،یَقی و یَرْوی را با«ما»و«لا»صرف کنید و صیغه های یکم هر یک را معنا نمایید.

2.شش صیغه نخست فعل های ماضی زیر را با«ما»و«لا»صرف کنید و صیغه یکم هر

[شماره صفحه واقعی : 118]

ص: 703


1- الجنّ25/.

2- درآمدن«ما»و«إنْ»بر سر فعل ماضی بدون شرط است(ما ضَرَبَ یعنی:نزد)، إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ الْحُسْنی (التوبه/ 108).ولی«لا»درصورتی بر سر آن درمی آید که دو فعل ماضی در یک عبارت آمده باشد و هر دو را بخواهیم منفی کنیم،مانند: فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّی (القیامه31/).

یک را معنا کنید(در منفی کردن به«لا»به تکرار«لا»و وجود فعل ماضی دیگر توجه داشته باشید):أَکَلَ،جاءَ،رَأی،وَفی،حَوی.

3.هریک از حروف تعیین،حروف استفهام و حروف نفی کدام خصوصیت را از فعل مضارع می گیرند؟4.مضارع مجزوم

اشاره

حروف جزم دهندۀ فعل مضارع عبارتند از:لَمْ،لَمّا،لام امر،لای نهی،حروف شرط.

اسماء شرط نیز فعل مضارع را جزم می دهند،و مجموع اسماء شرط و حروف شرط را«ادوات شرط»می نامند،چنانکه مجموع حروف و اسماء جزم دهنده فعل مضارع را«عوامل جزم»نامیده اند.

مجزوم شدن فعل مضارع به حذف علامت رفع از آخر آن است.

بنابراین در پنج صیغه 1،4،7،13 و 14 ضمۀ لام الفعل و در مثناها،جمع های مذکر و مفرد مؤنث مخاطب،نون عوض رفع می افتد. (1)در فعل ناقص،خود لام الفعل از پنج صیغۀ 1،4،7،13 و 14 می افتد و در فعل اجوف،عین الفعل این پنج صیغه به دلیل التقاء ساکنین حذف می شود.حکم مضارع مجزوم مضاعف،حکم امر مضاعف است.می گوییم:

لَمْ یَذْهَبْ\لَمْ یَذْهَبا\لَمْ یَذْهَبُوا\لَمْ تَذْهَبْ\لَمْ تَذْهَبا\لَمْ یَذْهَبْنَ…

لَمْ یَقُلْ\لَمْ یَقُولا\لَمْ یَقُولُوا\لَمْ تَقُلْ\لَمْ تَقُولا\لَمْ یَقُلْنَ…

لَمْ یَدْعُ\لَمْ یَدْعُوا\لَمْ یَدْعُوْا\لَمْ تَدْعُ\لَمْ تَدْعُوا\لَمْ یَدْعُوْنَ…

«لَمْ یَمْدُدْ\لَمْ یَمُدَّ\لَمْ یَمُدِّ\لَمْ یَمُدُّ»لَمْ یَمُدّا…

«لَمْ یَضْلِلْ\لَمْ یَضِلَّ\لَمْ یَضِلِّ»لَمْ یَضِلاّ…

«لَمْ یُمْدَدْ\لَم یُمَدَّ\لَمْ یُمَدِّ»لَمْ یُمَدّا…

[شماره صفحه واقعی : 119]

ص: 704


1- جمع مؤنث فعل مضارع(صیغه های 6 و 12)مبنی است و لفظاً تغییر نمی کند.

حروف مذکور علاوه بر جزم که اثر لفظی است،در معنای فعل مضارع نیز اثر می گذارند.اثر معنوی آنها از این قرار است:

هریک از«لم»و«لمّا»زمان فعل مضارع را ماضی و معنای آن را منفی می کنند، مانند:لَمْ یَذْهَبْ-نرفت،لَمّا یَذْهَبْ-هنوز نرفته است (1).

لام امر،معنای خبری فعل مضارع را به انشائی-که در اینجا طلب انجام فعل است- تبدیل می کند،مانند:لِیَذْهَبْ-باید برود.به مضارع مدخول لام امر«مجزوم به لام امر» می گویند (2).

لای نهی نیز معنای خبری فعل مضارع را به انشائی-که در اینجا بازداشتن از انجام فعل است-تبدیل می کند،مانند:لا یَذْهَبْ-نباید برود،و لا تَذْهَبْ-نرو.به فعل مضارع مدخول لای نهی«فعل نهی»می گویند. (3)

حروف شرطِ جزم دهندۀ فعل مضارع عبارتند از:«إِنْ»و«إِذْما» (4).پس از«إنْ»و «إذْما»دو جمله واقع می شود،جمله نخست را که همیشه فعلیه است،فعل شرط،و جمله دوم را جواب یا جزای شرط،می نامند.هریک از این دو جمله چنانچه فعل

[شماره صفحه واقعی : 120]

ص: 705


1- بین لَم و لَمّا سه فرق است:1)لَمّا منفی بودن فعل را تا زمان تکلم می فهماند بخلاف لَمْ.2)در لَمّا غالباً توقع و انتظار وقوع هست به خلاف لم.3)حذف منفی به لمّا با وجود قرینه جایز است،می گوییم:«دَخَلَ زَیدٌ الدّارَ وَ لَمّا» یعنی:لَمّا یَخْرُجْ،برخلاف لَمْ.برخی از صرفیّین فعل مضارع منفی شده به لم[و لمّا]را«فعل جحد»نامیده و گفته اند:«جحد عبارت است از خبر دادن به عدم وقوع فعل در زمان گذشته با لفظ مستقبل»(جامع المقدمات، ص 3 و 20).

2- پیش از این گفتیم که فعل مضارع درصورتی که معلوم باشد لام امر بر سر هشت صیغه آن و چنانچه مجهول باشد بر سر همه صیغه های آن درمی آید.

3- برخی از صاحب نظران گفته اند:به کار رفتن لای نهی با دو صیغه متکلم مضارع معلوم،قیاسی نیست بلکه سماعی است و به موارد سماعی نمی توان قیاس کرد(النحو الوافی،ج 4،ص 385).

4- برخی از ادبا«لو»شرطیه را نیز جزم دهنده فعل مضارع دانسته اند اما بیشتر محققین آن را جازم نمی دانند(مغنی اللّبیب،مبحث«لو»،المسأله الثالثه).همچنین برخی از محققین«إذما»را اسم شرط دانسته اند(شرح المفصّل،ج 4، ص 266).

مضارع باشد لفظاً مجزوم می شود،مانند: إِنْ یَعْلَمِ اللّهُ فِی قُلُوبِکُمْ خَیْراً یُؤْتِکُمْ خَیْراً مِمّا أُخِذَ مِنْکُمْ (1).

اسماء شرط که عبارتند از:«مَنْ»،«ما»،«مَهْما»،«أیُّ»،«مَتی»،«أیّانَ»،«أَیْنَ»، «حَیْثُما»و«أَنّی»همانند«إنْ»و«إذْما»عمل می کنند.

«لم»،«لمّا»،«لام امر»و«لای نهی»به فعل مضارع اختصاص دارند،اما ادوات شرط مختص به فعل مضارع نمی باشند.

یک مورد استثنایی

در صیغه هایی از مضارع«کانَ»که جزم آن به سکون باشد(صیغه های 1،4،7،13 و 14)چنانچه حرف پس از آن متحرک باشد و ضمیر نباشد، حذف لام الفعل(نون)جایز است (2)،مانند:«زیدٌ لَمْ یَکُنْ کاذباً»،یا:«لَمْ یَکُ کاذباً».قالَ اللّهُ تعالی: فَإِنْ یَتُوبُوا یَکُ خَیْراً لَهُمْ (3)، وَ إِنْ تَکُ حَسَنَهً یُضاعِفْها (4)، فَلا تَکُ فِی مِرْیَهٍ مِمّا یَعْبُدُ هؤُلاءِ (5)، وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا (6)، قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ (7)؛ و قال تعالی: وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ (8)، اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُنْ مِنَ الْمُمْتَرِینَ (9)، إِذْ لَمْ أَکُنْ مَعَهُمْ شَهِیداً (10).به خلاف مثل:«لا تَکُنِ الظّالِمَ»و«لَمْ أکُنْهُ».

[شماره صفحه واقعی : 121]

ص: 706


1- الأنفال70/.

2- شرح الأشمونی،ج 1،ص 245.ابن مالک گفته است: و مِنْ مُضارعٍ لِکانَ مُنْجَزِم تُحْذَفُ نونٌ وَ هْوَ حَذْفُ ما الْتُزِم

3- التوبه74/.

4- النساء40/.

5- هود109/.

6- مریم20/.

7- المدَّثِّر43/.

8- الإخلاص4/.

9- آل عمران60/.

10- النساء72/.

پرسش و تمرین

1.عوامل جزم دهنده فعل مضارع را برشمارید و آثار لفظی و معنوی آنها را بیان کنید.

2.تغییر لفظی مضارع مجزوم را توضیح دهید.

3.افعال زیر را با«لم»صرف کنید:یَأْمَنُ،یَسیرُ،یَدْعُو،یَفِرُّ.

4.افعال زیر را با«لمّا»صرف کنید:یَخْرُجُ،یَجُوزُ،یَعْصی،یَعْفُو.

5.جملات زیر را معنا کنید:لَمْ أسْأَلْ،لَم أُومَرْ،لَم تَکْتُبنَ،لَم تَکْتُبُوا،لَم یَقْرَءا،لَم تَدْخُلی، لَمْ نُؤخَذْ،لَمْ نَعُدْ،لَمّا نُوعَدْ،لَم یَصْبِرْ،لَمّا تَخْرُجْ،لَمّا نَخْرُجْ.

6.در آیه 14 سوره حجرات تأمّل کنید و باتوجه به کاربرد«لم»و«لمّا»در این آیه،آنچه را به نظرتان رسید بنویسید.

7.آثار لام امر در فعل مضارع را توضیح دهید.

8.معلوم و مجهول افعال زیر را با«لام امر»صرف کنید:یَحْمَدُ،یَسُرُّ،یَعِدُ،یَدُلُّ،یَعُودُ إلیه، یَدْعُو.

9.آیا میان ترجمه«امر به لام»و«امر به صیغه»در زبان فارسی،فرقی هست؟آن را بیان کنید.

10.فرق میان اثر«لام امر»و«لای نهی»در فعل مضارع را بیان کنید.

11.معلوم و مجهول افعال زیر را با«لای نهی»صرف کنید:یَکْذِبُ،یَکْتُبُ،یَضِلُّ،یَهِنُ، یَقِلُّ،یَغیبُ،یَدْعُو عَلَیْهِ.

12.به جای جمله های زیر-با به کار بردن ضمیر برای بیان فاعل-صیغه مناسب قرار دهید:شما مردها نزنید،آن دو زن نباید بیایند،آن مردها نباید بروند،ما نباید خواسته شویم، من نباید زده شوم،تو یک مرد گوش نکن،تو یک زن نگو،من نباید یاری شوم،شما زنها راه نروید.

13.اثر ادوات شرط در فعل مضارع را بیان کنید.

[شماره صفحه واقعی : 122]

ص: 707

14.فرق عوامل جزم با حروف جزم چیست؟

15.فرق ادوات شرط با حروف شرط چیست؟5.مضارع منصوب

حروف نصب دهندۀ فعل مضارع عبارتند از:«أَنْ»،«لَنْ»،«کَیْ»،«إِذَنْ».نصب فعل مضارع چنین است که در صیغه های 1،4،7،13 و 14 لام الفعل مفتوح می شود و از مثناها،جمع های مذکر و مفرد مؤنث مخاطب نون عوض رفع می افتد (1).

فتحه لام الفعل در صیغه های 1،4،7،13 و 14 ناقص الِفی (2)،مقدر است ولی در ناقص واوی و یائی،مانند:یَدْعُو و یَرْمی ظاهر می شود،می گوییم:

أَنْ یَذْهَبَ\أَنْ یَذْهَبا\أَنْ یَذْهَبُوْا\أَنْ تَذْهَبَ\أَنْ تَذْهَبا\أنْ یَذْهَبْنَ…

أَنْ یَدْعُوَ\أَنْ یَدْعُوا\أَنْ یَدْعُوْا\أَنْ تَدْعُوَ\أَنْ تَدْعُوا\أَنْ یَدْعُونَ…

أنْ یَرْمِیَ\أنْ یَرْمِیا\أنْ یَرْمُوا\أنْ تَرْمِیَ\أنْ تَرْمِیا\أنْ یَرْمینَ…

أَنْ یَرْضی أَنْ یَرْضَیا\أَنْ یَرْضَوْا\أَنْ تَرْضی\أَنْ تَرْضَیا\أَنْ یَرْضَیْنَ…

و همین طور است سایر حروف نصب،و مضارع مجهول مانند مضارع معلوم است.

حروف نصب در معنای فعل مضارع نیز مؤثرند.تأثیر معنوی آنها علاوه بر مختص کردن فعل مضارع به مستقبل به این شرح است:

«أنْ»فعل مضارع را تأویل به مصدر می برد یعنی معنایی به آن می دهد که می توان به جای«أن»و فعل مضارع،مصدر آن فعل را گذاشت،مانند: فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها (3)یعنی:أَرَدْتُ عیبی إیّاها.

[شماره صفحه واقعی : 123]

ص: 708


1- جمع مؤنّث مضارع(صیغه های 6 و 12)چون مبنی است در حالت نصبی نیز لفظاً تغییر نمی کند.نون آخر دو صیغه جمع مؤنّث مضارع ضمیر است نه علامت رفع،لذا در حالت نصب و جزم نیز ثابت می ماند.

2- یعنی فعل ناقصی که در آخر آن الف مقلوب باشد،مانند:یَرْضی و یُدْعی.

3- الکهف79/.

«لَنْ»معنای فعل مضارع را به صورت مؤکد نسبت به زمان آینده منفی می کند (1)، مانند: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ (2).

«کَیْ»فعل مضارع را تأویل به مصدر می برد و مصدر مؤوَّل را علت ماقبل خود قرار می دهد،مانند: فَرَدَدْناهُ إِلی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُها (3).

«إذَنْ»فعل مضارع را جواب و جزای مطلب معهودی قرار می دهد،مثلاً در جواب کسی که گفته است«أَزُورُکَ»می گوییم:«إِذَنْ أُکْرِمَکَ».

حروف ناصبه مختص به فعل مضارعند و سر فعل ماضی و امر درنمی آیند (4).

پرسش و تمرین

1.تغییر لفظی مضارع منصوب را توضیح دهید.

2.افعال زیر را با«لَنْ»صرف کنید:یَظْلِمُ،یَهَبُ،یَجُوزُ،یُعْصی،یُوفی بِهِ،یَسْهُو،یُرْمی.

3.برای هریک از حروف نصب با فعل مضارع دو مثال جدید بیاورید و آنها را معنا کنید.

4.حروف جزم و حروف نصب چه تأثیراتی بر فعل مضارع می گذارند؟6.مضارع مؤکد

اشاره

حروف تأکید عبارتند از نون تأکید ثقیله(که مشدد و متحرک است)و نون تأکید خفیفه (که ساکن است).نون تأکید در آخر فعل مضارعی که زمان آن مستقبل باشد(خواه معلوم باشد و

[شماره صفحه واقعی : 124]

ص: 709


1- شرح رضی بر کافیه،ج 4،ص 38.

2- آل عمران92/.

3- القصص13/.

4- گفته شده است أن ناصبه سر فعل ماضی نیز درمی آید،اما محققین این نظر را قبول ندارند(شرح رضی بر کافیه، ج 4،ص 441).

خواه مجهول)درمی آید (1)و آن را مؤکد می کند (2).تأکید در ثقیله بیش از خفیفه است.

نون ثقیله به همه صیغه های فعل مضارع ملحق می شود ولی خفیفه در آخر مثناها و جمع های مؤنث درنمی آید و فقط به هشت صیغه ملحق می شود.نون ثقیله در مثنا و جمع مؤنث،مکسور و در بقیه صیغه ها مفتوح است.

اثر لفظی نون تأکید در فعل مضارع چنین است:

الف)حرف پیش از نون تأکید(لام الفعل)در صیغه های 1،4،7،13 و 14 مفتوح می شود (3)و چنانچه لام الفعل،الفِ مقلوب باشد به یاء برمی گردد:یَذْهَبُ-یَذْهَبَنَّ و یَذْهَبَنْ،یَدْعُوْ-یَدْعُوَنَّ و یَدْعُوَنْ،یَرْمی-یَرْمِیَنَّ و یَرْمِیَنْ،یَرْضی-یَرْضَیَنَّ و یَرْضَیَنْ، یُدْعی-یُدْعَیَنَّ و یُدْعَیَنْ.

ب)در صیغه هایی که نون عوض رفع وجود دارد آن نون می افتد:یَذْهَبانِ-یَذْهَبانِّ و تَذْهَبانِ-تَذْهَبانِّ.

ج)در جمع مذکر و مفرد مؤنث مخاطب،علاوه بر نون عوض رفع«واو»و«یاء» ضمیر نیز می افتد مگر اینکه ماقبل ضمیر،مفتوح(فعل،ناقص الِفی (4))باشد که دراین صورت ضمیر ثابت می ماند و برای اینکه التقاء ساکِنَیْن پیش نیاید به حرکت مناسب خود متحرک می شود-واو،مضموم و یاء،مکسور می گردد (5)-بنابراین:

[شماره صفحه واقعی : 125]

ص: 710


1- لازم به ذکر است که فعل مضارع درصورتی که مؤکد می شود که دارای معنی طلب یعنی:استفهام،امر،نهی،تَمَنّی، عَرْض و…باشد و یا با حرف«لا»منفی شده باشد و یا درحالی که مثبت است بعد از قَسَم یا بعد از«إمّا»(إن شرطیّه و ما زائده)واقع شود.این امور در علم نحو شرح داده شده است.بنابراین،اینجا که فعل مضارع ساده با حروف تأکید صرف می شود،به منظور روشن شدن صیغه و صورت فعل است.

2- گفته شده است:«حروف تأکید(نون خفیفه و نون ثقیله)از آن رو اختصاص به فعل مستقبل دارند که آنچه در زمان حال واقع است یا در گذشته واقع شده است نیاز به تأکید ندارد»(شرح رضی بر کافیه،ج 4،ص 28 و 484).

3- این فتحه را برای دفع التقاء ساکنَیْن دانسته اند(شرح رضی بر کافیه،ج 4،ص 490).

4- ناقص الِفی ناشی از ناقص یائی،مانند:یَخْشی،یا ناقص الِفی ناشی از ناقص واوی،مانند:یُدْعَوُ-یُدْعی.

5- شرح نظام،ص 356.گفته شده است:«در غیر ناقص الِفی که ضمیر حذف می شود،ضمه لام الفعل دلیل بر واو محذوف و کسره لام الفعل دلیل بر یاء محذوف است.اما در ناقص الِفی که چنین وضعی وجود ندارد،نمی توان ضمیر را که رکن کلام است بدون نشانه ای که دالّ بر آن باشد حذف کرد»(علوم العربیه).

یَذْهَبُونَ-یَذْهَبُنَّ و یَذْهَبُنْ،تَذْهَبُونَ-تَذْهَبُنَّ و تَذْهبُنْ،تَذْهَبینَ-تَذْهَبِنَّ و تَذْهَبِنْ، یَخْشَوْنَ-یَخْشَوُنَّ و یَخْشَوُنْ،تَخْشَوْنَ-تَخْشَوُنَّ و تَخْشَوُنْ،تَخْشَیْنَ-تَخْشَیِنَّ و تَخْشَیِنْ (1).

د)در جمع مؤنث،میان نون جمع و نون تأکید ثقیله،«الف»فاصله می شود:یَذْهَبْنَ و تَذْهَبْنَ-یَذْهَبْنانِّ و تَذْهَبْنانِّ.

بنابر آنچه گذشت،صرف صیغه های یَذْهَبُ با نون تأکید ثقیله چنین است:

یَذْهَبَنَّ\یَذْهَبانِّ\یَذْهَبُنَّ\تَذْهَبَنَّ\تَذْهَبانِّ\یَذْهَبْنانِّ تَذْهَبَنَّ\تَذْهَبانِّ\تَذْهَبُنَّ\تَذْهَبِنَّ\تَذْهَبانِّ\تَذْهَبْنانِّ أَذْهَبَنَّ\نَذْهَبَنَّ

و با نون خفیفه چنین:

یَذْهَبَنْ\یَذْهَبُنْ\تَذْهَبَنْ\تَذْهَبنْ\تَذْهَبُنْ\تَذْهَبِنْ\أذْهَبَنْ\نَذْهَبَنْ

1 3 4 7 9 10 13 14

و صرف یَرْمی با ثقیله چنین است:

یَرْمِیَنَّ\یَرْمِیانِّ\یَرْمُنَّ\تَرْمِیَنَّ\تَرْمِیانِّ\یَرْمینانِّ تَرْمِیَنَّ\تَرْمِیانِّ\تَرْمُنَّ\تَرْمِنَّ\تَرْمِیانِّ\تَرْمینانِّ أرْمِیَنَّ\نَرْمِیَنَّ

با خفیفه چنین:

یَرْمِیَنْ\یَرْمُنْ\تَرْمِیَنْ\تَرْمِیَنْ\تَرْمُنْ\تَرْمِنْ\أرْمِیَنْ\نَرْمِیَنْ

1 3 4 7 9 10 13 14

[شماره صفحه واقعی : 126]

ص: 711


1- علت قلب به الف نشدن واو و یاء در مثل یرضَیَنَّ،یَخشَوُنَّ و تُدْعَیِنَّ،عارضی بودن حرکت آنهاست چنانکه در قاعده هشتم از قواعد عمومی اعلال گذشت.

و صرف یَدْعُوْ با ثقیله چنین است:

یَدْعُوَنَّ\یَدْعُوانِّ\یَدْعُنَّ\تَدْعُوَنَّ\تَدْعُوانِّ\یَدْعُونانِّ تَدْعُوَنَّ\تَدْعُوانِّ\تَدْعُنَّ\تَدْعِنَّ\تَدْعُوانِّ\تَدْعُونانِّ أَدْعُوَنَّ\نَدْعُوَنَّ

و با خفیفه چنین:

یَدْعُوَنْ\یَدْعُنْ\تَدْعُوَنْ\تَدْعُوَنْ\تَدْعُنْ\تَدْعِنْ\أَدْعُوَنْ\نَدْعُوَنْ

1 3 4 7 9 10 13 14

و صرف یَخْشی با نون ثقیله چنین است:

یَخْشَیَنَّ\یَخْشَیانِّ\یَخْشَوُنَّ\تَخْشَیَنَّ\تَخْشَیانِّ\یَخْشَیْنانِّ تَخْشَیَنَّ\تَخْشَیانِّ\تَخْشَوُنَّ\تَخْشَیِنَّ\تَخْشَیانِّ\تَخْشَیْنانِّ أَخْشَیَنَّ\نَخْشَیَنَّ

و با خفیفه چنین:

یَخْشَیَنْ\یَخْشَوُنْ\تَخْشَیَنْ\تَخْشَیَنْ\تَخْشَوُنْ\تَخْشَیِنْ\أَخْشَیَنْ\نَخْشَیَنْ

1 3 4 7 9 10 13 14

توجه کنید

نون تأکید به آخر فعل امر نیز ملحق می شود و معنای آن را تأکید می کند.

اثر لفظی آن در فعل امر همان است که در مضارع گذشت.افزون بر آن،هنگام تأکید،عین الفعل صیغه های 1،4،7،13 و 14 امر اجوف و لام الفعل همین صیغه ها از امر ناقص برمی گردد و در مضاعف این صیغه ها فقط یک وجه جایز است، می گوییم:

لِیَذْهَبَنَّ\لِیَذْهَبانِّ\لِیَذْهَبُنَّ…اِذْهَبَنَّ\اِذْهَبانِّ\اِذْهَبُنَّ…

لِیَذْهَبَنْ\لِیَذْهَبُنْ…اِذْهَبَنْ\اِذْهَبُنْ…

لِیَقُولَنَّ\لِیَقوُلانِّ\لِیَقُولُنَّ…قُولَنَّ\قُولانِّ\قُولُنَّ…

[شماره صفحه واقعی : 127]

ص: 712

لِیَقُولَنْ\لِیَقُولُنْ…قُولَنْ\قُولُنْ…

لِیَخْشَیَنَّ\لِیَخْشَیانِّ\لِیَخْشَوُنَّ…اِخْشَیَنَّ\اِخْشَیانِّ\اِخْشَوُنَّ…

لِیَخْشَیَنْ\لِیَخْشَوُنْ…اِخْشَیَنْ\اِخْشَوُنْ…

لِیَمُدَّنَّ…مُدَّنَّ…لِیَمُدَّنْ…مُدَّنْ…

در آخر فعل نهی(مضارع مقرون به لای ناهیه)نیز نون تأکید درمی آید و اثر آن همانند اثر آن در امر است.

از آنچه گفته شد،حکم صیغه های فعل مؤکد به نون تأکید در دیگر مواردی که فعل می تواند مؤکد به نون تأکید شود به دست می آید.

پرسش و تمرین

1.فرق حرف تأکید با سایر حروفی که بر فعل مضارع داخل می شوند چیست؟

2.حروف تأکید چند اثر در فعل مضارع دارند؟بیان کنید.

3.فرق اثر لفظی حروف تأکید با حروف نصب چیست؟

4.فرق نون تأکید ثقیله با نون تأکید خفیفه چیست؟

5.می تواند بگویید چرا میان نون ثقیله و نون جمع مؤنث«الف»فاصله می شود؟

6.یَضْرِبُ،یَمُدُّ،یَقُولُ،یَهْدی و یَفی بِه را با نون ثقیله صرف کنید و صیغه یکم مؤکد هریک از آنها را معنا نمایید.

7.مجهول افعال تمرین بالا را با نون خفیفه صرف نمایید و صیغه یکم هریک از آنها را معنا کنید.

8.معلوم و مجهول امر افعال تمرین 6 را با نون ثقیله و خفیفه صرف کنید و صیغه یکم هریک را معنا نمایید.

9.حروف تأکید چه خصوصیاتی از خصوصیات فعل مضارع را زایل می کنند؟

10.نهی مؤکد افعال تمرین 6 را صرف کنید.

[شماره صفحه واقعی : 128]

ص: 713

11.فعل جحد(مضارع منفی به لم و لمّا)چرا مؤکد به نون تأکید نمی شود؟

12.چرا در صیغه های 1،4،7،13 و 14 مضاعف مؤکد به نون تأکید فقط یک وجه جایز است؟

[شماره صفحه واقعی : 129]

ص: 714

مبحث دوم:
اشاره

فعل ثلاثی مزید

مقدمه

1.مبدأ اشتقاق ثلاثی مزید

فعل ثلاثی مزید-همانند فعل ثلاثی مجرد-از مصدر گرفته می شود،بدین صورت که:صیغه یکم ماضی معلوم ثلاثی مزید از مصدر ثلاثی مزید،بقیه صیغه های ماضی معلوم از صیغه یکم،و سایر افعال ثلاثی مزید(ماضی مجهول،مضارع معلوم و مجهول،و امر معلوم و مجهول)به ترتیبی که در فعل ثلاثی مجرد شرح داده شد از ماضی معلوم گرفته می شود:

مصدر ثلاثی مزید-ماضی معلوم-ماضی مجهول مضارع معلوم-امر معلوم مضارع مجهول-امر مجهول

بنابراین،

فعل ثلاثی مزید فعلی است که صیغه یکم ماضی معلوم آن دارای سه حرف اصلی و یک یا چند حرف زاید باشد.

توضیح:درباره اشتقاق فعل ثلاثی مزید سه نظر وجود دارد:

1.بصریون و بیشتر محققین فعل مزیدٌ فیه را همانند فعل مجرد مشتق از مصدر

[شماره صفحه واقعی : 130]

ص: 715

می دانند؛فعل مجرد از مصدر مجرد و فعل مزیدٌ فیه از مصدر مزیدٌ فیه (1)و (2)و (3).

2.کوفیون مصدر را-مطلقا-مشتق از فعل ماضی معلوم دانسته اند (4).

3.برخی دیگر از اهل نظر فعل ماضی مجرد را مشتق از مصدر،[ماضی مزیدٌ فیه را مشتق از ماضی مجرد]و مصدر فعل مزیدٌ فیه را مشتق از فعل ماضی خود دانسته اند (5).

بنابراین،مبدأ اشتقاق در این مبحث(مبحث ثلاثی مزید)بنابر نظر بصریین مصدر،و بنابر دو نظر دیگر ماضی معلوم می باشد (6).2.چگونگی اشتقاق ثلاثی مزید

برای ساختن مصدر ثلاثی مزید از یک ماده-پس از آنکه با مراجعه به زبان عربی

[شماره صفحه واقعی : 131]

ص: 716


1- الحدائق الندیّه،ج 2،ص 171؛شرح رضی بر کافیه،ج 3،ص 399.

2- تبصره:ظاهر نظر بصریین این است که مصدر چه مجرد باشد چه مزیدٌ فیه،برگرفته از حروف الفباست.لیکن مانعی به نظر نمی رسد که مصدر مزیدٌ فیه را در مواردی که مصدرِ مجردِ متجانسِ با آن وجود دارد مشتق از مصدر مجرد بدانیم،مثلاً بگوییم:إحْضار(مصدر باب إفْعال)مشتق از حُضور(مصدر ثلاثی مجرد)و استخراج(مصدر باب اسْتِفْعال)مشتق از خُرُوج(مصدر ثلاثی مجرد)است.عبارت تفتازانی در شرح تصریف،قابل حمل بر این نظر است.او درباره«اصل»بودن مصدر می گوید:«و اعلَمْ أنَّ مُرادَنا بالمصدَرِ هُوَ المصدرُ المجرَّدُ،لأنَّ المزیدَ فیهِ مشتقٌّ مِنْهُ لِمُوافَقَتِهِ إیّاهُ بِحُروفِهِ و مَعناه»(جامع المقدمات،ص 70).

3- برای استاد:رضی قدّس سرّه پس از آنکه احتمال می دهد از رهنمود او برای چگونگی ساختن مصادر ثلاثی مزید تصور شود که مصدر مزیدٌ فیه از ماضی خود گرفته می شود،دفع توهم کرده و گفته است:«و لیسَ هذا بِناءٌ علی أنَّ المصدرَ مَشتقٌّ من الفعل،بل ذلک لبیان کیفیَّهِ مجیءِ المصدرِ قیاساً لمن اتَّفَقَ لَهُ سبقُ علمٍ بالفعل»(شرح کافیه، ج 3،ص 401).

4- شرح رضی بر کافیه،ج 3،ص 399؛الحدائق الندیه،ج 2،ص 172.ظاهر یا لازمه نظر کوفیین این است که فعل ماضی(چه مجرد باشد و چه مزیدٌ فیه)برگرفته از حروف الفباست.

5- مبادئُ العربیه،ج 4،ص 54؛المعجم المفصل فی اللّغه و الأدب،ذیل عنوان«الاسم الجامد»؛المنجد،در شرح کلمه«المصدر»،با اندکی اختلاف در آراء.عبارت تفتازانی در شرح تصریف-که اخیراً از او نقل کردیم-قابل حمل بر این نظر نیز می باشد.

6- در صرف ساده قدیم نظر سوم برگزیده شده بود؛اما اکنون نظر بصریین ترجیح داده شد،و ما بحث را براساس این نظر و بدون لحاظ تبصره ای که در پاورقی بر نظر آنان زده شد،ادامه می دهیم.

دانستیم که آن ماده،ثلاثی مزید دارد-وزن مصدر را در نظر می گیریم و براساس آن مصدر را می سازیم.اشتقاق هریک از اقسام فعل ثلاثی مزید به ترتیب مذکور در بند 1 این مقدمه و با لحاظ وزن فعل موردنظر،صورت می گیرد.حرف یا حروف زایدی که برای ساختن هر فعل ثلاثی مزید و مصدر یا مصدرهای آن به کار گرفته می شود حروف مخصوصی است،و در جاهای خاص از کلمه قرار می گیرد و حروف کلمه مزیدٌ فیه ممکن است در حرکت و سکون با حروف کلمه مجرد متفاوت باشد.به همه این خصوصیات،به وسیله اوزان ثلاثی مزید پی می بریم،و کلمه موردنظر(فعل یا مصدر)را هماهنگ با وزن آن که مشخص و مضبوط است،می سازیم.

توضیح 1:وزن های ماضی معلوم ثلاثی مزید شناسایی شده و مضبوط است.در غیر ثلاثی مجرد(ثلاثی مزید،رباعی مجرد و رباعی مزید)مضارع هر ماضی بیش از یک وزن ندارد و لذا وزن مضارع معلوم هر ماضی معلوم نیز مشخص و معلوم است، و وزن مصدر یا اوزان مصدرهای هر ماضی-مضارع ثلاثی مزید نیز مشخص و معلوم می باشد.

توضیح 2:در ثلاثی مزید،چگونگی ساختن ماضی مجهول،مضارع مجهول،امر معلوم و مجهول و صیغه سازی هریک از این افعال،همان است که در ثلاثی مجرد بیان گردید.3.ابواب ثلاثی مزید

هریک از«ماضی-مضارع»های ثلاثی مزید را همانند«ماضی-مضارع»ثلاثی مجرد«باب»می نامند و هر باب را به نام مصدر خود می خوانند.

در ثلاثی مزید ده باب مشهور-یعنی پرکاربرد-وجود دارد که ثلاثی مجردهای فراوانی طبق هریک از آنها مزیدٌ فیه می شوند.پانزده باب،غیر مشهور است،یعنی در مقایسه با بیشتر ابواب مشهور،ثلاثی مجردهای کمتری طبق آنها مزیدٌ فیه می شوند،

[شماره صفحه واقعی : 132]

ص: 717

و تعدادی هم ابواب نادر وجود دارد که ثلاثی مجردهای اندکی طبق هریک از آنها مزیدٌ فیه می گردند.اوزان ماضی،مضارع و مصدر ابواب ثلاثی مزید-به ویژه ابواب مشهور-را باید به خاطر سپرد.

ابواب مشهور ثلاثی مزید و اوزان ماضی،مضارع و مصدر آنها عبارتند از:

نام باب\وزن ماضی\وزن مضارع\وزن مصدر

1.باب إفعال\أَفْعَلَ\یُفْعِلُ\إِفْعالاً

2.باب تفعیل\فَعَّلَ\یُفِعِّلُ\تَفْعیلاً

3.باب مُفاعَله\فاعَلَ\یُفاعِلُ\مُفاعَلَهً

4.باب افتعال\اِفْتَعَلَ\یَفْتَعِلُ\اِفْتِعالاً

5.باب انفعال\اِنْفَعَلَ\یَنْفَعِلُ\اِنفِعالاً

6.باب تَفَعُّل\تَفَعَّلَ\یَتَفَعَّلُ\تَفَعُّلاً

7.باب تَفاعُل\تَفاعَلَ\یَتَفاعَلُ\تَفاعُلاً

8.باب افْعِلال\اِفْعَلَّ\یَفْعَلُّ\اِفْعِلالاً

9.بابِ استفعال\اِسْتَفْعَلَ\یَسْتَفْعِلُ\اِسْتِفْعالاً

10.باب افْعیلال\اِفْعالَّ\یَفْعالُّ\اِفْعیلالاً (1)

توضیح 1:برای گرفتن ماضی معلوم ثلاثی مزید از مصدر ثلاثی مزید،حرف یا حروف زاید موجود در مصدر را با مراجعه به کلمات متجانس آن شناسایی و حذف می کنیم،حروف اصلی کلمه را در قالب(وزن)ماضی معلوم موردنظر می ریزیم و آنچنان که آن وزن رهنمون می شود حرف یا حروف زاید می آوریم و حروف اصلی و زاید لفظ پدیدآمده را حرکت و سکون می دهیم،مثلاً:

[شماره صفحه واقعی : 133]

ص: 718


1- حروف مضارَعه-همان گونه که پیشتر گفته شد-در مضارع معلوم ابوابی که صیغه یکم ماضی آن چهار حرفی است مضموم و در غیر آن مفتوح است.این خصوصیت در همه ابواب ثلاثی مزید و رباعی(مجرد و مزید)به چشم می خورد.

إِکْرام-إِفْعال،حروف اصلی:ک ر م-أَکْرَمَ

تَقْریْب-تَفْعیل،حروف اصلی:ق ر ب-قَرَّبَ

مُکاتَبَه-مُفاعَلَه،حروف اصلی:ک ت ب-کاتَبَ

توضیح 2:هر فعل ثلاثی مجردی را نمی توان به دلخواه خود به یک یا چند باب ثلاثی مزید برد،زیرا برخی از افعال ثلاثی مجرد اصلاً مزیدٌ فیه ندارند و آنهایی هم که مزیدٌ فیه دارند،اینکه به چه باب یا باب هایی برده می شوند و در آن باب چه معنایی پیدا می کنند،سَماعی است. (1)

توضیح 3:بردن فعلی از افعال ثلاثی مجرد به بابی از باب های ثلاثی مزید،به معنای گرفته شدن فعل ثلاثی مزید از فعل ثلاثی مجرد نمی باشد.4.ضمایر و قواعد در ثلاثی مزید

چگونگی ضمایر در فعل ثلاثی مزید،همانند فعل ثلاثی مجرد است.

قواعد ادغام،تخفیف همزه،قواعد عمومی اعلال و قاعده خصوصی ناقص نیز در همه ابواب ثلاثی مزید-در صورت وجود زمینه-جاری می گردد.همچنین ماضی و مضارع ثلاثی مزید،دارای خصوصیات ماضی و مضارع ثلاثی مجرد است.

سه قاعده خصوصی اعلال نیز در مصدر ثلاثی مزید جاری می شود که عبارتند از:

قاعده 1.واو و یاء چنانچه بعد از الف زاید و در آخر کلمه قرار گیرند،قلب به همزه می شوند،مانند:إِرْخاو-إِرْخاء،إِجْرای-إِجْراء،افْتِرای-اِفْتِراء،اسْتِعلاو-اِسْتِعلاء.

قاعده 2.ماقبل یاءِ لام الفعل چنانچه مضموم باشد مکسور می شود،مانند:تَرَجُّیْ- تَرَجّی(مصدر باب تَفَعُّل از فعل ناقص)،تَبانُیْ-تَبانی(مصدر باب تَفاعُل از فعل ناقص)،تَجَرُّؤ-تَجَرُّو-تَجَرُّی-تَجَرِّی(مصدر باب تَفَعُّل از فعل مهموز اللام) (2).

[شماره صفحه واقعی : 134]

ص: 719


1- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 84.

2- صورت کامل این دو قاعده در مقدمه باب اسم خواهد آمد.

قاعده 3:در مصدر اجوف واوی ثلاثی مزید-همانند ثلاثی مجرد-واو عین الفعل چنانچه پس از کسره و پیش از الف واقع شود قلب به یاء می شود مشروط به اینکه در فعل ماضی اعلال شده باشد،مانند:اِنْقادَ-اِنْقِواداً-اِنْقِیاداً،اعْتادَ اعْتِواداً-اِعْتِیاداً،به خلاف قاوَمَ قِواماً،لاوَذَ لِواذاً،اجْتَوَرَ اجْتِواراً،احْتَوی احتواءً (1).

پرسش و تمرین

1.اشتقاق همه اقسام فعل ثلاثی مزید را بیان کنید.

2.آیا در ثلاثی مزید با داشتن وزن ماضی یا مضارع یا مصدر می توان وزن دوتای دیگر را به دست آورد؟چرا؟

3.مضارعِ ماضی های زیر چیست؟أَفْعَلَ،افْعَلَّ،افْتَعَلَ،اسْتَفْعَلَ،فاعَلَ.

4.ماضیِ مضارع های زیر چیست؟یُفْعِلُ،یَتَفَعَّلُ،یَتَفاعَلُ،یَفْعَلُّ،یَفْعالُّ.

5.مضارعِ مصادر زیر چیست؟إفْعال،افْعِلال،افْعیلال،افْتِعال،تَفاعُل.

6.چرا به مضارع ثلاثی مجرد با اینکه دارای حرف زاید است مزیدٌ فیه گفته نمی شود؟

7.شهرت در ابواب ثلاثی مزید به چه معناست؟

8.ابواب مشهور ثلاثی مزید را نام ببرید.

9.غیر از ابواب مشهور،چه نوع ابواب دیگری در ثلاثی مزید وجود دارد؟

10.اوزان زیر را صرف کنید:أَفْعَلَ،فاعَلَ،انْفَعَلَ،تَفاعَلَ،یَتَفَعَّلُ،یَفْعَلُّ،یَسْتَفْعِلُ،یَفْعالُّ.

11.مجهول افعال شماره 10 را صرف کنید.

12.افعال ماضی مذکور در تمرین شماره 10 را به مضارع تبدیل و آن را با لای نهی و نون تأکید ثقیله صرف کنید.

[شماره صفحه واقعی : 135]

ص: 720


1- خصوصی بودن این سه قاعده نسبی است،نه مطلق.این سه قاعده در موارد دیگری-جز مصدر ثلاثی مزید-نیز جاری می شوند که در مقدمه بخش اسم خواهد آمد.

13.سماعی بودن ابواب مزیدٌ فیه را توضیح دهید.

14.وضعیت ضمایر ماضی،مضارع و امر را شرح دهید.

اکنون به شرح خصوصیات ابواب مشهور می پردازیم:

فصل 1.باب افعال

اشاره

أَفْعَلَ\یُفْعِلُ\إفْعالاً،مانند:أَخْرَجَ\یُخْرِجُ\إِخْراجاً

باب افعال دارای این خصوصیت است که همزه آن در مصدر،ماضی و امر،همزه قطع است؛یعنی چون در اثنای کلام واقع شود تلفظ می شود و مابعد خود را از ماقبل خود قطع می کند (1).

همزه فعل امر باب افعال همان همزه ای است که در ماضی آن بوده است،زیرا فعل امر را-این جا-از مضارع اصلی می گیریم و مضارع اصلی باب افعال،یُؤَفْعِلُ است (أَفْعَلَ-یُؤَفْعِلُ)،که چون در صیغه 13 مضارع دو همزه(همزه متکلم و همزه باب افعال)جمع(أُؤَفْعِلُ)می شد،همزه باب را از همه صیغه های فعل مضارع انداخته اند.

صرف برخی از افعال باب افعال چنین است:

ماضی معلوم:أَکْرَمَ\أَکْرَما\أَکْرَمُوا…

مضارع معلوم:یُکْرِمُ\یُکْرِمانِ\یُکْرِمُونَ…

ماضی مجهول:أُکْرِمَ\أُکْرِما\أُکْرِمُوا…

مضارع مجهول:یُکْرَمُ\یُکْرَمانِ\یُکْرَمُونَ…

امر معلوم:لِیُکْرِمْ\لِیُکْرِما\لِیُکْرِمُوا…أَکْرِمْ\أَکْرِما\أَکْرِمُوا…

امر مجهول:لِیُکْرَمْ\لِیُکْرَما\لِیُکْرَمُوا…

[شماره صفحه واقعی : 136]

ص: 721


1- در خاتمه از همزه وصل و قطع و موارد هریک از آن دو،بحث خواهد شد.

مثال:أَوْعَدَ\یوُعِدُ\إیعاداً\لِیُوعِدْ…أَوْعِدْ…

اجوف:أَقامَ\یُقیمُ\إِقامَهً\لِیُقِمْ…أَقِمْ…

مهموز الفاء و ناقص:آتی\یُؤْتی\إیتاءً\لِیُؤْتِ…آتِ…توجه کنید

1.در مصدر اجوف باب افعال پس از اینکه عین الفعل براساس قواعد اعلال حذف شد،عوض آن-غالباً-یک تاء(ه)در آخر آورده می شود،مانند:إقْوام-إقامَه، إعْوان-إعانَه.در موارد غیر غالب(بدون تاء)معمولاً مصدر اضافه می شود (1)،مانند:

رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاهِ

(2)

، وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاهِ (3).

2.عین الفعل اجوف باب افعال در برخی موارد سَماعاً اعلال نشده است،مانند:

أطْیَبَ الشیْءَ،أغْیَمَتِ السَّماءُ،أجْوَدَ الفَرَسُ (4).

3.همزه هرگاه عین الفعل کلمه ای از مشتقات«إرْءاء»(باب افعال الرَّأی)باشد و متحرک و ماقبل آن ساکن جایز التحریک باشد،پس از نقل حرکت آن به ماقبل،حذف می شود.أرْأیَ-أری،یُرْئی-یُری،أرْءِ-أرِ.در آخر مصدر این ماده،عوض همزه محذوف،تاء تأنیث آورده می شود،إرْءای-إرْءاء-إراءَه (5)و (6).

[شماره صفحه واقعی : 137]

ص: 722


1- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 165.

2- النور37/.

3- الأنبیاء73/.

4- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 96.

5- همان،ص 33؛لسان العرب،ج 14،ص 296؛مجمع البحرین،ج 2،ص 126.علت حذف همزه در این مورد کثرت کاربرد این ماده است،لذا در مشابه آن:أنْأی یُنْئی إنْئاءً همزه حذف نمی شود.

6- تذکر برای طلاب:با لحاظ آنچه که در شماره 4 از موارد حذف همزه در قاعده دهم تخفیف همزه گفته شد، صیغه 13 مضارع معلوم ثلاثی مجرد ماده رَأی و صیغه یکم ماضی معلوم باب افعالِ آن در لفظ یکسانند(صیغه 13 مضارع ثلاثی مجرد:أرْأیُ-أرْأی-أری،صیغه 1 ماضی باب افعال:أَرْأَیَ-أرْأی-أری).وزن هر دو نیز«أَفَلْ»می باشد(تبصره قاعده 5 وزن).

4.ماده های الحیاه و العَیّ چنانچه به باب افعال برده شوند در ماضی معلوم و مضارع (معلوم و مجهول)آنها فقط حکم معتل جاری میشود،نه مضاعف.می گوییم:أَحْیا یُحْیی یُحْیا،أَعْیا یُعْیی یُعْیا.اما در پنج صیغه اول ماضی مجهول این دو ماده حکم مضاعف را نیز می توان جاری کرد؛می گوییم:

أُحْیِیَ\أُحْیِیا\أُحْیُوا…و یا:أُحِیَّ\أُحِیّا\أُحِیُّوا… (1)معانی باب افعال

1.تَعْدِیه یعنی متعدی کردن فعل ثلاثی مجرد،مانند:ذَهَبَ زَیدٌ-زید رفت- أَذْهَبَ بَکْرٌ زَیداً-بکر زید را روانه کرد،و:فَهِمَ زیدٌ المسأَلَهَ-زید مسأله را فهمید- أَفْهَمْتُ زیداً الْمَسْأَلَهَ-مسأله را به زید فهماندم.تعدیه معنای غالبی باب افعال است.

2.داخل شدن فاعل در زمان یا مکان.این معنا در افعالی است که از کلماتی که به معنی زمان یا مکان است مشتق شده باشد،مانند:صَباح-أَصْبَحَ زَیدٌ-زید داخل صبح شد، مَساء-أَمْسی بَکْرٌ-بکر داخل عصر شد،صَحراء-أَصْحَرَ علیٌّ-علی وارد صحرا شد،نَجْد-أَنْجَدَ خالدٌ-خالد وارد سرزمین نجد شد.

3.رسیدن وقت،یعنی فرا رسیدن وقت ماده فعل (2)برای فاعل،مانند:أَحْصَدَ الزَّرْعُ- وقت حَصاد(درو شدن)زراعت رسید،أَقْطَفَ الثَّمَرُ-وقت چیده شدن میوه رسید.

4.مفعول را دارای صفتی یافتن،مانند:أَعْظَمْتُ اللّهَ-خدا را با عظمت یافتم و أَبْخَلْتُ زیداً-زید را بخیل یافتم.

[شماره صفحه واقعی : 138]

ص: 723


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 112 تا 122.

2- منظور از«ماده فعل»یا«مبدأ فعل»در معانی ابواب یا غیر آن،چیزی است که فعل نهایتاً از آن گرفته شده است (یعنی مصدر و در مواردی اسم جامد غیر مصدر یا غیر آن،به شرحی که در مبحث چهارم خواهد آمد).

5.صیرورت،یعنی دارای مبدأ فعل شدن فاعل،یا مفعول را دارای مبدأ فعل کردن، مانند:أثْری زیدٌ-زید ثروتمند شد،أَرْکَبْتُ زیداً-زید را دارای مرکب کردم،أَقْفَرَ الْبَلَدُ -شهر به صورت قَفْر(تهی از آب و علف و حیوان و انسان)درآمد.

6.سلب،یعنی سلب مبدأ فعل از مفعول،مانند:أَعْجَمْتُ الْکِتابَ-عُجْمه و ابهام کتاب را(با نقطه دار کردن حروف آن)برطرف کردم (1)،أَنْشَطْتُ الْحَبْلَ-گره ریسمان را باز کردم (2).از این قبیل است سخن امیر مؤمنان علی علیه السّلام:«فَقَدْ أعْذَرَ اللّهُ إلیکم بحُجَجٍ مُسْفِرَهٍ ظاهِرَهٍ» (3)و«أوصیکم بتقوی اللّهِ الّذی أعْذَرَ بما أنْذَرَ» (4).

باب افعال گاهی در سلب مبدأ فعل از فاعل به کار می رود،مانند:أَفْلَسَ زیدٌ-زید اموال خود را از دست داد،بی پول شد(فَلْس-پول،نوعی پول).

7.تعریض،یعنی در معرض قرار دادن،مانند:أَباعَ زَیْدٌ کِتابَهُ-زید کتابش را در معرض فروش گذاشت.

8.مطاوعه(اثرپذیری).این معنا عکس معنای تعدیه است،مانند:کَبَّ زَیْدٌ الإناءَ-زید کاسه را واژگون کرد-أَکَبَّ الْإناءُ-کاسه واژگون شد.أَکَبَّ به معنی«کَبَّ»(معنای ثلاثی مجرد با تأکید و مبالغه-معنای نهم باب)نیز آمده است (5).

توجه کنید:هرگاه معنای فعلی مطاوعه باشد اسمی می تواند فاعل آن شود که مفعول فعل دیگری باشد.

[شماره صفحه واقعی : 139]

ص: 724


1- به حروف هجاء«حروف مُعْجَم»می گویند،زیرا از برخی از آنها به خاطر نقطه دار شدن،و از برخی دیگر به خاطر نقطه دار شدن حروف نقطه دار،رفع ابهام شده است؛مثلاً از«ذ»به خاطر نقطه دار شدن خود آن،و از«د»به خاطر نقطه دار شدن«ذ»رفع ابهام گردیده است(لسان العرب).

2- معنای ثلاثی مجرد این ماده عکس معنای مذکور است:نَشَطْتُ الْحَبْلَ-ریسمان را گره زدم.

3- نهج البلاغه،شرح عبدُه،ص 130(خطبه 77).

4- همان،ص 142(خطبه 79).

5- لسان العرب،ج 1،واژه«کبّ».

9.معنای ثلاثی مجرد همراه با تأکید و مبالغه،مانند:قالَ (1)زَیْدٌ الْبَیْعَ-زید معامله را به هم زد-أقالَ زیدٌ البیعَ-زید معامله را با جدیت به هم زد (2).از همین قبیل است:أوفی زیدٌ بعَهْدِه.

10.ضد معنای ثلاثی مجرد،مانند:نَشَطْتُ الْحَبْلَ و أَنْشَطْتُهُ،و مانند:فَرَطَ-کوتاهی کرد و أَفْرَطَ-زیاده روی کرد،از حد گذشت.سه نکته

1.از باب افعال-و دیگر ابوابی که در بیان معانی متعدد به کار می روند-ممکن است در یک کاربرد بیش از یک معنا استفاده شود،مانند:«أَعْظَمْتُ اللّهَ»،که هم مفید تعدیه است و هم مفعول را دارای صفتی یافتن.

2.ممکن است فعلی که به بابی برده می شود گاهی به یک معنا و گاهی به معنای دیگری باشد،مانند:«أَکَبَّ»که در مواردی لازم و در مواردی متعدی به کار برده شده است (3).

[شماره صفحه واقعی : 140]

ص: 725


1- از قالَ یَقیلُ قَیْلاً و صرف آن چنین است: قالَ\قالا\قالُوا\قالَتْ\قالَتا\قِلْنَ قِلْتَ\قِلْتُما\قِلْتُم\قِلْتِ\قِلْتُما\قِلْتُنّ قِلْتُ قِلْنا یَقیلُ\یَقیلانِ\یَقیلونَ… لِیَقِلْ\لِیَقیلا\لِیَقیلُوا… قِلْ\قیلا\قِیلُوا…

2- «مبالغه»در باب افعال و دیگر ابوابی که در این معنا به کار می روند ناظر به کیفیت انجام فعل و بیانگر اهتمام فاعل به فعل می باشد. برای استاد:رضی قدّس سرّه می فرماید:«اعْلَمْ أنَّ المزیدَ فیه لغیر الإلحاقِ لابُدَّ لِزیادتِهِ من معنیً،لأنَّها إذا لم تکنْ لغرضٍ لفظیٍّ کما کانَتْ فی الإلْحاق و لا لمعنیً،کانَتْ عَبَثاً.فإذا قیل مثلاً:إنَّ أقالَ بمعنی قال فذلک منهم تسامُحٌ فی العبارَهِ…و…لا بدَّ فی الهمزهِ فی أقالَنی من التأکیدِ و المبالَغَه»(شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 83).از موارد کاربرد ماده إقالَه به معنی قَیْل،سخن أبی بکر بن أبی قُحافه است که پس از ماجرای سقیفه و پوشیدن لباس خلافت گفته (می گفته)است:«أقیلُونی فَلَسْتُ بِخَیْرِکم»(شرح ابن ابی الحدید بر نهج البلاغه،ج 1،ص 169).

3- اصول کافی،ج 1،ص 296 و ج 2،ص 309 و 310.

3.معناهایی که برای باب افعال برشمردیم-همانند معنا یا معناهایی که برای دیگر ابواب ذکر خواهد شد-معنا یا معانی انحصاری آن ابواب نیست،بلکه هر باب ممکن است در معنا یا معناهای دیگری نیز به کار رود که می توان با مراجعه به زبان عربی، منابع صرفی و کتب لغت،به آنها پی برد.

پرسش و تمرین

1.امر مخاطب معلوم باب افعال بر چه وزنی است؟همزه آن چه حرکتی دارد؟ چرا؟

2.«همزه»بر چند قسم است و خصوصیت هرکدام چیست؟برای هریک از اقسام آن پنج مثال از قرآن مجید بیاورید.

3.افعال زیر را به باب افعال ببرید:خَرَجَ،مَدَّ،وَعَدَ،ماتَ،رَأی،حَیَّ(توجه:هرگاه گفته شود فلان فعل را به فلان باب ببرید باید صیغه یکم ماضی و صیغه یکم مضارع و سپس مصدر آنرا ذکر کنید).

4.از باب افعالِ افعال تمرین شماره 3،ماضی معلوم سه فعل اول،مضارع معلوم سه فعل دوم،مضارع مجهول سه فعل اول،ماضی مجهول سه فعل دوم،امر معلوم سه فعل دوم و امر مجهول سه فعل اول را صرف کنید.

5.با مراجعه به کتاب لغت معتبر مشخص کنید که در افعال زیر کدام یک از معانی باب افعال مراد است؟

أَحْسَنَ زیدٌ فِعلَه،أَخْوَصَتِ النَّخْلَهُ،أَضْحی زَیْدٌ،أَجْمَعَ زیدٌ الناسَ،أَرْدَفَ زیدٌ خالداً،أَحْمَدَ علیُّ،أَحْمَدْتُ زَیْداً،أَکْمَلَ،أَفْطَرَ الصّائِمُ،أسْرَعَ زیدٌ فی المشی،أَثْمَرَتِ الشَّجَرَهُ،أَنْتَجَتِ الفَرَسُ، أَشْفَیْتُ الْمَریضَ عَسَلاً،أَفْزَعْتُ زَیداً،أَقْتَلْتَنَی،أَخْفَیْتُ أَمْری، فَلَمّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ (1)، أَقِیمُوا

[شماره صفحه واقعی : 141]

ص: 726


1- یوسف31/.

اَلصَّلاهَ وَ آتُوا الزَّکاهَ

(1)

، آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ… أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً (2)، فَسُبْحانَ اللّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَ حِینَ تُصْبِحُونَ وَ لَهُ الْحَمْدُ… حِینَ تُظْهِرُونَ (3)، ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ (4)،أَعَرْقَ(از عراق)،أَحْجَزَ(از حجاز)،أَجْبَلَ(از جَبَل).

6.تغییرات رخ داده در کلماتی مانند:إراءَه،إساءَه و إحاطَه را شرح دهید.

7.این کلمات قرآنی را که همگی از باب افعال هستند،معرفی کنید:أُوتُوا،آذَوا،أُجیبَتْ، تُدیرونَ،تُرِدْنَ،أُغْوِیَنَّ،أَنیبُوا،أنْسَوْا،أُعیذُ.

فصل 2.باب تفعیل

اشاره

فَعَّل\یُفَعِّلُ\تَفْعیلاً،مانند:صَرَّفَ\یُصَرِّفُ\تَصْریفاً

مصدر این باب گاهی علاوه بر وزن تَفْعیل بر وزن های زیر نیز می آید:

فِعّال و فِعال،مانند:کَذَّبَ\یُکَذِّبُ\تَکْذیباً و کِذّاباً و کِذابا (5)

تَفْعال،مانند:کَرَّرَ\یُکَرِّرُ\تَکْرِیراً و تَکْراراً

تَفْعِلَه،مانند:کَرَّمَ\یُکَرِّمُ\تَکْریماً و تَکْرِمَهً (6)

مصدر ناقص(معتل اللام)این باب فقط بر وزن تَفْعِلَه می آید (7)،مانند:زکّی یُزَکِّی تَزْکِیَهً (8).

[شماره صفحه واقعی : 142]

ص: 727


1- البقره43/.

2- الکهف96/.

3- الروم17/ و 18.

4- عبس21/.

5- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 163 و 166.کلماتی مانند سَلام از سَلَّمَ و کَلام از کَلَّمَ اسم مصدر دانسته شده اند، نه مصدر.

6- از نمونه های کاربرد تَفْعِلَه در مصدر صحیح باب تفعیل،تَحِلَّه است،قالَ اللّهُ تَعالی: قَدْ فَرَضَ اللّهُ لَکُمْ تَحِلَّهَ أَیْمانِکُمْ وَ اللّهُ مَوْلاکُمْ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ (التحریم2/).نمونه های دیگر:تَجْرِبَهِ،تَذْکِرَه،تَقْدِمَه و تَکِرَّه از کَرَّرَ یُکَرِّرُ.

7- تَفْعِلَه به جای تفعیل است،یاء تفعیل حذف شده و عوض آن،تاء تأنیث در آخر کلمه آورده شده است(شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 165).

8- صَلّی یُصَلّی به معنی دعا کرد یا نماز خواند مصدر بر وزن تَفْعِلَه ندارد و«صَلاه»که اسم مصدر است به جای مصدر آن به کار می رود(قاموس المحیط و لسان العرب،ماده«صلا»).

مصدر مهموز اللام این باب بر وزن تفعیل و تَفْعِله می آید،گرچه تَفْعِلَه رایج تر است (1)،مانند:هَنَّأَ\یُهَنِّئُ\تَهْنِئَهً و تَهْنیئاً (2).توجه کنید

برخی از افعال مضاعف چون به باب تفعیل برده شوند و سه حرف همجنس کنار هم جمع شود لام الفعل تبدیل به یاء می شود.این تبدیل عمومیت ندارد و منوط به سَماع است،مانند:قَصَّ-قَصَّصَ-قَصّی (3).

صرف برخی از افعال باب تفعیل چنین است:

ماضی معلوم:صَرَّفَ\صَرَّفا\صَرَّفُوا…

مضارع معلوم:یُصَرِّفُ\یُصَرِّفانِ\یُصَرِّفُونَ…

امر معلوم:لِیُصَرِّفْ\لِیُصَرِّفا\لِیُصَرِّفُوا…صَرِّفْ\صَرِّفا\صَرِّفُوا…

ماضی مجهول:صُرِّفَ\صُرِّفا\صُرِّفُوا…

مضارع مجهول:یُصَرَّفُ\یُصَرَّفانِ\یُصَرَّفُونَ…

امر مجهول:لِیُصَرَّفْ لِیُصَرَّفا\لِیُصَرَّفُوا…

مضاعف:مَدَّدَ\یُمَدِّدُ\تَمْدیداً\لِیُمَدِّدْ…مَدِّدْ…

قَصَّصَ\یُقَصِّصُ\تَقْصیصاً\لِیُقَصِّصْ…قَصِّصْ…-قَصّی\یُقَصّی\تقصیصاً (4)لِیُقَصِّ…قَصِّ…

اجوف:حَوَّلَ\یُحَوِّلُ\تَحْویلاً\لِیُحَوِّلْ…حَوِّلْ…

[شماره صفحه واقعی : 143]

ص: 728


1- النحو الوافی،ج 3،ص 199.

2- قاموس المحیط.

3- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 209.

4- درباره تبدیل یا عدم تبدیل لام الفعل مصدر مضاعف باب تفعیل به یاء،تصریحی از صرفیّین دیده نشد،لکن به نظر می رسد به دلیل عدم اجتماع سه حرف همجنس در مصدر،تبدیل مذکور رخ ندهد.

لفیف مفروق:وصّی\یُوَصّی\تَوْصِیَهً\لِیُوَصِّ…وَصِّ…

لفیف مقرون:حَیّا\یُحَیِّی\تَحِیَّهً\لِیُحِیِّ…حَیِّ… (1)معانی باب تفعیل

1.تکثیر،و آن گاهی تنها در فعل است،مانند:طَوَّفَ زَیْدٌ حَوْلَ البَیْتِ،گاهی در فعل و فاعل است،مانند:مَوَّتَ الإبِلُ،و گاهی در فعل و مفعول است،مانند:قَتَّلْتُ الحَیَّهَ و غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ… (2).

2.تعدیه،مانند:فَرِحَ زَیْدٌ-زید خوشحال شد-فَرَّحَ بَکْرٌ زَیْداً-بکر زید را خوشحال کرد.تکثیر و تعدیه،دو معنای غالبی باب تفعیل هستند (3).

3.نسبت،یعنی نسبت دادن مبدأ اشتقاق فعل به مفعول،مانند:أُوَحِّدُ اللّهَ-خدا را یگانه می دانم،کَفَّرْتُ بَکْراً-بکر را کافر شمردم،به او نسبت کفر دادم.

4.ابداع و ایجاد،مانند:کَوَّفَ الکوفَهَ،بَصَّرَ الْبَصْرَهَ.قال تعالی: هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحامِ کَیْفَ یَشاءُ (4).

5.سلب،یعنی سلب مبدأ فعل از مفعول،مانند:قَرَّدَ البَعیرَ-قراد(کَنَه)را از شتر جدا کرد،جَلَّدَ الشاهَ-پوست گوسفند را-پس از ذبح-کند.

6.به سمت وسوی مکانی رفتن یا به آن رسیدن،مانند:شَرَّقَ و غَرَّبَ-به سمت مشرق و مغرب رفت،کَوَّفَ-به سوی کوفه رفت،بَصَّرَ-به بصره رسید،یا به بصره آمد.

[شماره صفحه واقعی : 144]

ص: 729


1- تذکر برای طلاب:صیغه 9 امر باب تفعیل ماده الْحَیاه،حَیُّوا(حَیِّ حَیِّیا حَیُّوْا)و وزن آن فَعُّوا است؛صیغه 3 ماضی معلوم ثلاثی مجرد آن که از باب فَعِلَ یَفْعَلُ است نیز حَیُّوا(حَیَّ حَیّا حَیُّوْا)است،اما وزن آن فَعِلُوْا می باشد(به قاعده 6 وزن و پاورقی آن-برای استاد-مراجعه شود).

2- یوسف23/.

3- جامع الدّروس العربیّه،ج 1،ص 224.

4- آل عمران6/.

7.صیرورت،مانند:عَجَّزَتِ المرأَهُ-زن،عجوزه شد.

8.معنای ثلاثی مجرد همراه با تأکید و مبالغه،مانند:غَلَقْتُ البابَ و غَلَّقْتُهُ،قَشَر الشیءَ و قَشَّرَه،فَرَطَ و فَرَّطَ؛و مانند: وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدی (1).این معنای باب تفعیل محتمل است در دو آیه مقابل نیز موردنظر باشد: وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ (2)و فَزَیَّلْنا بَیْنَهُمْ (3).

پرسش و تمرین

1.ماضی و مضارع مصادر زیر را ذکر کنید:تَقْدِمَه،تَحِیَّه،تَهْیِئَه،تکلیم،تَمْثال.

2.افعال زیر را به باب تفعیل ببرید:صَغُرَ،وَسِعَ،جازَ،حَدَّ،یَسَرَ،سَما،وَفی،حَوی، أَدُبَ،بَرِئَ،خَطَأَ،عَدا،صَلا و جَزَأَ.

3.ماضی معلوم فعل اول،ماضی مجهول فعل دوم،مضارع معلوم فعل سوم، مضارع مجهول فعل چهارم،امر معلوم فعل پنجم،امر مجهول فعل ششم،نهی معلوم فعل هفتم،مضارع معلوم مقرون به«لَنْ»فعل هشتم و مضارع مجهول مؤکّد به نون ثقیله فعل نهم از افعال تمرین سابق را صرف کنید،و ابواب ثلاثی مجرد بقیه افعال را مشخص نمایید.

4.در افعال زیر کدام یک از معانی باب تفعیل منظور است؟

عُدِّلَ الرّاوی،عَدَّلَ فلانٌ المتاعَ،عَرَّفَنی زیدٌ کتابَه،جَلَّدَ الشّاهَ،صَدَّقَهُ، یُسَوّی الأرضَ،قَسَّمَ مالَه،قَدَّمَهُ،کَثَّرَ الشّیءَ،نَظَّمَ الأشیاءَ،أَدَّبَهُ،قَرَّدَ الْبَعیرَ، یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ (4)، قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ (5)،حَمَّدَ،سَبَّحَ،أَمَّنَ،سوَّف،فَوَّزَ(از مَفازَه)،

[شماره صفحه واقعی : 145]

ص: 730


1- الأعلی3/.

2- یوسف23/.

3- یونس28/.

4- البقره49/.

5- یوسف31/.

یَیَّا الیاءَ،نَوَّنَ النُّونَ،ضَوَّءَ السِّراجَ،أَلَّفَ سعیدٌ فی الفقه،صَنَّفَتْ سُعادُ فی اللُّغَه، بَوَّبَ البابَ،بَوَّبَ الکِتابَ،بَیَّتَ الْبَیْتَ،بَیَّضَ الجِدارَ،بَیَّنَ الشَّیْءَ،توَّجَ التاجَ، تَوَّمَ الصَّبِیَّهَ،ثَیّبَتِ المرأَهُ،شَوَّقَ التِّلمیذَ،شَجَّعَ الْجُندیَّ،عَرَّفَ الحُجّاجُ، کَلَّمَ اللّهُ مُوسی تَکْلِیماً (1).

5.سه فعل لازم را با باب تفعیل متعدی کنید.

6.افعال زیر را که از باب تفعیل هستند،معرفی کنید:عَدَّتْ،حَدِّدْنَ،تُوَفُّونَ،وُلُّوا، سَمِّ.

فصل 3.باب مفاعَله

اشاره

فاعَلَ\یُفاعِلُ\مُفاعَلَهً،مانند:جاهَدَ\یُجاهِدُ\مُجاهَدَهً و جِهاداً

مصدر مثال یائی این باب فقط بر وزن مُفاعَلَه می آید،مانند:یاسَرَ\یُیاسِرُ\مُیاسَرَهً؛

ولی مصدر سایر اقسام آن غالباً علاوه بر وزن مُفاعَلَه بر وزن فِعال و در برخی أفعال علاوه بر دو وزن مذکور بر وزن فیعال نیز می آید،مانند:قاتَلَ\یُقاتِلُ\مُقاتَلَهً و قِتالاً و قیتالاً (2).

صرف برخی از افعال باب مفاعَله به این شرح است:

ماضی معلوم:ضارَبَ\ضارَبا\ضارَبُوا…

مضارع معلوم:یُضارِبُ\یُضارِبانِ\یُضارِبُونَ…

امر معلوم:لِیُضارِبْ\لِیُضارِبا\لِیُضارِبُوا…ضارِبْ\ضارِبا\ضارِبُوا…

ماضی مجهول:ضُورِبَ\ضُورِبا\ضُورِبُوا…

مضارع مجهول:یُضارَبُ\یُضارَبانِ\یُضارَبُونَ…

[شماره صفحه واقعی : 146]

ص: 731


1- النساء164/.

2- جامع المقدمات،ص 50؛شرح أشمونی،ج 2،ص 309؛قاموس المحیط.گفته می شود«فِعال»در اصل«فیعال» بوده است(شرح رضی بر کافیه،ج 3،ص 401؛النحو الوافی،ج 3،ص 209).

امر مجهول:لِیُضارَبْ\لِیُضارَبا\لِیُضارَبُوا…

مضاعف:ضارَّ\یُضارُّ\مُضارَّهً و ضِراراً

«لِیُضارِرْ\لِیُضارَّ\لِیُضارِّ»…«ضارِرْ\ضارَّ\ضارِّ»…

مهموز:آمَرَ\یُؤامِرُ\مُؤامَرَهً\لِیُؤامِرْ…آمِرْ…

اجوف:قاوَمَ\یُقاوِمُ\مُقاوَمَهً\لِیُقاوِمْ…قاوِمْ (1)

لفیف مقرون:ساوی\یُساوی\مُساواهً\لِیُساوِ…ساوِ…معانی باب مفاعله

1.مشارکت،مانند:ضارَبَ زَیْدٌ بَکْراً-زید بکر را زد،بکر هم زید را زد(زید و بکر با هم زدوخورد کردند).از این قبیل است:مُذاکَرَه،مُکالَمَه،مُکاتَبَه،مُناظَرَه،مُحاجَّه، مُنازَعَه،مُقاتَلَه و…مشارکت معنای غالبی باب مفاعله است.

2.تعدیه،مانند:بَعُدَ زیدٌ-زید دور شد-باعَدْتُهُ-او را دور کردم.

3.تکثیر،مانند:ناعَمَ اللّهُ زیداً-خدا نعمت زید را زیاد کرد یا زیاد کند.

4.صیرورت،یعنی مفعول را دارای مبدأ فعل کردن،مانند:عافاکَ اللّهُ-جَعَلَکَ اللّهُ ذا عافِیه،راعِنا سَمْعَکَ-اِجْعَلْ سَمْعَکَ ذا رِعایَهٍ لَنا،عاقَبْتُ فلاناً-جَعَلْتهُ ذا عُقوبَهٍ (2).

5.معنای ثلاثی مجرد همراه با تأکید و مبالغه،مانند:سَافَرَ زَیْدٌ-زید باتوجه به سختی سفر،مسافرت کرد.فعلی از این باب چنانچه به خداوند متعال نسبت داده شود غالباً به این معناست،مانند: قاتَلَهُمُ اللّهُ (3).

[شماره صفحه واقعی : 147]

ص: 732


1- در ماضی مجهول باب مفاعله اجوف واوی که دو واو در کنار هم واقع می شوند مانند:قُوْوِمَ،براساس تبصره قاعده یکم ادغام،ادغام صورت نمی گیرد.

2- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 99.

3- التوبه30/.

پرسش و تمرین

1.افعال زیر را به باب مفاعله ببرید:عَمِلَ،وَضَعَ،عادَ،عانَ،عَدا،سَوی.

2.معلوم و مجهول ماضی فعل اول،مضارع فعل دوم و امر فعل سوم را صرف کنید، همچنین مضارع معلوم«عدا»را با«لای ناهیه»،مضارع مجهول«عانَ»را با«لام امر»و امر مجهول«سَوی»را با«نون تأکید ثقیله»صرف کنید(در تمام این افعال صرف باب مفاعله آنها منظور است).

3.در افعال زیر کدام یک از معانی باب مفاعله منظور است:

بارَکَ اللّهُ فی عُمْرِک،صافَحَ زَیدٌ بَکْراً،شاهَدْتُ زیداً،عایَنَ زَیدٌ،صالَحَ سَعیدٌ زَیْداً، فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ (1)، إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللّهَ (2)، سارِعُوا إِلی مَغْفِرَهٍ مِنْ رَبِّکُمْ (3).

4.این افعال را که از باب مفاعله هستند،معرفی کنید:داوی،آذَوا،نُودُوا،قاوِمْنَ.

فصل 4.باب افتعال

اشاره

افْتَعَلَ\یَفْتَعِلُ\اِفْتِعالاً،مانند:اِکْتَسَبَ\یَکْتَسِبُ\اِکْتِساباً

باب افتعال دارای شش قاعده خصوصی است:

قاعده 1.هرگاه فاء الفعل باب افتعال حرف عله(واو یا یاء)باشد،حرف عله به«تاء» تبدیل و سپس در تاء باب ادغام می شود (4)،مانند:وَحَدَ-اِتَّحَدَ،وَعَدَ-اِتَّعَدَ،یَسَرَ- اتَّسَرَ.ایتَعَدَ و ایتَسَرَ نیز شنیده شده است.

[شماره صفحه واقعی : 148]

ص: 733


1- التوبه111/.

2- الفتح10/.

3- آل عمران133/.

4- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 80 و 219.

تبصره:در مهموز الفاء باب افتعال پس از اجرای قاعده تخفیف همزه،غالباً قاعده مذکور جاری نمی شود:اِئْتَمَنَ-ایتَمَنَ،ائْتَمَّ-ایتَمَّ.خلاف غالب،مانند:اِتَّزَرَ (1)و مانند:أَخَذَ-اِئْتَخَذَ-ایتَخَذَ-اِتَّخَذَ (2).

قاعده 2.هرگاه فاء الفعل این باب یکی از چهار حرف:«ص،ض،ط،ظ»باشد«تاء» باب به«طاء»تبدیل می شود (3)،مانند:صَبَرَ-اِصْطَبَرَ،ضَرَبَ-اِضْطَرَبَ،طَرَدَ-اِطَّرَدَ، ظَلَمَ-اِظْطَلَمَ.

در مورد صاد و ضاد و ظاء،چنانچه بخواهیم قاعده هشتم ادغام را جاری کنیم،طاء مقلوب از تاء را همجنس فاء الفعل کرده و سپس ادغام می کنیم،مثلاً می گوییم:اِصَّبَرَ، اضَّرَبَ و اظَّلَمَ.در مورد اخیر اطَّلَمَ نیز جایز است.در همه این موارد،فک ادغام بهتر از ادغام است.

قاعده 3.هرگاه فاء الفعل باب افتعال یکی از سه حرف:«د،ذ،ز»باشد«تاء»باب به «دال»تبدیل می شود (4)،مانند:دَرَکَ-اِدَّرَکَ،ذَکَرَ-اِذْذَکَرَ،زَجَرَ-اِزْدَجَرَ (5).در دو مورد اخیر پس از قلب تاء به دال،درصورتی که فاء الفعل ذال باشد ادغام،به دو صورت جایز است:1)تبدیل ذال به دال:اِدَّکَرَ،2)تبدیل دال به ذال:اِذَّکَرَ؛و چنانچه فاء الفعل زای باشد ادغام با تبدیل دال به زای جایز است:اِزَّجَرَ.اِدَّجَرَ شنیده نشده است.

[شماره صفحه واقعی : 149]

ص: 734


1- ادغام در اتَّزَرَ و مشتقات آن را هرچند زمخشری خطا دانسته(شرح مفصل،ج 5،ص 430)،اما باتوجه به کار برد فراوان آن در روایات،و عدم اشاره برخی از کتب لغت-مانند:معجم الوسیط و المنجد-به شذوذ،نظر مذکور پذیرفتنی نیست.

2- «اتَّخَذَ»را برخی از صاحب نظران مشتق از«تَخِذَ»دانسته اند که با این فرض خارج از محل بحث است.

3- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 226 و 286.

4- همان،ص 227 و 286.

5- برخی از صرفیین اجرای این قاعده را در موردی که فاء الفعل باب افتعال جیم(ج)باشد نیز جایز دانسته اند. بنابر این نظر،در مثل اجْتَمَعَ القَوْمُ و اجْتَزَّ الصُّوفَ می توان گفت:اِجْدَمَعَ و اجْدَزَّ.(شرح أَشمونی،ج 4،ص 332 و 338؛شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 228).

قاعده 4.چنانچه فاء الفعل باب افتعال یکی از دو حرف:«ث،س»باشد جایز است «تاء»باب را همجنس فاء الفعل کرده سپس ادغام کنیم (1)،مانند:ثَأَرَ-اِثْتَأَرَ و اثَّأَرَ،سَمِعَ -اِسْتَمَعَ و اسَّمَعَ.در مورد«ث»تبدیل ثاء به تاء و سپس ادغام(اتَّأَرَ)نیز جایز است.در مورد«س»تبدیل نکردن بهتر از تبدیل و ادغام است.

قاعده 5.هرگاه عین الفعل باب افتعال یکی از ده حرف:«ت،ث،د،ذ،ز،س،ص،ض، ط،ظ»باشد جایز است«تاء»باب را همجنس عین الفعل نموده و پس از نقل حرکت (فتحه)آن به ماقبل یا اسقاط حرکت آن،آن را در عین الفعل ادغام کنیم و در صورت دوم چون التقاء ساکنَیْن رخ می دهد فاء الفعل را مکسور می کنیم؛و در هر صورت چون از همزه باب بی نیاز می شویم آن را می اندازیم (2)و (3)،مانند:اِخْتَصَمَ-اِخْصَصَمَ- اخَصَّمَ؟؟؟(به فتح خاء و کسر آن)-خَصَّمَ؟؟؟(به فتح خاء و کسر آن)،یَهْتَدی-یَهَدّی؟؟؟(به فتح هاء و کسر آن).

اجرای این قاعده درصورتی که عین الفعل دال یا صاد باشد رایج،و درصورتی که یکی دیگر از حروف مذکور باشد نادر است،و در مضاعف مثل:اِمْتَدَّ و اقْتَصَّ مطلقاً جاری نمی شود (4).

تاء مثل:اِقْتَتَلَ،ثاء مثل:اِعْتَثَرَ(یعنی:اتخذ لنفسه عاثوراً أی حُفْرَهً)،دال مثل:اِقْتدَیْ، ذال مثل:اِعْتَذَرَ،زای مثل:اِرتَزَقَ،سین مثل:اِقْتَسَرَ(یعنی:غَلَبَ و قَهَرَ)،صاد مثل:

اقْتَصَدَ،ضاد مثل:اِحْتَضَرَ،طاء مثل:اِرتَطَمَ و ظاء مثل:اِعْتَظَلَ.

قاعده 6.باب افتعال چنانچه به معنی مشارکت باشد عین الفعل اجوف واوی آن

[شماره صفحه واقعی : 150]

ص: 735


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 286 و 287؛شرح مفصل،ج 5،ص 552.

2- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 280،285 و 286؛جامع المقدمات،ص 54.

3- در علم صرف گفته می شود همزه ای که در ابتدای ماضی و مصدر باب های مزیدٌ فیه-به استثنای باب افعال- وجود دارد برای دفع ابتدا به ساکن است و لذا همزه وصل است و در درج کلام می افتد.

4- برای استاد:زیرا غرض از اجرای این قاعده فراهم شدن زمینه ادغام(ادغام حرف مُبْدَل از تاء در عین الفعل) است درحالی که عین الفعل به دلیل اینکه برای ادغام شدن در لام الفعل ساکن شده است نمی تواند مدغمٌ فیه شود؛و ترجیح ادغام موردنظر بر ادغام موجود،ترجیح بلا مرجح است برخلاف عکس این صورت.

اعلال نمی شود (1)،مانند:«ازْدَوَجَ عَلیٌّ وَ فاطِمَهُ وَ اعْتَوَنا»و مانند:اِزدواج،به خلافِ:اِعْتادَ و اعْتِیاد،ابْتاعُوا و اکْتالَ (2).

تذکر:عدم اعلال واو در مثل احْتَوی و احْتِواء به دلیل لفیف مقرون بودن کلمه و در حکم حرف صحیح بودن عین الفعل در چنین کلماتی است (3).

صرف برخی از افعال باب افتعال چنین است:

باب افتعال از صَفا\یَصْفُو\صَفْواً:

اصْطَفی\یَصْطَفی\اِصْطِفاءً لِیَصْطَفِ\اِصْطَفِ

باب افتعال از ذَخَرَ\یَذْخَرُ\ذَخْراً\و ذُخْراً:

ادَّخَرَ\یَدَّخِرُ\اِدِّخاراً\لِیَدَّخِرْ\اِدَّخِرْ

باب افتعال از وَسِعَ\یَسَعُ\سِعَهً\و سَعَهً:

اتَّسَعَ\یَتَّسِعُ\اِتِّساعاً\لِیَتَّسِعْ\إتَّسِعْ

باب افتعال از الإزار(شلوار):

ایتَزَرَ\یَأْتَزِرُ\ایتِزاراً\لِیَأْتَزِرْ\ایتَزِرْ

باب افتعال از السِّواک:

اسْتاکَ\یَسْتاکُ\اِسْتِیاکاً\لِیَسْتَکْ\اِسْتَکْ

باب افتعال از سَلَبَ\یَسْلُبُ\سَلْباً:

اسَّلَبَ\یَسَّلِبُ\اِسِّلاباً\لِیَسَّلِبْ\اِسَّلِبْ

باب افتعال از هَدی\یَهْدی\هُدیً و هَدْیاً و هِدایَهً:

ماضی معلوم:اِهْتَدَی\اِهْتَدَیا\اِهْتَدَوْا\اِهْتَدَتْ\اِهْتَدَتا\اِهْتَدَیْنَ…

[شماره صفحه واقعی : 151]

ص: 736


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 123.

2- اِعْتادَ و اعتیاد اجوف واوی است اما معنای آن مشارکت نیست؛ابْتاعُوا اجوف یائی با معنای مشارکت و اکْتالَ اجوف یائی بدون معنای مشارکت است.

3- ر.ک:همین کتاب،تبصره بر قواعد اعلال.

یا:هَدّی\هَدَّیا\هَدَّوْا\هَدَّتْ\هَدَّتا\هَدَّیْنَ…

یا:هِدَّی\هِدَّیا\هِدَّوْا\هِدَّتْ\هِدَّتا\هِدَّینَ…

مضارع معلوم:یَهْتَدی\یَهْتَدِیانِ\یَهْتَدُونَ\تَهْتَدی\تَهْتَدِیانِ\یَهْتَدینَ…

یا:یَهَدِّی\یَهَدِّیانِ\یَهَدُّونَ\تَهَدّی\تَهَدِّیانِ\یَهَدِّینَ…

یا:یَهِدِّی\یَهِدِّیانِ\یَهِدُّوْنَ\تَهِدّی\تَهِدِّیانِ\یَهِدِّینَ…

امر معلوم از مضارع یَهِدِّی:

لِیَهِدِّ\لِیَهِدِّیا\لِیَهِدُّوْا\لِتَهِدِّ\لِتَهِدِّیا\لِیَهِدِّینَ هِدِّ\هِدِّیا\هِدُّوْا\هِدِّی\هِدِّیا\هِدِّینَ\لِأَهِدِّ\لِنَهِدِّ

باب افتعال از مَدَّ\یَمُدُّ\مَدّاً:اِمْتَدَّ\یَمْتَدُّ\اِمْتِداداً

امر معلوم آن:لِیَمْتَدِدْ\لِیَمْتَدَّ\لِیَمْتَدِّ…اِمْتَدِدْ\اِمْتَدَّ\اِمْتَدِّ…

باب افتعال اجوف واوی با معنای مشارکت از«الْجَوار»:اِجَتَوَرَ\یَجْتَوِرُ\اِجْتِواراً

ماضی معلوم آن:اِجْتَوَرَ\اِجْتَوَرا\اِجْتَوَرُوا\اِجْتَوَرَتْ\اِجْتَوَرَتا\اِجْتَوَرْنَ…

باب افتعال اجوف واوی بدون معنای مشارکت از عادَ\یَعُودُ\عَوْداً و عَوْدهً:

اعْتادَ\یَعْتادُ\اِعْتیاداً (1).

ماضی معلوم آن:اِعتادَ\اِعْتادا\اِعْتادُوا\اِعْتادَتْ\اِعْتادَتا\اِعْتَدْنَ\اِعْتَدْتَ…

باب افتعال اجوف یائی با معنای مشارکت از«السَّیف»:اِستافَ\یَسْتافُ\اِسْتیافاً

ماضی معلوم آن:اِسْتافَ\اِسْتافا\اِسْتافُوْا\اِسْتافَتْ\اِسْتافَتا\اِسْتَفْنَ\اِسْتَفْتَ…

باب افتعال اجوف یائی بدون معنای مشارکت از«الْکَیْل»اکتالَ\یَکْتالُ\اِکتیالاً

ماضی معلوم آن:اِکتالَ\اِکْتالا\اِکْتالُوْا\اِکْتالَتْ\اِکْتالَتا\اِکْتَلْنَ\اِکْتَلْتَ…

باب افتعال از رَضِیَ\یَرْضی\رِضاً و رِضاءً و رِضْواناً:

ارْتَضی\یَرْتَضی\اِرْتضاءً (2)لِیَرْتَضِ\اِرْتَضِ

[شماره صفحه واقعی : 152]

ص: 737


1- اعلال اعتیاد-و امثال آن-براساس قاعده 3 ثلاثی مزید می باشد.

2- اعلال ارْتِضاء-و اصْطِفاء-براساس قاعده 1 ثلاثی مزید می باشد.معانی باب افتعال

1.مطاوعه،مانند:جَمَعْتُ النّاسَ فَاجْتَمَعُوا-مردم را جمع کردم پس جمع شدند، أبْعَدْتُ فلاناً فابْتَعَدَ،و قَرَّبْتُهُ فَاقْتَرَبَ.مطاوعه معنای غالبی باب افتعال است،و همان گونه که از مثالها پیداست باب افتعال در معنای مطاوعه می تواند برای مطاوعه ثلاثی مجرد متعدی یا مطاوعه باب افعال یا مطاوعه باب تفعیل باشد.

2.مشارکت،مانند:اِخْتَصَمَ زَیْدٌ وَ بَکْرٌ-زید و بکر با یکدیگر نزاع کردند،اختصمَ القومُ -مردم باهم دشمنی کردند.

3.اتخاذ،یعنی فراهم آوردن و تهیه کردن مبدأ فعل،مانند:اِحْتَطَبَ زَیدٌ وَ اخْتَبَزَ وَ اشْتَوی؛یا:زَیدٌ احتَطَبَ الحَطَبَ و اخْتَبَزَ الخُبْزَ و اشْتَوی اللَّحمَ-زید هیزم جمع کرد و نان تهیه کرد و گوشت کباب کرد.مبدأ فعل در این معنا،اسم جامد غیر مصدر است (1).

4.طلب،یعنی خواستن مبدأ فعل از مفعول مانند:اِکْتَدَّ زَیدٌ بَکْراً-زید از بکر خواست بکوشد(الکَدّ:کوشش).

5.معنای ثلاثی مجرد همراه با مبالغه،مانند اجْتَذَبْتُ رِداءَ زَیْدٍ-عبای زید را کشیدم، اکْتَسَبْتُ الْمالَ-با کوشش،مال به دست آوردم.

پرسش و تمرین

1.افعال زیر را به باب افتعال ببرید:کَسَبَ،حَوی،وَسِعَ،غابَ،عادَ،رَضِیَ،وَقی،خارَ،باعَ، مازَ،جازَ،خانَ،دَرَأَ،زَاجَ،زَلَفَ،مَدَّ،عَدَّ،زَحَمَ،صَکَّ،ضَجَعَ،صادَ،صَفا،طَلَبَ،ظَأَرَ،ذَخَرَ،دَعا، أَفِکَ،أَلِفَ،أَکَلَ،أَوی،أَلِیَ،أَمَّ،وَهَمَ،وَصَلَ.

2.در افعال زیر کدام معنا از معانی باب افتعال منظور است:اِجْتَمَعَ الْقَوْمُ،اخْتَصَمَ الجُنْدُ،

[شماره صفحه واقعی : 153]

ص: 738


1- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 109.

اکْتَحَلَتِ المرأهُ،اصْطادَ زَیدٌ حَجَلَهً،اقْتَسَمَ القومُ المالَ بینَهم،اقْتَرَبَ الجُنْدانِ،اجْتَوَرَ الإخْوان، احْتاطَ،اکْتَری دابَّهً، وَ اصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی (1)، فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَهَ (2)، وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ (3)، إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلاّ هُزُواً (4)، هذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ (5)، وَ قالَ الَّذِی نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّهٍ (6)، أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی (7).

3.این کلمات قرآنی را از باب افتعال شناسایی کنید:اِلْتَقَتا،أَضْطَرُّ،تَهْتَدونَ،اتَّبِعُوا،افْتَدَتْ، اعْتَدَوْا،ازْدُجِرَ،یَخِصِّمونَ،نَزْدادُ،تَتَّقونَ.

فصل 5.باب انفعال

انْفَعَلَ\یَنْفَعِلُ\اِنْفِعالاً،مانند:اِنْصَرَفَ\یَنْصَرِفُ\اِنْصِرافاً

خصوصیت باب انفعال این است که افعال خارجی یعنی افعالی که اثر ظاهری دارند به آن برده می شوند نه افعالی مانند عَلِمَ وَ ظَنَّ.این باب همیشه لازم است و کاربرد متعدی ندارد.

معنای باب انفعال مطاوعه است،مطاوعه ثلاثی مجرد متعدی،مانند:صَرَفْتُهُ فَانْصَرَفَ،قَسَمْتُهُ فَانْقَسَمَ،یا مطاوعه باب افعال،مانند:أغْلَقْتَ البابَ فانْغَلَقَ.

تمرین

افعال زیر را به باب انفعال ببرید و معنا کنید و چنانچه فعلی از افعال داده شده به این باب برده

[شماره صفحه واقعی : 154]

ص: 739


1- طه41/.

2- البلد11/.

3- الأنفال19/.

4- الأنبیاء36/.

5- الملک27/.

6- یوسف45/.

7- یونس35/.

نمی شود علت آن را یادآور شوید:عَقَدَ-محکم کرد،عَزَلَ-دور کرد،هَدَمَ-خراب کرد،صَرَفَ- برگرداند،عَرَفَ-دانست،فَکَرَ-فکر کرد،یَقِنَ-یقین کرد،قَسَمَ-تقسیم کرد،شَقَّ الشیءَ- آن چیز را شکافت،کَسَبَ-به دست آورد،قادَ-در پی خود آورد،ساق-راند،سَمِعَ-شنید، سَدَّ-بست،عَقَلَ-دریافت،فهمید؛ذَهَبَ-رفت،جاءَ-آمد،لَبِسَ-پوشید،عاد-برگشت.

فصل 6.باب تفعُّل

اشاره

تَفَعَّلَ\یَتَفَعَّلُ\تَفَعُّلاً،مانند:تَصَرَّفَ\یَتَصَرَّفُ\تَصَرُّفاً

در باب تفعل چهار قاعده خصوصی جاری می شود.

قاعده 1.در صیغه هایی از مضارع معلوم باب تفعّل-و به تبع آن امر غایب،نهی و… که دو«تاء»مفتوح در اول صیغه قرار می گیرد(صیغه های 4 و 5 غایب و شش صیغه مخاطب)حذف یکی از دو تاء جایز است (1)،مانند:تَتَصَرَّفُ-تَصَرَّفُ و تَتَصَرَّفانِ- تَصَرَّفانِ.قال اللّه تعالی: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ (2).

در مضارع مجهول هر دو«تاء»باقی می ماند (3)،مانند:تُتَبَنّی،تُتَبَنَّیانِ.

قاعده 2.هرگاه فاء الفعل باب تفعّل یکی از دوازده حرف:«ت،ث،ج،د،ذ،ز،س، ش،ص،ض،ط،ظ»باشد جایز است«تاء»باب را همجنس فاء الفعل نموده در آن ادغام کنیم،و در مواردی که با این عمل،اول کلمه ساکن می شود،از آنجا که ابتدا به ساکن مُحال یا مشکل است،همزه وصل مکسوری در اول کلمه می آوریم (4).بنابراین:

[شماره صفحه واقعی : 155]

ص: 740


1- سیبویه گفته است تاء دوم را حذف می کنیم،کوفیون گفته اند تاء اول حذف می شود(شرح رضی بر شافیه،ج 3، ص 290).نظر سیبویه-این جا-راجح است.

2- الأنفال20/.

3- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 291.

4- همان.

تَثَبَّتَ…-اِثَّبَّتَ\یَثَّبَّتُ\اِثَّبُّتاً\لِیَثَّبَّتْ\اِثَّبَّتْ،تَتَبَّعَ…-اِتَّبَّعَ\یَتَّبَّعُ\اِتَّبُّعاً

لِیَتَّبَّعْ\اِتَّبَّعْ،تَدَثَّرَ…-اِدَّثَّرَ\یَدَّثَّرُ\اِدَّثُّراً\لِیَدَّثَّرْ\اِدَّثَّرْ.

از این قبیل است: أَ فَلَمْ یَدَّبَّرُوا (1)، وَ ما یَذَّکَّرُ (2)، وَ ازَّیَّنَتْ (3)، لا یَسَّمَّعُونَ (4)، یَشَّقَّقُ (5)، فَأَصَّدَّقَ (6)، یَضَّرَّعُونَ (7)، فَاطَّهَّرُوا (8).

تبصره:در مواردی که زمینه اجرای دو قاعده 1 و 2 وجود داشته باشد،اجرای قاعده 1 رجحان دارد،مانند: لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (9).

قاعده 3.فعل مضاعف چنانچه به باب تفعّل رود و سه حرف همجنس کنار هم جمع شود،لام الفعل آن در بیشتر موارد به«یاء»تبدیل می شود.

این تبدیل در عینِ فراوانی منوط به سَماع است (10)،مانند:ظَنَّ-تَظَنَّنَ -تَظَنَّیَ(تَظَنّی)مَطَّ(به معنی مَدَّ:کشید)-تَمَطَّطَ-تَمَطَّیَ(تَمَطّی).قال تعالی: ثُمَّ ذَهَبَ إِلی أَهْلِهِ یَتَمَطّی (11).تَسَرّی،تَصَدّی و تَقَصّی نیز از این قبیل است.

قاعده 4.در مصدر باب تفعّل ناقص واوی،«واو»لام الفعل قلب به«یاء»و ماقبل یائی که پدید می آید مکسور می شود همان گونه که در مصدر ناقص یائی این باب نیز

[شماره صفحه واقعی : 156]

ص: 741


1- المؤمنون68/.

2- البقره269/.

3- یونس24/.

4- الصّافات8/.

5- البقره74/.

6- المنافقین10/.

7- الأعراف94/.

8- المائده6/.

9- الأنعام152/.

10- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 209.

11- القیامه33/.

ماقبل یاء لام الفعل مکسور می گردد (1)،مانند:تَرَجُّو-تَرَجُّی-تَرَجّی،تَوَلُّی-تَوَلّی.

در مصدر باب تفعل مهموز اللام نیز چنانچه قاعده تخفیف همزه جاری شود، قاعده مذکور جاری خواهد شد،مانند:تَبَرُّؤ-تَبَرُّو-تَبَرُّی-تَبَرِّی (2)،تَکَفُّؤ- تَکَفّی (3).به خلاف:تَبَوُّؤ،تَهَیُّؤ،تَوَکُّؤ،تَضَیُّؤ.

تذکر:خصوصی بودن قاعده های این باب نسبی است.سه قاعده 1،2 و 4 در باب تفاعل،قاعده 1 علاوه بر باب تفاعل در برخی از ابواب غیر مشهور و نادر ثلاثی مزید و باب 1 رباعی مزید،و قاعده 3 در باب تفعیل نیز جاری می شود.صرف برخی از افعال باب تفعُّل چنین است:

مضاعف:تَخَلَّلَ\یَتَخَلَّلُ\تَخَلُّلاً\لِیَتَخَلَّلْ\تَخَلَّلْ

تَظَنَّنَ\یَتَظَنَّنُ\تَظَنُّناً\لِیَتَظَنَّنْ\تَظَنَّنْ-تَظَنّی\یَتَظَنّی\تَظَنِّیاً\لِیَتَظَنَّ تَظَنَّ

مثال:تَوَهَّمَ\یَتَوَهَّمُ\تَوَهُّماً\لِیَتَوَهَّمْ\تَوَهَّمْ (4)

ناقص:تَعَدّی\یَتَعَدّی\تَعَدِّیاً\لِیَتَعَدَّ\تَعَدَّ

لفیف:تَوَلّی\یَتَوَلّی\تَوَلِّیاً\لِیَتَوَلَّ\تَوَلَّمعانی باب تفعل

1.مطاوعۀ باب تفعیل،مانند:أَدَّبْتُهُ فَتَأَدَّبَ.مطاوعه معنای غالبی باب تفعّل است.

[شماره صفحه واقعی : 157]

ص: 742


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 161.

2- مفردات راغب.

3- لسان العرب.

4- در«مثال»این باب،فاء الفعل قلب به الف نمی شود(قاعده هشتم از قواعد اعلال).

2.تکلف،یعنی با زحمت و دشواری کاری را انجام دادن یا صفتی را از خود نشان دادن،مانند:تَعَلَّمَ-به زحمت آموخت،تَشَجَّعَ-به سختی از خود شَجاعت نشان داد، و مانند:تَحَلَّمَ،تصدَّقَ و تَکَفَّلَ.

3.اتخاذ،به همان معنا که در باب افتعال گذشت مانند:تَوَسَّدَ الْحَجَرَ-سنگ را برای خود بالش قرار داد،تَبَنّی زَیْداً-زید را به فرزندی گرفت.

4.طلب،یعنی خواستن ماده فعل،مانند تَعَجَّلْتُ الشّیْءَ-خواستار سرعت آن چیز شدم،تَنَجَّزْتُ الْوَعْدَ-وفای به وعده را خواستار شدم.

5.تدریج،مانند:تَجَرَّعَ الْماءَ-آب را جُرعه جُرعه نوشید،تَفَهَّمَ الْمَسْأَلَهَ-مسأله را اندک اندک فهمید.

6.تجنب،یعنی دوری کردن فاعل از ماده فعل مانند:تَأَثَّمَ-از گناه دوری کرد،تَذَمَّمَ -از مذمت کردن اجتناب کرد.

7.صیرورت،مانند:تَأَیَّمَتِ الْمَرْأَهُ-زن أَیِّم(بی همسر)شد.

8.شکایت،مانند:تَظَلَّمَ-از ظلم شکایت کرد.

9.معنای ثلاثی مجرد با تأکید و مبالغه،مانند:بَسَمَ و تَبَسَّمَ-لبخند زد،بانَ و تَبَیَّنَ- واضح شد.

پرسش و تمرین

1.افعال زیر را به باب تفعل ببرید:دَرَجَ،سَطَحَ،شَرُفَ،صَدَرَ،ضَرَّ،ذَلَّ،لَطَّ،ثَبَطَ، تَرِحَ.

2.این افعال را به باب تفعل ببرید:یَسَرَ،طاعَ،حالَ،صَبا،وَقی،رَوی،جَزَأَ،وَلِیَ.

3.ماضی معلوم فعل اول،مضارع معلوم فعل دوم و سوم،امر معلوم فعل چهارم و پنجم، ماضی مجهول فعل ششم و هفتم و مضارع و امر مجهول فعل هشتم از افعال تمرین شماره 2 را صرف کنید.

[شماره صفحه واقعی : 158]

ص: 743

4.کلمات زیر چه صیغه ای هستند از چه فعلی؟إدَّرُّج،یَصَّدَّرُ،إطَّوَّعَ،إزَّکّی،لِیَزَّکَّ،تَصَّدَّرانِ، تَصَّرَّفینَ،اضَّرَّرْنا،اتَّرَّحْنَ، فَأَنْتَ لَهُ تَصَدّی (1)، تَنَزَّلُ الْمَلائِکَهُ (2)، أَ فَلا تَذَکَّرُونَ (3)، فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما (4)، تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالْأَمْسِ (5).

5.صَرَفَ و نَظَرَ را به باب تفعل ببرید و مضارع آن دو را به وجوه ممکن صرف کنید.

6.معنی باب تفعل را در افعال زیر بیان کنید:تَصَدَّقَ،تَعَلَّمَ،تَکَسَّرَ الزُّجاجهُ،تَصَرَّفَ،تَلَحَّفَ، تَجَسَّمَ،تَغَیَّرَ،تَخَلَّقوُا بِأَخْلاقِ اللّهِ (6)،تَجَهَّزُوا رَحِمَکُمُ اللّه (7)،تَسَحَّرُوا فَإِنَّ السَّحُورَ بَرَکَهً (8)، التَّذَلُّلُ لِلْحَقِّ أقْرَبُ إِلَی الْعِزِّ مِنَ التَّعَزُّزِ بِالْباطِلِ (9)، فَأَنْتَ لَهُ تَصَدّی (10)، تَنَزَّلُ، الْمَلائِکَهُ (11)، فَما یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیها (12)إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا (13)، اَلَّذِی یُؤْتِی مالَهُ یَتَزَکّی (14)أَ فَلا تَذَکَّرُونَ (15).

7.چرا در مضارع مثال باب تفعل قاعده هشتم اعلال جاری نمی شود؟

[شماره صفحه واقعی : 159]

ص: 744


1- عبس6/.

2- القدر4/.

3- یونس3/.

4- البقره158/.

5- القصص82/.

6- بحار الأنوار،ج 58،ص 129.

7- نهج البلاغه،خطبه 204.

8- بحار الأنوار،ج 59،ص 292.

9- میزان الحکمه،ح 12551.

10- عبس6/.

11- القدر4/.

12- الأعراف13/.

13- الحجرات6/.

14- اللیل18/.

15- یونس3/.

فصل 7.باب تفاعل

اشاره

تَفاعَلَ\یَتَفاعَلُ\تَفاعُلاً،مانند:تَعامَلَ\یَتَعامَلُ\تَعامُلاً

قواعد 1،2 و 4 باب تفعُّل عیناً در باب تفاعل نیز جاری می شود.همچنین در مصدر مهموز اللام باب تفاعل چنانچه قاعده تخفیف همزه جاری شود قاعده 4 نیز جاری خواهد شد.بنابراین:

الف)تَتَعامَلُ-تَعامَلُ،تَتَعامَلانِ-تَعامَلانِ و…

ب)تَتابَعَ…-اِتّابَعَ\یَتّابَعُ\اِتّابُعاً\لِیَتّابَعْ\اِتّابَعْ

تَثاقَلَ…-اِثّاقَلَ\یَثّاقَلُ\اِثّاقُلاً لِیَثّاقَلْ\اِثّاقَلْ

و همین طور:تَدارَکَ،تَذابَحَ،تَزاوَرَ،تَسارَعَ،تَشاعَرَ،تَصاعَدَ،تَضارَعَ،تَطابَقَ و تَظاهَرَ.

ج)تَداعُو-تَداعُی-تَداعی،تَوالُی-تَوالی.

د)خَجَأَ(زد)-تَخاجُؤ-تَخاجُو-تَخاجُی-تَخاجی (1).

صرف برخی از افعال باب تفاعل چنین است:

مثال:تَواعَدَ\یَتَواعَدُ\تَواعُداً\لِیَتَواعَدْ\تَواعَدْ (2)

اجوف:تَعاوَنَ\یَتَعاوَنُ\تَعاوُناً\لِیَتَعاوَنْ\تَعاوَنْ (3)

ناقص:تَراضی\یَتَراضی\تَراضِیاً\لِیَتَراضَ\تَراضَ

لفیف مقرون:تَساوی\یَتَساوی\تَساوِیاً\لِیَتَساوَ\تَساوَمعانی باب تفاعل

1.مشارکت که معنای غالبی این باب است،مانند:تَضارَبَ زَیدٌ و بَکرٌ-زید و بکر یکدیگر را زدند.

[شماره صفحه واقعی : 160]

ص: 745


1- قاموس المحیط.

2- در«مثال»این باب،فاء الفعل قلب به الف نمی شود(قاعده هشتم از قواعد عمومی اعلال).

3- در ماضی مجهول باب تفاعل اجوف واوی که دو واو در کنار هم واقع می شوند بنابر تبصره قاعده یکم ادغام، ادغام صورت نمی گیرد،می گوییم:تُعُوْوِنَ\تُعُوْوِنا\تُعُوْوِنُوا…

تبصره:سه باب مفاعله،افتعال و تفاعل-همان گونه که گذشت-می توانند در بیان مشارکت به کار روند با این فرق که بعد از باب مفاعله لازم است دو اسم ذکر شود یکی به صورت فاعل(مرفوع)و دیگری به صورت مفعول(منصوب)،ولی در دو باب دیگر می توانیم یک اسم که دارای افرادی است به صورت فاعل بیاوریم و مثلاً بگوییم:اِخْتَصَمَ الْقَوْمُ و تَضارَبَ الرَّجُلانِ یا دو اسم بیاوریم که در این صورت هر دو به صورت فاعل خواهند بود،مثلاً بگوییم:اِخْتَصَمَ زَیدٌ و بَکْرٌ و تَضارَبَ زَیدٌ وَ بَکْرٌ (1).

2.مطاوعۀ باب مفاعله،مانند:باعَدْتُهُ فَتَباعَدَ-او را دور کردم پس دور شد.

3.تظاهر و تشبه،یعنی اظهار حالتی از سوی فاعل که آن حالت در او نیست،مانند:

تَمارَضَ-خود را بیمار نشان داد،و تَجاهَلَ-تظاهر به نادانی کرد.

4.تکلف،مانند:تَباکی-به زحمت گریه کرد.

5.تکرار،مانند:تَتابَعَ-پی درپی تبعیت کرد،و تَساقَطَ-پی درپی سقوط کرد.

6.معنای ثلاثی مجرد همراه با تأکید و مبالغه،مانند:تَعالَی اللّهُ-عَلا،یعنی خدا بلند مرتبه است.

پرسش و تمرین

1.در باب تفاعُل چه قواعدی جاری است؟بیان کنید.

2.افعال زیر را به باب تفاعُل ببرید و مضارع آنها را به دو وجه ممکن صرف کنید:عَهِدَ، وَلِیَ،عانَ.

3.افعال تمرین شماره 2 را به باب تفاعُل ببرید و از فعل اول مجهول ماضی و مضارع،از

[شماره صفحه واقعی : 161]

ص: 746


1- توضیح:آنچه گفته شد،فرق لفظی بود.مشارکت باب مفاعله فرق دیگری نیز با مشارکت باب افتعال و تفاعل دارد و آن اینکه:در باب مفاعَله،بالصّراحه فاعل بودن اسم اول و مفعول بودن اسم دوم و به طور ضمنی عکس آن فهمیده می شود؛اما در دو باب افتعال و تفاعل از خود لفظ همزمان به فاعل و مفعول بودن دو طرف پی می بریم (شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 98 و 100).

فعل دوم معلوم و مجهول امر و از فعل سوم مضارع معلوم را مؤکد به نون خفیفه صرف کنید.

4.افعال زیر را به باب تفاعُل ببرید:تَرَکَ،ثَقِفَ،دَرَسَ،ذَکَرَ،سَرَّ،شَرَطَ،صَدَفَ،ضَحِکَ، طالَ،ظَرُفَ،زاجَ،یَسَرَ،وَلِیَ،سَوِیَ،عَلا.

5.در افعال زیر کدام یک از معانی باب تفاعُل مراد است:

تَعاضَدْنا،تَساوَیا،تَجاهَرَ،تَهاجَمُوا،تَعاهَدُوا،تَغافَلَ،تَواضَعْ لِلْمُحْسِنِ إِلَیْک(نهج الفصاحه).

6.با مراجعه به آیات قرآنی زیر،افعال باب تفاعل را شناسایی و معرفی کنید و معنای باب را در هریک از موارد مشخص نمایید:النجم55/،التوبه38/،النّمل66/،الکهف17/، العصر3/،النبأ1/،البقره72/ و 85،الحجرات11/،المائده2/.

فصل 8.باب افعلال

اشاره

افْعَلَّ\یَفْعَلُّ\اِفْعِلالاً،مانند:اِحْمَرَّ\یَحْمَرُّ\اِحْمِراراً

این باب غالباً در مورد رنگ ها و عیب های ظاهری به کار می رود و همیشه لازم است.معنای باب افعلال

1.صیرورت،یعنی دارای مبدأ فعل شدن فاعل،مانند:اِسْوَدَّ اللَّیْلُ-شب،تاریک شد.

2.تأکید و مبالغه،مانند:اِحْمَرَّ الحدیدُ-آهن کاملاً سرخ شد.

صرف برخی از فعل های باب افعِلال چنین است:

ماضی معلوم:اِحْمَرَّ\اِحْمَرَّا\اِحْمَرُّوا\اِحْمَرَّتْ\اِحْمَرَّتا\اِحْمَرَرْنَ\اِحْمَرَرْتَ…

مضارع معلوم:یَحْمَرُّ\یَحْمَرّانِ\یَحْمَرُّونَ\تَحْمَرُّ\تَحْمَرّانِ\یَحْمَرِرْنَ…

امر معلوم:«لِیَحْمَرِرْ\لِیَحْمَرَّ\لِیَحْمَرِّ»لِیَحْمَرّا\لِیَحْمَرُّوا…

«احْمَرِرْ\اِحْمَرَّ\اِحْمَرِّ»احْمَرّا…

ماضی مجهول:اُحْمُرَّ بِهِ\اُحْمُرَّ بِهِما\اُحْمُرَّ بِهِم…

مضارع مجهول:یُحْمَرُّ بِهِ\یُحْمَرُّ بِهِما\یُحْمَرُّ بِهِم…

[شماره صفحه واقعی : 162]

ص: 747

تمرین

1.باب افعلال ماده های حُمْرَه،بَیاض و سَواد را بسازید و سپس معلوم و مجهول ماضی فعل اول،مضارع فعل دوم و امر فعل سوم را صرف کنید.

2.معنای باب افعلال را در افعال زیر شناسایی کنید:

اقْطَرَّ النَّبتُ،اعْوَرَّ زیدٌ،تَخْضَرُّ الْحَقْلَهُ فِی الرَّبیع،احْوَلَّ،یَصْفَرُّ لَوْنُ زَیدٍ، یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ (1)،«وَ لَعَمْری لَوْ کُنّا نَأْتی ما أَتَیْتُمْ ما قامَ لِلدّینِ عَمُودٌ وَ لا اخْضَرَّ لِلْإیْمانِ عُودٌ» (2).

فصل 9.باب استفعال

اشاره

اسْتَفْعَلَ\یَسْتَفْعِلُ\اِسْتِفْعالاً،مانند:اِسْتَخْرَجَ\یَسْتَخْرِجُ\اِسْتِخْراجاً

باب استفعال قاعده خصوصی ندارد و صرف افعالی از آن چنین است:

ماضی معلوم:اِسْتَخْرَجَ\اِسْتَخْرَجا\اِسْتَخْرَجُوا…

مضارع معلوم:یَسْتَخْرِجُ\یَسْتَخْرِجانِ\یَسْتَخْرِجُونَ…

امر معلوم:لِیَسْتَخْرِجْ\لِیَسْتَخْرِجا\لِیَسْتَخْرِجُوا…اِسْتَخْرِجْ…

ماضی مجهول:اُسْتُخْرِجَ\اُسْتُخْرِجا\اُسْتُخْرِجُوا…

مضارع مجهول:یُسْتَخْرَجُ\یُسْتَخْرَجانِ\یُسْتَخْرَجُونَ…

مضاعف:اِسْتَمَدَّ\یَسْتَمِدُّ\اِسْتِمْداداً

«لِیَسْتَمْدِدْ\لِیَسْتَمِدَّ\لِیَسْتَمِدِّ»لِیَسْتَمِدّا\لِیَسْتَمِدُّوا…

«اسْتَمْدِدْ\اِسْتَمِدَّ\اِسْتَمِدِّ»اسْتَمِدّا\اِسْتَمِدُّوا…

[شماره صفحه واقعی : 163]

ص: 748


1- آل عمران106/.

2- نهج البلاغه،خطبه 56.

مثال:اِسْتَوْضَحَ\یَسْتَوْضِحُ\اِسْتیضاحاً\لِیَسْتَوْضِحْ\اِسْتَوْضِحْ

اجوف:اِسْتَقامَ\یَسْتَقیمُ\اِسْتِقامَهً\لِیَسْتَقِمْ\اِسْتَقِمْ

ناقص:اِسْتَفْتی\یَسْتَفْتی\اِسْتِفْتاءً\لِیَسْتَفْتِ\اِسْتَفْتِتوجه کنید

1.در مصدر اجوف باب استفعال-همانند باب افعال-پس از آنکه عین الفعل بر اثر قواعد اعلال حذف شد عوض آن یک تاء(ه)در آخر آورده می شود،مانند:اِسْتِقْوام- اسْتِقامَه.از همین قبیل است:اِستعاذه،استفاده،استحاله.

2.عین الفعل اجوف باب استفعال در برخی از موارد سماعاً اعلال نشده است، مانند:اِسْتَحْوَذَ-مسلط شد،اسْتَنْوَقَ الجَمَلُ (1)-جمل،ناقه شد،اسْتَغْیَلَتِ الشجرهُ- شاخه های درخت درهم پیچید،اسْتَتْیَسَتِ العَنْزُ-بز ماده نر شد.دو مورد استثنایی

1.در استفعال حَیِیَ یَحْیا حَیاهً و حَیَواناً،و حَیِیَ یَحْیا حَیاءً،دو لغت وجود دارد:

الف:ابقاء عین الفعل(اسْتَحیی\یَسْتَحْیِی\اِسْتِحْیاءً).

ب:حذف عین الفعل پس از نقل حرکت آن به ماقبل(اسْتَحی\یَسْتَحِی\اِسْتِحاءً) (2).

در این ماده در صورت ابقاء عین الفعل،حکم ناقص جاری می شود؛حکم اجوف مطلقا در آن جاری نمی شود (3)،و حکم مضاعف(ادغام)را تنها می توان در پنج صیغه نخست ماضی مجهول آن اجرا کرد؛لذا می گوییم:

[شماره صفحه واقعی : 164]

ص: 749


1- مَثَلی است که برای خارج شدن سخن از مسیر خود زده می شود.گویند شخصی نزد حاکمی شعر می خواند و در شعر خود شتر نری را توصیف می کرد که ناگهان به توصیف ناقه(شتر ماده)پرداخت و طرفه بن العبد که در مجلس حاضر بود گفت:«قَدِ اسْتَنْوَقَ الْجَمَلُ».این جمله از آن زمان به صورت مثل بر زبانها ماند(شرح رضی بر شافیه،ج 1،پاورقی ص 86).

2- همان،ج 3،ص 119.

3- عین الفعل لفیف مقرون در ماضی،مضارع و امر و برخی مصادر در حکم حرف صحیح است و اعلال نمی شود (تبصره بر قواعد اعلال).

اسْتَحْیی\اِسْتَحْیَیا\اِسْتَحْیَوْا…یَسْتَحْیِی\یَسْتَحْیِیانِ\یَسْتَحْیُونَ…

یا:اِسْتَحی\اِسْتَحَیا\اِسْتَحَوْا…یَسْتحی\یَسْتَحِیانِ\یَسْتَحُونَ…

اسْتُحْیِیَ\اُسْتُحْیِیا\اُسْتُحْیُوا…

یا:اُسْتُحِیَ\اُسْتُحِیا\اُسْتُحُوا…

یا:اُسْتُحِیَّ\اُسْتُحِیّا\اُسْتُحِیُّوا…

توضیح:در پنج صیغه نخست ماضی مجهول سه وجه جایز است:ابقاء عین الفعل بدون ادغام،حذف عین الفعل،ابقاء عین الفعل با ادغام (1).

2.در باب استفعال طاعَ یَطُوعُ طَوْعاً جایز است-سَماعاً-«تاء»باب را حذف نمود و گفت:اِسْطاعَ\یَسْطیعُ\اِسْطاعَهً،و یا«تاء»را نگه داشت و گفت:

اسْتَطاعَ\یَسْتَطیعُ\اِسْتِطاعَهً.قال اللّه تعالی: فَمَا اسْطاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً (2)و (3).معانی باب استفعال

1.طلب،که معنای غالبی این باب است،مانند:أَسْتَغْفِرُ اللّهَ-از خدا آمرزش می خواهم،اسْتَنْصَرَ-یاری طلبید و اسْتَخْرَجْتُ الْمَعْدِنَ-معدن را استخراج کردم.

2.تحول،یعنی از حالتی به حالت دیگر درآمدن،مانند:اِسْتَحْجَرَ الطینُ-گِل،سنگ شد.

3.مفعول را دارای صفتی یافتن،مانند:اِسْتَعْظَمْتُ اللّهَ-خدا را بزرگ یافتم،اسْتَکْرَمْتُ

[شماره صفحه واقعی : 165]

ص: 750


1- شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 112 تا 122.ظاهراً این حکم اختصاص به ماده«الحَیاه»دارد و در ماده«العَیّ» جاری نمی شود.

2- الکهف97/.

3- حذف«طاء»و ابقاء«تاء»نیز در این مورد شنیده شده است(اسْتاعَ…)(شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 293).

زیداً-زید را کریم یافتم،اسْتَحْلی زیدٌ الفاکِهَهَ-زید میوه را شیرین یافت.

4.تکلف،مانند:اِسْتَجْرَأَ-جرأت نشان داد،اسْتَکْبَرَ-از خود بزرگی نشان داد.

5.مطاوعۀ باب افعال،مانند:أَرَحْتُ زَیْداً فَاسْتَراحَ-راحتی زید را فراهم کردم پس او راحت شد،أبَنْتُ المسأَلَهَ فَاسْتَبانَتْ-مسئله را توضیح دادم پس واضح شد.

6.اتخاذ،مانند:اِسْتَلْأَمَ-لَأْمَه(زره)پوشید،اسْتَوْقَدَ-وِقاد(هیزم)فراهم کرد.

7.معنای ثلاثی مجرد با تأکید و مبالغه،مانند قَرَّ و اسْتَقَرَّ-آرام گرفت.

پرسش و تمرین

1.افعال زیر را به باب استفعال ببرید:خَرَجَ،مَدَّ،أَمِنَ،وَضَحَ،خارَ،فَتا،وَفی،حَبَّ،غاثَ، جازَ،حالَ.

2.باب استفعال افعال تمرین شماره 1 را به دستور زیر صرف کنید:ماضی معلوم فعل اول، مضارع معلوم فعل دوم،امر معلوم فعل سوم،ماضی مجهول فعل چهارم،مضارع مجهول فعل پنجم،نهی مجهول فعل ششم و مضارع معلوم مؤکد به نون ثقیله فعل هفتم.

3.معنای باب استفعال را در افعال زیر معین کنید:اِسْتَمَرَّ،اسْتَحَلَّ الشَّیْءَ،اسْتَنْوَقَ الْجَمَلُ، إسْتَجازَ،أَسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْت؟،اسْتَوْحَشَ،اسْتَسْقی،اسْتَحْسَنَ زیدٌ خالِداً،إنَّ البُغاثَ بِأرضِنا یَسْتَنْسِرُ (1)، وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ (2)، وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیها فَاسْتَغْفِرُوهُ (3)، أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی (4)، فَمَا اسْتَکانُوا لِرَبِّهِمْ (5)، إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی (6)، أَبی وَ اسْتَکْبَرَ (7)، أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی

[شماره صفحه واقعی : 166]

ص: 751


1- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 111.

2- نوح7/.

3- هود61/.

4- العلق7/.

5- المؤمنون76/.

6- الأعراف150/.

7- البقره34/.

هُوَ أَدْنی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ

(1)

، فَإِذَا الَّذِی اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ (2)، قالَ عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَ یَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ (3).

فصل 10.باب افعیلال

اشاره

افْعالَّ\یَفْعالُّ\اِفْعیلالاً،مانند:اِحْمارَّ\یَحْمارُّ\اِحْمیراراً

این باب غالباً در الوان و عیوب حسی و ظاهری به کار می رود و همیشه لازم است.

معنای این باب بیان تدریج و مبالغه است مانند:اِحْمارَّ الْحَدیدُ(آهن تدریجاً بسیار سرخ شد).صرف اجمالی باب افعیلال چنین است:

ماضی معلوم:اِحْمارَّ…اِحْمارَرْنَ…

مضارع معلوم:یَحْمارُّ…یَحْمارِرْنَ…

ماضی مجهول:اُحْمُورَّ بِهِ…

مضارع مجهول:یُحْمارُّ بِهِ…

امر معلوم:«لِیَحْمارِرْ\لِیَحْمارَّ\لِیَحْمارِّ»لِیَحْمارّا…

نهی:«لا یَحْمارِرْ\لا یَحْمارَّ\لا یَحْمارِّ»لا یَحْمارّا…توجه کنید

معناهایی که برای ابواب مشهور ثلاثی مزید برشمردیم و یا برای ابواب غیر مشهور یا نادر ثلاثی مزید یا ابواب رباعی مجرد و رباعی مزید ذکر خواهد شد -همان گونه که در باب افعال متذکر شدیم-معانی انحصاری این ابواب نیست،بلکه هریک از ابواب مذکور ممکن است در معنا یا معانی دیگری نیز به کار رود که با مراجعه به زبان عربی و منابع صرفی و کتب لغت،می توان به آنها پی برد. (4)

[شماره صفحه واقعی : 167]

ص: 752


1- البقره61/.

2- القصص18/.

3- الأعراف129/.

4- شرح رضی قدّس سرّه،بر شافیه،ج 1،ص 113.

تمرین

شَهِبَ،دَهِمَ،صَفِرَ،سَوِدَ را به باب افعیلال ببرید و ماضی معلوم و مجهول فعل اول، مضارع معلوم و مجهول فعل دوم و امر معلوم و مجهول فعل سوم و چهارم را صرف کنید.

فصل 11.ابواب غیر مشهور و نادر

ابواب غیر مشهور ثلاثی مزید عبارتند از:

1.باب فَعْلَلَه:فَعْلَلَ\یُفَعْلِلُ\فَعْلَلَهً،مانند:شَمْلَلَ\یُشَمْلِلُ\شَمْلَلَهً(تند رفتن).

2.باب فَوْعَلَه:فَوْعَلَ\یُفَوْعِلُ\فَوْعَلَهً،مانند:حَوْقَلَ\یُحَوْقِلُ\حَوْقَلَهً(پیر شدن).معنای این باب،تأکید و مبالغه است.

3.باب فَعْوَلَه:فَعْوَلَ\یُفَعْوِلُ\فَعْوَلَهً،مانند:جَهْوَرَ\یُجَهْوِرُ\جَهْوَرَهً(صدا بلند کردن).

4.باب فَیْعَلَه:فَیْعَلَ\یُفَیْعِلُ\فَیْعَلَهً،مانند:شَیْطَنَ\یُشَیْطِنُ\شَیْطَنَهً(شیطان صفت شدن).

این باب،مفید معنای صیرورت است.

5.باب فَعْنَلَه:فَعْنَلَ\یُفَعْنِلُ\فَعْنَلَهً،مانند:قَلْنَسَ\یُقَلْنِسُ\قَلْنَسَهً(کلاه پوشاندن).

6.باب فَعْلاه:فَعْلی\یُفَعْلی\فَعْلاهً،مانند:قَلْسی\یُقَلْسی\قَلْساهً(کلاه پوشاندن).

7.باب تَفَعْلُل:تَفَعْلَلَ\یَتَفَعْلَلُ\تَفَعْلُلاً،مانند:تَجَلْبَبَ\یَتَجَلْبَبُ تَجَلْبُباً(لباس گشاد پوشیدن).

8.باب تَفَوْعُل:تَفَوْعَلَ\یَتَفَوْعَلُ\تَفَوْعُلاً،مانند:تَجَوْرَبَ\یَتَجَوْرَبُ\تَجَوْرُباً(جوراب پوشیدن).

9.باب تَفَعْوُل:تَفَعْوَلَ\یَتَفَعْوَلُ\تَفَعْوُلاً،مانند:تَرَهْوَکَ\یَتَرَهْوَکُ\تَرَهْوُکاً(به گونه ای خاص راه رفتن).

10.باب تَفَیْعُل:تَفَیْعَلَ\یَتَفَیْعَلُ\تَفَیْعُلاً،مانند:تَشَیْطَنَ\یَتَشَیْطَنُ\تَشَیْطُناً(شیطان صفت شدن).این باب در معنای صیرورت همراه با مبالغه به کار می رود.

[شماره صفحه واقعی : 168]

ص: 753

11.باب تَمَفْعُل:تَمَفْعَلَ\یَتَمَفْعَلُ\تَمَفْعُلاً،مانند:تَمَسْکَنَ\یَتَمَسْکَنُ\تَمَسْکُناً(خود را شبیه مسکین ساختن).

12.باب افْعِنْلال:اِفْعَنْلَلَ\یَفْعَنْلِلُ\اِفْعِنْلالاً،مانند:اِقْعَنْسَسَ\یَقْعَنْسِسُ\اِقْعِنْساساً(عقب ماندن و برگشتن).

13.باب افْعِنْلاء:اِفْعَنْلی\یَفْعَنْلی\اِفْعِنْلاءً،مانند:اِسْلَنْقی\یَسْلَنْقی\اِسْلِنْقاءً(به پشت افتادن).این باب برای مطاوعه است.سَلْقاهُ-او را به پشت انداخت.

14.باب افْعِوّال:اِفْعَوَّلَ\یَفْعَوِّلُ\اِفْعِوّالاً،مانند:اِجْلَوَّذَ\یَجْلَوِّذُ\اِجْلِوّاذاً(به سرعت رفتن).

این باب برای بیان تأکید و مبالغه به کار می رود و غالباً لازم است مانند مثال مذکور و در برخی موارد متعدی است،مانند:اِعْلَوَّطَ زَیْدٌ بَعیرَه-زید از گردن شتر خود بالا رفت و بر آن سوار شد.

15.باب افْعیعال:اِفْعَوْعَلَ\یَفْعَوْعِلُ\اِفْعیعالاً،مانند:اِحْلَوْلی\یَحْلَوْلی\اِحْلیلاءً(شیرین شدن).

باب افعیعال در یکی از سه معنای زیر به کار برده می شود:1)مبالغه،مانند:

اعْشَوشَبَتِ الأرضُ-زمین بسیار گیاه دار شد.2)صیرورت مانند:اِحْلَولی الصَّبیُّ بنُطقه- کودک،با به سخن درآمدن شیرین شد.3)مفعول را دارای صفتی یافتن،مانند:اِحلَوْلی زیدٌ الفاکِهَهَ-زید میوه را شیرین یافت.

باب افعیعال،هم لازم به کار برده می شود و هم متعدی.

ابواب نادر ثلاثی مزید عبارتند از:

1.باب فَعْیَلَه:فَعْیَلَ\یُفَعْیِلُ\فَعْیَلَهً،مانند:رَهْیَأَ\یُرَهْیِئُ\رَهْیَأَهً(ضعیف و ناتوان شدن).

این باب،هم لازم به کار برده می شود و هم متعدی.گفته می شود:رَهْیَأَ رَأْیَ نَفْسِه-رأی خود را فاسد کرد.

2.باب فَنْعَلَه:فَنْعَلَ\یُفَنْعِلُ\فَنْعَلَهً.این باب هم لازم به کار برده می شود و هم متعدی.

مثال لازم،مانند:سَنْبَلَ\یُسَنْبِلُ\سَنْبَلَهً(خوشه درآوردن گیاه).مثال متعدی مانند:شَنْتَرَ الثَّوْبَ(لباس را پاره کرد).

[شماره صفحه واقعی : 169]

ص: 754

3.باب تَفَعْنُل:تَفَعْنَلَ\یَتَفَعْنَلُ\تَفَعْنُلاً،مانند:تَقَلْنَسَ\یَتَقَلْنَسُ\تَقَلْنُساً(پوشیدن کلاه را پذیرفتن) (1).

4.باب تَفَعْلی:تَفَعْلی\یَتَفَعْلی\تَفَعْلِیاً،مانند:تَقَلْسی\یَتَقَلْسی\تَقَلْسِیاً(پوشیدن کلاه را پذیرفتن) (2).

5.باب تَفَعْیُل:تَفَعْیَلَ\یَتَفَعْیَلُ\تَفَعْیُلاً،مانند:تَرَهْیَأَ\یَتَرَهْیَأُ\تَرَهْیُؤاً(مضطرب شدن).

6.باب افْتِعلاء:اِفْتَعْلی\یَفْتَعْلی\اِفْتِعْلاءً،مانند:اِسْتَلْقی\یَسْتَلْقی\اِستلقاءً(به پشت خوابیدن،به پشت افتادن) (3).

تکمله 1:ابواب غیر مشهور و نادر منحصر در ابوابی که برشمردیم نیست،ابواب دیگری را نیز می توان با مراجعه به منابع صرفی شناسایی کرد (4).

تکمله 2:ممکن است با پژوهش در کاربرد فعلی ابواب،معلوم شود که برخی از ابوابی که به عنوان غیر مشهور معرفی شده اند در حد مشهور یا نادر کاربرد پیدا کرده اند،و برخی ابواب نادر،در حد مشهور یا غیرمشهور.

تکمله 3:در هریک از ابواب غیر مشهور و نادر ثلاثی مزید می توانیم در صیغه هایی از مضارع معلوم که دو«تاء»در آغاز آنها کنار هم قرار می گیرد،یک«تاء»را بیندازیم؛ مثلاً در صیغه های 4 و 5 و در شش صیغه مخاطب مضارع معلوم تَمَسْکَنَ می توانیم بگوییم:تَتَمسْکَنُ\تَتَمَسْکَنانِ…یا:تَمَسْکَنُ\تَمَسْکَنانِ…

تکمله 4:از یک اصل می توان بی آنکه ثلاثی مجردِ مستعمل داشته باشد،ثلاثی مزید ساخت،مانند:اِجْلِوّاذ(باب 14 از ابواب غیر مشهور).همچنین شدنی است که ثلاثی مجرد یک ماده در معنایی به کار رود و ثلاثی مزید آن در معنایی نامتناسب با معنای

[شماره صفحه واقعی : 170]

ص: 755


1- قاموس المحیط.

2- همان.

3- لسان العرب.

4- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 68 و 69.

ثلاثی مجرد خود به کار برده شود،مانند:اِغْرِنْداء(باب 13 از ابواب غیر مشهور).این دو گونه مزیدٌ فیه را«مرتجَل»می نامند (1).

پرسش و تمرین

1.با مراجعه به قواعد ادغام بیان کنید که چرا در افعالِ باب های:فَعْلَلَه،تَفَعْلُل و افْعِنْلال از ابواب غیر مشهور ثلاثی مزید،ادغام صورت نمی گیرد.

2.هریک از افعال زیر از چه بابی است؟تَصَدَّعَ،اخَّصَّمَ،اغْدَودَنَ،اعْلَوَّطَ،اعْوارَّ،اعْشَوْشَبَ، اثّاقَلَ،شَرْیَفَ،بَیْطَرَ،سَیْطَرَ،هَوْجَلَ،رَوْدَنَ،دَهْوَرَ،جَلْبَبَ،تَشَمْلَلَ،تَمَنْدَلَ،تَکَوْثَرَ،تَسَیْطَرَ، تَجَعْبی،اقْعَنْدَدَ،احْرَنْبی،اجْتَعْبی (2).

3.معانی واژه های تمرین شماره 2 را به دست آورید.

[شماره صفحه واقعی : 171]

ص: 756


1- شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 112.

2- تکلمهُ فی تصریف الأفعال،ص 118 و 119.

مبحث سوم:
اشاره

فعل رباعی

مقدمه

تقسیمات فعل رباعی همانند ثلاثی است:

فعل رباعی مجرد از مصدر رباعی مجرد و فعل رباعی مزید از مصدر رباعی مزید گرفته می شود (1).

قاعده ساختن اقسام فعل رباعی و صیغه های هریک و خصوصیات ماضی و مضارع و ضمایر آنها همان گونه است که در مبحث ثلاثی مجرد و مقدمه ثلاثی مزید گذشت.

رباعی مجرد دارای یک باب و رباعی مزید دارای سه باب به شرح زیر است:

فصل 1.رباعی مجرد

ماضی معلوم رباعی مجرد بر وزن فَعْلَلَ،مضارع معلوم آن بر وزن یُفَعْلِلُ و مصدر

[شماره صفحه واقعی : 172]

ص: 757


1- ر.ک:مقدمه مبحث دوم،مبدأ اشتقاق ثلاثی مزید و توضیح آن.

آن بر وزن فَعْلَلَه است.مصدر برخی از افعالی که به این باب می رود علاوه بر وزن فَعْلَلَه بر وزن فِعْلال نیز می آید.بنابراین،فعل رباعی مجرد دارای یک باب می باشد و آن عبارت است از:فَعْلَلَ\یُفَعْلِلُ\فَعْلَلَهً(و فِعْلالاً)،مانند:دَحْرَجَ\یُدَحْرِجُ\دَحْرَجَهً و دِحْراجاً(غلطاندن) (1).

باب رباعی مجرد در برخی افعال لازم است،در برخی دیگر متعدی است و در برخی دیگر هم لازم است و هم متعدی.لازم،مانند:شَقْشَقَ الْبَعیرُ-شتر صدای خود را به گلو برگرداند.متعدی،مانند:دَحْرَجَ-غلطاند.لازم و متعدی،مانند:دَأْدَأَ،گفته می شود:دَأْدَأَ زَیْدٌ-زید دوید،و:دَأْدَأ الشیْءَ-آن چیز را حرکت داد.

ماضی مجهول:دُحْرِجَ…

مضارع مجهول:یُدَحْرَجُ…

امر معلوم:لِیُدَحْرِجْ…دَحْرِجْ…

امر مجهول:لِیُدَحْرَجْ…

نهی:لا یُدَحْرِجْ…

نفی:لا یُدَحْرِجُ…

تأکید:هَلْ یُدَحْرِجَنَّ\هَلْ یُدَحْرِجانِّ\هَلْ یُدَحْرِجُنَّ…

هَلْ یُدَحْرِجَنْ\هَلْ یُدَحْرِجُنْ…

تمرین

1.اشتقاق اقسام فعل رباعی را توضیح دهید.

2.کلمات زیر یک بخش از باب رباعی مجردند؛دو بخش دیگر هریک را ذکر کنید:

زَمْزَمَه،یُزَخْرِفُ،صَحْصَحَ،یُشَقْشِقُ،شَرْشَرَه،زَحْلَفَه،دَأْدَأَ.

[شماره صفحه واقعی : 173]

ص: 758


1- برخی از رباعی مجردهای مضاعف علاوه بر فِعْلال،وزن فَعْلال هم دارد که اسم مصدر است،مانند:زَلْزال، قَلْقال و…(شرح رضی بر شافیه،ج 1،پاورقی ص 178؛مصباح المنیر؛قاموس المحیط).

3.باب(ماضی-مضارع-مصدر)زَلْزَلَ و زَحْزَحَ را ذکر نمایید و ماضی معلوم و مجهول فعل اول،مضارع و امر معلوم فعل دوم را صرف کنید.

4.مشخص کنید رباعی مجردهای زیر کدام لازم و کدام متعدی است:دَرْبَخَ،زَلْزَلَ، صَحْصَحَ،شَرْشَرَ،زَحْلَفَ،شَعْبَذَ،حَتْحَتَ،قَرْدَحَ،کَتْکَتَ،حَبْحَبَ،شَفْشَفَ،شَعْشَعَ،شَغْشَغَ.

فصل 2.رباعی مزید

اشاره

فعل رباعی مزید سه باب دارد به این شرح:

1.باب تَفَعْلُل:تَفَعْلَلَ\یَتَفَعْلَلُ\تَفَعْلُلاً،مانند:تَدَحْرَجَ\یَتَدَحْرَجُ\تَدَحْرُجاً-غلطیدن.

در این باب قاعده 1 باب تفعُّل جاری می شود و نمونه اقسام مختلف آن از این قرار است:

ماضی معلوم:تَدَحْرَجَ…

مضارع معلوم:یَتَدَحْرَجُ…تَتَدَحْرَجُ…یا:تَدَحْرَجُ…

امر معلوم:لِیَتَدَحْرَجْ…تَدَحْرَجْ…

ماضی مجهول:تُدُحْرِجَ بِهِ تُدُحْرِجَ بِهما…

مضارع مجهول:یُتَدَحْرَجُ بِهِ یُتَدَحْرَجُ بِهِما…

امر مجهول:لِیُتَدَحْرَجْ بِهِ لِیُتَدَحْرَجْ بِهِما…

نهی:لا یَتَدَحْرَجْ…

استفهام:هَلْ یَتَدَحْرَجُ…

تأکید:هَلْ یَتَدَحْرَجَنَّ…هَلْ یَتَدَحْرَجَنْ…

این باب برای بیان مطاوعۀ رباعی مجردِ متعدی به کار می رود،مانند:دَحْرَج الْکُرَهَ فَتَدَحْرَجَتْ-توپ را غلطاند،پس توپ غلطید.

2.باب افْعِنْلال:اِفْعَنْلَلَ\یَفْعَنْلِلُ\اِفْعِنْلالاً،مانند:اِحْرَنْجَمَ\یَحْرَنْجِمُ\اِحْرِنْجاماً(جمع شدن،گردهم آمدن).

[شماره صفحه واقعی : 174]

ص: 759

ماضی مجهول:اُحْرُنْجِمَ بِهِ احْرُنْجِمَ بِهِما…

مضارع مجهول:یُحْرَنْجَمُ بِهِ یُحْرَنْجَمُ بِهِما…

امر مجهول:لِیُحْرَنْجَمْ بِهِ لِیُحْرَنْجَمْ بِهِما…

این باب غالباً در معنای مطاوعۀ رباعی مجردِ متعدی به کار برده می شود،مانند:حَرْجَمَ زیدٌ الإِبِلَ فَاحْرَنْجَمَتْ-زید شتران را جمع کرد،پس جمع شدند.

3.باب افْعِلاّل:اِفْعَلَلَّ\یَفْعَلِلُّ\اِفْعِلاّلاً مانند:اِطْمَأَنَّ\یَطْمَئِنُّ\اِطْمِئْناناً(آرام شدن،استقرار یافتن).از این قبیل است:اِقْشَعَرَّ\یَقْشَعِرُّ\اِقْشِعْراراً(به لرزه افتادن پوست بدن،مُو بر بدن راست شدن)،اشْمَأَزَّ\یَشْمَئِزُّ\اِشْمِئْزازاً و…

امر معلوم:«لِیَطْمَأْنِنْ\لِیَطْمَئِنَّ\لِیَطْمَئِنِّ»لِیَطْمَئِنّا…

ماضی مجهول:اُطْمُئِنَّ بِهِ…

مضارع مجهول:یُطْمَأَنُّ بِهِ…

امر مجهول:«لِیُطْمَأْنَنْ بِهِ\لِیُطْمَأَنَّ بِهِ\لِیُطْمَأَنِّ بِهِ» «لِیُطْمَأْنَنْ بِهِما\لِیُطْمَأَنَّ بِهِما\لِیُطْمَأَنِّ بِهِما»

این باب مفید تأکید و مبالغه است و کاربرد متعدی ندارد (1).توجه کنید

صورت ظاهر باب«فَعْلَلَه»ثلاثی مزید(باب 1 از ابواب غیر مشهور)با باب رباعی

[شماره صفحه واقعی : 175]

ص: 760


1- برای استاد:برخی از صرفیّین وزن چهارمی نیز برای رباعی مزید ذکر کرده اند و آن افْعَلَّلَ\یَفْعَلِّلُ\اِفْعِلاّلاً، مانند:اِجْرَمَّزَ\یَجْرَمِّزُ\اِجْرِمّازاً(جمع شدن و منقبض شدن)است(فتح الخبیر اللّطیف،ص 18).لکن نظر به اینکه از یک سو جز اجْرَمَّزَ نمونه دیگری برای این وزن یافت نشد،و از سوی دیگر اجْرَنْمَزَ\یَجْرَنْمِزُ\اِجْرنْمازاً نیز در همین معنا به کار رفته و ازهری(صاحب تهذیب اللّغه)گفته است اجْرَمَّزَ همان اجْرَنْمَزَ است که دو حرف متقارب(نون و میم)درهم ادغام شده اند(لسان العرب،ج 5،ص 318)،بهتر است وزن چهارمی برای رباعی مزید قائل نشویم و اجْرَمَّزَ را از مصادیق باب افْعِنْلال(باب 2 رباعی مزید)بدانیم،مگر اینکه نمونه های دیگری مشابه اجْرَمَّز یافت شود بی آنکه وضعیت اجْرَمَّز را-از جهت داشتن مشابه لفظی و معنوی از باب افْعِنْلال-داشته باشد.

مجرد یکی است،لیکن فرق آنها با یکدیگر در داشتن و نداشتن حرف زاید است.

همچنین صورت ظاهر باب 7 از ابواب غیر مشهور ثلاثی مزید با باب 1 رباعی مزید و باب 12 از ابواب غیر مشهور ثلاثی مزید با باب 2 رباعی مزید یکی است و فرق آنها با یکدیگر در تعداد حروف زاید است.میان برخی از ابواب مزید و مجرد ارتباط ویژه ای وجود دارد که در خاتمه کتاب در بحث«الحاق»،به آن خواهیم پرداخت، انشاء اللّه.

تمرین

1.معلوم و مجهول ماضی،مضارع و امر تَطَأْمَنَ و تَزَلْزَلَ-تَفَعْلَلَ،احْرَنْجَمَ-اِفْعَنْلَلَ، اقْشَعَرَّ-اِفْعَلَلَّ و اجْرَمَّزَ-اِفْعَلَّلَ را صرف کنید.

2.این کلمات قرآنی را معرفی کنید:اِشْمَأَزَّتْ،تَقْشَعِرُّ،تَطْمَئنُّ.

3.استاد محترم چند کلمه مشتبه میان ثلاثی مزید بودن،یا رباعی مجرد یا رباعی مزید بودن،به شاگردان خود بدهند و از آنها بخواهند هویت هر کلمه را مشخص کنند.

[شماره صفحه واقعی : 176]

ص: 761

مبحث چهارم:
اشاره

فعل منحوت-فعل غیر متصرف-فعل جامد-اسم فعل

فصل 1.فعل منحوت

فصل 1.فعل منحوت (1)

در زبان عربی علاوه بر افعال متعارف که مصدر آنها از حروف الفبا گرفته می شود (2)،به افعال دیگری نیز برمی خوریم که مصدر آنها از اسم جامد دیگر یا از چند کلمه(مرکب اضافی)یا از جمله گرفته شده است.به چنین فعلی«فعل منحوت» (3)می گویند و غالباً بر وزن یکی از افعال ثلاثی مزید یا رباعی مجرد یا رباعی مزید ساخته می شود.

فعل منحوتی که مصدر آن از اسم جامد غیر مصدر گرفته می شود باید حاوی همه حروف اصلی مبدأ اشتقاق خود(اسم جامد غیر مصدر)باشد؛مانند:أَصْبَحَ-داخل صبح شد،أَمْسی-داخل عصر شد،قَشَّرَهُ-پوستش را کند،تَبَنّی زَیداً-زید را به فرزندی گرفت،أَغَدَّ الْبَعیرُ-شتر دارای غدّه شد،أَقْفَرَ الْبَلَدُ-شهر خالی از آب و آبادانی شد،دَرَّعَهُ-به او زِرِه پوشانید،أَدْرَعَ و ادَّرَعَ-زره پوشید،اسْوَدَّ-

[شماره صفحه واقعی : 177]

ص: 762


1- المعجم المفصّل فی اللّغه و الأدب،ماده«اشتقاق»و«نحت»؛النحو الوافی،ج 3،پاورقی ص 184؛جامع الدروس العربیه،ج 1،ص 226.

2- ر.ک:مقدمه کتاب،فصل اشتقاق و پاورقی آن؛همچنین مقدمه مبحث دوم،فصل مبدأ اشتقاق ثلاثی مزید.

3- «نَحْت»در لغت به معنی تراشیدن است.

سیاه شد،اخْضَرَّ-سبز شد،اصْفَرَّ-زرد شد،ابْیَضَّ-سفید شد،احْمَرَّ-سرخ شد، احْمارَّ-به تدریج بسیار سرخ شد،از همین قبیل است:اِسْوادَّ،اصْفارَّ،ابْیاضَّ؛ سافَهُ و تَسَیَّفَهُ-او را با شمشیر زد،سایَفَ زیدٌ بکراً و اسْتافا و تَسایَفا-با شمشیر زدوخورد کردند،اخْتَبَزَ الْخُبْزَ-نان پخت،احتَطَبَ-هیزم جمع کرد،تَوَجَّهُ- تاج بر سر او نهاد،تَتَوَّجَ-تاج بر سر گذاشت،اسْتَحْجَرَ الطّینُ-گِل سنگ شد، فَلْفَلَ الطَّعامَ-در غذا فلفل ریخت،عَصْفَرَ الثَّوْبَ-لباس را با عُصْفُر رنگ آمیزی کرد و…آیه شریفه فَسُبْحانَ اللّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَ حِینَ تُصْبِحُونَ… (1)و حدیث نبوی:«کُلُّ مَوْلُودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَهِ فَأبَواهُ یُهَوِّدانِهِ وَ یُنَصِّرانِهِ وَ یُمَجِّسانِه» (2)،مشتمل بر این نوع فعل است.

از نمونه های این قسم،ساخته شدن مصدر فعل منحوت از اسماء حروف مبانی یا از حروف معانی است مانند:یَیَّا الْیاءَ-حرف یاء را نوشت،سَوَّفَ زیدٌ-زید در سخن خود حرف سوفَ به کار برد (3)و (4).

فعل منحوتی که مصدر آن از چند کلمه(مرکب اضافی)یا از جمله(اسمیه یا فعلیه)ساخته می شود باید بیشتر حروف آن از مبدأ موردنظر گرفته شود و حروف اخذشده به صورت فعلی که بیانگر مضمون آن مبدأ است درآید.مانند:کَبَّرَ-اللّهُ أکبر گفت،هَلَّلَ-لا إلهَ إلاّ اللّه گفت،هَنَّأَهُ-به او هنیئاً لک گفت،سَقَّیْتُهُ-به او سقیاً لک گفتم،اسْتَرْجَعَ-إنّا لِلّه و إنّا إلَیْهِ راجعون گفت،بَسْمَلَ،حَمْدَلَ،حَوْقَلَ،حَسْبَلَ،سَبْحَلَ-

[شماره صفحه واقعی : 178]

ص: 763


1- الرّوم17/.

2- بحار الأنوار،ج 58،ص 187.

3- بسیاری از افعال ثلاثی مزید غیر مشهور و نادر از این قبیل است.

4- برای استاد:هرگاه-مثلاً-گفته شود:«زید در سخن خود سَوْفَ به کار برد»کلمه«سَوْفَ»در این جمله اسم است،نه حرف.رضی قدّس سرّه این نکته را مطرح کرده که شایسته است به آن توجه شود(شرح رضی بر کافیه،ج 1، ص 28 و 29).

(به ترتیب):بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم،الْحَمْدُ لِلّهِ،لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَ إلاّ بِاللّهِ،حَسْبِیَ اللّهُ، سُبْحانَ اللّهِ،گفت. (1)

فصل 2.فعل غیر متصرف و جامد

فصل 2.فعل غیر متصرف و جامد (2)

فعل به لحاظ داشتن یا نداشتن ماضی،مضارع و امر و صیغه های گوناگون،سه قسم است:

1.فعل متصرف و آن فعلی است که ماضی،مضارع،امر،مصدر و اسم هایی که از فعل مشتق می شوند را با صیغه های مربوط به هریک،داشته باشد،مانند:عَلِمَ و کَتَبَ.

2.فعل غیر متصرف و آن فعلی است که همۀ آنچه را که گفته شد ندارد (3).

انواعی از فعل غیر متصرف عبارت است از:

الف)ماضی و مضارع دارد،امر ندارد،مانند:زالَ یَزالُ،بَرِحَ یَبْرَحُ،فَتِئَ یَفْتَؤُ،انْفَکَّ یَنْفَکُّ،کادَ یکادُ و أَوشَکَ یُوشِکُ.

ب)ماضی دارد،مضارع و امر ندارد،مانند:مادامَ،لَیْسَ،عَسی،حَری،اخْلَوْلَقَ،أَنْشَأَ، طَفِقَ،جَعَلَ (4)،أَخَذَ،عَلِقَ،کَرَبَ و أَرَأَیْتَکَ (5).

ج)امر دارد،ماضی و مضارع ندارد،مانند:تَعالَ-بیا،هاتِ و هاءِ-بده،بیاور،حاضر

[شماره صفحه واقعی : 179]

ص: 764


1- زمخشری کلمۀ«بُعْثِرَتْ»در آیه شریفه وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ (الانفطار4/)را منحوت از«بُعِثَ و أُثیرَ تُرابُها» دانسته است.

2- جامع الدروس العربیه،ج 1،ص 53 و 62؛المعجم المفصّل فی اللغه الأدب،ماده«فعل متصرف»و«فعل جامد»؛ النحو الوافی،ج 1،ص 514،و ج 2،ص 4،پاورقی 1.

3- برخی صاحب نظران قسم دوم را نیز«متصرف»نامیده و متصرف را به دو قسم تام التصرف و ناقص التصرف تقسیم کرده اند،و برخی دیگر آن را همانند قسم سوم«جامد»نامیده اند.

4- برای طَفِقَ و جَعَل غیر متصرف،مضارع هم حکایت شده است(شرح ابن عقیل بر الفیه،مبحث افعال مقاربه).

5- «أرَأیْتَکَ»را برخی اسم فعل دانسته اند ولی قول دیگر که آن را فعل غیر متصرف می داند راجح است.مثنّا و جمع این ماده نیز کاربرد دارد،گفته می شود:أرَأَیْتَکُما أَرَأَیْتَکُم(قاموس المحیط،لسان العرب).

کن؛هاءَ-بگیر (1)؛هَبْ-فرض کن (2)و تَعَلَّمْ-بدان (3)،معتقد شو.

د)مضارع دارد،ماضی و امر ندارد،مانند:تَقُولُ به معنی تَظُنُّ (4).

ه)مضارع و امر دارد،ماضی ندارد،مانند:یَذَرُ،ذَرْ (5).

3.فعل جامد و آن کلمه ای است که صورت و وزن فعل را دارد لکن معنای آن مقید به زمان گذشته یا حال یا آینده نیست و لذا ماضی،مضارع و امر و صیغه های گوناگون ندارد و در قالب یک یا چند صیغه خاص به کار برده می شود،مانند:تبارکَ و تَبارَکْتَ و تَعالی و تَعالَیْتَ درصورتی که این افعال به خداوند متعال نسبت داده شوند،یَنْبَغی، افعال استثنا(لا یکونُ،خَلا،حاشا و عَدا)،افعال مدح و ذم(نِعْمَ،حَبَّذا،بِئْسَ،ساءَ،لا حَبَّذا)، دو صیغه تعجب(ما أفْعَلَهُ و أَفْعِلْ بِهِ)،قَلَّما،کَثُرَ ما،طالَما،شَدَّ ما،سُقِطَ فی یَدِه (6)و… (7)

[شماره صفحه واقعی : 180]

ص: 765


1- تعالَ،هاتِ،هاءِ و هاءَ را کسانی اسم فعل دانسته اند.این اختلاف نظر در بخش اسم(در مبحث معرب و مبنی) مطرح خواهد شد.

2- از فعل«هَبْ»به معنی«فرض کن»-ظاهراً-جز همین صیغه،صیغه دیگری به کار نرفته است.«هَبْ»در معنای «فرض کن»غیر متصرف است و چنانچه به معنی«هبه کن»(امر وَهَبَ یَهَبُ)یا به معنی«بترس»(امر هابَ یَهابُ) باشد،متصرف خواهد بود.

3- از فعل«تَعَلَّمْ»به معنی«بدان»-ظاهراً-جز همین صیغه،صیغه دیگری به کار نرفته است.تَعَلَّمْ،چنانچه به معنی «یاد بگیر»(امر باب تفعُّل)باشد،متصرف است.

4- النحو الوافی،ج 2،ص 49.

5- جامع الدروس العربیه،ج 1،ص 62؛مصباح المنیر.

6- برای پنج فعل اخیر ر.ک:جامع الدروس العربیه،ج 1،ص 55-57.

7- توضیحات: 1)«زالَ یَزالُ»از افعال ناقصه و غیر متصرف است. 2)فعل های:بَرِحَ یَبْرَحُ،فتِئَ یَفْتَؤُ و انْفَکَّ یَنْفَکُ هم می توانند از افعال ناقصه باشند و هم غیر آن؛درصورتی که از افعال ناقصه باشند غیر متصرفند.این سه فعل و زالَ یَزالُ معنای نفی دارند و چون دائماً با اداه نفی به کار می روند، مفید دوام و اتصال می باشند. 3)فعل های کادَ یَکادُ و أوشَکَ یُوشِکُ درصورتی غیرمتصرفند که از افعال مقاربه باشند. 4)«دامَ»چنانچه پس از«ما»مصدریه ظرفیه قرار گیرد از افعال ناقصه و غیر متصرف است.این فعل در صورت های زیر متصرف است:1)پس از«ما»مصدریه غیر ظرفیه باشد.2)پس از«ما»نافیه باشد.3)مسبوق به«ما» نباشد. 5)«لَیْسَ»از افعال ناقصه و غیر متصرف است. 6)افعال دسته«ب»به جز مادامَ و لَیْسَ و أرَأیْتَکَ همگی از افعال مقاربه اند و در این معنا غیر متصرف می باشند. برخی از این افعال معنا یا معناهای دیگری هم دارند که در آن معنا متصرفند. 7)درباره«عَسی»دو نظر وجود دارد(شرح مفصل ج 4،ص 380)،یکم اینکه:فقط صیغه 1 آن به کار برده می شود،و چنانچه صیغه دیگری جز آن شنیده شد به مورد سماع اکتفا می شود.نظر دیگر این است که می توان 14 صیغه برای آن به کار برد و گفت: عَسی\عَسَیا\عَسَوْا\عَسَتْ\عَسَتا\عَسَیْنَ عَسَیْتَ\عَسَیْتُما\عَسَیْتُمْ\عَسَیْتِ\عَسَیْتُما\عَسَیْتُنَّ عَسَیْتُ\عَسَیْنا در قرآن مجید تنها«عَسی»و«عَسَیْتُم»به کار رفته است. 8)تعالَ 6 صیغه دارد به این شرح:تَعالَ\تَعالَیا\تَعالَوْا\تَعالَیْ\تَعالَیا\تَعالَیْنَ 9)هاتِ 6 صیغه دارد به این شرح:هاتِ\هاتِیا\هاتُوا\هاتی\هاتِیا\هاتینَ 10)هاءِ 6 صیغه دارد به این شرح:هاءِ\هائیا\هاؤوا\هائی\هائیا\هائینَ 11)هاءَ 6 صیغه دارد به این شرح:هاءَ\هاؤما\هاؤم\هاءِ\هاؤما\هاؤنَّ 12)افعال لا یکون،خلا،حاشا و عدا در غیر معنای استثنا متصرفند. 13)افعال غیر متصرف و جامد-غالباً-مصدر مستعمل ندارند(النحو الوافی،ج 3،ص 396،س 9). 14)افعال غیر متصرف و جامد منحصر در آنچه ذکر شد نیست،افعال دیگری هم موصوف به دو صفت مذکور وجود دارد که آنها را می توان در بحثهای مربوط به افعال مقاربه و غیر آن جستجو کرد. 15)برای بررسی بیشتر هریک از افعال بالا می توان به مبحث های:افعال ناقصه،افعال مقاربه،افعال تعجب، افعال مدح و ذم،استثنا و…در کتب نحوی مراجعه کرد.توضیح و تکمیل مطالب این فصل مربوط به علم نحو است.

فصل 3.اسم فعل

اسم فعل کلمه ای است که دارای اثر و معنی فعل می باشد ولی وزن فعل را ندارد یا اگر دارد بعضی از خواص اسم-مثلاً تنوین-را می پذیرد،مانند:

هَیْهاتَ،صَهٍ.

[شماره صفحه واقعی : 181]

ص: 766

اسماء افعال سه دسته اند:

دسته یکم:آنهایی که به معنی فعل ماضی هستند،مانند:هَیْهاتَ-دور شد.

دسته دوم:آنهایی که به معنی فعل مضارعند،مانند:أُفٍّ-آخ،ناراحتم،به تنگ آمده ام (1).

دسته سوم:آنهایی که به معنی فعل امر می باشند،مانند:صَهْ،صَهٍ-ساکت شو.

اسم فعل با تأکید و مبالغه بر معنای فعل مرادف خود دلالت می کند.

در بخش اسم توضیح بیشتری درباره اسم فعل خواهد آمد.

پرسش و تمرین

1.فعل منحوت چه فعلی است؟

2.برای قسم یکم از دو قسم فعل منحوت بیست مثال از ابواب ثلاثی مزید ذکر کنید.

3.برای قسم دوم فعل منحوت پنج مثال ذکر کنید و بیان نمایید از چه و چگونه گرفته شده است.

4.چه فعلی را متصرف و چه فعلی را غیر متصرف گویند و اقسام فعل غیر متصرف چیست؟

5.اسم فعل چیست و چند قسم است؟

6.چرا می گویند«تصریف در فعل،بیشتر از اسم است (2)»؟این جمله را توضیح دهید.

7. «قَرْنَ» در آیه 33 سوره احزاب چه صیغه ای است؟ (3)

[شماره صفحه واقعی : 182]

ص: 767


1- «أُفٍّ»در مقام اظهار دلتنگی و افسردگی و انزجار به کار برده می شود.

2- جامع المقدمات،ص 28.

3- پاسخ:«قَرْنَ»صیغه 6 امر حاضر است از قارَ\یَقارُ\قَوْراً(قارَ-اجْتَمَعَ)و در این صورت اجوف است؛یا از قَرَّ َقَرُّ که لغتی است از قَرَّ\یَقِرُّ\قَرّاً و قَراراً(ساکن شدن،آرام گرفتن)و در این صورت مضاعف است. کلمه مزبور«قِرْنَ»هم قرائت شده است.قِرْنَ نیز صیغه 6 امر حاضر است از وَقَرَ\یَقِرُ\قِرَهً و وَقاراً(سنگینی، متانت)و در این صورت مثال است؛یا از قَرَّ یَقِرُّ و در این صورت مضاعف است. قَرْنَ یا قِرْنَ را چنانچه مضاعف دانستیم مأخوذ از اقْرَرْنَ یا اقْرِرْنَ می باشد که عین الفعل پس از نقل حرکت آن به ماقبل(فاء الفعل)حذف شده و سپس همزه امر نیز به خاطر متحرک شدن فاء الفعل و مرتفع شدن نیاز به آن، حذف شده است. در توجیه حذف عین الفعل،دو قول است: الف)عین الفعل پس از نقل حرکت آن به ماقبل حذف شده است. ب)عین الفعل به«یاء»تبدیل شده است همان گونه که اولی از دو حرف همجنس در کلماتی مانند دنّار و قِرّاط قلب به«یاء»می شود و کلمه به صورت دینار و قیراط درمی آید؛سپس حرکت یاء به فاء الفعل داده شده و یاء به خاطر التقاء ساکنین افتاده است:اِقْرَرْنَ-اِقْیَرْنَ-اِقَیْْرْنَ-قَرْنَ؛اقْرِرْنَ-اِقْیِرْنَ-اِقِیْرْنَ-قِرْنَ(تفاسیر: مجمع البیان،المیزان و کشاف؛شرح رضی بر شافیه،ج 3،ص 245؛شروح الفیه ابن مالک،بیت 990:«…و قِرْنَ فی اقْرِرْنَ و قَرْنَ نُقِلا»؛مجمع البحرین،ماده ق ر ر).

8.«قیل»در آیه 88 سوره زخرف چه کلمه ای است؟

9.اِسْتَکانَ یَسْتَکینُ اسْتِکانَهً از چه ماده ای است و از چه بابی؟ (1)

10.برای مباحث بخش یکم کتاب،نمودار گویایی رسم کنید.

پایان بخش فعل

و الحمد لِلّه

[شماره صفحه واقعی : 183]

ص: 768


1- پاسخ:این باب یا افتعال از ماده«سکون»است که در این صورت حرف مد آن خلاف قاعده و سماعی است؛یا استفعال از ماده«کَوْن»است که حرف مد آن برابر قاعده است(شرح رضی بر شافیه،ج 1،ص 67).

[شماره صفحه واقعی : 184]

ص: 769

القسمُ الثّانی الاسم

اشاره

[شماره صفحه واقعی : 185]

ص: 770

[شماره صفحه واقعی : 186]

ص: 771

تمهیدٌ

کَأنْ قد یُسْتَشْکَلُ علی احتواءِ هذا القسمِ من الکتابِ لبعضِ المباحثِ التی یُتَراءی أَنّها نحویَّهٌ حتّی أنَّ بعضَ الأفذاذِ من الأساتذه-دام ظله-تنحّی عن تدریسِ تلک الأبحاث علی ما یُقال! (1)فَلْیُلاحَظْ:

أوَّلاً:أنَّ الصرفَ و النحوَ لَمْ یَزَلا و لا یزالانِ یتَشابکان بحیثُ قد یُطلَقُ«النحوُ»و یرادُ به الصرفُ و النحوُ معاً (2).و لذلک کانَ یَری استاذُنا الأکبر،الشهید المظلوم،آیه اللّه الدکتور بهشتی قدّس سرّه الأُسلوبَ المزجیَّ أُسلوباً مقبولاً فی تعلیمِ الصَّرفِ و النَّحوِ العربیِّ، ذاکَ الأُسلوبُ الّذی نراه متّخَذاً فی الألفیّهِ لابنِ مالک و شروحِها و جامعِ الدروس العربیّهِ للغلایینی و بعضٍ آخَرَ من الکتبِ غیرِهما.

و ثانیاً أنَّ هذا لَیْسَ بِأوَّلِ قارورَهٍ…!فهذه ألفیّهُ ابنِ مالکٍ التی وُضِعَتْ فی النحوِ کما یقولُ هو فی طلیعهِ أبیاتِه:

فأستعینُ اللّهَ فی ألفیّهٍ

مقاصِدُ النَّحوِ بِها مَطویَّه

مع أنَّک تری ما یقرُبُ مِن ثُلثها-أو أکثر-باحثٌ عنْ مسائلِ التصریفِ المَحْضِ!و

[شماره صفحه واقعی : 187]

ص: 772


1- تصاریف(شرح صرف ساده)،ج 2،ص 207.

2- شرح الرّضی رحمه اللّه علی الشافیه،ج 1،ص 6.

لَمْ یُعترَضْ علیه،بل اقتدی به کلُّ من شرحَ الألفیّهَ و هم عددٌ ضخمٌ من کِبارِ العُلماء؛و من المتأخرین منهم:عباس حسن،فی موسوعَتِهِ المسمّی ب«النَّحوِ الوافی».

و لیتَ شِعْری کیفَ لَمْ یأبَ أولئک الأساتذهُ-دام إفضالُهم-عن تدریسِ تلک المباحثِ الصَّرفیّهِ الصِّرفهِ المتدخِّلَهِ فی کتبٍ وُضِعَتْ صِراحاً فی علمِ النّحوِ من نحوِ السُّیوطی(البهجه المرضیّه)و شرحِ ابنِ عقیل و غیرِهِما؟!

و ثالثاً أنَّ الناظرَ بعینِ الإنصاف فی الأبحاثِ المستَشْکَلِ علیها من هذا الکتاب،یری و یُصَدِّقُ أنّا نَحْتَرِزُ من التعرُّضِ للمباحثِ النّحویهِ التی لا صِلَهَ لها بصیاغهِ الکَلِمِ و نَتَتَبَّعُ الجوانبَ الصَّرفیّهَ من الموضوعاتِ التی اعتادَ القومُ اطِّراحَها فی کُتُبِ النحو.

علی أنَّ عدَّهً من الموضوعات التی شاع البحثُ عنها فی علمِ النَّحو لامِساسَ لها بالنَّحو حقّاً عندَ مَن دَقَّقَ النظرَ فی تعریفِ هذا العِلمِ.

فَخُذْ لذلک مِثالاً المعارفَ من الأسماء و النَکِراتِ،من نحوِ:«رَجُل»و«زَیْد»و «الرَّجُل»و«هُوَ»و«هذا»و«الّذی»و«غلامُ زیدٍ»،ثمَّ انْتَبِهْ لتعریفِ علمِ النَّحوِ القائل «علمٌ بأُصولٍ تُعْرَفُ بها أحوالُ الکَلِماتِ العربیّهِ من حیثُ الإعرابِ و البِناء أی من حیثُ ما یعرِضُ لها فی حالِ ترکیبِها،فبهِ نَعرِفُ ما یجبُ علیه أن یکونَ آخِرُ الکلمهِ من رفعٍ أو نصبٍ أو جرٍّ أو جزمٍ أو لزومِ حالهٍ واحدهٍ بعدَ انتظامِها فی الجُملَهِ» (1).ثم اجعل هذا التعریف فی جانبٍ،و فی جانبٍ آخرَ تعریفَ علمِ الصرفِ القائل:«علمٌ بأُصولٍ تُعرَفُ بها صِیَغُ الکَلِماتِ العربیّهِ و أحوالُها الّتی لیست بإعرابٍ و لا بناءٍ.فهو علمٌ یبحثُ عن الکَلِمِ من حیثُ ما یعرِضُ لهُ[لَها]من تصریفٍ و إعلالٍ و إدغامٍ و إبدالٍ و به نعرفُ ما یجبُ أن تکونَ علیه بِنْیهُ الکلمهِ قبلَ انتظامِها فی الجمله» (2)،ثُمَّ قِسِ الکلماتِ التی مَثَّلنا بِها آنِفاً(رَجُل،زَیْد

[شماره صفحه واقعی : 188]

ص: 773


1- جامع الدروس العربیّه،ج 1،ص 6.

2- نفس المصدر،ص 5.

و…)إلی التعریفَیْنِ کِلَیْهِما،وَ انظُر أنَّها إلی أیَّهما أوفَق؟أو أیُّ التعریفَیْنِ للانطباقِ علیها أرفَق؟

ألا تری معی أنَّها إذا کانت إلی تعریف علم الصرف بعیداً فإلی تعریفِ علمِ النحوِ أبْعَد؟

فما نَصْنَعُ إذاً؟أفنحسِبُها مُهمَلاتٍ و نترُکُها شارِدات؟أو الأفضلُ أن نُدرِجَها تحتَ عنوانٍ بینَهُ و بینَها أقلُّ البُعد؟و لا ضَیْرَ فی أنْ نُسَمِّیَ ذاک العنوانَ«مُلْحَقاً»کما سَنَفْعَلُ إن شاء اللّه.

و رابعاً-و بالأخرهِ-حَسْماً لمادّهِ النزاعِ،نُسمِّی الأبْحاثَ المومأَ إلیها ب«المُلحَقاتِ بالصَّرف»کَیْ لا یفوتَ علینا الوقتُ فی کیتَ و کیتَ.

فَعلی ذلک،نُرَتِّبُ البحثَ إنْ شاءَ اللّهُ تعالی فی هذا القسمِ فی مُقَدِّمهٍ و سِتَّهِ مباحثَ، نُسَمِّی الأخیرَیْنِ مِنْها مُلْحَقَیْنِ بِالصَّرفِ.و المَباحِثُ هِیَ ذِه:

1.المصدَرُ و غیرُ المصدَر؛

2.الجامدُ و المشتَق؛

3.المذکَّرُ و المؤنَّث؛

4.المتصرفُ و غیرُ المتصرف؛

5.المعرفهُ و النَکِرَه؛

6.المعربُ و المبنیُّ.

[شماره صفحه واقعی : 189]

ص: 774

المقدِّمَه
الفصل 1.تعریفُ الاسم

الاِسمُ-کما سبقَ فی مقدِّمهِ الکتاب-کلمهٌ تدلُّ علی معنیً مستقِلٍّ غیرِ مقترِنٍ وَضْعاً بزمانٍ خاصٍّ (1).

الفصل 2.أبنیهُ الاسم

أبنیهُ الاِسمِ-کما مرَّ أیضاً فی مقدِّمه الکتاب-ستّهٌ:الثُّلاثیُّ المجرَّد،الثُّلاثیُّ المزیدُ فیه،الرُّباعیُّ المجرَّد،الرُّباعیُّ المزیدُ فیه،الخُماسیُّ المجرَّد و الخُماسیُّ المزیدُ فیه.

فَلِلثُّلاثیِّ المجرَّدِ عشرهُ أوزانٍ،هِیَ:فَعْل،فَعَل،فَعِل،فَعُل،فِعْل،فِعَل،فِعِل،فُعْل،فُعَل

[شماره صفحه واقعی : 190]

ص: 775


1- للأُستاذ:قد یقترِنُ معنیَ الاسمِ بزمانٍ من دونِ أنْ یکونَ ذاک الاسمُ موضوعاً لذاک الزّمان،و ذلکَ مثلُ اسمَیِ الفاعلِ و المفعول عند اعمالِهِما،نحوُ:أنا ضاربٌ زیداً(شرح الرّضی علی الکافیه،ج 1،ص 39). ثُمَّ إنَّهُم قَسمُوا الاِسمَ مِنْ ناحیهٍ إلی اسمِ عینٍ و اسمِ معنیً و اسم مشتقٍّ و قالُوا:«الاِسمُ إن وُضِعَ لذاتٍ فاسمُ عینٍ کزَیْد أو لحدَثٍ فاسمُ معنیً کضَرْب أو لمنسوبٍ إلیهِ حَدَثٌ فمشتَقٌّ کضارِب»(الفوائد الصّمدیّه،الحدیقَهُ الأُولی).و فسَّروا الذّاتَ و العینَ هُنا بالمحسوسِ القائمِ بنفسِه،و المعنی و الحدَثَ بغیرِ المحسوسِ القائمِ بغیره(المعجم المفصّل فی اللغه و الأدب،ج 1«اسم الذّات»و«اسم العین»و«اسم المعنی»).وَلْیُلاحَظْ أنْ لا صِلَهَ بینَ«استقلالِ المعنی»المأخوذِ فی تعرِیفِ الاِسمِ و بینَ«القائمِ بنفسِهِ»المأخوذِ فی تفسیرِ الذّات و العین.فتعریفُ الاِسم یَشمُلُ کِلا القسمَیْنِ(اسمِ العینِ و اسمِ المعنی)بلا فرقٍ.هذا،و قد یُعَبَّرُ عن«اسمِ العینِ»ب«اسمِ الذّات»فلا تشتبه.

و فُعُل،نحوُ:شَمس و سَهْل،قَمَر و بَطَل،کَبِد و نَکِد،رَجُل و یَقُظ،حِبْر و جِلْف، عِوَض و زِیَم،إبِل و بِلِز،خُمْس و حُلْو،رُطَب و حُطَم،أُفُق و جُنُب (1).و فُعِل نحوُ دُئِل،قلیلٌ.

و للرُّباعیِّ المجرَّدِ ستَّهُ أوزانٍ،هِیَ:فَعْلَل،فِعْلِل،فُعْلُل،فِعْلَل،فِعَلّ و فُعْلَل،نحوُ:

جَعْفَر،زِبْرِج،بُرْثُن،دِرْهَم،قِمَطْر و جُخْدَب.

و للخُماسیِّ المجرَّدِ أَربَعَهُ أوزانٍ،هِیَ:فَعَلَّل،فَعْلَلِل،فِعْلَلّ و فُعَلِّل،نحوُ:سَفَرْجَل، جَحْمَرِش،قِرْطَعْب و قُذَعْمِل.

ثُمَّ إنَّ مزیداتِ الاسمِ الثلاثیِّ کثیرهٌ لا تُحصی عادهً؛مِنها:جُنْدَب و رَعْشَن.

و مَزیداتُ الاسمِ الرُّباعیِّ غیرُ قلیلٍ،مِنها:عُصفُور و قِنْدیل.

و مَزیداتُ الاسمِ الخُماسِیِّ قلیلٌ،عَدَّها بعضُهم خمسهَ أوزانٍ (2)،مِنها:فُعَلّیل،نحوُ:

خُزَعْبیل (3).

وَ لتَمییزِ الحروفِ الزّائدِ عن الأصلیِّ طُرُقٌ تأتی فی الخاتِمَهِ إنْ شاءَ اللّهُ تعالی.

هذا،و قد یُحذَفُ مِنَ الثُّلاثیِّ بعضُ أحرُفهِ الأصلیَّهِ،وَ حینئذٍ:

قد یُعَوَّضُ فیهِ من المحذوفِ شیءٌ،نحوُ:سِمْوٌ-اِسْم (4)،بَنَوٌ-اِبْن (5)و بِنْت (6)،أخَوٌ-

[شماره صفحه واقعی : 191]

ص: 776


1- الأمثِلَهُ الأُوَلُ موصوفاتٌ و الثوانی صفاتٌ،و سیأتی معنی الصِّفَهِ و الموصوفِ فی المبحَثِ الثانی(مبحثِ الجامدِ و المشتَق).

2- ابنُ الحاجِب،شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 47.

3- للأُستاذ:المصادرُ و المثنَّیات و الجمُوعُ و المصغَّراتُ و المنسوباتُ و نحوُها و إنْ لا تخلو غالباً عن الزّائدِ و تکونُ تلک الکلماتُ مزیداتٍ فیها،إلاّ أنَّ«الاسمَ المزیدَ فیه»لا یُطلَقُ بِحَسَبِ الاصطلاحِ علی تلک الأسْماءِ،بل یُقالُ لِ «رَجُلَیْنِ»مثلاً«مثنّی الاسم الثلاثیِّ المجرَّدِ»؛کما أنَّهُ لا یقالُ لِ«یَعْلَمُ»مثلاً:إنَّهُ الفعلُ المزیدُ فیهِ،بل یُقالُ فیهِ: «مضارعُ الثُّلاثیِّ المجرَّدِ»،و یُضْرَبُ المثالُ للفِعْلِ الثُّلاثیِّ المزیدِ فیهِ بِ«أعْلَمَ»و«یُعْلِمُ»و نَحوِهِما.

4- و قیلَ أصلُ اسْم،وِسْم(المصباحُ المنیر).

5- المصباحُ المنیر.

6- شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 220.

أُخْت (1)،أمَوٌ-أمَه (2)،لُغَوٌ-لُغَه،شَفَهٌ-شَفَه (3)،سنَهٌ-سَنَه (4)،کُرَوٌ-کُرَه،شَوَهٌ-شاهٌ (5)، مَوَهٌ-ماء (6)،مِئْیٌ (7)-مِائَه (8)،فَأْو(فَأْی)-فِئَه (9)،عِزْو(عِزْی)-عِزَه (10)و(فَوَهٌ-)فَوٌ-فَم، وِعْدٌ-عِدَه.

و قد لا یُعَوَّضُ فیهِ من المحذوفِ شیءٌ،نحوُ:أبَوٌ-أبٌ (11)،أخَوٌ-أخٌ،حَمَوٌ-حَمٌ، هَنَوٌ-هَنٌ،دمَوٌ-دمٌ،غدَوٌ-غَدٌ،یَدَیٌ-یَدٌ،فَوَهٌ-فَوٌ(-فَمٌ)،أمْوَهٌ أو أمَوَه-أَمَهٌ (12).

و هناک أسْماءٌ وُضِعَتْ فی الأصْلِ علی حَرْفٍ أو حَرْفَیْنِ کالتّاءِ و الکافِ فی«نَصَرْتُکَ»و «مَنْ»و«ما»الشَّرِطیَّتَیْنِ أو المَوصولَتَیْنِ أو الاستفهامیَّتَیْنِ و«کَمْ»الاستفهامیَّهِ أوِ الخَبَریَّه.

الفصل 3.تَقْسیماتُ الاسم

لِلاِسمِ تَقْسِیماتٌ؛فَإِنَّهُ إِمّا:مَصدَرٌ أَوْ غیرُ مَصْدَرٍ،جامِدٌ أَو مُشْتَقٌّ،مُذَکَّرٌ أَو مُؤَنَّثٌ و مُتَصَرِّفٌ أَو غیرُ مُتَصَرِّفٍ.

[شماره صفحه واقعی : 192]

ص: 777


1- أصْلُ أُخْت،أَخَوٌ؛حُذِفَتْ لامُها و عُوِّضَ عنها التّاءُ و غُیِّرتِ الصِّیغهُ من فَعَل إلی فُعْل.و هکذا بِنْت،أصلُها بَنَوٌ فُعِلَ بها ما فُعِلَ بأُخْت غیرَ أنَّ الصِّیغَهَ غُیِّرَتْ إلی فِعْل(شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 220،متناً و هامشاً).

2- مجمع البحرین.

3- و قیلَ أصلُ شَفه،شَفَوٌ(المصباح المنیر).

4- و یُحتَمَلُ أنْ یکونَ أصل سنَه،سَنَوٌ(المصدرُ السّابق).

5- أصلُ الشاه،شَوَهٌ علی ما فی القاموس و المقاییس و المصباح لجمعها علی شِیاه؛و فی اللّسانِ أنَّ أصْلَها شاهَه لِتصغیرها علی شُوَیْهَه.

6- المصباحُ المنیر.

7- نفسُ المصدر.

8- ألِفُ«مِائَه»و«مِائَتانِ»تُکْتَبُ و لا تُقْرَأُ.

9- القاموس المحیط.

10- الجماعَهُ من الناس و کذلک الفِئَه(المصدر نفسُه).

11- و التاءُ فی«یا أبَتِ»معوَّضٌ عن المضافِ إلیهِ-أصلُهُ:أبی-لا عن حرفٍ من أحْرُفِ الکَلِمَه(شرحُ الرَّضی علی الکافیَه،ج 3،ص 329).

12- القاموس المحیط.

ففی إطارِ هذهِ التقسیماتِ نَبحَثُ عَنْ تغییراتٍ صرفیِّهٍ تَعرِضُ الأسماءَ و یلحَقُ بتلک التقسیماتِ تقسیمُ الاسمِ إلی المعرفَهِ و النکره و إلی المُعرَبِ و المبنیِّ.فإنَّ فی الأقسامِ الحاصِلَهِ من هذینِ التقسیمینِ أیضاً عوارِضَ صرفیَّهً،سنتعرَّضُ للجمیع إنْ شاء اللّه.

وَ لِخُصُوصِ الاِسمِ المُعرَبِ تَقسیمٌ آخَرُ بِاعْتِبارِ حَرْفِهِ الْأَخیر إلَی المَقْصُورِ و الْمَمْدودِ وَ الْمَنقُوصِ وَ الصَّحیح،و شِبْهِ الصَّحیح (1)،نُورِدُهُ هُنا لِقِلَّهِ الْبَحثِ فیهِ وَ لِوِجْهَتِهِ الصّرفیَّه:

فَالْمَقْصُورُ ما خُتِمَ بِأَلِفٍ مقصورهٍ ثابتهٍ (2)و هی الألفُ الواقِعهُ فی آخرِ الاسمِ المعرَبِ لا همزهَ بعدَها سَواءٌ أکانَت مُنْقَلِبَهً عن حرفٍ أصلیٍّ کَ عَصا وَ فَتی أوْ مَزیدَهً لِلتَّأْنیثِ کَ عَطْشی (3)وَ مُوسی إذا سُمِّیَ بهِ رَجُلٌ (4)أوْ لِلْإلحاقِ کَ أَرْطی (5)أو لتکثیرِ حروفِ الکلمهِ کَ قَبَعْثَری (6)؛بخلافِ المختومِ بألفٍ غیرِ ثابتهٍ،مثلِ«رأیتُ زیدا»فی الوقف،و مثلِ «جاءَنی غُلاما زَیْدٍ».

وَ الْمَمْدُودُ ما خُتِمَ بألفٍ ممدودهٍ و هی الهمزهُ الواقعهُ فی آخرِ الاسمِ المعرَبِ قَبْلَها أَلِفٌ زائِدهٌ سَواءٌ أ کانَتِ الْهَمْزَهُ أصْلِیَّهً أَو بَدَلاً مِن حرفٍ أصْلیٍّ کَ قَرّاء و کِساء و رِداء،أو

[شماره صفحه واقعی : 193]

ص: 778


1- جامع الدّروس العربیّه،ج 1،ص 102؛النحوُ الوافی،ج 1،ص 169 و ج 4،ص 558 و 563.

2- سَواءٌ أ کُتِبَتْ بصوره الألِفِ کَعَصا أم بصوره الیاء کموسی.قالوا إنَّما سُمِّیَ المقصُورُ مَقْصُوراً لِأنَّهُ حُبِسَ آخِرُهُ عن الحرکات و القَصْرُ الحَبْس.فإنَّ الألِفَ لا یظهرُ فیها شیءٌ من الحرکاتِ الثلاثِ.

3- للأُستاذ:الألِفُ المقصورَهُ-کممدودَتِها-إذا کانت للتَّأنیثِ مَنَعَتِ الصَّرفَ-أی تنوینَ التمکُّنِ-خلافاً لِأقسامِها الأُخَرَ:قالَ تعالی: وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ (الشوری38/).فَلَمْ یَقُل«شُوریً»کما قال تعالی: قالُوا سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ (الأنبیاء60/)،(شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 333).

4- ألِفُ«موسی»و إن کانت ألفَ التأنیث بِناءً علی أنَّ حروفَها الأصلیَّهَ«م،و،س»و أنَّ وَزنَها«فُعْلی»و لَها حُکْمُها مِنْ عدمِ قَبولِ التَّنوینِ،إلاّ أنَّها فی المذکّر الحقیقیِّ لا تُفیدُ تأنیثَ الکلمهِ کما سیأتی فی مبحثِ المذکَّرِ و المؤنَّث.

5- أرْطی ملحقٌ بِ جَعْفَر و یأتی البحثُ عنِ الإلْحاقِ فی الخاتِمه إنْ شاءَ اللّه.

6- سیأتی حکمُ الألِفِ المزیدَهِ لتکثیرِ حروفِ الکلمَهِ فی مَبْحَثِ المذکَّرِ و المؤنَّث،فی الفصل 4.

مَزیدَهً لِلتّأنیثِ ک حَمْراءَ وَ زَکَریّاءَ (1)أو لِلْإلْحاقِ کَ حِرْباءٍ (2).و المختوم بهمزهٍ قبلَها ألِفٌ أصلیَّهٌ،مثلُ الماءِ و الدّاء لا یُسمّی مَمْدوداً فی عِلمِ التصریفِ و إن سُمّی به فی عِلمَیِ اللُّغهِ و القِراءَه (3).

وَ المنقوصُ ما خُتِمَ بِیاءٍ ثابِتَهٍ مکسورٍ ما قَبْلَها غیرِ مُشَدَّدَهٍ ک شَجی (4)،قاضی،مُنادی؛ بخلافِ غَیْر الثابِتَهِ نَحْوُ:أَحْسِنْ الی أخیکَ،و بِخلافِ ما لَمْ یُکْسَرْ ما قَبْلَها نَحوُ:ظَبْی و سَعْی،و بخلافِ المشدَّدَهِ،نحوُ:کُرسیِّ.

وَ الصَّحیحُ ما خُتِمَ بِحَرفٍ صَحیحٍ غَیْرِ الْهَمْزَهِ الَّتی قَبْلَها ألِفٌ زائِدَهٌ (5)،نَحْوُ:رجُل،مَرْء و مَرْأَه.

وَ شِبْهُ الصَّحیحِ ما خُتِمَ بواوٍ أوْ یاءٍ ساکِنٍ ما قَبْلَهُما نَحْوُ دَلْو،ظَبْی،مَدْعُوّ،مَرْمِیّ، کُرْسِیّ.

تذکارُ:«الصَّحیحُ»وَ«المَنْقُوصُ»ههُنا اصْطِلاحٌ خاصٌّ غَیْرُ ما سَبَقَ فِی مُقَدِّمَهِ الکتاب مِنْ تَقْسیمِ الکَلِمَهِ إلَی الصَّحیحِ وَ المعتلّ و غیرِهما و تقسیمِ المعتلِّ إلی الناقصِ و غیرِه.

السّؤال و التّمرین

1.بَیِّنْ مَعْنَی الاِسمِ وَ الفَرْقَ بَیْنَه و بَیْنَ قَسیمَیْهِ:الفِعْلِ وَ الْحَرْفِ.

[شماره صفحه واقعی : 194]

ص: 779


1- ألِفُ«زکریاء»المسمّی به الرَّجُلُ و إنْ کانَتْ ألِفَ التَّأنیثِ إلاّ أنّها فی المذکَّرِ الحقیقیِّ لا تُفیدُ تأنیثَ الکلمَهِ،کما سیأتی فی مبحث المذکَّرِ و المؤنَّثِ،فی الفصل 4.

2- حِرْباء ملحقٌ بِ قِرطاس.

3- للأُستاذ:اِنَّما سُمِّیَتِ الهمزهُ فی الألِفِ الممدودَهِ ألِفاً لاعتِقادِهِمْ أنَّ همزهَ الألفِ الممدودَهِ أصلُها ألِفٌ مقصورَهٌ، زیدَتْ قَبلَها ألِفٌ فاجتمعتْ ألِفانِ.فلو حُذِفَتْ إحْداهُما أو انْقَلَبَتْ أُولی الألِفَیْنِ حرفاً یقبَلُ الحرکَهَ لعادَ الاسمُ مقصوراً کما کان أوَّلاً و ضاعَ العَمَلُ.فَقُلِبَتِ الثّانیَهُ همزهً لتقبَلَ الحَرَکَهَ.و لم تُقلَبْ واواً أو یاءً،إذ لو قُلِبَتْ إلی إحداهُما لانقلَبَتْ همزهً مآلاً،کما فی نحوِ:کِساء و رِداء.قالوا:فإن زالَتِ الألِفُ الزّائدَهُ بالانقِلابِ،زالَتِ الهمزَهُ أیضاً أی انقَلَبَتْ،نحوُ:صَحراء-صَحارِیّ(شرح الرَّضی علی الکافیَه،ج 3،ص 323).

4- شَجِیَ من بابِ تَعِبَ:حَزِنَ فهو شجٍ بالنَّقص(المصباح المنیر).

5- إذ لَوْ خُتِمَتِ الکلمهُ بِالهَمزهِ الّتی قَبلَها ألِفٌ زائدَهٌ،سُمِّیَتْ ممدودهً.

2.أَعْطِ لِکُلٍّ مِنْ أَقْسامِ الاِسْمِ خَمْسَهَ أمْثِلَهٍ.

3.بَیِّنْ أَبْنِیَهَ الاسمِ وَ الفِعل.

4.أَعْطِ ثَلاثَهَ أَمْثِلَهٍ عَلی کُلٍّ مِن أوْزانِ الاسمِ الثُّلاثیّ وَ مِثالَیْنِ عَلی کُلٍّ مِن أَوْزانِ الرُّباعیّ و مِثالاً عَلی کُلٍّ مِن أوْزانِ الخُماسیّ.

5.لِمَ لَمْ یُذْکَر أوزانُ الاِسم الْمَزیدِ فیه؟

6.بَیّنْ أنواعَ الاِسمِ الّذی له أقلُّ من ثلاثهِ أُصول.

7.ما مَعْنی تَقْسیماتِ الاسمِ السِّتَّهِ؟هَلْ یَتَأَتّی جَمیعُها فِی اسمٍ واحِدٍ أوْ یَخْتَصُّ کُلُّ اسمٍ بِقِسْمٍ؟بَیِّنْ ذلک.

8.لِمَ أُخِّرَ قِسْمُ الاسمِ عَنِ الفِعْلِ وَ لِمَ لا یُبْحَثُ فِی الصَّرْفِ عَنِ الْحَرْفِ؟

9.عَرِّفْ کُلّاً مِنَ الصَّحیحِ وَ شِبْهِ الصَّحیحِ و المَقْصُورِ وَ الْمَمْدُودِ وَ الْمَنْقُوصِ وَ اضْرِبْ لِکُلٍّ خَمْسَهَ أَمْثِلَهٍ.

10.ما هو الفرقُ بینَ الکلمهِ الصَّحیحهِ و الاسمِ الصحیحِ فی اصطلاحِ علمِ الصّرفِ؟

11.ما هو الفرقُ بینَ الاسمِ الصَّحیحِ و الفعلِ الصحیحِ و بینَ الاسمِ المنقوصِ و الفعلِ الناقِص؟

الفصل 4.قَواعِدُ الإعْلالِ الْخاصَّهُ بِالاِسم

اشاره

هُناکَ قَواعِدُ لِلْإعْلالِ تَجْرِی فِی الاسمِ المعرَبِ خاصَّهً،و هی:

القاعدَهُ الأُولی:تُقْلَبُ الواوُ وَ الْیاءُ هَمْزَهً وجوباً إذا تَطَرَّفَتا بَعْدَ ألِفٍ زائدَهٍ (1)،نَحوُ:دُعاو -دُعاء،بِنای-بِناء،إجْرای-إجْراء،بِخلافِ نحوِ:معاوَضَه وَ مُبایع لعدم التَّطرُّف،و نحوِ«واو»و«زای»لأصالهِ الألِفِ.و أمّا«یاء»(أصلُهُ یَیَی)فمسموعٌ و أمّا«ماء»فأصلُهُ مَوَه.

[شماره صفحه واقعی : 195]

ص: 780


1- شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 173.

القاعدهُ الثّانیه:تُقْلَبُ الواوُ و الیاءُ همزهً أیضاً وجوباً إذا کانتا عینَ«فاعِل»و فروعِه مُعَلَّیْنِ فی فعلِهما (1)،نحوُ قاوِل-قائل،بایِعانِ-بائِعانِ،بِخلافِ نحوِ:عاوِر(مِن عَوِرَ فلانٌ أی صارَ أعْوَر و ذهبَ بَصَرُ إحدی عَیْنَیْه)و عایِن(مِن عَیِنَ فلانٌ أی اتَّسَعَتْ عینُه و حَسُنَتْ).

القاعدهُ الثّالِثه:تُقْلَبُ کلٌّ من الواوِ و الیاءِ و الألفِ همزهً وجوباً إذا وَقعَتْ بعد ألِفِ جَمْعٍ عَلی«فَعائِل»وَ شِبْهِهِ (2)بِأَحَدِ شَرْطَیْنِ:

1)أنْ تَکونَ تلکَ الواوُ أو الیاءُ أو الألِفُ مَدَّهً زائدهً فی المُفرَدِ (3)،نَحوُ:عَجُوز- عَجائِز،صَحیفَه-صَحائف،رِسالَه-رَسائِل.بخلاف غیرِ المدّ سَواءٌ کانت زائدهً أو أصلیّهً،نحوُ:جدوَل-جَداوِل،عِثْیَر-عثایِر (4)،مَسْوَءَه(-مَساءَه)-مَساوی (5)؛و بخلاف الأصلیّه (6)،نحوُ:مَثُوبَه-مَثاوِب،مَعیشَه-مَعایِش و مفازَه-مَفاوِز.و أمّا نحوُ:مُصیبَه-مَصائِب فشاذٌّ لا یُقاسُ علیه.

2)أو تقعَ ألِفُ الْجَمْعِ بَیْنَ حَرْفَیْ عِلَّهٍ (7)،نحوُ:أَواوِل(جَمعُ أَوَّل)-أَوائِل،عَیایِل (جمعُ عَیِّل و أصله عَیْوِل من عالَ یَعُولُ)-عَیائل.

القاعدهُ الرّابِعَه:تُقْلَبُ أُولَی الْواوَیْنِ هَمْزَهً وجوباً إذا اجْتَمَعَتا فی أوَّلِ الکلمهِ[بشرطِ ألاّ تکونَ ثانیتهُما مَدَّهً مُنْقَلِبَهً عن حرفٍ زائدٍ] (8)،نحوُ:وَواصِل(جمعُ واصِلَه (9))-أواصِل،

[شماره صفحه واقعی : 196]

ص: 781


1- نفس المصدر،ص 204.

2- اَلْمُرادُ بِشِبْهِ فَعائِل،کُلُّ جَمْعٍ وافَقَ«فَعائِل»فی عددِ الحروف مع مقابَلهِ المتحرِّکِ بمتحرِّکٍ و السّاکنِ بِساکنٍ. فیشمُلُ هذا العنوانُ:«فعالِل»کجداوِل و«مفاعِل»کمکایِد و غیرَهما(النحو الوافی،ج 4،ص 612).

3- شرحُ ابنِ عقیل علی الألفیّه،مبحثُ الإبدال؛شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 102.

4- الواو و الیاء فی جدوَل و عِثیَر مزیدتانِ للإلحاق(شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 102).

5- المصباح المنیر.

6- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 134.

7- شرحُ ابنِ عقیل،مبحثُ الإبدال؛شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 101.

8- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 76 و 204.

9- امرأهٌ تصِلُ شَعْرَها بِشَعْرِ غیرِها.

وَواقی(جمعُ واقِیَه)-أواقی،وُوْلی(مؤنّثُ أوَّل،و هو«أفْعَل»من وَوَل کما سیأتی فی بابِ اسمِ التفضیل)-أُولی،وُوَل(جمعُ أُوْلی)أُوَل (1)؛[بخلافِ نحوِ:وُوْرِیَ مجهولِ واری].

القاعدهُ الخامِسه:تُقْلَبُ الواوُ یاءً وجوباً إذا جاوَرَتِ الیاءَ فی کَلِمَهٍ أوْ ما یُشْبِهُ الْکَلِمهَ (2)وَ کانَ أوّلُهُما ساکِناً غَیْرَ مُنْقَلِبٍ (3)،نحوُ:سَیْوِد-سَیِّد،طَوْی-طَیّ،مَرْمُوْی-مَرْمُیّ(- مَرْمِیّ)،ضارِبُویَ-ضارِبُیَّ(-ضارِبِیَّ)؛بِخِلافِ نحوِ:زَیْتُون لِعَدَمِ المجاوَرَه و نحوِ:

«أبو یاسر»لکونِهما فی کَلِمَتَیْنِ و نحوِ:طَویل و غَیُور لِکَوْنِ أوّلِهِما مُتَحَرِّکاً و نحوِ:

دیوان لِکَوْنِ الأوّلِ مُنْقَلِباً (4).

تبصرهٌ:بِلِحاظِ أنَّ عینَ الفِعْلِ فی مُعتَلِّ العینِ و اللاّمِ بمنزلهِ الصحیح غالباً،لا تجری هذهِ القاعدهُ فی تلک المعتلاّتِ غالباً و یقالُ:اللَّوْی و الرِّوْی مَثَلاً؛و قد تجری و یُقالُ:

اللَّیّ و الرِّیّ.

القاعدهُ السادِسَه:تُقْلَبُ الواوُ-أیضاً-یاءً وجوباً إذا وَقَعَتْ بَعْدَ کَسْرَهٍ وَ قَبْلَ أَلِفٍ فی مَوْضِعَیْنِ:

الف)فی مَصْدَرِ الأجْوَفِ بِشَرْطِ أَنْ یَکُونَ الواوُ مُعَلاًّ فِی الماضی (5)،نحوُ صامَ صِیاماً، قامَ قِیاماً،احْتاطَ احْتِیاطاً،ارْتاضَ ارْتِیاضاً(و نَدَرَ نحوُ لاذَ لِواذاً)؛بخلافِ نحوِ:لاوَذَ لِواذاً، قاوَمَ قِواماً و احْتوی احْتِواءً لعدمِ الإعلالِ فی الماضی؛و بخلافِ نحوِ:حالَ حِوَلاً لعدَمِ الألِف.

[شماره صفحه واقعی : 197]

ص: 782


1- فَتَنْقَلِبُ أُولی الواوَیْنِ-علی هذه القاعدَهِ-فی ثلاثهِ مواضِعُ:1)فیما لا تکونُ الثانِیَهُ مَدّهً سواءٌ أکانَ غیرُ المدِّ أصلیّاً، نحوُ:وُوَل،أو زائداً،نحوُ:وَ واصِل فإنَّ الواوَ الثانیهَ هُنا منقلِبَهٌ عن الألفِ الزّائدَهِ فی واصِلَه؛2)فیما تکونُ الثانِیَهُ مَدَّهً أصلِیَّهً،نحوُ:وُولی؛3)فیما تکونُ الثانیَهُ مَدَّهً منقلِبَهً عن حرفٍ أصلیٍّ،نحوُ:أُولی علی مذهبِ الکوفیِّینَ،فإنَّ أصْلَهُ عندَهُم:وُؤْلی،قُلِبَتِ الهمزَهُ واواً فاجْتَمَعَتْ واوانِ ثُمَّ قُلِبَتِ الواوُ الأُولی همزَهً.

2- یعنی المضاف إلی یاء المتکلّم.

3- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 3،ص 139.

4- أصلُ دیوان،دِوّان قُلِبَتِ الواوُ الأُولی یاءً عَلی غَیْرِ الْقیاس.

5- النحو الوافی،ج 4،ص 714،الرّقم 2.

ب)فی الاسمِ الأَجْوَفِ إذا جُمعَ تکسیراً بِشَرْطِ أَنْ یَکُونَ الواوُ ساکِناً أو مُعَلاًّ فی المُفْرَدِ (1)،نحوُ:ثَوْب-ثِواب-ثِیاب،حَوْض-حِواض-حِیاض،رَوضه-رِواض- رِیاض،و نحوُ:دار-دِوار-دِیار،بِخِلافِ نحوِ:طَویل و طویلَه-طِوال،لِأَنَّ الواو لا یکونُ ساکِناً فِی المفرَدِ و لا مُعَلاًّ فیه (2)،و نحوِ:کُوز-کِوَزَه،لِعَدَمِ الألِف.و مثلُه:عَوْد (المُسِنُّ من الإبِل)-عِوَدَه و ثَوْر-ثِوَرَه و شَذَّ ثِیَرَه.

تبصرهُ:جَوَّزوا الإعلالَ و التَّصحیحَ(یعنی الإعلالَ فی بعضِ الأمثلهِ و التصحیحَ فی بعض آخر)فی«فِعَل»الأجوَفِ المکسَّرِ،مع سکونِ الواوِ فی مُفرَدِه أو إعلالِها و قالُوا فی:قَوَمَه-قامَه-قِیَم (3)،حَوَجَه-حاجَه-حِوَج (4)،حِوْلَه(من حالَ یَحُولُ)-حِوَل- حِیَل و یجوزُ حِوَل أیضاً،صِوْغَه(من صاغَ یَصُوغُ)-صِوَغ-صِیَغ.قالوا التَّصحیحُ هنا قلیلٌ و الإعلالُ غالِب (5).

القاعِدَهُ السّابِعَه:و کذلک تُقْلَبُ الواوُ یاءً وجوباً إذا تَطَرَّفَتْ وَ سَبَقَتْها ضَمَّهٌ (6)(و تنقلبُ الضمّهُ بَعْدَئِذٍ کسرهً کما سیأتی)نحوُ:تَرَجُّو-تَرَجُّی(-تَرَجِّی)،تَداعُو- تَداعُی(-تَداعِی)،(تَبَرُّؤ-)تَبَرُّو-تَبَرُّی(-تَبَرّی)،(تَخاجُؤ-)تَخاجُو-تَخاجُی(- تَخاجی)،أَدْلُو(جمعُ دَلْو)-أَدْلُی(-أدْلی)؛بِخِلافِ غَیْرِ الْمُتَطَرِّفَهِ،نحوُ:غَیُور و قَلَنْسُوَه،أو الْمَسْبُوقَهِ بِغَیْرِ الضَّمَّهِ،نحوُ:القَفَو(-القَفا).

تنبیهٌ:إنَّ هذه القاعدَهَ تتقدَّمُ علی القاعدهِ الثالثَهِ من قواعِد الإعلالِ العامَّهِ، فتَبَصَّرْ.

[شماره صفحه واقعی : 198]

ص: 783


1- شرح ابن عقیل،مبحث الإبدال،عند شرح قوله:«و جمعُ ذی عینٍ…»؛شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 138.

2- و شذَّ طِیال(شرح الرّضی علی الشافیه،ج 3،ص 138)،و جِیاد جمعُ جَواد(النجیب من الخَیْل).

3- القامهُ من الإنسان،ج قامات و قِیَم:قَدُّهُ(المنجد).

4- الحاجَه،ج حِوَج و حاجات:ما یُحتاج إلیه(المنجد).

5- شرح ابن عقیل،مبحث الإبدال،عند قوله: و صَحَّحُوا فِعَلَهً وَ فی فِعَل وَجْهانِ وَ الإعلالُ أولی کالحِیَل

6- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 161.

القاعِدَهُ الثّامِنَه:تُقْلَبُ الواوُ-أیضاً-یاءً وجوباً إذا وَقَعَتْ لاماً لِصِفَهٍ (1)عَلی وَزْنِ «فُعْلی» (2)،نحوُ:دُنْوی-دُنْیی(-دُنْیا)،عُلْوی-عُلْیی(-عُلْیا)؛بِخلافِ نحوِ حُزْوی (اسمُ موضعٍ)لأنَّها موصوفٌ (3)،وَشَذَّ نحوُ:قُصْوی.

و زادَ الکوفیّونَ ما إذا کانتِ الواوُ لامَ«فُعَل»و قالوا:عُلَو-عُلَی-عُلی.و من هذا القبیل:قُوی و ضُحی (4).

القاعِدَهُ التّاسِعه:تُقْلَبُ الیاءُ واواً وجوباً إذا وَقَعَتْ لاماً لِمَوْصُوفٍ عَلی وَزْنِ «فَعْلی» (5)،نحوُ:تَقْیی (6)-تَقْوی،فَتْیی-فَتْوی (7)؛بخلافِ نحوِ:صَدْیا(مؤنَّثُ صَدْیان)و رَیّا(مؤنَّثُ رَیّان)لأنَّهما وصفان.أمّا رَیّا الموصوف(الرّائحهُ الطیِّبه)فَخارجٌ عن مصَبِّ هذه القاعدِهِ لِجَرْیِ القاعدهِ الخامسهِ فیه (8).

القاعِدَهُ العاشِره:تُبْدَلُ الضَّمَّهُ قَبْلَ الیاءِ کَسْرَهً وجوباً إذا کانتِ الیاءُ غَیْرَ فاءٍ(أَیْ فاءِ الفِعْلِ) (9)نحوُ مَبُیْع-مَبیع،مَرْمُیّ-مَرْمِیّ،تَرَجُّی-ترَجّی،تَداعُیْ-تَداعی،(أدْلُو-) أدْلُی-أدْلی،أظْبُی-أظْبی؛بخلافِ ما إذا کانتِ الیاءُ فاءً،نحوُ:مُیَسِّر.تنبیهٌ

لِلْمُصَغَّرِ قواعدُ إعلالٍ خاصَّهٌ ستأتی إن شاءَ اللّهُ فی فصلِ المصغَّرِ.

[شماره صفحه واقعی : 199]

ص: 784


1- معنی الصّفهِ سیأتی فی مبحثِ الجامدِ و المشتقِّ.

2- النحو الوافی،ج 4،ص 716،الرّقم 7.

3- معنی الموصوفِ سیأتی فی مبحثِ الجامدِ و المشتقِّ.

4- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 12.

5- المصدر نفسُه،ص 177؛النحو الوافی،ج 4،ص 722،الرّقم 3؛شرحُ ابنِ عقیل عند قوله:«مِنْ لام فَعْلی اسْماً…».

6- تَقْیی،أصلُهُ وَقْیی من الوَقْی و الوِقایَه،أُبْدِلتِ الواوُ تاءً علی غیرِ القیاسِ(شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 80) کما سیأتی فی بحث الإبدالِ فی الخاتِمه.

7- فی المصباح المنیر:«الفتوی…یقالُ أصلُهُ من الفَتِیِّ و هو الشابُّ القویّ».

8- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 178.

9- نفسُ المصدر،ص 161 و 168.

السّؤال و التمرین

1.ما هُوَ إعلالُ الکَلِماتِ التابعهِ و طِبْقاً لأیَّهِ قاعِدهٍ؟

استیلای،فَرّاو،جاوِز،غَرایِز،سرایِر،وُوَیْصِل(مصغَّرُ واصل)،حَیای،غِنای،خاوِف،کبایِر، مَیْوِت،مَطیوَه،حِواکه،التَّعَدُّو،اقْتِواد،جِواد،سِواط،سَماو،غَنای،ابْتِلاو،بَلاو،وِلای،ثَنای، سایِر،حایِر،قاوِد،حاوِل،کایِد،جَرایم،رِعای،استِثنای،إقْرای،افْتِرای،صاوِم،مایِل،استِغْنای، جاوِر،ضَمایِر،وُوَیْقِیَه(مصغَّرُ واقیَه)،وَواثِق(جمعُ واثِقَه)،شُوای،حِرْبای،عِلبای،إروای،سایِف، هایِم،رَکیوَه،أیْوام(جمعُ یَوْم)،قَیْوُوم،دُلَیْوَه(مُصغَّرُ دَلْو)،مَعَلِّمُویَ،طَوْی،لَوْی،عُجَیْوِز(مصغَّرُ عُجُوز)،عُمَیْوِد(مصغَّرُ عَمود)،تَقافُو،تَعالُو،تَغالُو،شَرْیا(المِثل)،وَواقِف(جمعُ واقفه).

2.لِمَ لَمْ تُعَلَّ الکلماتُ التّالیه؟

صایِد،مُقاوِم،مُبایِن،حاوِل،قَساوِر،أساوِر،طَواویس،سِواک،خُوان(المائدَه)،صِوان(ما تُصانُ فیه الثِّیاب)،عُنْفُوان،أُفْعُوان(ذَکَرُ الأفاعی)،عَنْصُوَه(القلیل المتفرِّق من النَّبت أو غیرِه)، حُزْوی(اسمُ مکانٍ).

[شماره صفحه واقعی : 200]

ص: 785

المَبحَثُ الأَوَّل:
اشاره

المَصدَرُ و غیرُ المَصدَر

مُقَدِّمَهٌ

المَصدَرُ اسمٌ یَدُلُّ عَلی حَدَثٍ أی معنیً قائمٍ بغیرِهِ صادرٍ عنه (1)،نَحوُ:الضَّرْب و البُرْء.وَ ما سواهُ من الأسماءِ«غیرُ المصدَر»،و لا یُبْحَثُ عنهُ بعُنوانِهِ إذا لیسَ له حکمٌ من حیثُ هو غیرُ المصدَر.

فَالْمَصْدَرُ أصْلِیٌّ أو میمِیٌّ أو صِناعِیٌّ؛و هو أیضاً قد یُؤتی به لبیانِ المرَّه أو الهیئَه؛کما أنَّهُ قد یکونُ صریحاً و قد یکونُ مؤوَّلاً؛هاکَ الْبَحْثَ عن هذه العناوینَ فِی فُصُولٍ:

الفَصْل 1.المَصْدَرُ الأَصلیّ

المصدرُ الأصلیُّ عَلی نَوْعَیْنِ:مَصْدرُ الفِعْلِ الثُّلاثِیِّ المُجَرَّد،وَ مصدرُ غیرِهِ مِنَ الأفْعالِ.

أ)مصدرُ الفعلِ الثلاثیِّ المُجَرَّدِ لا قیاسَ فی وَزْنِه،بَلْ هُو مَوْقوفٌ عَلَی السَّماعِ،إلاّ أنَّ هُناکَ ضَوابِطَ غالبِیَّهً (2)،أهَمُّها:

[شماره صفحه واقعی : 201]

ص: 786


1- الحَدَثُ هو المعنی القائمُ بغیرِه،و یُقَیَّدُ هذا المعنی بالنسبَهِ إلی المصدَرِ و ما یُشْتَقُّ منه-کالفعلِ و الأسماءِ المتَّصِلَهِ بالفعلِ أی المشتَقَّهِ منه-بالصُّدورِ عن غیرِه(شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 399).

2- شرح الرّضی علی الشّافیهِ،ج 1،ص 152.

1.الدّالُّ عَلی داءٍ و مَرَضٍ،فُعال،نحوُ:زَکَمَ زُکاماً،سَعَلَ سُعالاً.

2.الدّالُّ عَلی الصَّوْتِ،فُعال أو فَعیل،نحوُ:صَرَخَ صُراخاً،صَهَلَ صَهیلاً.

3.الدّالُّ عَلی امْتِناعٍ وَ مُخالَفَهٍ،فِعال،نحوُ:أبی إباءً،نَفَرَ نِفاراً.

4.الدّالُّ عَلی حِرْفَهٍ وَ صَنْعَهٍ أو إمارَهٍ و حُکومَهٍ،فِعالَه،نحوُ:تَجَرَ تِجارَهً،حاکَ حِیاکَهً، أمَرَ إمارَهً،وَلِیَ وِلایَهً.

5.الدّالُّ عَلی لَوْنٍ،فُعْلَه،نحوُ:خَضِرَ خُضْرَهً.

6.الدّالُّ عَلی سَیْرٍ وَ انْتِقالٍ،فَعیل،نحوُ:رَحَلَ رَحیلاً.

7.الدّالُّ عَلی اضْطِرابٍ وَ انْقِلابٍ،فَعَلانِ،نحوُ جالَ جَوَلاناً،غَلی غَلَیاناً.

و فی غیر الموارد المذکورَهِ فالأغلَبُ:

1.مصدرُ فَعَلَ إذا کانَ لازِماً،فُعُول،نحوُ:جَلَسَ جُلُوساً.

2.مصدرُ فَعِلَ إذا کانَ لازماً،فَعَل،نحوُ:فَرِحَ فَرَحاً.

3.مصدرُ فَعُلَ و یکُونُ لازِماً دائِماً،فُعُولَه أَوْ فَعالَه أوْ فَعَل،نحوُ:سَهُلَ سُهُولَهً،فَصُحَ فَصاحَهً،کَرُمَ کَرَماً.

4.مصدرُ فَعَلَ وَ فَعِلَ اذا کانا مُتَعَدِّیَیْنِ،فَعْل،نحوُ:کَسَبَ کَسْباً،فَهِمَ فَهْماً.

و لَهُ اوْزانٌ لا ضابِطَ لَها،و دُونَکَ بعْضَها:شُرْب،حِفْظ،کَذِب،صِغَر،هُدی،رَحْمَه، نِشْدَه،غَلَبَه،سَرِقَه،ذَهاب،سُؤال،قَبُول،سُودَد،سُؤْدُد،زَهادَه،دِرایَه،کَراهِیَه،بَیْنُونَه، حِرْمان،غُفْران،تِلقاء،حُضُور و…

ب)مصدرُ غیرِ الثلاثیِّ المُجَرَّد قیاسیٌّ کَما مَرَّ فی بابِ الفِعْلِ.فَقَدْ سَبَقَ أَنَّ لَهُ مِنَ الثُّلاثِیِّ المزیدِ فیه أَزیدَ مِن خمسهٍ و عشرینَ وَزناً هِیَ:إفعال،تَفْعیل،مُفاعَله إلی آخِرِها؛ و مِنَ الرُّباعیِّ أرْبَعَهَ أوْزانٍ هِیَ:فَعْلَلَه،تَفَعْلُل،افْعِنْلال و افْعِلاّل؛و أَنَّ لِبَعضِ الأبواب مَصادِرَ أُخری غَیرَ مَعروفهٍ أو مختَصّهً ببعضِ الْمَوارِد کَبابِ التَّفْعیلِ وَ الْمُفاعَلَهِ و الفَعْلَلَه،فَراجِعْ إنْ شِئْت.

[شماره صفحه واقعی : 202]

ص: 787

السّؤالُ و التّمرین

1.مَا هوَ الْفَرْقُ بینَ المَصدرِ و الفِعل؟

2.أورِدْ مَصادِرَ الأفعالِ التّالیهِ:قَعَد،حَضَرَ،عَمِلَ،غَرَبَ،سَمُحَ،بَرَدَ،ضَرَبَ،نَصَرَ،غَضِبَ، وَعَدَ،رَمی،سَلَکَ(یُقالُ سَلَکَ المکانَ أیْ دَخَلَ فیه و سَلَکَ الطّریقَ أیْ سار فیه)،حَرَثَ،عَدِمَ، قَلَبَ(قَلَبَهُ أیْ حَوَّلَهُ عَنْ وَجْهه)،نَعَسَ،عَطِشَ،حَمِدَ،شَهِقَ الحِمارُ،خارَ الْبَقَرُ،عَجَّ،ضَجَّ،نَعَقَ الغُرابُ،بَکی،فَرَّ،خاطَ،زَرَعَ،دَلَّ،صَفَرَ،هاجَ،فارَ،طارَ،حَیَّ،ماتَ،حَرَبَ،رَکَعَ،سَجَدَ،جَمَدَ،دارَ.

3.أعْطِ ما تَسْتَطیعُ مِنَ المِثالِ لِمصادر الثُّلاثِیِّ المُجَرَّد وَ اذْکُر الوَزْنَ الغالِبیَّ مِنْها.

4.أوْرِدْ مَصادِرَ الأفعالِ التّالِیَه:أجارَ،آجَرَ،قاتَلَ،ساوی،اعْتادَ،اتَّقی،أری،انْقادَ، اسْتَراحَ،أبْصَرَ،کَرَّرَ،اشْهابَّ،آمَنَ،آذی،أوْعَدَ،قاوَمَ،سَلْسَلَ،دَأْدَأَ،تَزَلْزَلَ،احْرَنْجَمَ، اقْشَعَرَّ.

الفصل 2.المَصدَرُ المیمیّ

اشاره

الفصل 2.المَصدَرُ المیمیّ (1)

للفِعلِ-ثُلاثیّاً کانَ أو رُباعیّاً،مُجرَّداً أو مزیداً فیه-مصدرٌ قِیاسِیٌّ غیرُ ما سَبَقَ یُقالُ لَهُ «المصدرُ المیمیّ»لوجودِ میمٍ زائدهٍ فی أوَّلِه وَ هُوَ فِی المَعنی کالمصدَرِ الأَصلیِّ بِلا فَرقٍ.وزنُ المصدرِ المیمیّ

أ)لِلْمصدرِ المیمیِّ فی الثُّلاثِیِّ الْمُجَرَّدِ وزنانِ:

1.مَفْعِل،فی المثالِ الواویِّ المحذوفِ الفاءُ فی المضارع،نحوُ:مَوْعِد و مَوْضِع.

و یغلِبُ هذا الوزنُ فی یَفْعِلُ المعتلِّ العین-و لا یکونُ إلاّ یائیّاً-نحوُ:مَزید،مَبیت،مَصیر،

[شماره صفحه واقعی : 203]

ص: 788


1- شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 168؛النحو الوافی،ج 3،ص 231 و 331.

مَجیء،مَحیض.قالَ تعالی: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذیً (1).فنحوُ مَعاش (2)قلیلٌ و وَرَدَ مَعیش أیضاً.

2.مَفْعَل،لِسِوی ما مرَّ،من نحوِ:مَقْصَد،مَصْرَف،مَجْری،مَأخَذ،مَمَرّ،مَوْجَل،مَوْفی، مَقال (3)،مَعاد (4)،مَهابَه (5)،مَحْیا،مَلْهی (6).قالَ اللّهُ تعالی: وَ مِنْ آیاتِهِ مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِهِ (7)و قالَ تعالی: أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ (8).فنحوُ مَرْجِع قلیلٌ، قالَ اللّهُ تعالی: إِلَی اللّهِ مَرْجِعُکُمْ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (9).

هذا،وَ قَدْ یُصاغُ المصدَرُ المیمیُّ من الثلاثیِّ المجرَّدِ بزِیادهِ تاءٍ مربوطهٍ فی آخرِهِ- مضافاً إلی المیمِ الزّائدَهِ فی أوَّلِه-نحوُ:مَسْأَلَه،مَحَبَّه،مَوَدَّه،مَهابَه،مَحْمِدَه،مَغْفِرَه،مَعْرِفَه، مَعْذِرَه،مَعْصِیَه و مَعیشَه.

ب)وزنُ هذا المَصدَرِ فی غَیرِ الثّلاثیِّ المُجَرّدِ عَلی وَزنِ مُضارِعِهِ المَجْهُولِ بإتیانِ میمٍ زائدهٍ مَضْمومَهٍ مکانَ حَرفِ المُضارَعَهِ،نحوُ:یُکْرَمُ-مُکْرَم،یُصَرَّفُ- مُصَرَّف،یُقاتَلُ-مُقاتَل،یُدَحْرَجُ-مُدَحْرَج.و لا یصحَبُ مصدرَ الفعلِ المتعدِّی بحرفِ الجرِّ المیمیِّ جارٌّ و مجرورٌ خلافاً لمضارِعِهِ المجهولِ فَ یُتَدَحْرَجُ بِهِ- مُتَدَحْرَج.

[شماره صفحه واقعی : 204]

ص: 789


1- البقره222/.

2- مضارِعُهُ:یَعیشُ.

3- مضارِعُهُ:یَقُولُ.

4- مضارِعُهُ:یَعُودُ.

5- مضارِعُهُ:یَهابُ(یَهْیَبُ).

6- مضارِعُهُ:یَلْهُو.

7- الرّوم23/.

8- الجاثیه21/.

9- هود4/.

تنبیهٌ:إنَّ المصدرَ المیمیَّ لا یُعَدُّ من الأسماءِ المشتقّهِ-الآتیهِ فی المبحثِ القادِمِ-و إن قد یُسْتَعانُ فی اشتِقاقِهِ بالفعلِ المضارعِ (1).

السّؤالُ و التّمرین

1.عَرِّفِ الْمصدرَ المیمِیَّ وَ بیِّنِ الْفَرْقَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْمصدرِ الأصْلیِّ.

2.اِبْنِ المَصْدَرَ المیمیَّ مِمّا یَلی مِنَ الأفْعال:دَخَلَ،خَرَجَ،ظَهَرَ،حَضَرَ،جَلَسَ،شَرِبَ،أوی، سَعی،وَمِقَ،رَضِیَ،جَری،هَلَکَ،عَصی،وَدَّ،اکْتَسَبَ،إستَفْتی،انْقادَ،اخْتارَ.

3.ما هی کلمهُ«معنی»أهی مصدرٌ مِیمیٌّ أم لا؟نَعَم أو لا،لماذا (2)؟

الفصل 3.المصدرُ الصِّناعیّ

الفصل 3.المصدرُ الصِّناعیّ (3)

الْمَصدرُ الصِّناعیُّ (4)کلمهٌ تُصاغُ من زیادَهِ یاءٍ مُشَدَّدَهٍ (5)و تاءٍ مَربوطهٍ فی آخرِ الاسمِ مطلقاً،لَها معنی المصدرِ تقریباً،نحوُ:إنسانیَّه،حیوانِیَّه،جاهِلیَّه،تَبَعِیَّه و…

الفصل 4.المصدرُ المجهول

الفصل 4.المصدرُ المجهول (6)

الْمَصدَرُ کَما یَکُونُ مَصْدَراً لِلْفِعْلِ المَعلُومِ-و هو الکثیرُ الشّائع-و یُقالُ لَهُ«المَصْدَرُ

[شماره صفحه واقعی : 205]

ص: 790


1- النحو الوافی،ج 3،ص 235.

2- الجواب:معنی«المعنی»واضحٌ و هو:«ما دلَّ علیه اللَّفظ»؛و فی ماهیَّتِهِ احتمالانِ: أحدُهُما أن یکونَ اسمَ مکانٍ لما ینتهی إلیهِ اللَّفظُ و یستقِرُّ فیه من بابِ وضعِ اسمِ المعنی موضعَ اسمِ العینِ تجوُّزاً، کما یقالُ فی«مَغْزَی الکلامِ»إنَّهُ«مَقْصِدُه». الثانی أنَّهُ«مَفْعَلٌ»بمعنی المفعول لِما یُقالُ من أنَّ«مَعْنَی الکلامِ و مَعْنِیُّهُ واحدٌ»(القاموس المحیط).

3- النحو الوافی،ج 3،ص 186؛مبادئُ العربیّه،ج 4،ص 60.

4- قیلَ:«الصَّناعَهُ تُسْتَعْمَلُ فی المحسوسات و الصِّناعَهُ فی المعانی»(المنجد).

5- قد یُقالُ إنَّ الیاءَ هذه یاءُ النَّسَبِ،عَیْناً(جامعُ الدّروس العربیّه،ج 1،ص 181؛النحوُ الوافی،ج 3،ص 187، الهامش 3؛مبادئُ العربیّه،ج 4،ص 60).

6- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 409؛النحو الوافی،ج 3،ص 211،الهامش 1،السطر 4.

الْمَعْلوم»نحوُ:ضَرَبَ زَیْدٌ بَکْرَاً ضَرْبَاً،و منهُ قولُهُ تعالی: قالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ إِلی نِعاجِهِ (1)،کذلک قَدْ یکونُ مَصْدَراً لِلْفِعْلِ الْمَجْهُولِ و یُقالُ لَهُ«الْمَصدرُ المَجْهول» نحوُ:ضُرِبَ بَکرٌ ضَرْباً،و منهُ قولُهُ تعالی: غُلِبَتِ الرُّومُ- فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ (2).وَ مِنْ ذلِکَ قَوْلُ الشاعرِ:

إنْ یَقْتُلُوکَ فَإنَّ قَتْلَکَ لَمْ یَکُنْ

عاراً عَلَیْکَ وَ رُبَّ قَتْلٍ عارٌ

فالمصدَرانِ-المعلومُ و المجهولُ-یَتَّحِدانِ لفظاً و یَخْتَلِفانِ معنیً و یَتَمایَزانِ بالقَرینه.

السّؤالُ و التّمرین

1.صُغِ المَصدَرَ الصِّناعِیَّ مِمّا یلی مِنَ الأسماء:عَرَب،رَحْمن،رَؤُف،فَوْق،تَحْت،قَبْل،بَعْد، لَیْل،قَوْم،أَشَدّ،مَظْلُوم،صادِق.

2.مَا الفَرْقُ بَیْنَ الْمَصدرِ الصِّناعیِّ و المَصْدَرِ المیمِیّ،و مَا الفرقُ بینَهُ وَ بَیْنَ الأَصلیِّ.

3.مَا هوَ الفَرْقُ بینَ المَصدرِ المَعْلومِ و الْمَصدرِ المجهولِ و مَا هوَ المُمَیِّزُ بَیْنَهُما؟

4.عَرِّف المصدرَ المعلومَ و المصدرَ المجهولَ فیما یلی مِنَ الأمثِلَه:القَتْلُ دونَ الأهْلِ و المالِ شهادهٌ، فَکُّ رَقَبَهٍ- أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَهٍ (3)، لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً (4)،و«أسْألُکَ أن تَجْعَلَ وَ فاتی قَتْلاً فی سبیلِک تَحْتَ رایَهِ نَبِیِّک مَعَ أوْلِیائِک» (5)،«وَ قَتْلاً فی سَبیلِکَ فَوَفِّقْ لَنا» (6)،«الظُّلْمُ ظُلُماتُ یومِ القیامَه»،قَتَلَ زیدٌ بَکْراً و بعدَ قتلِ بَکْرٍ فَرَّ،أعجَبَنی أکْلُ الخُبْزِ.

[شماره صفحه واقعی : 206]

ص: 791


1- ص24/.

2- الرّوم2/ و 3.

3- البلد13/ و 14.

4- النّور63/.

5- مفاتیح الجنان،الدّعاءُ الموسومُ بدعاءِ الحجِّ من أعمالِ شهرِ رمضانَ المشتَرَکَهِ.

6- المصدر نفسه،دعاءُ لیالی شهرِ رمضان.

الفصل 5.اَلمَرَّهُ و الهَیئَه

الفصل 5.اَلمَرَّهُ و الهَیئَه (1)

قَدْ یُذْکَرُ المصدرُ لِبَیانِ وقوعِ الفِعْلِ مَرَّهً واحدهً أو لِبَیانِ هیئَهِ الفعلِ أو الفاعِلِ.

فَالأَوَّلُ(المصدرُ الَّذی یُؤتی به لبیانِ المَرَّهِ)یُبْنی مِنَ الثُّلاثِیِّ المُجَرَّدِ عَلی فَعْلَه،نحوُ:

«لَضَرْبَهُ عَلیٍّ[یومَ الخندَقِ]خیرٌ-أو أفضلُ-مِن عِبادَهِ الثَّقَلَیْنِ» (2)؛و یُبنی مِنْ غَیرِ الثلاثیِّ المجرَّدِ مِنَ الْمَصْدَرِ الأصلیّ بِزیادهِ تاءٍ فی آخِرِه،نحوُ:أکْرَمْتُهُ إکْرامَهً.

و الثّانی(المصدرُ الَّذی یُؤتی بهِ لبیانِ الهیئَهِ)یَأْتی مِنَ الثُّلاثِیِّ الْمُجرَّدِ علی فِعْلَه، نحوُ:جَلَسْتُ جِلْسَهً،أو جِلْسَهً حَسَنَهً (3)،قِعْدَهُ الْوَقورِ جَمیلهٌ (4).وَ أمّا غَیْرُ الثّلاثیِّ المجرَّدِ فلا صیغهَ لهُ خاصَّهً تدلُّ علی الهیئَهِ إلاّ شُذوذاً،بل تُزادُ قرینهٌ علی المصدرِ الأصلیِّ لبیانِ المُرادِ (5)،نحوُ قولِهِ تعالی: أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَهٍ (6).

فَلَو کانَ الْمَصدرُ الأصلیُّ مِنَ الثُّلاثِیِّ المجرّد عَلی فَعْلَه و مِنْ غیرِه مَختوماً بتاءٍ، احْتیجَ لِبَیانِ المرّهِ إلی قَیدٍ یُفیدُ ذلِکَ،نحوُ: إِنْ کانَتْ إِلاّ صَیْحَهً واحِدَهً (7)،و نحوُ:اِسْتِعانَهٌ واحدهٌ بأریَحیٍّ قد تمنَعُ خَطراً داهِماً (8).و قد توصَفُ الفَعْلَهُ بالوَحْدَهِ تأکیداً لِلمرَّهِ،نحوُ قولِه تعالی: فَإِنَّما هِیَ زَجْرَهٌ واحِدَهٌ (9).

[شماره صفحه واقعی : 207]

ص: 792


1- النحو الوافی،ج 3،ص 225؛جامع الدّروس العربیّه،ج 1،ص 175.

2- محمد ابراهیم آیتی،تاریخ پیامبر اسلام،ص 395؛الغدیر،ج 7،ص 206.

3- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 1،ص 299.

4- النحو الوافی،ج 3،ص 228.

5- نفس المصدر،ص 229.

6- البلد14/.

7- یس29/ و 53.قال فی المصباحِ المنیر:صاحَ بالشیءِ یصیحُ به صحیحهً و صیاحاً:صَرَخَ.

8- النحو الوافی،ج 3،ص 228.الأریَحیُّ:واسع الخلق،النشیط إلی المعروف.دَهِمهُ الأمرُ أی غَشِیَهُ(المعجم الوسیط).

9- الصّافّات19/.

و إذا کان المصدر الثُّلاثی علی فِعْلَه أُضیفَ إلِیها قیدٌ یفیدُ الهیئهَ المقصوده،نحوُ:

العِزّهُ الجاهلیّهُ تحمِلُ صاحبَها علی الطُّغیان (1).

تبصرهٌ:من المسموعِ مجیءُ فِعْلَه و فُعْلَه للمرَّهِ.الأوَّلُ،قولُ القائلِ:«حَجَّ فُلانٌ حِجَّهً»، و الثانی کأن تقولَ:«رَأیْتُهُ رُؤیَهً»مع إرادَهِ المرَّهِ فی کلا المثالَیْنِ.قیل و لا مانعَ من القیاس فی الوزنینِ أیضاً (2).

مُلاحَظهٌ:إفادهُ المرَّهِ أو الهیئَهِ تختصُّ بالمصدرِ الأصلیِّ و لا یَتأتّی هذا المعنی للمصدرِ المیمیِّ و لا الصِّناعیِّ.

ملاحظهٌ أُخری:الهیئَهُ(المصدرُ الدّالُّ علی الهیئَهِ)و إن کانتْ تُفیدُ نوعَ الفعلِ أیضاً، لکن لبیانِ نوعِ الفعل أسالیبُ أُخری تنضافُ إلی هذا الأُسلوبِ لا تتَّصِلُ بِبَحثِنا الصَّرفیِّ و المتکفِّلُ لبیانِها علمُ النَّحو (3).

الفصل 6.المصدر المُؤَوَّل

ینقسم المصدر إلی صریحٍ و مُؤَوَّلٍ؛فالصَّریحُ هو کلُّ ما سبقَ من أقسامِ المصدرِ من الأصلیِّ و المیمیِّ و الصِّناعیِّ و غیرِها،و المُؤَوَّلُ ما یُسْتَنْتَجُ منَ الأحرفِ المصدریَّهِ(أعنی:ما،أنْ،أنَّ،کَیْ،لَوْ (4))و ما بعدها،نحوُ قولِهِ تعالی: حَتّی إِذا ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ (5)أی بِرُحْبِها،و قولِهِ تعالی: وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ (6)أی وَدُّوا إدْهانَک.

[شماره صفحه واقعی : 208]

ص: 793


1- النحو الوافی،ج 3،ص 229.

2- نفس المصدر،ص 227،الهامش 1.

3- شرحُ الرّضی علی الکافیه،ج 1،ص 298.

4- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 4،ص 440.

5- التوبه118/.

6- القلم9/.

الفصل 7.اسمُ المَصدر

هُوَ اسمٌ یَدُلُّ عَلَی حاصِلِ مَعْنَی الْمَصدرِ و نتیجَتِهِ،نحوُ:اَلْغُسْلِ و الْحُبِّ و الْبُغْضِ (1)و الْمَشیِ و الْهُدْنَهِ (2).و لا قِیاسَ فی وَزنهِ،بَلْ قَدْ یَکونُ مُوازِناً لِلْمَصدرِ نحوُ الحُبِّ و المَشیْ،و قَدْ یکونُ مغایراً لَهُ،نحوُ:الْغُسْل و البُغْض فإنَّ مَصْدَرَیْهِما الغَسل و الإبغاض.

و لَیْسَ لِکُلِ فعلٍ اسمُ مَصدرٍ بَلْ صَوغُهُ أیضاً سَماعیٌّ (3).

[شماره صفحه واقعی : 209]

ص: 794


1- قال الفَیُّومی فی المصباح المنیر:«غَسَلْتُه غَسْلاً من باب ضَرَبَ و الاسمُ الغُسْل بالضمّ؛حَبَبْتُه أحِبُّهُ من باب ضَرَبَ…و الحُبُّ اسمٌ منه؛أبْغَضْتُهُ إبغاضاً…و الاسمُ البُغض».

2- و من ذلک الطُّمَأْنینَه و القُشَعْریرَه(حاشیه الصَّبّان،ج 2،ص 309).

3- للأستاذ: فی تحقیقِ معنی اسمِ المصدر:قد یعثُرُ المُتَتَبِّعُ بادِئَ بَدْءٍ علی تشتُّتٍ فی أنظارِ القوم فی معنی اسم المصدر،من بینِ قائلٍ: هو شیئانِ:1)ما دلَّ علی معنی المصدرِ مزیداً فی أوّلِهِ میمٌ کالمَقْتَلِ،2)اسمُ عینٍ مستعمَلاً بمعنی المصدر کالعطاء و هو اسمٌ لما یُعْطی(شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 412)؛ و قائلٍ:هو اسمٌ دالٌّ علی الحدَثِ من غیرِ تعرُّضٍ لِزمانٍ و هو ثلاثهُ أشیاءَ:1)عَلَمٌ موضوعٌ علی معنیً کَفجارِ للفَجرَهِ [و سبحانَ للتسبیح]،2)مبدوٌّ بمیم زائدهٍ لغیر المفاعَلَهِ کمَضْرَب،3)ما نقصَتْ حروفُه من حروف المصدر کَغُسْل لاِغْتَسَلَ و وُضوء لِتَوَضَّأَ(التصریح بمضمون التوضیح،باب إعمالِ المصدر)؛ و قائلٍ هو ثلاثهُ أُمورٍ:1 و 2 ما ذُکر أولاً و ثانیاً فی«التصریح…»،3)ما کان اسماً لغیرِ حَدَثٍ فاستُعْمِلَ له ک«الکلام» فإنه فی الأصل اسمٌ للملفوظ به من الکلمات ثم نُقِلَ إلی معنی التکلیم،و مثل«الثَّواب»فإنَّه فی الأصلِ اسمٌ لما یُثابُ به العُمّالُ ثم نُقِل إلی معنی الإثابَه(شرح شذور الذّهب،ص 410-412). و یقرُبُ منهما ما فی شرح الأشمونی(ج 2،ص 287)بعد تعریف اسمِ المصدرِ بما ناقَشَ فیه الصَّبّان. و قائلٍ إنَّ المرادَ باسمِ المصدرِ اسمُ الجنسِ المنقولِ عن موضوعِهِ إلی إفادَهِ الحدَثِ کالکلامِ و الثوابِ(ابن هشام الأنصاری،متن شذور الذهب،ص 410). و قائلٍ إنّ اسمَ المصدرِ هو اسمٌ للمعنی الصادرِ عنِ الإنسان کسُبحانَ الدّالِّ علی التسبیح الصادرِ عن المسَبِّح [الحاصل من فعل التسبیح]لالفظ:ت،س،ب،ی،ح(النحو الوافی،ج 3،ص 210،سطر 6)،و هو تعبیر آخر عمّا قاله ابنُ هشام فی الشُّذور. فنقول:الحاصلُ لاسمِ المصدرِ من تلک التعبیراتِ أربَعَهُ معانٍ:1)المصدرُ المیمیّ،2)اسمٌ غیرُ مَصدرٍ اسْتُعْمِلَ فی معنی المصدر،3)مصدرٌ لفعلٍ نقصت حروفُه من مصدرِ ذاک الفعل،4)عَلَمٌ موضوعٌ علی معنیً. أما تفسیرُ اسمِ المصدرِ بالمصدرِ المیمیِّ فقد أبطَلَهُ ابنُ هشام نفسُه فی الشُّذور(ص 410 و 411)قائلاً:«إنَّه- یعنی ما بُدِئَ بمیمٍ زائدَهٍ لغیرِ المفاعَلَه-المصدرُ فی الحقیقه و یسمّی المصدرُ المیمیُّ و إنَّما سمَّوهُ أحیاناً اسمَ مصدرٍ تجوُّزاً…و یُسمّی اسمَ مصدرٍ مجازاً»؛و حکاهُ الأزهریُّ أیضاً فی«التصریح…»و الظاهرُ أنَّهُ مرتضیه. و أما الثلاثهُ الأُخَرُ فالظاهرُ أنَّ الجمیعَ یرجع إلی معنیً واحدٍ،و ذلک بدلیلَیْنِ:أحدُهُما أنَّ بعضَهم یذکُرُ هذا و یترکُ ذاک،و بعضاً آخر یترک هذا و یذکر ذاک؛و الدّلیلُ الثانی أنَّ الأمثِلَهَ متقاربهٌ بل متماثله؛فکأنَّ المعنی المرادَ واحِدٌ ذو وجوهٍ یُمکِن أن یُنْظَرَ إلیه من جِهاتٍ. فالمعنی الّذی یرجع إلیه الکلُّ و یکونُ جامعاً للجمیع هو ما أفصحَ عنهُ ابنُ یَعیش-و هو من أئمَّهِ العلومِ العربیَّهِ- قائلاً:«السَّرّاءُ و الضَّرّاءُ…الصَّواب أنَّها أسماءٌ للمصادر و لیست أنفُسَها،فالسَّرّاءُ الرَّخاء،و الضَّرّاءُ الشِّدَّه،و النعماءُ النِّعمَه،فهی أسماءٌ لهذه المعانی.فإذا قلنا إنَّها مصادرُ کانت عبارهً عن نفسِ الفعلِ الّذی هو المعنی،و إذا کانت أسماءً لها کانت عبارهً عن المحصّل لهذه المعانی»(شرح المفصل،ج 3،ص 389). هذا الّذی لخَّصَهُ ابنُ یَعیش من الأنظارِ هو ما اخترناهُ سابقاً و دَعِمناهُ آنفاً؛فلاوجهَ لما یُتَراءی من تخطئهِ هذا التعریفِ فی بعضِ المکتوبات و نسبَتِه إلی الخلطِ بینَ المصطَلَحات؛و لا اختلافَ هُنا بینَ مصطَلَحاتٍ.

السّؤالُ و التَّمرین

1.بَیِّن معنی اسمِ المصدرِ و أعطِ أمثلهً له.

2.صُغِ المَرَّهَ مِنَ الأَفْعالِ التّالِیَه:قَرَأَ،کَتَبَ،مَشی،نامَ،دَرَسَ،تَصافَحَ،اسْتَراحَ،قاتَلَ،سارَ، عادَ.

3.بَیِّن الهَیئَهَ مِنَ الأمثلهِ المذکورهِ فی الرَّقم 2.

[شماره صفحه واقعی : 210]

ص: 795

المَبحَثُ الثّانی:
اشاره

الجامِدُ و المُشتَقّ

مُقَدِّمَهٌ

الاسمُ جامدٌ أو مشتقٌّ.

الاسمُ المشتقُّ ما دلَّ علی حَدَثٍ(أی معنیً قائمٍ بغیرِه)و صاحبِه (1)و اشتُقَّ من الفِعل (2)؛و الجامدُ ما دلَّ علی ذاتٍ(أی معنیً قائمٍ بنفسِه)أو حَدَثٍ و لَمْ یَکُ مشتقّاً من الفعلِ،و إنْ أُخِذَ من جامدٍ آخَرَ.

الأسماء المشتقّهُ (3)ثمانیهٌ،هی:اسمُ الفاعل و اسمُ المفعول و الصِّفَهُ المُشبَّهَهُ و اسمُ المُبالَغَهِ و اسمُ التّفضیل و اسمُ المکانِ و اسمُ الزّمان و اسمُ الآله (4).و ما سِواهُنَّ من الأسماء جوامِدُ،نحوُ:رجُل،رُجَیْل،رجُلانِ،رِجال،عِلْم،عِلْمیّ،عِلْمیَّه،مَقال (5).

یُبنی کلُّ الأسماءِ المشتقّهِ مِنَ الفِعلِ المضارع (6)،و قد تقرَّرَ أنّ المضارعَ مشتقٌّ من

[شماره صفحه واقعی : 211]

ص: 796


1- شرح الأشمونی،ج 3،ص 62؛الحدائقُ النّدیَّه،ج 1،ص 167.

2- الحدائق النّدیّه،ج 2،ص 173؛جامع الدّروس العربیّه،ج 1،ص 182-210.

3- و تسمّی«الأسماءُ المتَّصِلَهُ بالأفعال»أیضاً(شرح المفصّل،ج 4،ص 45).

4- الحدائق الندیَّه،ج 1،ص 167.

5- المَقال مَصْدَرٌ میمیٌّ معناهُ القَوْل.

6- التّصریح بمضمون التوضیح،بابُ…أبنیَهِ أسماءِ الفاعلین و بابُ…أبنیَهِ أسماءِ المفعولین.

الماضی،و الماضیَ من المصدَر؛فیُلاحَظُ وزنُ المشتقِّ عندَ صوغِهِ من المضارع و یُعمَلُ علی حَسَبِه (1)کما سَیَلی.

الفصل 1.اسمُ الفاعِل

اشاره

اسمُ الفاعلِ اسمٌ یَدُلُّ علی ذاتٍ صدرَ عنهُ حَدَثٌ-أی فِعْلٌ-علی وجهِ الحدوثِ، نحوُ:کاتِب و مُکرِم.فما دلَّ علی الثبوتِ فلیسَ باسمِ فاعلٍ و إن کانَ علی زِنَتِه،نحوُ طاهرِ القَلْبِ و ضامرِ البَطْن،بل هو صفهٌ مشبَّهَهٌ کما سیأتی (2).صَوْغُهُ و صِیَغُه

یُبْنی اسمُ الفاعلِ مِنَ المُضارعِ المَعلوم (3)؛وَ وَزْنُهُ مِنَ الثُّلاثِیِّ المجرّدِ عَلی«فاعِل» نحوُ:یَعْلَمُ-عالِم؛وَ مِن غَیرِهِ علی وزنِ المُضارعِ المَعْلُوم بإتیانِ میمٍ زائِدَهٍ مَضْمُومَهٍ مَکانَ حَرفِ الْمُضارَعَه وَ کَسْرِ ما قَبْلَ الآخِرِ إنْ لَمْ یَکُنْ مَکْسُوراً،نحوُ:یُکْرِمُ-مُکْرِم، یَتَعَلَّمُ-مُتَعَلِّم،یَتَدَحْرَجُ-مُتَدَحْرِج وَ هکَذا…

و لاِسمِ الفاعِلِ سِتُّ صِیَغٍ:الأُولی لِلْمُفْرَدِ الْمُذَکَّر وَ هِیَ ما ذُکِر.الثّانِیَهُ لِلْمُثَنَّی المُذَکَّر، تُؤخَذُ مِنَ الأُولی بِفَتْحِ اللاّمِ وَ زیادَهِ ألِفٍ وَ نونٍ مَکسُورَهٍ فی آخِرِها.الثّالِثَهُ لِلجَمعِ المُذَکَّر،تُؤخَذُ مِنَ الأُولی بِضَمّ اللامِ وَ إلحاقِ واوٍ ساکِنَهٍ و نُونٍ مَفْتُوحَهٍ بِآخِرِها.الرّابِعَهُ لِلمُفردِ المُؤَنَّث،تُؤخَذُ مِنَ الأُولی بِفَتحِ اللامِ و إلحاقِ تاءِ تأنیثٍ مَربُوطَهٍ بِآخِرِها.

[شماره صفحه واقعی : 212]

ص: 797


1- النحو الوافی،ج 3،ص 245 و ما بعدَها.

2- الحدائق النّدیّه،ج 2،ص 190؛جامع الدّروس العربیّه،ج 1،ص 182.للأستاذ:فی الحدائقِ الندیّهِ أنَّ هذا التعریفَ لا ینتقضُ بما یُری من الثبوتِ فی مثل الرّازِقِ و العالِمِ من أسماءِ اللّه تعالی و فی مثل الخالِدِ و الدّائِمِ و الثابِتِ و الرّاسِخِ و المستَمِرّ،لأنَّ الثبوتَ فی القسمِ الأوّلِ لِما ثبتَ فی محلّهِ من أنَّ صفاتِ اللّهِ تعالی ثابتٌ مستمرٌّ و فی القسمِ الثانی مدلولُ المادّهِ لا الصّیغه.

3- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 414.وَلْیُلاحَظْ أنَّهُم قد یُعَبِّرونَ عن الفعلِ المعلومِ بالمبنیِّ للفاعل،کتعبیرِهم عَنِ الفعلِ المجهولِ بالمبنیِّ للمفعول.

الخامِسَهُ لِلمُثَنّی المُؤنَّثِ،تُؤخَذُ مِنَ الرّابِعَهِ بِفَتح التاءِ المَرْبوطَهِ و إلحاقِ ألفٍ و نونٍ مَکسُورَهٍ بِآخِرِها و السّادِسَهُ لِلجَمْعِ الْمُؤَنَّثِ،تُؤخَذُ مِنَ الرّابِعَهِ بِإسقاطِ التّاءِ المَربُوطَهِ و إلحاقِ ألِفٍ و تاءٍ مَبسُوطَهٍ بِآخِرِها (1).

فَصِیَغُهُ من الثلاثیِّ المجرَّدِ هکذا:

فاعِلٌ\فاعِلانِ\فاعِلونَ\فاعِلَهٌ\فاعِلَتانِ\فاعِلاتٌ

نحوُ:عالِمٌ\عالِمانِ\عالِمونَ\عالِمَهٌ\عالِمَتانِ\عالِماتٌ

و من مزید الثُّلاثی،من بابِ الإفعال کذا:

مُفْعِلٌ\مُفْعِلانِ\مُفْعِلونَ\مُفْعِلَهٌ\مُفْعِلَتانِ\مُفْعِلاتٌ

نحوُ:مُکْرِمٌ\مُکْرِمانِ\مُکْرِمُونَ\مُکْرِمَهٌ\مُکْرِمَتانِ\مُکْرِماتٌ

و من باب التَّفَعُّلِ کذا:

مُتَفَعِّلٌ\مُتَفَعِّلانِ\مُتَفَعِّلُونَ\مُتَفَعِّلَهٌ\مُتَفَعِّلَتانِ\مُتَفَعِّلاتٌ

نحوُ:مُتَعَلِّمٌ\مُتَعَلِّمانِ\مُتَعَلِّمُونَ\مُتَعَلِّمَهٌ\مُتَعَلِّمَتانِ\مُتَعَلِّماتٌ

و من الرُّباعیِّ المزیدِ فیه،من باب التَّفَعْلُل هکذا:

مُتَفَعْلِلٌ\مُتَفَعْلِلانِ\مُتَفَعْلِلُونَ\مُتَفَعْلِلَهٌ\مُتَفَعْلِلَتانِ\مُتَفَعْلِلاتٌ

نحوُ:مُتَدَحْرِجٌ\مُتَدَحْرِجانِ\مُتَدَحْرِجُونَ\مُتَدَحْرِجَهٌ\مُتَدَحْرِجَتانِ\مُتَدَحْرِجاتٌ

[شماره صفحه واقعی : 213]

ص: 798


1- تنبیهٌ:إنَّما یُکْتَفی فی اسمِ الفاعلِ بِسِتِّ صِیَغٍ و لا تُسْرَدُ لَهُ أربَعَ عَشَرَهَ صیغهً نظیرُ ما یُصانَعُ معَ الفعلِ،لأنَّ«قائم»- مثلاً-یُخْبَرُ به المفردُ المذکَّرُ الغائبُ و المفردُ المذکّرُ المخاطبُ و المتکلِّمُ المفردُ علی السّواء.تقولُ:هوَ قائمٌ،أنتَ قائمٌ و أنا قائمٌ.و هکذا«قائمانِ»یُخْبَرُ به المثنی المذکرُ الغائبُ و المثنی المذکرُ المخاطَبُ و متکلِّمٌ مع غیرِه علی حدٍّ سواء.یُقالُ مثلاً:هما قائِمانِ و أنتما قائمانِ و أنا و زیدٌ قائمان.و کذلکَ«قائمون»یُخْبَرُ به الجمعُ المذکَّرُ الغائبُ أو المخاطَبُ أو المتکلِّمُ سواءً.فتقولُ:هم قائمونَ أو أنتم قائمونَ أو نحنُ(الرِّجال)قائمونَ.و«قائمهٌ»تُخْبَرُ به المفردهُ المؤنَّثهُ الغائبهُ أو المخاطَبهُ أو المتکلِّمَهُ،فیُقالُ:هی قائمَهُ أو أنتِ قائمهٌ أو أنا قائمهٌ.و هکذا«قائمتانِ»یُخْبَرُ به المثنی المؤنَّثُ الغائبُ و المثنی المؤنَّثُ المخاطَبُ،فیقالُ معَ قصدِ امرأتینِ:هُما قائمتانِ أو أنتُما قائمتانِ،بل و متکلِّمهٌ مع غیرِها،فتقولُ زینبُ مثلاً:أنا و أمُّ کلثوم قائمتانِ.و کذلک«قائماتٌ»تُخْبَرُ بِها النساءُ الغائباتُ و المخاطَباتُ و المتکلِّماتُ.یُقالُ:هُنَّ أو أنتُنَّ أو نحنُ(النساء)قائِماتٌ.هذا هُوَ السّرُّ فی اقتصارِ صیغِ اسمِ الفاعلِ علی السِّتِّ.

وَلْیُلاحَظْ أَنَّ النُّونَ فِی المثنّی وَ الجَمعِ،فی حکمِ التَّنْوینِ فِی المُفرَد مِن بعضِ الجِهات (1)،وَ الألِفَ وَ الواوَ فیهِما عَلامتانِ للتَّثْنِیَهِ و الْجَمع تُبْدَلانِ یاءً فی حالَتَیِ النَّصبِ و الجَرِّ-عَلی ما سَیَأتی-وَ لَیسا بِضَمیرَین (2).تنبیهٌ فی ضَمائِرِ اسمِ الفاعِل

إنَّ اسمَ الفاعِلِ یَعمَلُ عَمَلَ فِعْلِهِ الَّذی یُشْتَقُّ مِنه،و لذلک یَرْفَعُ إمّا اسماً ظاهِراً،نحو:

هِنْدٌ قائمٌ أبوها،أو ضمیراً،نحوُ:زیدٌ قائِمٌ(هُوَ)،الزّیدانِ قائمانِ(هُما)،هِنْدٌ قائمَهٌ(هِیَ)، الهِندانِ قائمَتانِ(هُما)و الهِنداتُ قائماتٌ(هُنَّ).و هذا الضمیرُ المُتعاقِبُ للظّاهرِ یَجِبُ استِتارُهُ لا یُبْرَزُ إلاّ لِضَرورَهٍ (3)و (4).

[شماره صفحه واقعی : 214]

ص: 799


1- ککونِهما علامَتَیِ الإعْراب،لا فی جمیعِ الجِهاتِ کعدَمِ اجتماعِ التنوینِ مَعَ«أل».

2- تبصرَهٌ:هل صوغُ اسمِ الفاعلِ من الأفعالِ المضارِعَهِ قیاسیٌّ أم موقوفٌ علی السَّماع؟مثلاً هل یُبنَی اسمُ الفاعلِ من حَسُنَ یَحْسُنُ علی حاسِن و هکذا کَرُمَ یَکرُم و شَبعَ یَشْبَعُ و غیرِ ذلک مما لا یُستأنَسُ وزنُ«فاعِل»منها؟أجاب المحقِّق عباس حسن عن هذا السُّؤال قائلا:لا مکان للتَّوهُّم بأنَّ بَعْضَ أنواعِ…الثّلاثیِّ المتصرِّفِ اللاّزمِ لا یُصاغُ مِنْ…هُ اسمُ الفاعِل علی صیغهِ«فاعِل».ثم نصَّ علی أنَّ اسمَ الفاعلِ مِن کَرُم،کارِم؛و من بَخِلَ،باخِل؛و من شَرُف، شارِف؛و مِن حَسُنَ،حاسِن؛و من غَنِی،غانٍ و…(النحو الوافی،ج 3،ص 242).و قال الرّضی(ره)أیضاً:«إنّ صیغهَ الفاعل موضوعه للحدوث…و لهذا اطّرَدَ تحویلُ الصِّفَهِ المشبَّهَهِ إلی فاعِل ک حاسِن…عند قصدِ النَّصِّ علی الحدوث»(شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 3،ص 431).

3- الحدائق الندیّه،ج 1،ص 329.

4- تنبیهٌ فیه سؤالٌ و جواب: السُّؤالُ هوَ ما إذا کان اسمُ الفاعلِ رافعاً للضمیر،مثلُ ما إذا قیلَ-مَثلاً-هُوَ أو أنْتَ أو أنا قائمٌ(و قد سبق أنَّ الصیغهَ مُشْتَرَکهٌ بینَ الثلاث)أو قیلَ:هِیَ أو أنتِ أو أنا قائمهٌ،فالضمیرُ المستتِرُ ما هُوَ؟أهُوَ ضمیر واحدٌ أو ضمائرُ متفاوِتهٌ مُناسِبهٌ لما یعودُ إلیه؟ أجابَ بعضُ العلماء-مستظهِراً بقولِ بعضٍ آخَرَ-بأنَّ الضّمیرَ واحدٌ؛و هوَ فی المثالِ الأول«هُوَ»،و فی المثال الثانی«هی»و فی المثنی المذکَّرِ و المؤنَّثِ مُطلقا«هُما»و فی الجمع المذکَّرِ مطلقاً«هُم»و فی الجمع المؤنَّثِ مطلقاً «هُنَّ».قال:فإذا قلتَ:«أنا أو أَنْتَ قائمٌ»فالتقدیرُ:أنا رَجُلٌ قائمٌ أو أنتَ رجلٌ قائمٌ.و إذا قیل:«أنا أو أنْتِ قائِمَهٌ» فالتقدیر:أنا امرأهٌ قائِمَهٌ أو أنتِ امرأهٌ قائِمَهٌ،و هکذا فی سائرِ الأمْثِلَه(عباس حسن،النحو الوافی،ج 1،ص 243 و ج 3،ص 252).

السّؤال و التّمرین

1.عَرِّفِ الْجامِدَ وَ الْمُشتَقَّ.

2.بَیِّنْ معنی اسْمِ الْفاعِلِ و أوضِحْهُ فی أَمْثِلَهٍ.

3.ما هی نسبَهُ اسْمِ الفاعِلِ بالفعلِ المعلوم؟

4.عَملیَّهُ اشتِقاقِ اسمِ الفاعِلِ من الفعلِ المضارِع کیف هی؟

5.صُغِ اسْمَ الْفاعِلِ مِنَ الأَفْعالِ التّالِیَه:یَأْکُلُ،یَشْرَبُ،یَسْأَلُ،یُوصی،یُعاهِدُ،یَمْشی،یَصْبِرُ، یَقُومُ،یَبیعُ،یَعِدُ،یَهَبُ،یَصِلُ،یَمیلُ،یَسیلُ،یَجُوزُ،یَسْلَمُ،یَخْتارُ،یَسْتَخْرِجُ،یُسَلِّمُ،یَقْشَعِرُّ، یُزَلْزِلُ،یَتَزَلْزَلُ،یَصَّدَّقُ،یَزَّمَّلُ،یَثّاقَلُ،یَهْتَدی،یَدْعُو،یَرْجُو،یَرْمی،یَرْضی.

6.صَرِّفْ أسْماءَ الفاعلینَ التّالِیَهَ:عالِم،صابِر،قائِد،قاضٍ،والٍ،صائِم،مُحْرِم،مُجاهِد، مُختار،مُسْتَغْفِر،مُزَلْزِل،مُحْمارّ،مُحْمَرّ.

7.لِمَ لا یَکونُ لاِسْمِ الْفاعِلِ أکْثَرُ مِنْ سِتِّ صِیَغٍ وَ لا یَکُونُ کَالْفِعْل فی عددِ الصِّیَغ؟

8.ما هُوَ الْفَرْقُ بَیْنَ أَلِفِ یَضْرِبانِ وَ أَلِفِ ضارِبانِ،مَثَلاً؟

الفصل 2.اسمُ المفعول

اشاره

اسمُ المفعولِ اسمٌ یَدُلُّ عَلی ذاتٍ وقع عَلَیْهِ حَدَثٌ حُدُوثاً،نحوُ:مکتُوب و مُکْرَم.صَوْغُهُ و صِیَغُه

یُبنَی اسمُ المفعولِ مِنَ الْمُضارعِ المَجْهُول (1)،وَ وَزْنُهُ مِنَ الثُّلاثِیِّ الْمُجَرَّدِ عَلی «مَفْعُول»نحوُ:یُعْلَمُ-مَعْلُوم؛و مِن غَیرهِ علی وزنِ المُضارعِ الْمَجهُولِ بإتْیانِ میمٍ زائدهٍ

[شماره صفحه واقعی : 215]

ص: 800


1- شرح الرّضیّ علی الکافیه،ج 3،ص 428.

مَضْمُومَهٍ مَکانَ حَرفِ المُضارَعَه،نحو:یُکْرَمُ-مُکْرَم،یُدَحْرَجُ-مُدَحْرَج،یُحْرَنْجَمُ بِهِ -مُحْرَنْجَمٌ به و هکذا…

ثُمَّ إنَّ اسمَ المَفْعُولِ لِصِیاغتِهِ مِنَ الْفِعلِ المَجْهُولِ یُبنی مِنَ الفِعلِ المُتَعدّی(بنَفسِهِ أَو بِحَرفِ الجَرّ).

فَإن بُنِیَ مِنَ المُتَعَدّی بِنَفْسِه کَیُنْصَرُ و یُکْرَمُ،فَلَهُ سِتُّ صِیَغٍ نظیرُ ما مَرَّ فِی اسمِ الفاعِل فی کیفیَّهِ اشتقاقِ الصِّیَغِ مِنَ الصّیغهِ الأُولی وَ فی المَعنی(إفراداً و تثنیهً و جمعاً و تذکیراً و تأنیثاً)وَ فی الضَمائرِ،إلاّ أنَّ الضَّمائرَ هُناک للفاعِل و ههُنا للنائبِ عن الفاعل.

فتصریفُهُ مِنَ الثُّلاثیِّ المجرَّدِ(یُنْصَرُ)هکذا:

مَنْصُورٌ\مَنْصُورانِ\مَنْصُورُونَ\مَنْصورَهٌ\مَنْصُورَتانِ\مَنْصُوراتٌ

و مِنَ الثلاثیِّ المزیدِ فیه،مِن بابِ الإفعال(یُکْرَمُ)کذا:

مُکْرَمٌ\مُکْرَمانِ\مُکْرَمُونَ\مُکْرَمَهٌ\مُکْرَمَتانِ\مُکْرَماتٌ

و مِن بابِ التَفَعُّل(یُتَصَوَّرُ)هکذا:

مُتَصَوَّرٌ\مُتَصَوَّرانِ\مُتَصَوَّرونَ\مُتَصَوَّرَهٌ\مُتَصَوَّرَتانِ\مُتَصَوَّراتٌ

و مِن الرُّباعِیِّ المجرَّدِ(یُدَحْرَجُ)کذا:

مُدَحْرَجٌ\مُدَحْرَجانِ\مُدَحْرَجُونَ\مُدَحْرَجَهٌ\مُدَحْرَجَتانِ\مُدَحْرَجاتٌ

و قِسْ علی ذلک سائرَ الأبواب.هذا کله فی السّالم،و أمّا المعتلُّ فلا یَکادُ حکمُه یخفی، فَ:یُوعَدُ-مَوْعود،یُزارُ-مَزور،یُباعُ-مَبیع،یُدْعَوُ-مَدْعُوّ،یُهْدی-مَهْدِیّ و هکذا…

و إن بُنِیَ مِنَ المُتَعدِّی بِحَرفِ الجَرِّ ک یُمَرُّبِهِ،فَلَهُ أربَعَ عَشَرَهَ صیغَهً نظیرُ ما سَبقَ فی بابِ الفعلِ فی مَجهولِ المُتَعَدِّی بِحَرْفِ الجَرِّ.فَتَصْریفُهُ هکذا:

مَمْرورٌ به\مَمْرورٌ بِهِما\مَمْرورٌ بِهِم\مَمْرورٌ بِها\مَمْرورٌ بِهِما\مَمْرورٌ بِهِنَّ مَمْرورٌ بِکَ\مَمْرورٌ بِکُما\مَمْرورٌ بِکُمْ\مَمْرورٌ بکِ\مَمْرورٌ بِکُما\مَمْرورٌ بِکُنَّ مَمْرورٌ بی\مَمْرورٌ بِنا

و قِسْ علیهِ نُظَرائَه.

[شماره صفحه واقعی : 216]

ص: 801

تَنبیهٌ:تَبَیَّنَ مِمّا سَبَقَ أَنَّهُ فی غَیرِ الثُّلاثِیِّ المُجَرَّدِ یَتَّحِدُ وَزنُ اسْمِ المَفْعُولِ مَعَ المَصدَرِ المیمیِّ (1)فیُفرَّقُ بَینَهُما بِالقَرینَه.

تَبْصرَهٌ:وَرَدَت صِیَغٌ سَماعِیَّهٌ تُؤَدّی ما یُؤَدّیهِ اسْمُ المَفْعُولِ؛وَ مِن تلک الصِّیَغِ:فَعْل، نحوُ:خَلْق-مَخْلُوق؛فَعُول،نحوُ:رَسُول-مُرْسَل؛فَعیل،نحوُ:قَتیل-مَقْتُول و فِعال، نحوُ:إله-مَعْبُود.

و من الطَّریفِ أنَّهُ قد تُؤَدِّی صیغهُ«المَفْعول»مؤدَّی المصدرِ.فَمِنْ ذلک:المَیْسُور- الیُسْر،المَعْسور-العُسْر و المَفْتُون-الفُتُون و الفِتْنَه،قالَ تعالی: فَسَتُبْصِرُ وَ یُبْصِرُونَ- بِأَیِّکُمُ الْمَفْتُونُ (2).

السّؤال و التّمرین

1.مِمَّ یُشْتَقُّ اسْمُ الْمَفْعولِ و کَیْفَ یُشْتَقُّ مِنْهُ؟

2.هَلْ هُناکَ فَرْقٌ بَیْنَ اسْمِ الْفاعِلِ و اسْمِ الْمَفْعُولِ فی عَدَدِ الصِّیَغ؟و لِمَ ذلک؟

3.بَیِّنْ ضَمائِرَ اسْمِ المَفْعُولِ المَصُوغِ مِنَ المُتَعدِّی بنَفْسِهِ و المتعدّی بحرفِ الجرِّ.

4.صُغِ اسمَ الْمَفعولِ مِن مَجهولِ ما یَلی مِنَ الأَفعالِ المَعلومَه:یَظْلِمُ،یَخْتارُ،یَرْغَبُ عَنْهُ، یَفْزَعُ إلَیْهِ،یَغْضِبُ عَلَیْهِ،یُخْرِجُ،یَسْتَخْرِجُ،یَکْسِبُ،یَکْتَسِبُ،یَأکُلُ،یَمُوتُ،یَصْفَرُّ بِهِ،یَحْمارُّ بِهِ، یَقولُ،یَصونُ،یَصیدُ،یَکیلُ،یَرْضی،یَقرَأُ،یَبْنی،یَعْتَدُّ،یُضادُّ.

5.صَرِّف أسماءَ المَفعولینَ التّالِیَه:مَمدُوح،مَقتُول،مَمرُورٌ بِهِ،مُصطَفی،مُقتَدی بِهِ،مُدَّعی عَلَیهِ،مُحْمارٌّ بِهِ،مُدَحرَج،مُحْرَنْجَمٌ فِیه.

6.ابنِ اسمَیِ الفاعلِ و المفعولِ منَ الأفعالِ التالیَه:اِخْتارَ،اعْتَدَّ،احْمَرَّ،اصفَرَّ،انْصَبَّ،حابَّ- فاعَلَ و تَحابَّ-تفاعَلَ.

[شماره صفحه واقعی : 217]

ص: 802


1- ملاحَظاً أنَّ المصدَر المیمیَّ للفعلِ المتعدِّی بحرفِ الجرِّ لا یصحَبُهُ الجارُّ و المجرورُ کما سبَق.

2- القلم5/ و 6.

الفصل 3.الصِّفَهُ المُشَبَّهه

اشاره

الفصل 3.الصِّفَهُ المُشَبَّهه (1)

الصِّفَهُ المُشَبَّهَهُ باسمِ الفاعلِ اسمٌ مشتقٌّ یَدُلُّ عَلی صِفَهٍ و صاحِبِها و ثُبوتِ تِلکَ الصِّفَهِ لَهُ (2).و الْغالِبُ فیها أنْ تَکُونَ بمعنی الْفاعِل،نحوُ:کَریم و شُجاع؛و قد تکون بمَعْنَی الْمَفْعُولِ،نحوُ:عَلیل.و وجهُ شَبَهِها باسمِ الفاعلِ،دَلالتُها علی المعنی و صاحِبِه و قبولُها التَّثنِیهَ و الجمعَ و التَّذکیرَ و التَّأنیثَ و بعضُ جِهاتٍ أُخْری (3)و (4).صَوْغُها

أ)تُصاغُ الصِّفَهُ المشبَّهَهُ مِنَ الفعلِ الثلاثیِّ المجرَّدِ اللازمِ قیاساً (5)،و إن لا یُقاسُ فی وَزْنِها إلاّ فی بابَیْنِ:

الأوَّلُ ما إذا دلَّ الفِعلُ علی لونٍ أو حِلْیَهٍ (6)أو عیبٍ ظاهرٍ (7)،فتأتی صِفَتُهُ المشبَّهَهُ علی «أفْعَل»للمذکَّر و مؤنَّثُهُ:«فَعْلاء»،نحوُ:خَضِرَ-أخْضَر خَضْراء،بَلِجَ-أَبْلَج بَلْجاء،عَرِجَ -أعْرَج عَرْجاء (8).

[شماره صفحه واقعی : 218]

ص: 803


1- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 1،ص 143؛و شرحه علی الکافیه،ج 3،ص 431؛النحو الوافی،ج 3،ص 281؛ التصریح بمضمون التوضیح،باب کیفیّه أبنیهِ أسماء الفاعلین و الصِّفات المشبَّهَهِ بها و باب إعمال الصِّفَهِ المشبَّهَه.

2- لِلْأُسْتاذ:لِلرَّضی رَحمَه اللّهُ فی کَوْنِ الصِّفَهِ المشَبَّهَهِ موضوعَهً للثُّبوتِ ملاحَظَهٌ یَجْدُرُ الرُّجوعُ إلیها(شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 3،ص 431،قولُه:وَ الَّذی أری…).

3- النحو الوافی،ج 3،ص 300؛التصریح بمضمونِ التوضیح،باب إعمالِ الصفه المشبّهه.

4- عَرَّفَ بعضُ الفُضلاءِ اسمَ الفاعلِ بِما دلَّ علی ما صدرَ عنهُ الفعلُ و الصِّفَهَ المشبَّهَهَ بما دلَّ علی ما قامَ به الوصفُ؛و هو سَلِسٌ خالٍ من الغُموض لا بأسَ بهِ ظاهراً.و رُبَما یُستَأنَسُ لَهُ بما قالَهُ الرّضی قدّس سرّه-و قد أحَلْنا إلیه آنفاً-من خُلُوِّ الصِّفَهِ المشبَّهَهِ عن الدِّلالَهِ علی الثبوتِ وضعاً،فَتَدَبَّرْ.

5- شرح الأشمونی،ج 3،ص 3؛النحو الوافی،ج 3،ص 291،الهامش 2.

6- الحِلْیَهُ بالکسرِ الصِّفَه و الجمع حُلی؟؟؟ مقصورٌ و تُضَمُّ الحاءُ و تُکْسَرُ(المصباحُ المنیر).الحِلْیَهُ من الرَّجُل صِفَتُهُ و خِلقَتُهُ و صُورَتُه(المعجمُ الوسیط).

7- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 144.

8- نفسُ المصدر.

فائدَهٌ:قد تکونُ«فَعْلاء»صِفَهً مشبَّهَهً من دونِ أنْ یکونَ مذکَّرُها«أفْعَل»،نحوُ:

حَسْناء (1).و قد لا یکونُ لفَعْلاء مذکَّرٌ أصلاً،نحوُ:عَذْراء،صَحْراء،بَطْحاء و أسْماء اسمُ (امرَأهٍ (2)).

الثّانی ما إذا دلَّ الفِعْلُ اللاّزمُ علی خُلُوٍّ أو امتِلاءٍ أو حَرارَهٍ باطنیَّهٍ أو ضِدِّها،فتأتی صِفَتُهُ المشبَّهَهُ علی«فَعْلان»للمذکَّرِ و مُؤَنَّثُهُ«فَعْلی»غالباً أو«فَعْلانَه»،نحوُ:عَطْشان، ظَمْآن،صَدْیان،رَیّان،جَوْعان،غَرْثان،خَمْصان (3)،شَبْعان،غَضْبان،لَهْفان،ثَکْلان،نَدْمان، قَشْوان،کَسْلان،یَقْظان،سَیْفان،عَلاّن (4)،سَکْران.

و فی غیرِ ذلک تأتی الصِّفَهُ المشَبَّهَهُ علی أوزانٍ شتّی سَماعیّهٍ،نحوُ:شَریف،شُجاع، جَبان،سیِّد،صَعْب،صُلْب،ذَلول،بَطَل،صِفْر،نَجِس،عُریان و…

ب)تُصاغُ الصِّفَهُ المشبَّهَهُ من الفعلِ الثلاثیِّ المجرَّدِ المتعدّی أیضاً،و صیاغَتُها منهُ بصیغهٍ خاصَّهٍ موقُوفَهٌ علی السَّماع (5)و (6)،فمِنَ المسموعِ منهُ:رَحیم و عَلیم.

ج)تُصاغُ الصِّفَهُ المشبَّهَهُ من غیرِ الثلاثیِّ المجرَّدِ علی وزنِ اسمَیِ الفاعِلِ أو المفعولِ من ذاک الفعل مراداً بهِ الثبوت،نحوُ:مستقیمُ الفِکْر و مُسَدَّدُ الرَّأی.

تبصرهٌ:زِنَهُ کلٍّ من اسمَیِ الفاعلِ و المفعولِ مطلقاً (7)إذا أُریدَ بها الثبوتُ-و یُعلَمُ ذلک بِالقرینه-جارِیهٌ مجری الصِّفهِ المشبَّهه و لَها حُکمُها (8)،نحوُ:طاهرُ القلب،محمودُ

[شماره صفحه واقعی : 219]

ص: 804


1- شرح الرّضی علی الکافیّه،ج 3،ص 336.

2- فإنَّها فَعْلاءُ من الوَسامَه(شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 79).

3- خَمصان و خَمْصانَه لُغَهٌ و خُمْصان و خُمْصانَه لُغَهٌ أُخری.

4- رَجُلٌ عَلاّنٌ أی جاهلٌ،و امرأهٌ عَلاّنَهٌ(القاموس المحیط).

5- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 432؛شرح الأشمونی،ج 3،ص 3.

6- أمّا بصیغه اسم الفاعل أو اسم المفعول فهی قیاسیّهٌ کما سیأتی.

7- ثلاثیّاً کان الفعلُ المشتقُّ منه أم غیرَ ثلاثیٍّ و مجرّداً کانَ أم مزیداً فیه و لازماً کانَ أم متَعدِّیاً.

8- قال الأزهری:«إنَّ اسمَیِ الفاعلِ و المفعولِ إذا قُصِدَ بِهما الثبوتُ جَرَیا مَجْرَی الصِّفهِ المُشَبَّهَه»(التصریح بمضمون التوضیح،باب إعمال الصّفه المشبَّهَه).

المَقاصد،معتدِلُ القامَه،مُنْکَسِرُ الظَّهر،مُؤَدَّبُ الخُدّام.قالَ تعالی: جَنّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَهً لَهُمُ الْأَبْوابُ (1).صِیَغُها

لِلصِّفَهِ المُشَبَّهَهِ سِتُّ صِیَغ،لأنَّها تُؤَنَّثُ و تُثَنّی و تُجْمَعُ؛تقولُ فی«جَمیل»مثلاً:

جمیلٌ\جَمیلانِ\جَمیلونَ\جَمیلَهٌ\جَمیلَتانِ\جَمیلاتٌ (2)

و الکلامُ فی صَوغِ الصِّیَغِ من الصّیغَهِ الأُولی،و فی الضّمائرِ و غیرِها،الکلامُ فی اسمِ الفاعلِ.

و لیُلاحَظْ أنَّ الصِّیَغَ السِّتَّهَ بتلک الصُّوَرِ لبعضِ الصِّفاتِ المشبَّهات لا لجمیعِها،فإنَّ بعضَ تلک الصِّفاتِ یُسْتَعْمَلُ فی المذکَّرِ و المؤنَّثِ علی السَّواءِ کما سیأتی فی مبحثِ المذکَّرِ و المؤنَّثِ،و بعضَها لجموعِها صیغَهٌ أُخْری غیرُ ما ذُکِرَ ههُنا کما سیأتی فی بابِ الجمع (3).

السّؤال و التّمرین

1.ما هو الفَرْقُ بَینَ اسْمِ الفاعِلِ و الصِّفَهِ المُشَبَّهَه؟

2.صُغِ الصِّفَهَ المُشَبَّهَهَ مِنَ الْأَفعالِ التّالِیَه:اِبْیَضَّ،عَوِرَ،حَوِلَ،بَکِمَ،زَرِقَ،بَهِجَ،انْبَسَطَ، اسْتَمَرَّ،اعْتَلَّ،اسْتَقامَ،اسْتَدارَ،أَقامَ،أَشْرَقَ،تَوَقَّدَ.

[شماره صفحه واقعی : 220]

ص: 805


1- ص50/.

2- النحو الوافی،ج 3،ص 301.

3- تقولُ-مثلاً-فی أعْمی: أعْمی\أعمَیانِ\عُمْیٌ\عَمْیاءُ\عَمْیاوانِ\عُمْیٌ و تقول فی عَطْشان: عَطْشانُ\عَطْشانانِ\عِطاشٌ\عَطْشی\عَطْشَیانِ\عِطاشٌ و تقولُ فی نَدْمان: نَدْمانٌ\نَدْمانانِ\نَدامیً\نَدْمانَهٌ\نَدمانَتانِ\نَدامیً

3.مَیِّزِ الصِّفَهَ المُشَبَّهَهَ عَنْ غَیرِها فیما یَلی:فَصیحُ اللِّسان،صادِقُ الْقَوْل،حُرُّ الضَّمیر،یَقِظُ الْفُؤاد،حَدیثُ السِّنّ،حَسَنُ النِیَّه،جَلیسی فی قِطار،حادُّ الْبَصَر،صاحِبی فی طَریق،أنا حامِی الْحَقّ،کُنْتُ حامیک مَتی کُنْتَ مُحِقّا،الوَفِیّ،کَریهُ المَنْظَر،أنکَرُ الأصْوات،حَسَنُ الْخُلْق، الحامِض،السّالِم،الشّابّ،الدّاءُ القاتِل.

5.مِمَّ تُشْتَقُّ الصِّفَهُ الْمُشَبَّهَهُ وَ کَیفَ تُشْتَقُّ مِنْهُ؟

6.اِکْتَسِبْ مُؤَنَّثات الأمثلَهِ المذکورَهِ فی الدَّرس للصِّفَهِ المشبَّهَهِ من المعاجمِ اللُّغَویَّه.

الفصل 4.اسمُ المُبالَغَه

اشاره

الفصل 4.اسمُ المُبالَغَه (1)

اسمُ المُبالَغَهِ اسمٌ یَدُلُّ عَلی ما یَکْثُرُ صُدورُ فِعْلٍ عنه أوْ قِیامُ وَصْفٍ به،نحوُ:سَئّال و حُسّان.صَوْغُهُ و صِیَغُه

یُبنی اسمُ المُبالَغَهِ مِنَ الثّلاثِیِّ المجرَّدِ کثیراً وَ مِنْ غیرِهِ قلیلاً أو نادراً.

و وزنهُ سَماعیٌّ مُطْلَقا غَیرَ أنَّ الأکثرَ أنْ یأتیَ من الثلاثیِّ المجرَّدِ علی فَعّال أو مِفْعال أو فَعُول،نحوُ:نَظّام و مِفْضال و صَدُوق.

و قد یأتی منهُ(أی من الثلاثیِّ المجرَّدِ)علی أوزانٍ أُخری،منها:فَعِل نحوُ:حَذِر،فَعیل نحوُ:نَصیر،فِعِّیل نحوُ:شِرِّیر،مِفْعیل نحوُ:مِسْکین،فُعال نحوُ:عُجاب،فُعّال نحوُ:حُسّان، فُعَلَه نحوُ:سُؤَلَه،ضُحَکَه،نُکَحَه.و منها أیضاً:فَیْعول نحوُ:قَیُّوم،فُعُّول نحوُ:قُدُّوس،فاعول نحوُ:فاروق،فاعِلَه نحوُ:راوِیه.قالَ تعالی: إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ کَفّارٌ (2)، یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً (3)، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً (4)، سَیَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْکَذّابُ

[شماره صفحه واقعی : 221]

ص: 806


1- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 420؛شرحُ الأشمونی علی الألفیَّه،ج 2،ص 296؛النحو الوافی،ج 3، ص 257؛جامعُ الدّروس العربیَّه،ج 1،ص 198.

2- ابراهیم34/.

3- نوح11/.

4- الأحزاب72/.

اَلْأَشِرُ

(1)

، أَ جَعَلَ الْآلِهَهَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ (2)، وَ مَکَرُوا مَکْراً کُبّاراً (3)، وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَهٍ لُمَزَهٍ (4)، إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِکُلِّ صَبّارٍ شَکُورٍ (5).

و یأتی اسمُ المبالَغَهِ مِن الثلاثیِّ المزیدِ فیه من بابِ الإفْعالِ قلیلاً،نحوُ:أدْرَکَ یُدْرِکُ دَرّاک،أحَسَّ یُحِسُّ حَسّاس؛أعْطی یُعطی مِعْطاء،أنَذَرَ یُنْذِرُ نَذیر؛و من غیره نادراً،نحوُ:

فَخور من افْتَخَرَ.قال طَرْفَهُ ابنُ العبد:

ثُمَّ زادوا أنَّهُم فی قومِهِمْ

غُفُرٌ ذَنْبَهُم غیرَ فُخُر (6)

هذا،و قد تلحقُ اسمَ المُبالَغَهِ تاءٌ لِتَأکیدِ المُبالَغَهِ،نحوُ:عَلاّمَه و فَهّامَه.تنبیهان

1.یُثنّی اسمُ المبالَغَهِ-کاسمِ الفاعلِ-و یُجْمَع،نحوُ:فَخور-مثلاً–فَخورانِ و فَخورَیْنِ،فَخورونَ و فَخورینَ و فُخُر (7).أمّا تأنیث اسمِ المبالَغَهِ فسیأتی حکمُه فی مبحثِ التذکیرِ و التأنیث.

2.کَثُرَ مجیءُ فَعّال فی الحِرْفَهِ و صاحبیَّهِ الشَّیءِ مِنْ غیرِ أن یُرادَ بِهِ المبالَغَهُ،نحوُ:عَطّار، لَبّان،جَمّال (8).قیلَ و منهُ قولُهُ تعالی: وَ أَنَّ اللّهَ لَیْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ (9)،أی بِذی ظُلْمٍ (10).

[شماره صفحه واقعی : 222]

ص: 807


1- القمر26/.

2- ص38/.

3- نوح22/.

4- الهُمَزَه1/.

5- لقمان31/.

6- «غُفُر»جمعُ غَفور مبالَغَهُ غافِر،و«فُخُر»جمع فَخور من الافتخار(التصریح بمضمونِ التوضیح،مبحثُ إعمالِ اسمِ الفاعل).

7- «فَخورونَ»و«فَخورینَ»جمع المذکَّرِ السالم و«فُخُر»جمعُ تکسیرٍ.

8- شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 2،ص 84؛النحو الوافی،ج 3،ص 269.

9- الأنفال51/.

10- شرحُ ابنِ عقیل علی الألفیّه،بابُ النَّسَب؛النحوُ الوافی،ج 3،ص 270.

السّؤال و التّمرین

1.مِمَّ یُشْتَقُّ اسْمُ المبالَغَهِ و ما هو معناه و ما هی صِیَغُه؟

2.هاتِ عَشَرَهَ أمْثِلَهٍ لاِسمِ المبالَغَهِ،غیرَ ما مُثِّلَ به فی الدَّرس.

الفصل 5.اِسمُ التَّفضیل

اشاره

الفصل 5.اِسمُ التَّفضیل (1)

اسمُ التَّفضیلِ اسمٌ مشتقٌّ یَدُلُّ عَلی مَوصُوفٍ وَ زِیادهِ وَصْفِهِ عَلی غَیرِه (2)؛وَ وَزْنُهُ أَفْعَل وَ قَدْ یُونَّثُ فِی الْمؤَنَّثِ وَ یُقال فُعْلی عَلی ما سَیَأْتی،قالَ تعالی: وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً (3).صَوْغُهُ

یُسْتَرَطُ فیما یُبْنی منهُ اسمُ التّفضیلِ أن یجتمعَ فیه ثمانیهُ شروطٍ:الأوَّلُ أن یکونَ فِعلاً،الثانی أنْ یکونَ ثلاثیّاً مجرَّداً،الثالثُ أن یکونَ معلوماً،الرّابعُ أن یکونَ مثبَتاً، الخامسُ أن یکونَ تامّاً،السّادسُ أن یکون متصرِّفاً تصرُّفاً کاملاً،السّابعُ أن یکونَ قابلاً للتَّفضیلِ،و الثامنُ (4)أن لا یکونَ ممّا یدلُّ علی لونٍ أو عیبٍ ظاهرٍ أو حِلْیَهٍ (5).

فلا یُصاغُ اسمُ التَّفضیلِ من الاسمِ،و لا مِنَ الفعلِ المزیدِ فیه أو الرُّباعیِّ،و لا مِنَ الفعلِ المجهول،و لا من الفعلِ المنفیِّ ک ماقامَ مثلاً،و لا من الفعلِ الناقصِ-و هو ما لا یتمُّ الکلامُ بمرفوعِه و قد بُیِّنَ فی عِلمِ النَّحو-ک کانَ و کادَ،و لا من الفعلِ الجامدِ و غیرِ المتصرِّف ک نِعْمَ و بِئسَ،و لا من غیرِ القابلِ للتفضیلِ ک ماتَ،و لا مِمّا یَدُلُّ علی لونٍ أو

[شماره صفحه واقعی : 223]

ص: 808


1- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 447؛جامع الدّرس العربیّه،ج 1،ص 199؛النحو الوافی،ج 3،ص 394.

2- أو فَقُلْ:اسمُ التفضیلِ اسمٌ یَدُلُّ فی شَیْئَیْنِ اشْتَرَکا فی وَصْفٍ عَلی أنَّ لأَحَدِهما المُعیَّنِ زِیادَهً عَلَی الآخَرِ.

3- النساء122/.

4- اشتراطُ هذا الشرطِ الثامنِ رأیُ الجمهور،و هناک قولٌ بعدمِ اشتراطِه،و فی احتجاجِ القائلِ بعدمِ الاشتراطِ شواهدُ من فُصَحاءِ العرب(النحو الوافی،ج 3،ص 398،الهامش 1 و ص 351،الهامش 2).

5- سبق معناه فی الصِّفَهِ المشبَّهَهِ،فی الهامش.

عیبٍ ظاهرٍ أو حِلْیَهٍ ک خَضِرَ و عَمِیَ و بَلِجَ لأنَّ«أفْعَل»فیه(أی فی هذا الأخیرِ)للصِّفَهِ المُشَبَّهَهِ (1).

و ما یُری مِن نحوِ:أوَّل من«وَوَلٍ»،ألَصّ مِن«اللِّصّ (2)»،أقْفَر مِن«أقْفَرَ المکانُ إذا لم یُوجَدْ فیه نباتٌ و لا ماءٌ»،أعْطی من«یُعْطی»،أحْمَد مِن«یُحْمَدُ (3)»،أحَبَّ مِن«یُحَبُّ (4)»، أعْنی مِن«یُعْنی بِهِ»،أخْصَر مِن«یُخْتَصرُ»،أبْیَضُ مِنَ اللَّبَن،أسْوَدُ مِنْ حَلَکِ الغُراب،نادرٌ أو شاذٌّ لا یُقاسُ علیه (5).

و إذا أُریدَ بَیانُ التّفضیلِ مِنَ الفاقِد لِبَعْضِ الشُّروطِ،

1)فَإمّا أن لا یکونَ فِعلاً،أی یکونُ فاقِدُ الشَّرطِ اسماً.

2)و إمّا أنْ یَکونَ فعلاً رُباعیّاً،أو مَزیداً فیه،أو ناقصاً،أو دالاًّ علی لونٍ أو عیبٍ ظاهرٍ أو حِلْیَهٍ.

3)و إمّا أنْ یکونَ منفیّاً أو مجهولاً.

4)و إمّا أن یکونَ فِعلاً لا یشتقُّ منه أفْعَل و لا یوجَدُ له مصدرٌ لجموده و عدمِ تصرُّفِهِ،أو لا یَقْبَلُ المفاضَلَهَ.

[شماره صفحه واقعی : 224]

ص: 809


1- شرحُ الأشمونی و حاشیهُ الصَّبّان،ج 3،ص 21 و 43.فإذا لم تکن الصِّفَهُ المشبَّهَهُ من الفعلِ الدّالِّ علی لونٍ أو عیبٍ ظاهرٍ أو حِلیَهٍ علی وزنِ أفْعَل،فلا مانعَ إذاً من صوغِ اسمِ التفضیلِ منهُ علی«أفْعَل»،نحوُ:یَحْسُنُ-أحْسَن، قالَ تعالی: وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّهٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها (النّساء86/)،لمجیءِ صفَتِهِ المشبَّهَهِ علی حَسَن و حَسْناء؛ یَقْبُحُ-أقْبَح،لمجیءِ صفتِهِ المشبَّهَهِ علی قَبیح و قَبیحَه؛یَشْنَعُ-أشْنَع،لمجیءِ صِفَتِهِ المشبَّهَهِ علی شَنیع و شَنیعَه(مبادیءُ العربیّه،ج 4،ص 70).

2- بناءً علی أن لا فِعْلَ له،و الظاهر أنَّ له فِعْلاً،یقالُ:لَصَّ الشیءَ أی سَرَقَهُ.

3- المفردات للرّاغب.و فی القاموسِ:«أحْمَد أی أکثرُ حمداً…[فهو فی هذا المعنی بمعنی الفاعِل،یعنی مشتقٌّ من الفعل المعلومِ]أو هو أفْعَل مِنَ المفعولِ أیْ…أحَقُّ بِأنْ یَحْمَدُوهُ[یَعنی:بأنْ یُحْمَدَ،فهُوَ فی هذا المعنی مشتقٌّ من الفعلِ المجهولِ]».

4- الکشّاف و روح المعانی فی تفسیر القرآن و الجدول فی إعراب القرآن،فی تفسیر قوله تعالی: إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلی أَبِینا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ (یوسف8/).

5- و فی«أخْصَر»شذوذٌ من جِهَتَینِ:صوغُ أفعَلِ التفضیلِ من الفعلِ المجهولِ المزیدِ فیه(شرحُ الأشمونی و حاشیهُ الصَّبّان،ج 3،ص 44).

فالأوَّلُ-أی الاسم-یُؤتی بنفسِهِ منصوباً بعدَ أفْعَلِ المَصوغِ مِن فعلٍ مناسبٍ للتَّفضیلِ المقصودِ(من نحوِ:أشَدّ،أقْوی،أکْبَر،أکْثَر،أعْظَم،أحْسَن،أضْعَف،أصْغَر، أقَلّ،أحْقَر،أقْبَح و ما أشبَهَ ذلک)،کَقولِهِ تَعالی: إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَداً (1)و قوله تَعالی: فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً (2).

و الثانی یُؤتی بِمصدرهِ إثْرَ أفعَلِ المَصُوغِ من فعلٍ مُناسِبٍ،نحوُ:«الْفِعْلُ أکْثرُ تَصرُّفاً مِنَ الاسمِ»،«زیْدٌ أکثرُ کَوْنِهِ(أو أنْ یکونَ)قائماً من بکرٍ»،«هذا أَشَدُّ حُمْرَهً أو سَواداً أو بَیاضاً مِنْ ذاک».

و الثالث مثلُ الثانی غیرَ أنَّ المصدرَ هُنا المصدرُ المؤوَّلُ لا الصّریح،نحوُ:«زیدٌ أکثرُ أنْ لا یقومَ من عمرٍو»و«خالدٌ أشدُّ ما ضُرِبَ من بَکرٍ» (3).

و الرّابعُ لا یُتَفاضَلُ فِیهِ مطلقاً.

و لا بأسَ بِاستِخْدامِ«أفْعَل و المصدر»فی المُسْتَوفی لِلشُّروطِ أیضاً،کما قالَ تعالی:

إِنَّ ناشِئَهَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً

(4)

.وجوهُ استِعمالِهِ

لابُدَّ لاِسْمِ التَّفْضیلِ مِن أن یُستعْمَلَ عَلی أحدِ وجوهٍ أربَعَهٍ:

1.أن یُذکَرَ بَعدَهُ«مِنْ»مَعَ مجرورِهِ،نحوُ:علیٌّ علیْهِ السّلام أفْضَلُ مِنْ غیرِهِ.و قد یُحذَفُ«مِنْ»

[شماره صفحه واقعی : 225]

ص: 810


1- الکهف39/.

2- الکهف34/.

3- لِلأُستاذ:مَنَعَ الأزهَریُّ فی التَّصریحِ بمضمونِ التَّوضیح هذا الأُسلوبَ فی المنفیِّ و المجهولِ.قالَ قُبَیلَ قولهِ: «فصلٌ و لاسمِ التفضیلِ ثلاثُ حالات…»:«..یُقالُ هو أشدُّ استِخراجاً و حُمْرَهً و یُسْتَثنی من ذلک فاقدُ الصَّوغِ للفاعِلِ و الفاقِدُ للإثباتِ،فإنَّ أشَدَّ یأتی هُناک(یعنی فی بابِ التعجُّب)و لا یأتی هُنا».و ذَهَبَ الأکثرونَ إلی الجواز.قالَ الأشمونی فیهما(أی فی المنفیِّ و المجهول)فی باب التَعَجُّبِ:«و کذا المنفیُّ و المبنیُّ للمفعولِ إلاّ أنَّ مصدرَهُما یکونُ مؤوَّلاً لا صَریحاً،نحوُ ما أکْثَرَ أنْ لا یَقُومَ،و ما أعْظَمَ ما ضُرِبَ»(شرحُ الأشمونی علی الألفیَّه،ج 3،ص 23).

4- المُزَّمِّل6/.

و مجرورُهُ لفظاً و یُقدَّرانِ معنیً کقوله تعالی: وَ الْآخِرَهُ خَیْرٌ وَ أَبْقی (1)،أی خیرٌ من الدُّنْیا و أبقی منها (2).و مِن ذلک قولُنا:«اللّهُ أکْبَرُ»أی:أکبرُ من أنْ یُوصَفَ (3)،أو أکبرُ من کلِّ شیءٍ (4)و اجتمعَ الإثباتُ و الحذفُ فی قولِهِ تعالی: فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً (5)أی أعَزُّ مِنْکَ.

2.أن یُضافَ إلی نَکِرَه،نحوُ:أبو ذَرٍّ أصدَقُ رجُلٍ.و یجوزُ أن یکون منه قُولُنا:أللّهُ أکْبَر، أی أکبَرُ کُلِّ شیءٍ (6).

3.أن یَکُونَ مَدخولاً لِألِ التَّعریف،نحوُ:فُلانٌ الأَعْلَمُ.

4.أن یُضافَ إلی مَعْرفهٍ،نحوُ:فلانٌ أفضَلُ الطُّلاّبِ.

فإذا اسْتُعْمِلَ عَلی الوَجهِ الأوَّلِ أوِ الثّانی فَوَزنُهُ سَواءٌ فِی المذکَّرِ وَ المُؤَنَّثِ وَ المُفْرَدِ و المُثنّی وَ الجَمع.یُقالُ:علیٌّ أفضَلُ مِن…فاطِمَهُ أفضَلُ مِن…الحَسَنانِ أفضَلُ مِن…و کذلک یُقالُ:علیٌّ أفضلُ رَجُلٍ،فاطِمَهُ أفضَلُ امرَأهٍ،الحَسَنانِ أفضَلُ رَجُلَینِ و…

وَ إذا اسْتُعْمِلَ عَلَی الوَجهِ الثّالِثِ وَجَبَتْ مُطابَقَتُهُ لِمَوْصوفِه یُقالُ:«علیٌّ الأَفضَلُ»، «فاطِمَهُ الفُضْلی»،«الحَسَنانِ الأَفضَلانِ»و…

و إذا اسْتُعمِلَ عَلی الوَجهِ الرّابِعِ جازَ فیهِ المطابقهُ و عدمُها،تقولُ مثلاً:

هذانِ أفْضَلُ الطُّلاّبِ و أفضَلا الطُّلاّبِ،هؤلاءِ أفْضَلُ الطُّلاّبِ و أفْضَلُوا الطُّلاّبِ،فاطِمَهُ أفْضَلُ النِّساءِ و فُضْلی النِّساءِ،هاتانِ أفْضَلُ النِّساءِ و فُضْلَیا النِّساءِ،هُنَّ أفْضَلُ النِّساءِ و فُضْلَیاتُ النِّساءِ (7).قال اللّهُ تعالی علی المطابَقَه: وَ کَذلِکَ جَعَلْنا فِی کُلِّ قَرْیَهٍ أَکابِرَ (8)

[شماره صفحه واقعی : 226]

ص: 811


1- الأعلی17/.

2- النحو الوافی،ج 3،ص 402.

3- الأصول من الکافی،ج 1،ص 117 و 118.

4- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 453.

5- الکهف34/.

6- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 453.

7- جامع الدّروس العربیّه،ج 1،ص 203.

8- «أکابر»جمعُ تکسیرٍ لأکْبَر کما سیأتی فی بابِ الجمع.

مُجْرِمِیها

(1)

و التقدیرُ:رجالاً أکابِرَ،و علی عَدَمِ المُطابَقَهِ: وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النّاسِ عَلی حَیاهٍ (2).تنبیهاتٌ

1.تَبَیَّنَ مِمّا سَبَقَ آنِفاً أنَّ اسمَ التَّفضیلِ إذا استُعْمِلَ مَعَ«مِن»الجارَّهِ و مجرورِهِ أو أُضیفَ إلی اسمٍ نَکِرَهٍ،یُصاغُ بصیغهٍ واحدَهٍ،وَ هِیَ«أفْعَل».و إذا استُعْمِلَ مُعَرَّفاً ب«أل»صیغَتْ لَهُ سِتُّ صِیَغٍ،هی:

الأفْعَلُ\الأفْعَلانِ\الأفْعَلُونَ و الأَفاعِلُ\الفُعْلی\الفُعْلَیانِ\الفُعْلَیاتُ و الفُعَلُ

و إذا أُضیف إلی اسمٍ معرِفَهٍ جازَ فیهِ الوجْهانِ (3).

2.اسمُ التفضیلِ کأمثالِهِ(یَعنی اسمَیِ الفاعلِ و المفعولِ و اسمَ المبالَغَهِ و الصِّفَهَ المشبَّهَهَ)یَحْتَوی ضمیراً بارزاً أو مُسْتَتِراً.فإذا قُلْتَ مثلاً:«زیدٌ أفضلُ من بَکْرٍ»تقدیرُهُ:

أفْضَلُ هُوَ،کما قالوا (4).

3.قَدْ یُجَرَّدُ اسمُ التَّفضیلِ مِنْ الْمُفاضَلَه و یُسْتَعْمَلُ بمعنی الصِّفَهِ المشبَّهَهِ أو اسْمِ الفاعِلِ؛و أکْثَرُ ما یکونُ ذلک عند ما عَرِیَ عن«مِنْ»و«ألْ»و الإضافه (5)،کقولِهِ تَعالی: وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلی فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (6)،أی هیِّنٌ علی قولٍ (7)،و قولِهِ تَعالی: قالَ یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ (8)،أی هِیَ طاهِرَهٌ[هُنَّ طاهِراتٌ] (9)،و قولِهِ تعالی: وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ (10).

[شماره صفحه واقعی : 227]

ص: 812


1- الأنعام123/.

2- البقره96/.

3- للأُستاذ:وَلْیُلاحَظْ أنَّ المضافَ دائماً خالٍ من أل و التنوینِ و النونِ المبدلِ من التنوینِ کما تقرَّرَ فی محلِّه.

4- النحو الوافی،ج 3،ص 427 و ج 1،ص 209.

5- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 459.

6- الرّوم27/.

7- تفسیرُ شُبَّر.

8- هود78/.

9- تفسیرُ المیزان.

10- النساء128/.

4.قد تکونُ مشارَکَهُ المفضَّلِ و المجرور ب«مِنْ»تقدیراً لا تحقیقاً،کما فی قولِهِ تَعالی: قُلْ ما عِنْدَ اللّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَهِ (1)،أی لو فُرِضَ لِلَّهوِ و التجارَهِ فضلٌ فما عندَ اللّهِ خیرٌ و أفضَلُ.و من ذلک قولُ علیٍّ علیْهِ السّلام:«اللّهُمَّ…أبْدِلْنی بهم خَیراً منهُم و أبْدِلْهُم بی شرّاً مِنّی» (2)،أی لو فُرِضَ فیهم خیراً أبْدِلْنی بِهم خیراً منهم،و لو فُرِض فِیَّ شرّاً أبْدِلْهُم بی شرّاً مِنّی (3).

5.کَلِمَتا«خَیْر»و«شَرّ»اسما تَفضیلٍ فی بعضِ استعمالاتِهما،أصلُهُما أَخْیَر و أَشَرّ، حُذِفَتِ الهمزهُ مِنهُما لکثرهِ الاستِعمال (4).تُؤَنَّثُ خَیْر عَلی خَیْرَه (5)و شَرّ عَلی شَرَّه و شُرّی (6).

6.کلمهُ«أوَّل»أفْعَلُ تفضیلٍ شذوذاً من«وَوَلٍ»کَدَدَنٍ-و لم تُسْتَعْمَلْ هذه المادَّهُ إلاّ فی أوَّل و متصرِّفاتِه-فأوَّل یَؤنَّثُ علی أُوْلی،و أصلُ أُوْلی:وُوْلی،أُبْدِلَتِ الواوُ الأُولی همزهً لما مضی فی قواعدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالاسم و سیأتی فی باب الإبدالِ أیضاً.هذا مذهبُ البصرِّیینَ؛و قالَ الکوفیُّونَ:«أوَّل فَوْعَلٌ من وَأَلَ،قُلِبَتِ الهمزَهُ إلی موضعِ الفاء».فَأُولی عِنْدَهم وُؤْلی،ثُمَّ خُفِّفَتِ الهمزهُ فصارت وُوْلی،ف قُلِبَتِ الواوُ الأُولی همزهً لقاعِدَهِ الإبدال (7).

السّؤال و التّمرین

1.مِمَّ یُشْتَقُّ اسمُ التفضیل و ما هُوَ معناه و ما هی صیغتُهُ و شرائطُ صَوْغِهِ؟

2.بَیَّنِ التَّفضیلَ فیما یَلی:یَغْفُلُ،یَحْضُرُ،یَعْتادُ،یَحْمَرُّ،یَتَزَلْزَلُ،یَبْهَجُ،یَعیشُ،یَسُودُ،یَجُوزُ، یَکْثُرُ،یَقِلُّ،یَغیبُ،یَدُومُ،یَنْقَلِبُ.

[شماره صفحه واقعی : 228]

ص: 813


1- الجمعه11/.

2- نهج البلاغه،الخطبه 25.

3- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 455.

4- شرح الأشمونی،ج 3،ص 43.

5- المصباح المنیر.

6- القاموس المحیط.

7- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 340،و شرحه علی الکافیه،ج 3،ص 460.

3.أَصْلِح الأغلاطَ الَّتی تجدُها فی العباراتِ التّالیهِ:أنتَ الْأَفضلُ مِنّی،هِیَ الْأَفْضَلُ مِنّا، أنا أسَنُّ مِنها،زینَبُ کُبْری مِن أُخْتِها،فاطمهُ کُبری النِّساء،هِیَ أَکْبَرُ النِّساء،هِیَ فُضْلی من غیرِها،أُختُکَ الأصْغَر،أبِی الْأکبَرُ مِنْ أُمّی،هُوَ الْحُسْنی،هِیَ أحْسَنُ مِنْ غَیرِها،هُمْ أَفْضَلُوا رَجُلٍ.

الفصل 6.اسمُ المَکان

اشاره

الفصل 6.اسمُ المَکان (1)

اسمُ المَکانِ اسمٌ مُشْتَقٌّ یدلُّ علی مکانِ وقوعِ الفعلِ،نحوُ:مَسْجِد و مُصَلّی.صَوْغُهُ و صِیَغُه

یُبنی هذا الاسمُ من الفعلِ المُضارعِ و یقرُبُ وزنهُ من المصدرِ المیمیِّ،و لصَوْغِهِ دُسْتوران:أ)فی الثلاثیِّ المجرَّد،ب)فی غیر الثلاثیِّ المجرَّد؛بالتّفصیل التّالی:

أ)لَهُ من الثلاثیِّ المُجَرَّدِ وزنان (2):

1.مَفْعِل،و لَهُ مَورِدانِ:أحدُهما یَفْعِلُ بشرطِ أنْ یکونَ صحیحَ اللاّمِ،نحوُ:یَجْلِسُ- مَجْلِس،یَحْفِلُ-مَحْفِل،یَقْصِدُ-مَقْصِد،یَرْجِعُ-مَرْجِع،یَعْدِنُ-مَعْدِن،یَسیلُ- مَسیل،یَصْرِفُ-،مَصْرِف،قالَ تعالی: وَ رَأَی الْمُجْرِمُونَ النّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ یَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً (3)أی مکاناً ینصرفونَ إلیه،یَحِلُّ-مَحِلّ،قالَ تعالی: حَتّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ (4)،یَرِدُ-مَوْرِد،یَعِدُ-مَوْعِد،یَسِمُ-مَوْسِم.الثّانی یَفْعَلُ المثالُ الواوی بشرطِ أن یکونَ صحیحَ اللاّم أیضاً،نحوُ:یَوْجَلُ-مَوْجِل،یَضَعُ-موضِع،یَقَعُ-مَوْقِع،

[شماره صفحه واقعی : 229]

ص: 814


1- شرح الرّضی،علی الشافیه،ج 1،ص 181؛النحو الوافی،ج 3،ص 318 و 331؛جامع الدّروس العربیّه،ج 1،ص 207.

2- و إذا حَسِبتَ کُلاًّ منهما مزیداً علیه تاءُ التأنیثِ-کما سیأتی-وزناً علیحِدَهٍ،تَصیرُ الأوزانُ أربَعَهً.

3- الکهف53/.

4- البقره196/.

یَطَأُ-مَوْطِئ،قالَ تعالی: وَ لا یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ الْکُفّارَ وَ لا یَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاّ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ (1).

2.مَفْعَل،و هو لِسِوی ما مَرَّ،من نحوِ:یَفْعِلُ المعتلِّ اللاّمِ-و لا یکونُ إلاّ یائیّاً-نحوُ:

یَجْری-مَجْری،یَثْوی-مَثْوی،یَأوی-مَأوی،قالَ تعالی: وَ قالَ ارْکَبُوا فِیها بِسْمِ اللّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (2)،و قالَ تعالی: أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْکافِرِینَ (3)،و قالَ تعالی: فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوی (4)،قیلَ و منهُ:یَلی-مَولی (5)،قال تعالی: وَ هُوَ کَلٌّ عَلی مَوْلاهُ (6)؛و یَفْعُلُ،نحوُ:یَنْظُرُ-مَنْظَر،یَدْخُلُ-مَدْخَل،یَطْبُخُ- مَطْبَخ،یَکتُبُ-مَکْتَبْ،یَطوُفُ-مَطاف،یَحُلُّ-مَحَلّ،یَلْهُو-مَلْهی؛و یَفْعَلُ الصَّحیحِ نحوُ:یَشْرَبُ-مَشْرَب،یَلْعَبُ-مَلْعَب،یَطْعَمُ-مَطْعَم؛أو المعتَلِّ العینِ أو اللاّمِ،نحوُ:

یَنامُ-مَنام،یَسْعی-مَسْعی.

و المخالِف لما مَرَّ قَلیلٌ،منهُ:یَنْبُتُ-مَنْبِت،یَسْجُدُ-مَسْجِد،یَشْرُق-مَشرِق، یَغْرُبُ-مَغْرِب،قالَ تعالی: قُلْ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (7)،یَطْلُعُ-مَطْلِع،قالَ تعالی: حَتّی إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ (8).

هذا،و قد وَرَدَتْ صیغَتا مَفعِل و مَفْعَل لاسمِ المکان مختومَتَیْنِ بتاءِ التأنیثِ-کأنَّها قُصِدَ منهما البُقْعَه-نحوُ:مَطْبَعَه،مَحْکَمَه،مَقْبَرَه،مَزِلَّه،مَزْرِعَه،مَظِنَّه (9).

[شماره صفحه واقعی : 230]

ص: 815


1- التوبه120/.

2- هود41/.

3- الزّمر32/.

4- النّازعات41/.

5- التحقیق فی کلماتِ القرآنِ الکریم،ط 1،ج 13،ص 204.

6- النحل76/.

7- البقره142/.

8- الکهف90/.

9- النحو الوافی،ج 3،ص 325.

ب)و وزنُهُ من غیرِ الثلاثیِّ المجرَّدِ وزنُ اسمِ المفعول،و یُفْرَّقُ بینَهُما-و بینَهُما و بینَ المصدرِ المیمیِّ-بالقرینَه.

ولیُلاحَظْ أن لا حاجَهَ فی اسمِ المکانِ المَصوغِ منَ المضارعِ المتعدّی بحرفِ الجرّ إلی الجارِّ و المجرور،فیقال مثلاً:«المُسْتَشْفی»لمکان مداواه المرْضی و«المُجْتَمَع» لِمَکانِ الاجتماع.

تنبیهٌ:قد یُبنی من بعضِ الأسماءِ الجوامدِ الثُّلاثیَّهِ صیغهٌ عَلی وزنِ مَفْعَلَه،تَدُلُّ عَلی کَثْرَهِ أفرادِ ذاکَ الاسْمِ فِی الْمَکان،نحوُ:مَکْتَبَه-مکانٌ یکثُرُ فیهِ الکِتاب،مَأْسَدَهِ-أرضٌ یَکثُرُ فیها الأسَد،مَکْلَبَه-أرضٌ یکثُرُ فیها الکَلْب،مَسْبَعَه-أرضٌ یکثُرُ فیها السَّبُع و مَبْطَخَه-أرضٌ یکثُرُ فیها البِطّیخ.فلیسَتْ هذه الکلماتُ من اسم المکانِ المُصْطَلَحِ بشَیءٍ و إن لا یَخْلو من شَبَهٍ باسمِ المکان (1).

الفصل 7.اسمُ الزّمان

اسمُ الزّمانِ اسمٌ مشتقٌّ یَدُلُّ عَلی وَقتِ وُقُوعِ الْفِعْل،نحوُ قَوْلِنا:«مَغْرِبُ الشّمسِ السّاعَهُ کَذا».

اسمُ الزَّمانِ حُکْمُهُ حُکْمُ اسْمِ الْمَکانِ فِی الصَّوْغِ و الوَزْنِ،فَیجْری فیهِ کُلٌّ ما سَبَقَ فی اسمِ المکان و یُفْرَّقُ بینَهُما-کما یُفْرَّقُ بَیْنَ کُلٍّ مِنْهُما و بَیْنَ الْمَصْدَرِ المیمّیِ أیضاً- بالقرینَه،قالَ تعالی: سَلامٌ هِیَ حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ (2).و من الطَّریفِ اجتماعُهُما فی قولِهِ تعالی: وَ رَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَهِ لَوْ یُؤاخِذُهُمْ بِما کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ یَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً (3).

هذا،و قَدْ تَلْحَقُ باسمِ الزَّمانِ تاءُ التأنیثِ و إن لا یبلُغُ فی الکثرهِ حدَّ اسمِ

[شماره صفحه واقعی : 231]

ص: 816


1- نفس المصدر،ص 327.

2- القدر5/.

3- الکهف58/.

المکان؛منهُ قولُهُ تعالی: وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَهٍ فَنَظِرَهٌ إِلی مَیْسَرَهٍ (1).أیْ إلی زَمانِ الْیُسْر.

أمّا الصَّوْغُ مِنَ الاسمِ الجامِدِ،فَیَخْتَصُّ بِاسْمِ المکانِ-أو فَقُلْ بِما یشبَهُ باسمِ المکان- و لا یُصاغُ اسْمُ الزّمانِ إلاّ مِنَ الفِعْل.

سؤالٌ و تَمرینٌ

1.صُغِ اسْمَیِ الْمَکانِ و الزَّمانِ مِنْ مضارِعاتِ الأفعالِ التّالِیَهِ:وَلَدَ،ذَهَبَ،نامَ،قَتَلَ،صَلّی، اغْتَسَلَ،غَسَلَ،اسْتَشْفی،فَرَّ،قَرَّ،احْمارَّ،انْقَلَبَ،کَسَبَ،زَرَعَ،ازْدَحَمَ،اصْطادَ.

2.ما هِیَ الکلماتُ التّابعه؟عرِّفها:میعاد،میقات،میثاق،میلاد.

الفصل 8.اسمُ الآله

الفصل 8.اسمُ الآله (2)

اسمُ الآلَهِ اسمٌ مشتقٌّ یَدُلُّ عَلی آلَهِ إیجادِ الفعلِ،نحوُ:مِنْشَر و مِفْتاح.

یُصاغُ اسمُ الآلَهِ مِنَ الفعلِ الثُّلاثیِّ المجرّدِ عَلی عدَّهِ أوزانٍ أکثَرُها شُیوعاً ثلاثهٌ،هِیَ:مِفْعَل و مِفْعَلَه و مِفْعال،نحوُ:یَحْلِبُ-مِحْلَب؛یَکْسَحُ-مِکْسَحَه؛ یَفْتَحُ-مِفْتاح.

و منها:فَعّالَه،نحوُ:ثَلاّجَه و غَسّالَه،فاعِلَه،نحوُ:رافِعَه؛مُفْعُل،نحوُ:مُدُقّ،مُنْخُل و مُدْهُن؛مُفْعُلَه،نحوُ:مُکْحُلَه.

و صوغُها من غیر الثُّلاثیِّ المجرَّدِ نحوُ:غِربال من غَرْبَلَ یُغَرْبِلُ،نادرٌ.

تنبیهٌ:هُناک أسماءٌ جوامِدُ وُضِعَتْ لِآلاتِ الأفعالِ،خارِجَهٌ عن اسمِ الآلَهِ المُصْطَلَحِ، نحوُ:قَلَم،إبرَه،مِشْط،سِکِّین،ساطور،سَیْف،فَأس،جَرَس.

[شماره صفحه واقعی : 232]

ص: 817


1- البقره280/.

2- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 1،ص 186؛النحو الوافی،ج 3،ص 333.

سُؤالٌ فیه تَمرینٌ

ما هُوَ اسْمُ الآلَهِ من الأفعالِ التّالیه؟یَعْرُجُ،یَبْرُدُ،یَرْقی،یَطْرُقُ،یَدْفَعُ،یَنْدِفُ،یَلْعَقُ،یَنْشُرُ، یَسْطُرُ،یَکْنُسُ،یَزِنُ،یَظِلُّ،یَطْوی،یَشْوی،یَلْهُو،یَحْرُثُ،یَنْقُلُ.

الفصل 9.فی تسمیَهِ الجامِدِ و المشتَقِّ بالْمَوصوفِ و الصِّفَه

الجامدُ-فی اصطلاحِ التَّصریفِ و بلحاظِ الغالِبِ-یُسمّی موصوفاً و المشتقُّ وَصْفاً أو صِفَهً (1).و مَنْشَأُ هذه التَّسمِیَهِ غَلَبَهُ وقوعِ الجامدِ فی النحوِ منعوتاً و المشتقِّ نعتاً (2).

فالموصوفُ-کالجامِدِ-اسمٌ دَلَّ علی ذاتٍ أو حَدَثٍ،و الصِّفَهُ-کالمشتقِّ-اسمٌ دلَّ علی حَدَثٍ و صاحِبِه.

فالْجَوامِدُ مَوْصوفاتٌ عَدا ما یَلْحَقُ مِنْها بِالْمُشْتَقِّ،و سَیَأْتی.

و یَلْحَقُ بِالْجامِدِ هُنا ما تُرِکَ فیهِ مَعنیَ الْوَصفیَّه مِنَ الْمُشْتَقّات،نحوُ:الخَلیفَه، الجَریدَه،الصَّحیفَه،السَّفینَه،السَّیّارَه،الطّائِرَه و ما إلی ذلک.و من ذلک ما اسْتُعْمِلَ عَلَماً من المشتقّات،نحوُ:مُحمَّد،أحْمَد،قاسِم،مَنْصُور.

و المُشتقاتُ صِفاتٌ عَدا ما لَحِقَ منها بالْجامِد و قد مَرَّ آنفاً؛و ألْحَقُوا بالجامِدِ أسماءَ الزّمانِ و المکانِ و الآلَه،و قالوا إنَّ حکمَها حکمُ الجوامِدِ المحضَهِ فهی موصوفاتٌ (3).

وَ یَلْحَقُ بِالْمُشْتَقِّ هُنا أسماءٌ جَوامِدُ،مِنها المَنْسوبُ،نحوُ:ایرانیّ؛و مِنْها الْمُصَغَّرُ،

[شماره صفحه واقعی : 233]

ص: 818


1- النحو الوافی،ج 3،ص 182،الهامش؛الحدائق الندیّه،ج 1،ص 167 و 329؛مبادئ العربیّه،ج 4،ص 99.

2- شرح الأشمونی،ج 3،ص 62؛النحو الوافی،ج 3،ص 458؛شرح المفصّل،ج 2،ص 234.للأُستاذ:فمُصطَلَحُ المَوْصُوفِ وَ الصِّفَهِ هُنا غَیرُ ما یُبْحَثُ عَنْهُ فِی عِلْمِ النّحو.إنَّ الوصفَ و الموصوفَ هُناک-و یُعبَّرُ عَنْهُما بِالنَّعتِ وَ المَنْعُوت غالباً-یُبَیِّنانِ رابِطَهً خاصَّهً بَیْنَ جُزْأَیْنِ مِنْ أجْزاء الْکَلام،فَلا تُعَنْوَنُ کَلِمَهٌ وَحْدَها بِأنَّها مَوْصوفٌ أو صِفَه (أو فقُلْ نَعْتٌ أو مَنْعُوتٌ).أمَّا الْوَصْفِیَّهُ وَ الْمَوْصُوفِیَّهُ ههُنا،کلٌّ منهُما عُنْوانٌ للکلمَهِ بِالنَّظَرِ إلی نَفْسِها مَعَ قَطْعِ النَّظَرِ عَنْ نِسبَتِها إلی کلمهٍ أُخری.

3- الحدائق الندیّه،ج 1،ص 329؛مبادئ العربیّه،ج 4،ص 99.

نحوُ:رُجَیل.و مِنْها ما أُتِیَ بِهِ بِقَصْدِ الْمُبالَغَه،نحوُ:زیدٌ عَدْلٌ أی کاملُ العدل،أو ثِقَهٌ أی موثوقٌ به بِلا رَیْبٍ،أو أسدٌ أی شُجاع جدّاً (1).

السّؤال و التَّمرین

1.اَلْمَوْصُوفُ ما هُو و الصِّفَهُ ما هِیَ؟أیُّ اسْمٍ مَوْصوفٌ و أَیُّهُ صِفَه؟

2.مَیِّزِ الْمَوْصُوفَ مِنَ الصِّفَهِ فیما یلی:اَلصَّبْرُ مِفتاحُ الْفَرَج،الصَّمْتُ زَیْنٌ وَ السُّکوتُ سَلامهٌ، الْعِلْمُ خیرٌ مِنَ الْمال،التَّجْرِبَهُ عِلمٌ مُسْتَفادٌ،الْفَقْرُ سَوادُ الوَجْهِ فِی الدَّارَیْنِ،العالمُ سِراجٌ،لا فَضْلَ لِعَرَبِیٍّ عَلی عَجَمیٍّ إلاّ بِالتَّقْوی،الصَّلاهُ معراجُ الْمُؤمِن،صَدْرُ الْعالِم بَحْرٌ،الْحَکیمُ نَمْلَهٌ،الْعَدُوُّ أفْعیً،المُنافِقُ ثَعْلَب،أَسَدٌ عَلَیَّ و فِی الْحُروب نَعامَهٌ،العِلْمُ مِکْسَحَهُ الأَوْهام،المَوْتُ مَعَ العِزِّ حَیاهٌ وَ الْحَیاهُ مَعَ الذِّلَّهِ مَوْتٌ،إنَّما الْحَیاهُ عقیدَهٌ وَ جِهادٌ، هُوَ اللّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ (2)،محمَّدٌ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و اله رَسُولُ اللّه و خاتَمُ النَّبیّین، مَجاری الْأُمور بِیَدِ الْعُلَماءِ بِاللّهِ،أنَا مَدینَهُ الْعِلْمِ وَ عَلِیُّ بابُها،أقْضیکُمْ عَلِیٌّ،مَرْحَباً بِقَومٍ قضَوُا الْجِهادَ الْأَصْغَرَ و بَقِیَ عَلَیْهِمُ الْجِهادُ الْأَکْبَرُ.

[شماره صفحه واقعی : 234]

ص: 819


1- النحو الوافی،ج 3،ص 182.

2- الحشر23/.

المبحث الثّالث:
اشاره

المذکَّرُ و المؤنَّث (1)

الفصل 1.فی أقسامِ المذکَّرِ و المؤنَّث

اشاره

الاسمُ (2)مذکَّرٌ أو مؤنَّثٌ،و کلٌّ مِنهُما حقیقیٌّ و مجازیٌّ.الحقیقیُّ مِنَ المذکَّرِ هُوَ ما دلَّ علی مذکَّرٍ من الإنسانِ أو الحیوانِ،نحو:رَجُل و جَمل؛و الحقیقیُّ مِنَ المؤنَّثِ هُوَ ما دلَّ علی مؤنَّثٍ من الإنسانِ أو الحیوانِ،نحوُ:امرَأه و ناقَه.و أمّا المجازیُّ من المذکَّر و المؤنَّثِ فهوَ ما ذُکِّرَ أو أُنِّثَ مَجازاً و اعتباراً.فَالمذکَّرُ المجازِیُّ،نحوُ:شَجَر و حَجَر؛و المؤنَّثُ المجازیُّ،نحوُ:أرض و سَماء.

ثُمَّ إنَّ علاماتِ التأنیثِ اللاّحقَهَ بالاسمِ ثلاثَهٌ،هِیَ:التاءُ (3)و الألِفُ المقصورَهُ و الألِفُ

[شماره صفحه واقعی : 235]

ص: 820


1- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 321؛النحو الوافی،ج 4،ص 542؛جامع الدّروس العربیّه،ج 1،ص 98؛ مبادئ العربیّه،ج 4،ص 103.

2- خَصَّ بَعْضُهُم التقسیمَ إلی المذکَّرِ و المؤَنَّثِ بِ«الاسمِ المتمکِّن»و هو حسنٌ(حاشیه الصَّبان،ج 4،ص 94؛النحو الوافی،ج 4،ص 545).

3- تاءُ التأنیثِ اللاّحقَهُ بالاسمِ متحرِّکَهٌ دائماً،مَرْبوطَهٌ غالباً،منقَلِبَهٌ فی الوقفِ هاءً،نحوُ:امْرَأه.و إنَّما قُلنا«مربوطَهٌ غالباً»،لأنَّها تُکْتَبُ مَبْسوطَهً فی المثنّاهِ و جَمعِ المؤَنَّثِ السّالمِ و المضافَهِ إلی شیءٍ من الضَّمائر،نحوُ:امْرَأتَیْنِ و مُسْلِماتٍ و ابْنَتی.و کُتِبَتْ مَبْسوطَهً فی آیٍ من القرآنِ الکریمِ فی غیرِ هذه الموارد أیضاً،نحوُ قولِهِ تعالی: أُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ (البقره218/)، إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ (آل عمران35/)، بَقِیَّتُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ (هود86/)، وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ (التحریم12/)،إلاّ أنَّ کتابَهَ القرآنِ تَوقیفیَّهٌ. و لیُلاحَظْ أنَّ التّاءَ الأصلیَّهَ کما فی وَقْت و سَبْت أو المُبْدَلَهَ من حرفٍ أصلیٍّ کما فی أُخْت و بِنْت أو المعوَّضهَ من المضافِ إلیهِ کما فی یا أبَتِ،تُکْتَبُ جمیعُها مبسوطَهً کما سیأتی فی الخاتِمَهِ و لیسَ شیءٌ منها لِلتّأنیث علی الأظهر کما سیأتی فی الفصلین 3 و 4 من هذا المبحث.

الممدودَه (1).تُزادُ کلٌّ مِنْها فِی آخر الاسمِ و یُفْتَحُ ما قَبلَها؛نحوُ:فاطِمَه و صُغْری و حَمْراء (2).

تنبیهٌ:الأصلُ فی الاسمِ أن یُعتَبَرَ مذکَّراً إلاّ ما ثَبَتَ اعتبارُ التّأنیثِ فیه،و لهذا لا یَحتاجُ المذکَّرُ إلی عَلامَهٍ (3).تقسیمٌ خاصٌّ بالمذکَّر

الاسمُ الْمُذَکَّرُ-المجرَّدُ من علامهِ التأنیث-عَلی قِسْمَین خاصَّیْنِ بِهِ،هُما:1)ما یَلحَقُهُ إحدی عَلاماتِ التأنیثِ الثلاثَهِ و تُفیدُ فیه التأنیثَ الحقیقیَّ أو المجازیَّ کما سیأتی فی الفصل 2 و 3؛2)ما لا یَلْحَقُهُ شیءٌ مِنْ تِلْکَ الْعَلامات (4)،و ینقَسِمُ إلی قِسْمَیْنِ رَئیسیَّیْنِ:

أ)الاسمُ الجامِدُ فی مَوارِدَ:

منها اسمُ جنسٍ موضوعٌ لمذکَّرٍ حقیقیٍّ و لِمُؤَنَّثِهِ لَفْظٌ یَخُصُّهُ،نحوُ:أب و یقابِلُهُ:أُمّ؛ أَخ و یقابلُهُ:أُخْت؛جَمَل و یُقابِلُهُ:ناقَه؛أو لَیْسَ لمؤنَّثِهِ لفظٌ یَخُصُّهُ و لا یلحقُهُ علامهُ التأنیث،نحوُ:ثَوْر و دیک.

[شماره صفحه واقعی : 236]

ص: 821


1- سبق تعریفُهُما(أی الألفَیْنِ)فی المقدِّمَهِ،فی الفصل 3.

2- قد سَبَقَتِ الإشارهُ إلی شیءٍ من خواصِّ ألِفَیِ التأنیثِ-المقصورَهِ و الممدودَهِ-فی الهامش علی کلمهِ«عَطْشی» فی الفصل 3 من المقدِّمَهِ،فراجِعْ إنْ شِئْت.

3- شرح الأشمونی علی الألفیّه،ج 4،ص 95.

4- للأُستاذ:المرادُ بنفیِ اللُّحوقِ هُنا نفیُ جَوازِ اللُّحوقِ بِالنِّسبَهِ إلی بعض الموارد الآتیه،و نفیُ وجوبِه بِالنِّسبَهِ إلی بعضٍ آخَرَ و النفیُ بِحَسَبِ الغالِبِ بِالنسبَهِ إلی طائفهٍ ثالِثَهٍ مِنَ المَواردِ و سَیُبَیَّنُ.و هذا الّذی قُلناهُ لیسَ من استعمالِ اللَّفظِ فی أکثَرَ من معنیً واحدٍ بشیءٍ.لأنّ ذلک فیما لا جامعَ بَیْنَ المعانی المُرادَهِ،و ههنا الجامعُ موجودٌ و هُوَ:«نفی ضرورَهِ اللّحوقِ»مثلاً،فَتَدَبَّرْ.

و منها المذکَّرُ المجازیُّ نحوُ؛قَلَم و قَمَر.و من هذا القَبیل المصدرُ المجرَّدُ عن علامهِ التأنیثِ،نحوُ:إیاب و ذهاب،و منهُ المصدَرُ الّذی أُتِیَ بِهِ بِقَصْدِ المبالَغَهِ،نحوُ:زیدٌ عَدْلٌ و زینبُ عدلٌ (1).

ب)الاسمُ المُشتقُّ فی موارِدَ:

منها فَعُول،فَعّال،فُعّال،مِفْعال،مِفْعیل و فِعِّیل من أوزانِ المبالَغَه (2)،نحوُ:رَجُلٌ صَبُور و امرأهٌ صَبُور،رَجُلٌ مِفْضال و امرأهٌ مِفْضال.و هذا القسمُ قد تدخلهُ تاءُ التَّأنیثِ لتوکیدِ المبالغَهِ،نحوُ:عَلاّمَه و نَسّابَه (3).

و منها وَزنا فَعُول و فَعیل،بشرطِ أن یکون فَعُول بمعنیَ فاعِل سواءٌ أکانَ اسمَ مبالَغَهٍ کَ صَبُور أو صِفَهً مشَبَّهَهً کَ عَدُوّ،و أن یکونَ فَعیل بمعنیَ مَفعول ک جَریح و قَتیل مذکوراً معه موصوفُه،نحوُ:رَجُلٌ جَریحٌ و امرأهٌ جَریح؛فإنْ لم یُذْکَرْ مَعَهُ موصوفُهُ و استُعْمِلَ استعمالَ الأسماءِ لَزِمَتِ التاءُ فی المؤنَّثِ، کقولک:«رأیتُ قتیلَهً»إذا أردتَ امرَأهً قتیلَهً.أمّا فی فَعول فتقولُ:رأیتُ صبوراً أو عدوّاً قاصداً به رَجُلاً أو امرأهً،کما تقولُ:رأیتُ رَجُلاً صبوراً أو امرأهً صبوراً؛و قد یُزادُ التاءُ و یقالُ:عَدُوَّهُ اللّهِ،مثلاً.

فإن کانَ الأمرُ بالعکسِ من ذلک بأنْ کانَ فَعُول بمعنَی مَفعول-و لا یکونُ إذاً اسمَ مبالَغَهٍ-نحوُ:رَسُول،أو کانَ فَعیل بِمعنی فاعِل،نحوُ:کَریم،لَحِقَتْ بِهِما التّاءُ فی المؤنَّث،یُقالُ:رَجُلٌ رَسُولٌ و امرأهٌ رَسُولَه،رَجُلٌ کریمٌ و امرأهٌ کَریمَه.

[شماره صفحه واقعی : 237]

ص: 822


1- للأُستاذ:فی قِبالِ هذا القسم أسماءٌ صیغَتْ فی أصلِ الوضعِ مؤنَّثهً مجازاً،مصدراً أو غیرَ مصدرٍ،نحوُ:حَیَّه(قالَ الفَیُّومی فی المصباح المنیر:الحَیَّهُ الأفْعی،تُذَکَّرُ و تُؤَنَّثُ فَیُقالُ هُوَ الحَیَّهُ و هِیَ الحَیَّهُ)،أفْعی(أصلُ أفعی،فعی، فألِفُها لامُ الفعل لا للتأنیث،فهی منصرِفَهٌ تقبلُ التنوینَ خلافاً لما قد یُتَوَهَّمُ؛شرحُ الرَّضی علی الکافیه،ج 1، ص 129)،رَحْمَه(مَصدرُ رَحِمَ)،بَرَدی(نهرٌ فی دمشق)،رُجْعی(مصدرُ رَجَعَ)،صَحراء،صَنْعاء.

2- جامع المقدمات،ص 36.

3- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 326.

هذا هو الغالِبُ و المخالِفُ لَهُ قلیلٌ،منهُ قولُهُ تَعالی: قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ (1).

و منها الصِّفات الخاصَّه بالأُنثی،نحوُ:طامِث،حائِض،حائِل،حامِل،مُرْضِع و طالِق؛ یُقالُ:فتاهٌ طامِثٌ أو امرأهٌ حائضٌ،أو حائل،أو حامِلٌ،أو مُرْضِعٌ أو طالِقٌ،و إنْ جازَ لحوقُ التاء بها أیضاً و أنْ یُقالَ:طامِثَه،حائِضَه،حائِلَه،حامِلَه،مُرْضِعَه و طالِقَه (2).و من ذلک «عاصِف»فی الرِّیح،قالَ تعالی: جاءَتْها رِیحٌ عاصِفٌ (3)،و قالَ تعالی: وَ لِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عاصِفَهً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلی الْأَرْضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها (4)و (5).

و من الصِّفاتِ الخاصَّهِ بِالنِّساءِ«عَجُوز»،و قد تدخلُها التاءُ لتأکیدِ التَّأنیثِ (6).تقسیمٌ خاصٌّ بالمؤنَّث

الاسمُ المؤنَّثُ-أیضاً-علی قِسمَیْنِ خاصَّیْنِ بِهِ (7)،هُما:الَّلفظیُّ،و المعنویّ.

المؤنَّثُ اللَّفظیُّ ما فی آخِرِهِ إحدی علاماتِ التَّأنیثِ،و المعنویُّ ما خَلَتْ مِنْها.

فالأقسامُ-إذاً-بملاحظه الحقیقیِّ و المجازیِّ أربَعهٌ:المؤَنَّثُ اللَّفظیُّ الحقیقیُّ،نحوُ:

امْرَأَه،حُبْلی و نُفَساء؛المؤنَّثُ اللَّفظیُّ المجازیُّ،نحوُ:تَمْرَه،رُجْعی و صَحْراء؛المؤنَّثُ المعنویُّ الحقیقیُّ،نحوُ:مَرْیَم؛المؤنَّثُ المعنویُّ المجازیُّ،نحوُ:شَمْس.

[شماره صفحه واقعی : 238]

ص: 823


1- یس78/.

2- لم یُسْمَعْ«حابِل»مِنْ حَبِلَتِ المرأهُ إذا حَمَلَتْ،بل المسموعُ حابِلَه و حُبْلی.

3- یونس22/.

4- الأنبیاء81/.

5- للأستاذ:قد یُقالُ إنَّ لُحوقَ التاءِ بهذهِ الصِّفاتِ،فیما إذا أریدَ بِها الحدوثُ،لا الثبوتُ؛فلذلِکَ اخْتَلَفَتِ الآیَتانِ فی اللُّحوقِ و عَدَمِه(شرح المفصّل،ج 3،ص 371).و من قبیل الآیَهِ الثّانِیَهِ قولُهُ تعالی: یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَهٍ عَمّا أَرْضَعَتْ (الحج2/).

6- المصباحُ المنیر؛شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 328.

7- المرادُ ب«المؤنَّثِ»المقسَمِ لهذا التقسیم-کما سبقَ فی المذکَّر-أعمُّ من المؤنَّثِ الحقیقیِّ و المجازیِّ.

ثُمَّ المؤنَّثُ المَعْنویُّ قِیاسیٌّ فی مواردَ و سَماعیٌّ فی أُخری.فمواردُ القیاسیِّ:

منها المُؤَنَّثُ الحَقیقِیُّ،نحوُ:مَرْیَمْ،زَیْنَب،أُمّ.

و منها أسْماءُ بَعْضِ الأَعْضاءِ المُزدَوِجَهِ مِنَ البَدَن،نحوُ:عَیْن،أُذُن،یَد،رِجْل و قَدَم.

و مِنْ أسماءِ الأعْضاءِ المزدَوِجَهِ ما یُذَکَّرُ،نحوُ:فَمْ،خَدّ،حاجِب،مَرْفِق،ساعِد،زَنْد؛و مِنْها ما یُذَکَّرُ و یُؤَنَّثُ،نحوُ:عَضُد و إبْط (1).

و منها أسْماءُ الرِّیاح،نحوُ:صَبا،شَمال،جَنُوب،قَبُول،دَبُور،حاصِب.

و مَوارِدُ السَّماعِیِّ لا ضابِطَ لَها،مِنْها:أرْض،إصْبَع،أفْعی،بِئْر،جَحیم،جَهَنَّم،خَیْل، سَقَر،دار،رَحی،سِنّ،شَمْس،ضَبُع،ضُحی،عَرَب (2)،عَصا،عَیْن،قِدْر،کَأْس،نار،نَعْل، یَمین (3).

وَ یُعْرَفُ هذا القِسْمُ(القِسْمُ السَّماعِیُّ من المؤنَّثِ المعنویِّ)بِجَرَیانِ أحْکامِ الْمُؤَنَّثِ فیه بِأَنْ یُسْنَدَ إلیهِ الْفِعلُ المُؤَنَّث أوْ یُشارَ إلَیْهِ بِاسْمِ الْإشارَهِ الْمُؤَنَّث أوْ یُوصَفَ بِالْمُؤَنَّث أوْ یُرْجَعَ إلَیه الضَّمیرُ الْمُؤنَّث أو غیرِ ذلک (4).قالَ تعالی: وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها (5)، وَ بُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغاوِینَ (6)، هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (7)، فِیها عَیْنٌ جارِیَهٌ (8)و وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها (9).

[شماره صفحه واقعی : 239]

ص: 824


1- المصباح المنیر،الخاتمه،فصلٌ،الأعضاءُ ثلاثهٌ.

2- العَرَبُ اسم[جنسٍ جمعیٍّ]مؤنَّث…و هم خلافُ العَجَمِ…و أمّا الأعرابُ…فأهلُ البَدْوِ من العَرَب، الواحد أعرابیٌّ…و العُرْبُ وِزانُ قُفْل لُغَهٌ فی العَرَب،و یُجْمَعُ العَرَبُ علی أعْرُب…و علی عُرُب بضَمَّتَیْنِ (المصباح المنیر).

3- راجِعْ لأکثرِ الکلماتِ المصباحَ المنیر.

4- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 324.

5- الزَّلْزَله2/.

6- الشّعراء91/.

7- یس62/.

8- الغاشیه12/.

9- الشمس1/.

الفصل 2.فی التَّأنیثِ الحقیقیِّ

التّاءُ تُفیدُ التَّأنیثَ الحَقیقیَّ إذا زیدَتْ فی مَوضعَیْنِ:

أحدهُما فی بعضِ الجوامِدِ لازمَهً کما فی نحوِ:ناقَه و نَعْجَه،أو غیرَ لازمَهٍ کما فی نحوِ:

امرَأه و نَمِرَه.

الثانی فیما یقبلُها من المشتقّاتِ-کاسمَیِ الفاعلِ و المفعولِ و الصِّفَهِ المشبَّهَهِ-و کذا المنسوبُ إذا وُصِفَ بها المؤنَّثُ الحقیقیُّ،نحوُ:امْرَأهٌ عالِمَهٌ مُؤَدَّبَّهٌ شریفَهٌ قُرَشِیَّهٌ.

وَ الألِفُ الْمَقْصُورَهُ تُفیدُ التَّأنیثَ الحقیقیَّ فی مَواضِعَ:

مِنْها فی فُعْلی إذا وُصِفَتْ بِها المرأَهُ أو الأُنْثی من الحیوانِ سواءٌ کانَ مؤَنَّثاً لِأفْعَلِ التَّفضیلِ،نحوُ:صُغْری و کُبْری أو لم یَکُنْ،نحوُ:أُنْثی و حُبْلی (1).

و مِنْها فی فَعْلی مؤنَّثِ فَعْلان الصِّفَهِ المشبَّهَهِ إذا وُصِفَتْ بِها المرأَهُ أو الأُنْثی من الحیوانِ،نحوُ:غَضْبان-غَضْبی (2)،أو غیرِهِ،نحوُ:سَلْمی اسمُ امرأهٍ.

و مِنْها فِعْلی إذا وُصِفَ بِها المؤنَّثُ الحقیقیُّ،نحوُ:إحْدی.

و الألِفُ الْمَمْدُودَهُ تُفیدُ التَّأنیثَ الْحقیقیَّ فِی مَوارِدَ؛مِنْها:فَعْلاء مؤنَّثُ أفْعَلِ الصِّفَهِ المشبَّهَهِ،نحوُ:أحْمَر-حَمْراء،أعْمی-عَمْیاء،أَبْلَج-بَلْجاء،إذا وُصِفَت بِها المرأَهُ أو الأُنْثی مِنَ الحیوانِ.

الفصل 3.فی التَّأنیثِ المَجازیِّ

أحرفُ التأنیثِ إذا لم تُفِدِ التأنیثَ الحقیقیَّ أفادتِ التأنیثَ المجازیَّ.

[شماره صفحه واقعی : 240]

ص: 825


1- شرح الرضی علی الکافیه،ج 3،ص 334.

2- هذا لا یعنی أنَّ صیغهَ«فَعْلان»لا تؤنَّثُ تأنیثاً حقیقیّاً إلاّ بالألفِ المقصورَهِ.فإنَّها قد تُؤَنَّثُ بالتاءِ،نحوُ:المرأهُ رَیْحانَهٌ أو خَمْصانَهٌ،و قد تُؤَنَّثُ بالتاءِ و الألِفِ المقصورَهِ کِلْتَیْهِما،نحوُ:سَکْری و سَکْرانَه،غَضْبی و غَضْبانَه،کَسْلی و کَسْلانَه،شَبْعی و شَبْعانَه.

فالتاء المفیدهُ للتأنیثِ المجازیِّ نحوُ:غُرْفَه،سَخْلَه،شاه،حَیَّه،تَمْرَه،ضَرْبَه، عِدَه،إقامَه من الجوامِدِ؛و نحوُ:عَیْنٌ جارِیَه،بِئرٌ مَمْلوءَه،أرضٌ صُلْبَه،من المشتقات.

و الألِفُ المقصورهُ المفیدهُ للتأنیثِ المجازیِّ نحوُ:بُشْری،أُرَبی (1)،بَرَدی (2)،حُباری (3)، جُمادی (4)،سَلْمی(اسمُ جَبَلٍ (5))من الجوامِدِ؛و نحوُ:غَیْبَهٌ صُغْری و کُبْری،أکبادٌ حَرّی،من المشتقّات.قال اللّهُ تعالی: فَتَرَی الْقَوْمَ فِیها صَرْعی (6)(7).

و الألفُ الممدودَهُ المفیدهُ للتأنیثِ المجازیِّ نحوُ:صحراء،سَرّاء،عُلَماء،أرْبعَاء، کِبْریاء،عاشوراء،کَرْبلاء من الجوامد؛و نحوُ:وَرْدَهٌ حَمْراء،عَیْنٌ عَمْیاء،عبادٌ صُلَحاء،إخوَهٌ أصْدِقاء من المشتقات.

و التاءُ تفیدُ غالباً-مُضافاً إلی التَّأنیثِ المجازیِّ-معنیً آخَرَ أیضاً (8).

فَمِنَ المعانی الَّتی تُفیدُها التاءُ تأکیدُ التأنیثِ،نحوُ:عَجوزَه.

و مِنْها توکیدُ المبالَغَه،نحوُ:عَلاّمَه و نَسّابَه.

و مِنْها الوحدَه،نحوُ:نَخْلَه و ضَرْبَه.

و مِنْها الجمع،نحوُ:کوفیَّه،أُمَویَّه،قِرَدَه.

و مِنْها الجنس،نحوُ:کَمْأَه(واحِدُهُ:کَمْأٌ)و فِقَعَه(نوعٌ من الکَمْأه واحِدُهُ:

فَقْعٌ).

[شماره صفحه واقعی : 241]

ص: 826


1- الدّاهیه.

2- نهرٌ بدمشق.

3- اسم طائرٍ.

4- من أسماءِ الشهور.

5- القاموس المحیط.

6- جمع صَریع بمعنی مصروع.

7- الحاقَّه7/.

8- النحو الوافی،ج 4،ص 547،الهامش 1؛شرح الرّضی علی الکافیّه،ج 3،ص 324.

و مِنْها تأکیدُ تأنیثِ الجمعِ إمّا لازمَهً،نحوُ:غِلْمَه و أغْلِمَه؛أو غیرَ لازِمَهٍ،نحوُ:

مَلائکَه.

و مِنْها العِوَضُ إمّا عن فاءِ الفعل،نحوُ:عِدَه و زِنَه؛أو عن عینِ الفِعْلِ،نحو:إقامَه و اسْتِقامَه؛أو عن لامِ الفعلِ،نحوُ:کُرَه و شَفَه؛أو عن الزّائد،نحوُ:تَبْصیر-تَبْصِرَه؛قیلَ:أو عن یاءِ المتکلّمِ،نحوُ:یا أبَتِ و یا أُمَّتِ (1)،و الظاهرُ أنَّها(أی المعوَّضَّهَ عن یاءِ المتکلِّمِ) لیسَتْ للتأنیث.و من قبیل العِوَضِ عن لامِ الفعلِ تاءُ«الصَّلاه»و«الزَّکاه»(صَلی یَصْلی صِلاءً-صَلاهً،زَکا یَزْکو زَکاءً-زَکاهً (2).

و مِنْها الدِّلالَهُ علی انتقالِ الکلمَهِ من الوصفِیَّهِ إلی الاسمِیَّه(الموصوفیَّه)و أنَّ الوصفَ غالباً غیرُ مُحتاجٍ إلی الموصوف؛نحوُ:خَلیفَه،ذَبیحَه،نَطیحَه.

هذا،و ممّا تَلْزَمُهُ تاءُ التّأنیثِ المَرَّهُ و الهیئَهُ و النَّوعُ؛المَرَّهُ کقولک:«حَجَجْتُ حِجَّهً»، و الهیئَهُ کقولک:«بِذْلَهُ الکریمِ خَفِیَّهٌ»و النوعُ کقولِ النَّبیِّ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و اله:«مَنْ ماتَ و لا یَعْرِفُ إمامَهُ ماتَ مِیْتَهً جاهِلِیَّهً» (3).

الفصل 4.فیما لا تُفیدُ التّاءُ و الألِفانِ تأنیثَ الکَلِمَه

التّاءُ و الألِفانِ المقصورَهُ و الممدودَهُ إذا کُنَّ أصلیَّاتٍ أو منقلباتٍ عن حرفٍ أصلیٍّ -و لَمْ یَکُنَّ زوائدَ التَّأنیثِ-لَمْ یُفِدْنَ التَّأنیثَ مُطلقاً(لا الحقیقیَّ و لا المجازیَّ)،نحوُ:

وَقْت و سَبْت،الرِّضا و الْمَرْمی،القَرّاء و الدُّعاء و الرَّماء و الوَأْواء،و هذا واضِحٌ.

و قد تُبْدَلُ من لامِ کلمهٍ موضوعَهٍ للمؤنَّثِ تاءٌ مبسوطَهٌ لیسَتْ بتاءِ التأنیثِ و إن

[شماره صفحه واقعی : 242]

ص: 827


1- إذا قُلْتَ:یا أبَتِ أو یا أُمَّتِ،فالتاءُ عِوَضٌ عن یاءِ المتکلِّمِ(شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 3،ص 329).و مثلُهُ:یا أبَتَ و یا أبَتاه(القاموسُ المحیط،باب الواو و الیاء،ص 1).و تُبْدَلُ تاءُ یا أبَتِ و یا أبَتَ فی الوقفِ هاءً و یُقالُ:یا أبَهْ.

2- المفرَدات للرّاغِب.

3- الأصول من الکافی،ج 2،ص 20.

لا تخلو من رائحَهِ تأنیثٍ،نحوُ:أُخْت و بِنْت (1)و ثِنْتانِ و کلماتٍ أُخری (2).فالتاءُ هذِهِ کالتّاءِ الأصلیَّهِ فی عَدَمِ إفادَهِ التَّأنیث (3).

و تُلْحَقُ بالأصلیَّهِ فی هذا الحُکْمِ أحْرُفُ التَّأنیثِ الْمَزیدَهُ فی المذکَّرِ الحقیقیِّ،نحوُ:طَلْحَه و مُعاوِیَه،مُوسی و عیسی (4)،زَکَرِیّاء و فَلْحاء (5).یُقالُ:جاءَ طَلْحَهُ،هذا مُعاوِیَهُ،مُوسی الکاظِم علیْهِ السّلام، عیسی بنُ مَرْیَمَ علیْهِ السّلام.قالَ تعالی: ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّا (6)* إِذْ نادی رَبَّهُ نِداءً خَفِیًّا (7).

فهذا القِسمُ من التّاءِ و الألِفَیْنِ و إن یُسَمّی حرفَ التأنیثِ (8)و لَها حُکْمُها (9)،إلاّ أنَّها لا تُفیدُ تَأنیثَ الکلِمَهِ فی بابِ اسنادِ الفعلِ و الإشارَهِ و الضَّمیرِ و النَّعتِ و غیرِها عدا بابِ مَنْعِ الصَّرفِ علی ما تَقَرَّرَ فی محلِّه.

و کذلک تُلْحَقُ بالأصلیَّهِ فی هذا الحکمِ(یعنی عدمَ إفادَهِ التَّأنیثِ مطلقاً)الألِفُ المقصورهُ الْمَزیدَهُ لتکثیرِ حروفِ الکلمه،نحوُ:القَبَعْثَری (10)أو للإلحاق،نحوُ الأرْطی (11)؛ و الألِفُ الممدودهُ الْمَزیدَهُ للإلحاق،نحوُ:الحِرْباء (12).

[شماره صفحه واقعی : 243]

ص: 828


1- مَضی تصریفُهُما فی المقدِّمَه،فی الفصل 2،فی الهامش.

2- شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 1،ص 93 و ج 3،ص 323.و أمّا تاءُ اثْنَتانِ فهیَ للتأنیثِ و یُفَرَّقُ بینَها و بینَ تاءِ ثِنْتانِ کما یُفَرَّقُ بینَ تاءِ بِنْت و تاءِ ابْنَه(شرح المفصّل،ج 3،ص 407).و قد یُقالُ:ثِنْتانِ لُغَهٌ فی اثْنَتانِ(المصباح المنیر،کلمه«ثنی»).

3- نفس المصدر،ج 1،ص 92 و 131؛ج 3،ص 323.

4- بِناءً علی أنَّ حروفَهُما الأصلیَّهَ«م و س»و«ع ی س»،راجِعْ المصباحَ المنیر.

5- لَقَبُ رَجُلٍ،راجع مَقاییسَ اللُّغَه.

6- زَکریّا بالقَصرِ لغهٌ فی زکریّاء بالمدّ(مجمع البحرین).

7- مریم2/ و 3.

8- قال شیخُنا البهائیُّ قدّس سرّه:«و التأنیثُ…إن کان بالتاءِ کَطلحَهَ…»(جامع المقدِّمات،ص 320).

9- کَعَدَمِ قبولِ الألفَیْنِ التنوینَ مطلقاً و کذا التاءُ إذا لَحِقَتِ الأعلامَ،نحوُ:حَمْزَه و طَلْحَه.

10- قال الرّضی قدّس سرّه:«لیستِ الألِفُ فیه(فی قَبَعْثَری)للإلحاقِ،إذ لیسَ فوقَ الخُماسیِّ بِناءٌ أصلیٌّ(لفظٌ علی هذه الزِّنَهِ) یُلْحَقُ به،و لیست أیضاً للتأنیثِ لأنَّهُ یُنَوَّنُ و یلحقهُ التاءُ نحوُ:قَبَعْثَراه بل الألفُ لزیادَهِ البناء(شرحه علی الشافیه، ج 1،ص 52).و قال السیِّد علیخان قدّس سرّه:وَهَمَ الجوهریُّ فی جَعْلِ ألِفِها للإلحاق(الحدائق الندیَّه،ج 2،ص 254).

11- أرْطی مُلحقٌ بِجَعْفَر(النحو الوافی،ج 4،ص 241).

12- حِرباء مُلحقٌ بِقِرْطاس(شرح الأشمونی،ج 4،ص 105).

السّؤالُ و التَّمرین

1.أَعْطِ ما تستطیعُ من الأمثلَهِ لِلْمَوارِدِ الّتی یُمْکِنُ أنْ تُفیدَ فیهِ التّاءُ التّأنیثَ الحَقیقیَّ.

2.عَیِّن الحقیقیَّ و المَجازِیَّ فیما یَلی:سَماحَه،عَلاّمَه،عالِمَه،شُوری،حُسْنی،حَسْناء، طَیِّبَه،وَدیعَه،صُغْری،صَحراء،شَهلاء،ندمانهَ،رَیحانَه،غضبی،عوراء،عَطِیَّه،رَضِیَّه،عَشِیَّه، سَوداء،عاشُورا،قُرَشِیَّه،زَکِیَّه،زَکَویَّه،سُوءی،حُبْلی،سَلْمی،صَفْراء.

3.ما هِیَ أحرُفُ التّأنیث؟و فی أیَّهِ مواضِعَ لا تدُلُّ تلک الأحرُفُ علی الأنوثَه؟هاتِ لِذلِکَ أمثِلَهً.

4.هَل الأَسماءُ التّالِیَهُ مؤنَّثَهٌ أمْ لا و مَا الدَّلیلُ عَلیهِ؟:عَطِیَّه(إسمُ رَجُلٍ)،عیسی،یحیی، عِلْباء(مُلْحَقٌ)،صَمْت،فتوی،زحمَه،حَمزَه،هَمزَه،نُباتَه(اسمُ رَجُلٍ)،زَبّاء(اسمُ امرأهٍ).

5.ما هو معنی التاء فی الأمثلهِ التالیَهِ:تَمْرَه،نَمْلَه،بَصْرَه،بَصْریَّه،عَبّاسیَّه،رَجُلَه،اسْتِغاثَه، إراءَه،جِمالَه،حِجارَه،عِمامَه،ظُبَه،عیشَهٌ راضیَه.

الفصل 5.جوازُ التَّذکیرِ و التَّأنیث

یَجُوزُ اعتبارُ التَّذْکیرِ أوِ التّأنیثِ فی أسماءٍ،وَ ذلِکَ قِیاسیٌّ فی مَوارِدَ و سَماعیٌّ فی أُخْری.

فَمِنَ القیاسیِّ کَلِماتٌ قُصِدَتْ ألْفاظُها.فَالتَّذْکیرُ باعْتِبارِ«اللَّفظ»وَ التَّأنیثُ بِاعْتِبارِ «الکَلِمَه» (1)،تَقُولُ مثَلاً:«الألِفُ»أحَدُ حُروفِ الْهِجاءِ أو إحْدیها،«مِنْ»یَأتی لِمَعانٍ أو تأتی،یَدْخُلُ«کانَ»عَلَی الْمُبْتَدَأ و الْخَبَرِ أو تَدْخُلُ،«زیدٌ»ثلاثیٌّ أو ثلاثیَّهٌ (2).

و مِنْهُ أسماءُ البلاد و الأقالیم،تقولُ مثلاً:قُم المشرَّفَه و کربلاء المقدَّسَه،کما تقول:

[شماره صفحه واقعی : 244]

ص: 829


1- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 1،ص 140.

2- النحو الوافی،ج 2،ص 83،(د)و ج 3،ص 326،الهامش،الرّقم 1.

النجفُ الأشرَف و المشهدُ المقدَّس.فالتذکیر باعتبارِ المکان و التأنیثُ باعتبارِ البقعه (1).قال اللّهُ تعالی: إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً (2)،و قال علیٌّ علیْهِ السّلام:«بَلی کانَتْ فی أیدینا فَدَکً مِنْ کُلِّ ما أظَلَّتْهُ السَّماءُ فَشَحَّتْ عَلَیْها نفوسُ قومٍ و سَخَتْ عَنْها نفوسُ قومٍ آخَرینَ» (3).

وَ مِنْهُ أسْماءُ القَبائلِ،نحوُ:عاد،ثَمُود،أوْس،خَزْرَج.قالَ اللّهُ تعالی: کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ (4)،و قالَ تعالی: وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ (5).التَّأْنیثُ بِاعْتبارِ الْقَبیلَه،و التَّذکیرُ باعتبار الحیِّ (6).

وَ مِنْهُ اسمُ الجِنْسِ الجَمْعِیِّ(و هُوَ ما یُفْرَّقُ بَیْنَهُ و بَیْنَ مُفْرَدِهِ بِتاءِ التَّأنیثِ أو یاءِ النَّسَبِ فی المُفْرَدِ)،نحوُ:نَخْل(واحده نَخْلَه)و رُوم(واحده رُومیّ (7))قالَ تَعالی: کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِیَهٍ (8)،و قالَ تعالی: کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ (9).فَالتذکیرُ بِاعْتِبارِ اللَّفْظِ وَ التأنیثُ بِاعْتِبارِ الجَماعَه.

و أما اسمُ الجمعِ (10)فبعضُهُ واجبُ التأنیثِ ک الإبِلِ و الغَنَمِ و الخَیْل،نحوُ:الإِبِلُ الرّاویَه،الغَنَمُ السّائمَه،الخیلُ المُسَوَّمَه؛و بعضُهُ یجوزُ تذکیرُهُ و تأنیثُه،نحوُ:الرَّکْب،یُقالُ:

مَضَی الرَّکْبُ و مَضَتِ الرَّکْبُ،الرَّکبُ مَضَتْ و مَضی،فهو کاسمِ الجِنس الجمعیِّ (11).و من

[شماره صفحه واقعی : 245]

ص: 830


1- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 1،ص 139.

2- طه12/.

3- نهج البلاغه،الرّساله 45.

4- القمر23/.

5- فصّلت17/.

6- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 1،ص 139.

7- الرُّوم:جَیْلٌ من الناس،واحدُهُ الرُّومِیُّ(المعجم الوسیط).

8- الحاقّه7/.

9- القمر20/.

10- سیوضحُ معناهُ و معنی اسمِ الجنسِ الجمعیِّ فی باب الجمع.

11- شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 3،ص 345.

هذا القبیل«القوم»،قالَ تعالی: وَ کَذَّبَ بِهِ قَوْمُکَ وَ هُوَ الْحَقُّ (1)وَ قالَ تعالی: کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنا (2).فالتذکیرُ-کما سبق-باعتبارِ الحیِّ و التأنیثُ باعتبارِ القبیلَه (3).

وَ السَّماعِیُّ فی أسماءٍ لا ضابِطَ لَها،مِنْها:حال،حانُوت،حَرْب،خَمْر،دِرْع،دَلْو،ذَهَب، رَحِم،ریح،زُقاق،سَبیل،سِکّین،سُلَّم،سَماء،سُوق،أضْحی،طَریق،عُنُق،عَنْکَبُوت،فَرَس، کَبِد،مَنْجَنیق (4).قیل و منه فُلْک (5)،و قیل إنَّها یُذَکَّرُ مُفْرَداً و یُوَنَّثُ جمعاً (6)،قالَ اللّهُ تعالی:

فَأَنْجَیْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ

(7)

،و قالَ تعالی: حَتّی إِذا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیِّبَهٍ (8).

السّؤال و التّمرین

1.مَیِّزِ الحَقیقیَّ عنِ المَجازیِّ فیما یَلی مِنَ الاِسْمِ المُذکَّر:شَجَر،لِباس،ثَوْر،دیک،کَلْب، سِنَّور،ماء،حَجَر،جَمَل،زَیْد،ابْن،باب،فَحْل،یَوْم،لَیْل،شَهْر.

2.عَیِّن الحَقیقِیَّ وَ المَجازیَّ فیما یَلی مِنَ الاِسْمِ المُؤنَّث:ساعَه،أرْض،زَیْنَب،شاه،بِئر، عَیْن،کَفّ،کَأْس،نَعْل،نار،جَهَنَّم،دار،هِنْد،مَرْیَم،عَصا،ساق.

3.عَیِّنْ نوعَ التَّأْنیثِ-الحقیقیَّ و المجازیَّ،اللّفظیَّ و المعنویَّ-فی الکَلِماتِ التَّابِعَه:کُلْثُوم، رُقَیَّه،رُباب،امّ،عَمَّه،أُخْت،فَخِذ،تَمْرَه،صَحْراء،سَلْمی،قیمَه،ضَبُع،سَماء،أرْض،شَمْس،

[شماره صفحه واقعی : 246]

ص: 831


1- الأنعام66/.

2- القمر9/.

3- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 1،ص 140.

4- راجِعْ لِأکثَرِ الکلماتِ،المصباحَ المنیر.

5- لسان العرب.

6- المصباح المنیر.

7- الشعراء119/.

8- یونس22/.

سَعیدَه،بِنْت،ریح،یَد،رِجْل،إمْرَأَه،حَسْناء،بَطْحاء،حُجْرَه،دَواه،قِدْر،شَجَرَه،حَوْزَه،نَمْل،نَحْل، إلی،حَتّی،صارَ،أَصْبَحَ،صاد،فاء،عاد،تُبَّع.

4.ما هِیَ الموارِدُ القیاسیُّ للمؤنَّثِ المعنویِّ و لجواز التَّذکیرِ و التَّأنیث؟

5.ما هِیَ الأقسامُ الخاصَّهُ بِالمذَکَّرِ و الأقسامُ الخاصَّهُ بالمؤَنَّثِ؟

الفصل 6.إسْنادُ الفِعْلِ إلی المُؤَنَّث

الفصل 6.إسْنادُ الفِعْلِ إلی المُؤَنَّث (1)

إنَّ مِنْ أحْکامِ المُؤَنَّثِ تَأْنیثَ الفعلِ المُسْنَدِ إلَیهِ،وُجوباً فی بعضِ المواردِ و جوازاً فی بعضٍ آخَرَ بالتفصیلِ التالی:

یَجِبُ تَأْنیثُ الْفِعْلِ إذا أُسْنِدَ إلی المؤنَّثِ الْحَقِیقِیِّ،لَفْظِیّاً کانَ،نحوُ:فاطِمَه،أمْ معنویّاً،نحوُ:

مَرْیَم؛إلی ظاهِرِهِ أُسْنِدَ الفِعْلُ أوْ إلی ضَمیرِهِ،نحوُ:جاءَتْ فاطِمَهُ و ذَهَبَتْ،سَأَلَتْ مَرْیَمُ و أُجیبَتْ.

و الحُکمُ هُوَ ذا إذا أُسْنِدَ الفِعْلُ إلی ضَمیرِ الْمُؤَنَّثِ الْمَجازِیِّ،نحوُ:الشّمسُ طَلَعَتْ و البِئْرُ امْتَلأَتْ؛أمّا إذا أُسْنِدَ إلی ظاهِرِهِ فلا یَجِبُ تَأْنیثُه بل یجوزُ التذکیرُ و التأنیث،نحوُ:

طَلَعَ الشَّمْسُ أو طَلَعَتِ الشَّمْسُ.

کلُّ ذلک فیما إذا لم یَفْصِلْ بَیْنَ الفعلِ و الفاعِلِ المؤنَّثِ الظاهرِ فاصِلٌ،أمّا إذا فَصَلَ بَیْنَهُما فاصِلٌ فَفِی المؤَنَّثِ الحقیقیِّ یَحْسُنُ تأنیثُ الْفِعْلِ وَ فِی المُؤَنَّثِ المجازیِّ یَحْسُنُ تَذکیرُه،نحوُ:جاءَتِ الیَومَ فاطِمَهُ،و طَلَعَ الْیَوْمَ الشَّمْسُ فی السّاعَهِ کذا.نَعَم،إذا کانَ الفاصلُ«إلاّ»ففی المؤنَّثِ الحقیقیِّ أیضاً یَحْسُنُ تذکیرُ الفعلِ،نحوُ:ما جاءَ الاّ سُعادُ.

تنبیهٌ:إذا أُسْنِدَ الفِعْلُ إلی ظاهرِ جمعِ المذَکَّرِ السّالِمِ أُفْرِدَ الفِعلُ مذَکَّراً،کما قالَ اللّهُ تعالی: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ (2)؛و إذا أُسْنِدَ إلی ضمیرِهِ،جُمِعَ مُذَکَّراً،کقولِهِ تعالی: وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّهً (3).

[شماره صفحه واقعی : 247]

ص: 832


1- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 340؛شرح المفصّل،ج 3،ص 375 و 378.

2- المؤمنون1/.

3- التوبه122/.

أمّا جمعُ المؤنَّثِ السالمِ و جمعُ المکسَّرِ فَإذا أُسْنِدَ الفِعلُ إلی ظاهِرِهِما وَجَبَ فیهِ-أی فی الفعل-الإفْرادُ مَعَ جَوازِ التَّذکیرِ و التّأنیثِ،تقولُ:جاءَ الرّجالُ و جاءَتِ الرِّجالُ،جاءَ الْمُسْلِماتُ و جاءَتِ الْمُسْلِماتُ،مَضَی الأیّامُ و مَضَتِ الأَیّامُ (1).

قالَ اللّهُ تعالی: وَ قالَ نِسْوَهٌ فِی الْمَدِینَهِ (2)،و قالَ تعالی: إِذا جاءَکَ الْمُؤْمِناتُ (3)،و قالَ تعالی: قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (4).و إذا أُسْنِدَ إلی ضمیرِهِما جازَ أمرانِ:

أ)رِعایَهُ المَعنی أی الجمعیَّه و الذکوره و الأنوثه،نحوُ:الرِّجالُ جاؤُوْا،الْمُسْلِماتُ جِئْنَ،الدُّورُ هُدِمْنَ.قالَ اللّهُ تعالی: إِنَّ رُسُلَنا یَکْتُبُونَ ما تَمْکُرُونَ (5).

ب)رِعایَهُ اللَّفْظِ و اعتبار الجماعَهِ،فیُفردُ الضمیرُ،و یُؤَنَّثُ،مطلقاً،نحوُ:

الرِّجالُ جاءَتْ،المُؤمِناتُ ذَهَبَتْ،الدُّورُ هُدِمَتْ.قالَ اللّهُ تَعالی: وَ إِذَا الرُّسُلُ أُقِّتَتْ (6).

هذا کلُّهُ فی الجموع.أمّا فی اسمِ الجنسِ الجمعیِّ فلک أن تُراعِیَ ظاهرَ لفظِهِ و تعتَبِرَهُ مفرداً مذکّراً و تقولَ مثلاً:اِنْقَعَرَ النَّخلُ و النَّخْلُ انْقَعَرَ،أو تراعِیَ المعنی الجمعیَّه و تقولَ:انْقَعَرَتِ النَّخلُ و النخلُ انْقَعَرَت (7).

[شماره صفحه واقعی : 248]

ص: 833


1- للأُستاذ:أمّا وجوبُ الإفراد فلِما سَبَقَ فی بابِ الفعلِ من أنَّ مثنَّیاتِ الأفعالِ و جموعَها تشتمِلُ علی ضمیرِ الفاعلِ صِناعَهً فلا یقعُ بعدَها فاعلٌ ظاهرٌ(شرح الرّضی علی الکافیه،ج 2،ص 413 و 414).و أمّا جوازُ التذکیرِ فی مثلِ قالَ نِسْوَهٌ و جاءَ المؤمناتُ و جوازُ التأنیثِ فی مثل قالَتْ رُسُلُهُم و جاءتِ الرِّجالُ فقالوا لإزالهِ التأنیثِ المجازیِّ الطّاری من جِههِ صیغَهِ الجمعِ،التأنیثَ الحقیقیَّ و التذکیرَ الحقیقیَّ(نفس المصدر،ج 3،ص 342).

2- یوسف30/.

3- الممتحنه12/.

4- إبراهیم10/.

5- یونس21/.

6- المرسلات11/.

7- شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 3،ص 345.

السّؤال و التّمرین

1.أسْنِدْ إلی کُلٍّ مِنَ الْأَسْماءِ التّالِیَهِ فِعْلاً،مَرَّهً إلی ظاهِرِهِ وَ أُخْری إلی ضَمیرِه:حالَه، عَروُس،حانُوت،سِنّ،شِمال،کَأس،قَدَم،عَلاّم،أَمَه،أُمّ،أُخْت،أَیّام،دار،غُرْفَه،شَمْس،رَسُولَه، مُرْضِع،حامِل،صاحِبات،طالِبَه،أَزْمِنَه،آیات،أَحْوال،قُضاه،مسائِل،رِیاح،قانِتات،أَخَوات، مُصْطَلَحات.

2.أُرْسُمْ جَدْوَلاً یُبَیِّنُ أقْسامَ المُذَکَّرِ وَ المؤَنَّثِ وَ أعْطِ لِکلِّ قِسْمٍ مِثالاً و الأفْضَلُ أن تَکونَ الأمْثِلَهُ مِنَ القرآنِ الکریم.

3.ما هُوَ الأصلُ فی الاسمِ من جِهَهِ التذکیرِ و التأنیثِ؟

[شماره صفحه واقعی : 249]

ص: 834

المبحث الرّابع:
اشاره

المُتَصَرِّفُ و غَیْرُ المتصرِّف

مُقدِّمهٌ

الاسمُ إمّا مُتَصَرِّفٌ و إمّا غَیْرُ مُتَصَرِّفٍ.المتصرِّفُ ما یُثَنّی و یُجْمَعُ و یُصَغَّرُ و یُنْسَبُ إلَیهِ،نحوُ:أَسَد-أَسَدانِ،أُسُود،أُسَیْد،أَسَدِیّ.و غیرُ المتصرِّفِ ما لا یَعْرِضُهُ شیءٌ من هذِهِ الحالاتِ،نحوُ:«مَنْ»و«ما» (1).

الفصل 1.المثنّی

اشاره

الفصل 1.المثنّی (2)

المثنّی اسمٌ نابَ عن مفرَدَیْنِ متَّفِقَیْنِ لفظاً و معنیً بزیادهِ ألِفٍ-لابُدَّ من فَتْحِ ما قبلَها- و نونٍ مکسورَهٍ(انِ) (3)أو یاءٍ مفتوحٍ ما قبلَها مع نونٍ مکسورَهٍ(یْنِ) (4)فی آخِرِه،نحوُ:

رَجُلانِ و امْرَأتَیْنِ (5).

[شماره صفحه واقعی : 250]

ص: 835


1- مبادئُ العربیَّهِ،ج 4،ص 53.

2- جامع الدروس العربیَّه،ج 2،ص 9؛شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 3،ص 347؛النحو الوافی،ج 1،ص 108.

3- فی حالهِ الرَّفع.

4- فی حالتَیِ النَّصبِ و الجَرِّ.

5- للأُستاذ:لِیُراجَعْ لماهیَّهِ علامه المثنّی-و الجمعِ المذکّرِ السالمِ الآتی فی الفصل 3-شرح الرّضی علی الکافیه،ج 1،ص 83-89.

فما فی آخِرِهِ علامَهُ المثنّی وَ لم یَنُبْ عن مُفْرَدَیْنِ نحوُ:اثْنانِ و اثْنَیْنِ،اثْنَتانِ و اثْنَتَیْنِ، ثِنْتانِ و ثِنْتَیْنِ (1)،أو لَمْ یَکُنْ مُفْرداهُ متَّفِقَیْنِ لفظاً و معنیً،نحوُ:الأبَوانِ و الأبَوَیْنِ(الأب و الأُمّ)أو القَمَرانِ و القَمَرَیْنِ(الشمس و القمر)،لیسَ بِمُثَنّیً بَلْ مُلْحَقٌ بِه.و إذا سُمِّیَ المفردُ بالمثنّی أو بما یُشْبِهُه،نحوُ:حَسَنَیْن و مَرْوان(اسما رَجُلین)،شَعْبان(اسمُ شَهْرٍ) و بَحْرَیْن(اسمُ بَلَدٍ)،فلیسَ مثنّیً و لا مُلْحقاً به (2).صَوْغُهُ

أ)الصَّحیحُ و شِبْهُهُ و المنقوصُ تَلْحَقُها عَلامَهُ التَّثنِیَهِ بِلا تغییرٍ،نحوُ:أسَد و ظَبْی و هادی-أَسَدانِ و ظَبْیانِ و هادیانِ،أسَدَیْنِ و ظَبْیَیْنِ و هادِیَیْنِ (3).

ب)المَقْصُورُ إنْ کان ثُلاثِیّاً (4)و کانَتْ أَلِفُهُ مُنْقَلِبَهً عَنْ الواوِ رُدَّت الألِفُ إلی أصْلِها،نحوُ:عَصا- عَصَوانِ و عَصَوَیْنِ،رِبا-رِبَوانِ و رِبَوَیْنِ؛و إلاّ قُلِبَتْ یاءً،نحوُ:فَتی،مُصْطفی،مُسْتَشْفی،حُبْلی، حُباری،أرطی و قَبَعْثَری-فَتَیانِ و فَتَیَیْنِ (5)،مُصْطَفَیانِ و مُصْطَفَیَیْنِ،مُسْتَشْفَیانِ و مُسْتَشْفَیَیْنِ، حُبْلَیانِ و حُبْلَیَیْنِ،حُبارَیانِ و حُبارَیَیْنِ،أرْطَیانِ و أرْطَیَیْنِ،قَبَعثَرَیانِ و قَبَعْثَرَیَیْنِ (6).

[شماره صفحه واقعی : 251]

ص: 836


1- للأُستاذ:قال الفَیُّومی فی المصباحِ المنیر:«الثِّنی بالکسرِ و القصرِ الأمرُ یُعادُ مرَّتَیْنِ،و الاثْنانِ من أسْماءِ العدَد اسمٌ للتثْنِیَهِ حُذِفَتْ لامُهُ و هِیَ یاء.و تقدیرُ الواحِدِ ثَنَی وِزانُ سَبَب،ثم عُوِّضَ همزَهُ وصلٍ فقیلَ اثْنانِ و للمؤنَّثَهِ اثْنَتانِ کما قیلَ ابْنانِ و ابْنَتانِ،و فی لغهِ تمیم ثِنْتانِ بغیرِ همزهِ وصلٍ؛و لا واحِدَ لَهُ مِنْ لفظِه…و قیلَ أصلُهُ ثِنْی وزانُ حِمْل و لهذا یقالُ ثِنْتانِ».

2- للأُستاذ:شرح الرضی علی الکافیه،ج 3،ص 266.

3- تذکرهٌ للطُّلاب:المنقوصُ الَّذی حُذِفَ لامُهُ لاِلتِقاءِ السّاکِنَیْنِ یُرَدُّ لامُهُ عِنْدَ التَّثْنِیَهِ لِزَوالِ مُوجِبِ الحذفِ،نحوُ:هادٍ -هادِیانِ و هادِیَیْنِ،مُهْتَدٍ-مُهْتَدِیانِ و مُهْتَدِیَیْنِ،و هذا واضِحٌ.

4- اَلْمُرادُ بِ«الثُّلاثِیِّ»هُنا و فِی بعضِ الأَبْحاثِ الآتیه ما کانَ لَهُ ثَلاثَهُ أحْرُفٍ،و بالرُّباعیِّ أو الخُماسیِّ ما کانَ أحُرُفُهُ اکْثَرَ من ثلاثَهٍ،أصْلِیَّهً کانَتْ کلُّ الأحْرُفِ أمْ لَمْ تَکُنْ.

5- بناءً علی أنَّ ألِفَ فَتی مَقْلُوبهٌ من الیاء.و سُمِعَ فَتَوانِ و فَتَوَیْنِ،بناءً علی أنَّ ألِفَ فَتی مقلوبَهٌ من الواو(تاج العروس).

6- تذکرهٌ أُخْری لِلطُّلاّب:المقصورُ الَّذی حُذِفَ لامُهُ لاِلْتِقاءِ الساکِنَیْنِ یُرَدُّ لامُهُ عِنْدَ التَّثْنیهِ لِزَوالِ موجِبِ الحذفِ، نحوُ:عَصاً-عَصَوانِ و عَصَوَیْنِ،فَتیً-فَتَیانِ و فَتَیَیْنِ،و هو واضِحٌ.

ج)المَمْدُودُ إنْ کانَتْ هَمْزَتُهُ أصْلِیَّهً بَقِیَتْ عَلی صورَتِها،نحوُ:قَرّاء-قَرّاءانِ و قَرَّائَیْنِ؛ و إن کانَتْ لِلتّأنیثِ قُلِبَتْ واواً،نحوُ:حَمراء-حَمْراوانِ و حَمْراوَیْنِ،زَکَریّاء- الزَّکَرِیّاوانِ و الزَّکَرِیّاوَیْنِ؛و إنْ کانَتْ مُنْقَلِبهً عن واوٍ أو یاءٍ أو مزیدهً لِلإلْحاقِ جازَ فی الهمزَهِ وَجْهانِ:إبقاؤُها علی حالِها و قَلْبُها واواً،نحوُ:دُعاء-دُعاءانِ و دُعاوانِ،إهْداء- إهْداءانِ و إهْداوانِ،عِلْباء-عِلْباءانِ و عِلْباوانِ (1).

د)الثُّلاثِیُّ المَحْذُوفُ لامُهُ إنْ لَمْ یُعَوَّضْ مِنْهُ شَیْءٌ رُدَّ لامُهُ عِنْدَ التَّثنیهِ،نحوُ:أب-أبَوانِ و أخ-أخَوانِ،إلاّ«یَد»و«فَم»و«غَد»،فَإنَّ المَحْذُوفَ مِنْها لا یُرَدُّ،نحوُ:یَد-یَدانِ و یَدَیْنِ،فَم-فَمانِ و فَمَیْنِ،غَد-غَدانِ و غَدَیْنِ؛و کَذلِکَ«دَم»عَلَی الأَصَحِّ.و إنْ عُوِّضَ مِنَ اللاّمِ شَیْءٌ ثُنِّیَ معَ العِوَضِ،نحوُ:سَنَه-سَنَتانِ و سَنَتَیْنِ،اسْم-اِسْمانِ و اسْمَیْنِ،ابْن- ابنانِ و ابْنَیْنِ (2)؛و کذلک المحذوفُ الفاءُ المعوَّضُ عنه بالتاءِ(تاءِ التأنیث)،نحوُ:ثِقَه-ثِقَتانِ (3).

ه)المُرَکَّبُ الإضافِیُّ یُثَنّی جُزْؤُهُ الأَوَّلُ،نحوُ:عَبدُ اللّه-عَبْدَ اللّهِ و عَبْدَیِ اللّهِ،دار النَّدْوَه-دارا النَّدْوَه و دارَیِ النَّدْوَه؛و أَمّا المَزْجِیُّ و الإسْنادِیُّ فَیُضافُ إلَیْهِما«ذَوَا»أو «ذَوَیْ»فی المذکَّرِ و«ذَواتا»أو«ذَواتَیْ»فی المؤنَّثِ،نحوُ:سیْبَوَیْهِ-ذَوا أو ذَوَیْ سیْبَوَیْه و تأَبَّطَ شَرّاً-ذَوا أو ذَوَیْ تَأَبَّطَ شَرّاً.

تَبْصِرَهٌ:قَد یُجْعَلُ الجمعُ مکانَ المثنّی إذا دَلَّت القرینهُ علی المعنی المُراد،کقولِهِ تعالی: إِنْ تَتُوبا إِلَی اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما (4)و قولِهِ تَعالی: اَلسّارِقُ وَ السّارِقَهُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما. (5)و (6)

[شماره صفحه واقعی : 252]

ص: 837


1- هذا،و لکنَّ إبْقاءَ الهمزَهِ المنقلَبهِ عن واوٍ أو یاءٍ أصلیٍّ-فی التثنِیَهِ-علی صورتِها،نحوُ:دُعاءانِ و دعاءَیْنِ،و إهداءانِ و إهداءَیْنِ،و قلبُ المزیدَهِ للإلحاقِ واواً،نحوُ:عِلباوانِ و علباوَیْنِ،أفْضَل.

2- شرح الأشمونی علی الألفیَّه،ج 4،ص 119.

3- همعُ الهَوامِع،ج 1،ص 105.

4- التحریم4/.

5- المائده38/.

6- و فی بعض المفَصَّلات تفصیلٌ راجِعْهُ إنْ شِئت(شرح المفصَّل،ج 3،ص 209).

و قَدْ یُقْصَدُ مِنَ المُثَنّی الْجمعُ کَما فی قَولِهِ تَعالی: ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ (1)،أی کَرّاتٍ،و نحوُ:لَبَّیْکَ و سَعْدَیْکَ (2).

السُّؤالُ و التَّمرین

1.عَرِّفِ المُتَصَرِّفَ و غَیْرَ المتصرِّفِ.

2.ما هو المُثنّی و التَثْنِیَهُ و عَلامَهُ التَّثْنِیَه؟

3.مَیِّزْ غَیْرَ الْمُثَنّی مِنَ الْمُثَنّی فیما یَلی وَاذْکُرْ لِمَ لا یَکُونُ مُثَنّیً:جَوَلان،خِذْلان،سَبَلان (مِنْ جبالِ آذربایجان)،خُمَیْن،جَبان،عَیان،حُنَیْن،ثِنْتَیْن،غِزْلان.

4.کَیْفَ یُثَنّی المُفْرَدُ الصَّحیحُ و شِبْهُ الصَّحیح؟أَعْطِ أَمْثِلَهً علی ذلِکَ.

5.کَیْفَ یُثَنّی المقصورُ و الممدودُ و المنقوصُ و محذوفُ اللاّمِ و المُرَکَّبُ؟أعْطِ لِکُلِّ نَوْعٍ أمْثِلَهً.

6.ثَنِّ الکلماتِ التّالِیهَ:صَحْراء،سَماء،رِضاً،الرِّضا،بابَوَیْهِ،قُولَوَیْهِ،بَیْت لَحْم،بَعْلَبَکّ، أَبُو الْحَسَن،دار،مَسْجِد،المَسْعی،رَفیق،سُؤال،نِداء،المَوْلی،عِدَه،زِنَه،صِلَه،راعٍ،نامٍ،المُحیی، مُحْیٍ.

الفصل 2.الجَمْع

اشاره

الفصل 2.الجَمْع (3)

الجمعُ اسمٌ نابَ عن ثلاثَهِ مُفْرَداتٍ فصاعِداً متَّفِقاتٍ لفظاً و معنیً،بزیادهِ واوٍ ساکِنَهٍ و نونٍ مفتوحَهٍ(وْنَ)،أو یاءٍ ساکِنَهٍ و نونٍ مفتوحَهٍ(یْنَ)،أو ألِفٍ و تاءٍ(ات)فی آخِرِ المُفْرَدِ،نحوُ:مُسْلِم-مُسْلِمُوْنَ،مُسْلِمینَ و مُسْلِماتٌ؟؟؟؛أو بتغیُّرِ بِناءِ المُفْرَدِ،نحوُ:رَجُل- رِجال و کِتاب-کُتُب.

[شماره صفحه واقعی : 253]

ص: 838


1- الملک4/.

2- ذلِکَ لِأَنَّ المُثَنّی فی حُکْمِ المُکَرَّرِ و المُکَرَّرُ قَدْ یُفیدُ الکَثْرَهَ،نحوُ قَولِهِ تعالی: کَلاّ إِذا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا- وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا (الفجر21/ و 22).

3- جامع الدُّروس العربیَّه،ج 2،ص 14؛شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 3،ص 365.

فما لم یَنُبْ عن مُفْرَداتٍ متفِّقاتٍ لفظاً و معنیً،نحوُ:عِشْریْنَ و عَرَفات(اسمُ مَوْضعٍ بقُرْبِ مَکَّهَ)،لیسَ بِجَمْعٍ بَلْ مُلْحَقٌ بهِ (1).أقسامُ الجَمْع

الجمعُ علی ثلاثَهِ أقسام:1)جمعُ المذکَّرِ السّالِم،2)جمعُ المؤنَّثِ السّالِم،3)الجمعُ المُکَسَّر (2).

الفصل 3.جمعُ المذکَّرِ السّالِم

اشاره

الفصل 3.جمعُ المذکَّرِ السّالِم (3)

هُوَ جمعٌ زیدَتْ فی آخِرِ مُفْرَدِهِ واوٌ ساکنَهٌ مضمومٌ ما قَبلَها و نونٌ مفتوحَهٌ (وْنَ) (4)أو یاءٌ ساکِنَهٌ مکسورٌ ما قَبْلَها و نونٌ مفتوحَهٌ(یْنَ) (5)،نحوُ:مُسْلِمُوْنَ و مُسْلِمینَ.

یُشتَرطُ فی المفردِ الّذی یُجْمَعُ هذا الْجَمْعَ ثلاثَهُ شُروطٍ:

1.أنْ یَکونَ اسماً لمذکَّرٍ عاقلٍ (6)أو وصفاً لَهُ،نحوُ:زید و عالِم،بخلاف نحوِ:زینَب و فَرَس و کِتاب و عالِمَه و صاهِل.

[شماره صفحه واقعی : 254]

ص: 839


1- یُلحَقُ بالجمعِ أسماءٌ غیرُ مستوفٍ للشرائطِ(شرائطِ لحوقِ علامهِ الجمعِ بِها)أیضاً سنتعرَّضُ لَها عن قریبٍ.

2- وجهُ التَّسْمِیَهِ أنَّ بِناءَ المفرَدِ یَسْلَمُ مِنَ التَّغیُّرِ فی الأوَّلیْنِ إلاّ بإلحاقِ آخِرِهِ علامَهَ الجمعِ و ما یعرِضُ لَهُ من هذا اللُّحوق،وَ یَتَغَیَّرُ فی الثّالِث.و قد یقال للأوَّلَیْنِ«المُصَحَّح»أیضا.

3- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 369؛النحو الوافی،ج 1،ص 125.

4- فی حالهِ رفعِ الکلمه.

5- فی حالَتیِ النصبِ و الجرِّ.

6- لیسَ المرادُ بالعاقلِ أن یکونَ عاقلاً بالفعل،و إنَّما المرادُ أنَّهُ من جنسٍ عاقلٍ کالآدمیّینَ و الملائکَهَ،فیَشْمُلُ المجنونَ و الطِّفلَ و نحوَهُما.و قد یُنَزَّلُ غیرُ العاقلِ منزِلَهَ العاقلِ فیُجْمَعُ جمعَ المذَکَّرِ السّالِمِ،کقولِهِ تعالی: إِذْ قالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ (یوسف4/)، و قولِهِ تعالی عن السَّماءِ: فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ (فصّلت11/-النحو الوافی، ج 1،ص 128،الهامش 2).

2.أنْ یکونَ عَلَماً (1)خالیاً عن تاءِ التأنیثِ إن کانَ موصوفاً،نحوُ:زید؛بخلافِ نحوِ:

رَجُل و طَلْحَه.

3.أنْ یَکُونَ مِمّا یُؤنَّثُ بِالتّاءِ أو أفْعَلَ تفضیلٍ إنْ کانَ وَصْفاً،نحوُ:عالِم و أعْلَم (2)بخلافِ نحوِ:أحْمَر(حَمْراء)و غَضْبان(غَضْبی)و عَلاّمَه،ممّا لا تُؤَنَّثُ بالتاءِ.صَوْغُهُ

أ)الصَّحیحُ و شِبْهُهُ تَلْحَقُهُما علامَهُ هذا الجَمْعِ بِلا تَغْییرٍ فی بِنْیَهِ الکَلِمَهِ،نحوُ:

زیدٌ-الزَّیْدُونَ و الزَّیْدینَ (3)،المُسْلِم-المُسْلِمُوْنَ و المُسْلِمینَ،قُصَیّ (4)-القُصَیُّوْنَ و القُصَیّینَ.

[شماره صفحه واقعی : 255]

ص: 840


1- اَلعَلَمُ ما وُضِعَ لِواحِدٍ بِعَیْنِه.فَلا یُثَنّی العَلَمُ و لا یُجْمَعُ إلاّ إذا نُکِّرَ؛و سیُوضَحُ ذلک بُعَیْدَئذٍ.

2- فأفعلُ التَّفضیلِ یُجْمَعُ هذا الجمع معَ تأنُّثِهِ بالألِفِ،کما أنَّهُ یُجْمَعُ جَمْعَ التَّکسیرِ أیضاً کما سیأتی.

3- للأُستاذ:لِمَ تُزادُ«ألْ»علی«زید»و یُقالُ فی جمعِهِ«الزَّیْدونَ»و«الزَّیْدینَ»؟قد أجابُوا علی هذا السُّؤالِ بأنَّ الأصلَ فی التَّثنَیهِ و الجمعِ أنْ یکونَ مفردُهُما نَکِرَهً لِأَنَّ الأصلَ فی العَلَمِ أنْ یکونَ مُسمّاهُ شَخْصاً واحِداً مُعَیَّناً و لا یُثَنّی اللَّفْظُ و لا یُجْمَعُ إلاّ عِنْدَ اشتراکِ عِدَّهِ أفرادٍ فی اسمٍ واحِد،و لهذا شاعَ أنْ یُقالَ:«لا یُثَنّی العَلَمُ و لا یُجْمَعُ إلاّ بعدَ قصدِ تنکیرِه».فإذا أُریدَ إعادَهُ التَّعریفِ لِلَّفْظِ زیدَتْ علیهِ«أل»التَّعریفِ.قال الرَّضی(رحمهُ اللّه)فی بابِ تنکیرِ الأعلامِ:«إذا ثُنِّیَ العَلَمُ أو جُمِعَ فلابُدَّ مِنْ زَوالِ التَّعریفِ العَلَمیِّ،لأنَّ هذا التعریفَ إنَّما کانَ بسببِ وضعِ اللَّفْظِ علی مُعَیَّنٍ و العَلَمُ المثنّی أو المجموعُ لیسَ موضوعاً إلاّ فی أسماءٍ معدودهٍ…فإذا زال التعریفُ العَلَمِیُّ…قال المصنِّفُ (ابنُ الحاجِبِ)وَجَبَ جَبْرُ ذلک التَّعریفِ الفائِتِ بأخْصَرِ أداتَیِ التَّعریفِ و هی اللاّم(أل)،فلا یکونُ مثنّی العَلَمِ و مجموعُهُ إلاّ مُعرَّفَیْنِ بِاللاّمِ العهدیَّهِ…و ابنُ یعیش(شارحُ المفصَّل للزِّمخشریِّ فی شرحِهِ علی المفصَّلِ،ج 1،ص 140)لا یوجِبُ جَبْرَ التَّعریفِ الفائتِ مِنَ المثنّی و المجموع بل یُجیزُ تنکیرَهُما و وَصْفَهُما بِالنَّکِرَهِ؛و الاستقراءُ یُقَوِّی ما ذَهَبَ إلیه المصنِّفُ مع القیاسِ…و قَدْ جاءَ بعضُ المثنّی و المجموعِ غَیْرَ مجبورٍ بِاللاّمِ،و ذلک فی أشیاءَ مشتَرَکَهٍ فی الأسْماءِ لازمٍ تَصاحُبُها…[مِنْها]:جُمادَیانِ(لِجُمادی الأولی و الثانِیَهِ)»(شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 3، ص 257).و لاحِظْ النحوَ الوافی،ج 1،ص 118،الرَّقَم(3)أیضاً.وَلْیُتَدارَکْ هذا الضّابِطُ لِبابِ المثنّی أیضاً و لیُحْفَظْ علیه هناک و هُنا و فیما سیأتی من جمعِ المؤَنَّثِ السّالِمِ.

4- اسمُ أحَدِ أجدادِ النبیِّ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ اله و مثلُهُ لُؤَیّ.

ب)الْمَنْقُوصُ تُحْذَفُ یاؤُهُ عِنْدَ الجَمْعِ بعدَ انتقالِ ضمَّتِها(قبلَ واوِ الجمع)أو کسرَتِها (قبلَ یائه)إلی ما قبلَها قضاءً لقاعِدَهِ الإعلال،نحوُ:الهادی-الهادُوْنَ و الهادینَ، المُهْتَدی-الْمُهتَدُوْنَ و الْمُهتَدینَ؛و نحوُ:هادٍ-هادُوْنَ و هادینَ،مُهْتَدٍ-مُهْتَدُوْنَ و مُهْتَدینَ.و مثلُ هادٍ،جاءٍ (1)-جاؤوْنَ و جائینَ.

ج)الْمَقْصُورُ تُحذَفُ ألِفُهُ المقصورَهُ عندَ الجمعِ قضاءً لقاعدَهِ الإعلالِ،و یَبْقی ما قبلَ الألِفِ مفتوحاً کما کانَ،نحوُ:المُعَلّی-المُعَلَّوْنَ وَ الْمُعَلَّیْنَ،موسی-المُوسَوْنَ و المُوسَیْنَ؛قالَ تعالی: وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیارِ (2).

د)المَمْدُودُ حُکْمُهُ هُنا کَحُکْمِهِ فی التَّثنِیَهِ،نحوُ:زَکَرِیّاء-الزَّکَرِیّاوُوْنَ و الزَّکَرِیّاوینَ، وُضّاء-وُضّاؤُوْنَ وَ وُضّائینَ،فَرّاء-فَرّاؤُوْنَ و فَرّائینَ،فَرّاوُوْنَ و فَرّاوینَ.

ه)المرکَّبُ الإضافیُّ یُجْمَعُ جزؤهُ الأوّل،نحوُ:عَبْدو منافٍ و عَبْدی منافٍ؛و سائرُ الأقسامِ یُجْمَعُ بِإضافَهِ«ذَوُو»أو«ذَوی»إلَیْهِ،نحوُ:ذَوُو سیبَوَیْهِ و ذَوُو تَأَبَّطَ شَرّاً، ذوی سیبَوَیْهِ و ذوی تَأَبَّطَ شَرّاً (3).المُلْحَقاتُ بِجَمْعِ المُذَکَّرِ السّالِم

أُلْحِقَتْ بِجَمْعِ المذکَّرِ السّالِمِ عِدَّهُ کَلِماتٍ،هی:عِلّیُّوْنَ (4)،عالَمُوْنَ (5)،عِشْروُنَ إلی

[شماره صفحه واقعی : 256]

ص: 841


1- جاءٍ(اسمُ فاعلٍ من جاءَ)أصلُها جایِئٌ،قُلِبَتِ الیاءُ همزهً فصارَتْ جاءِءٌ،ثمَّ قُلِبَتِ الهمزهُ الثانیهُ یاءً تخفیفاً فصارَ جاءیٌ،ثمَّ سُکِّنَتِ الیاءُ إعلالاً ثُمَّ حُذِفت لالتقاءِ السّاکِنَیْنِ(الیاء و نون التَّنوین)،فَلَحِقَ التَّنوینُ بالهمزهِ فصارَتْ جاءٍ. هذا قولُ سیبَوَیه فی کلِّ أسماء الفاعلینَ من الأجوفِ المهموز اللاّم.و لِلْخَلیلِ قولٌ آخَرُ مَرْجوحٌ(راجِعْ للتَّفصیلِ شرحَ الرَّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 25 و ج 3،ص 127 و شرحَ النِّظام،ص 74).

2- ص47/.

3- شرح الأشمونی و حاشیه الصَّبّان،ج 1،ص 81.

4- اِسْمٌ لِدیوانٍ یُکتَبُ فیهِ أعمالُ الصّالِحینَ أو لِأَعْلَی الْجَنَّهِ،مُفْرَدٌ فی المَعنَیَیْنِ.أو اسمٌ لِسُکّانِ أعْلَی الجنَّه فهو جَمْعٌ فی هذا المعنی.

5- معناهُ العالَمُ أی الْخَلْقُ کُلُّه،و قیلَ مَعْناهُ العُقَلاءُ،وَ لا مفردَ لَهُ فی الْمَعْنَیَیْنِ.

تِسْعینَ،اولُو (1)،أَرَضُونَ (2)،سِنُونَ (3)و بابُ سِنینَ (4)(عِضَه (5)و عِزَه (6)و ثُبَه (7)).و مِنَ الْمُلْحَقاتِ:

أهْلُونَ (8)و بَنُونَ (9).و إنَّما أُلْحِقَتْ هذِهِ الْکَلماتُ بِالْجَمْعِ لِأَنَّ فیها علامَهَ الْجَمْعِ دُونَ حَدِّهِ أو شُروطِه.

السُّؤالُ و التَّمرین

1.مَا هُوَ الفَرْقُ بَیْنَ مَعْنی المُثَنّی و الجَمْعِ و ما هُوَ الفَرْقُ بَیْنَ عَلامَتَیْهِما؟

2.الجمعُ ما هُوَ و کَم قِسْماً لَهُ؟

3.هَلْ یُجْمَعُ ما یَلی جَمْعاً مذکَّراً سالِماً أوْ لا؟لِماذا؟:اَلْمَدینَه،زَیْنَب،سَکْران، أصْغَر،صُغْری،صَفْراء،کِتاب،قَلَم،رَسُول،بَتُول،أمَه،حَمْزَه،جُمْعَه،مُعاویَه،عَطیَّه (اسمُ رَجُلٍ)،خلیفه،سُعاد،مُرْضِع،ناعِق،عَطْشان،سَلْمان،صَبُور،شکُور،عَدِیّ،مَهْدِیّ و علوِیّ.

[شماره صفحه واقعی : 257]

ص: 842


1- بِمَعْنی أصْحاب و لا مُفْرَدَ لَهُ.

2- جَمْعُ أَرْض و أَرْض مُؤَنَّثٌ،علی أنَّ بِناءَ المفردِ قدْ تَغَیَّرَ فی الجمع.

3- جمعُ سَنَه و سَنَه مؤنَّثٌ بالتاءِ و تغیَّرَ بناءُ المفرَدِ فی الجمعِ.

4- هی کلماتٌ ثُلاثِیهٌ حُذِفَتْ لامُها و عُوِّضَتْ مِنْها تاءُ التّأنیثِ و لَمْ تُجْمَعْ جَمْعَ التَّکْسیرِ.

5- بِمَعْنیَ الْکِذْبِ أو التَّفْریقِ.فَعَلی الأَوَّلِ أصْلُها«عِضَهٌ»وَ عَلَی الثّانی اصْلُها«عِضَوٌ».

6- بِمَعْنَی الْفِرْقَهِ مِنَ النّاس،أصْلُها«عِزْیٌ».

7- بِمَعْنَی الْجَماعَهِ أصْلُها«ثُبَیٌ».فَتُجْمَعُ هذِهِ علی:عِضُونَ و عِزُونَ و ثُبُونَ.فَلَیْسَ مِنْ هذا القَبیلِ نحوُ:یَد و زِنَه و اسم و شَفَه و شاه،لِعَدِم التَّعْویضِ فی الأُولی و کَوْنِ التَّعْویضِ مِنَ الفاء فی الثّانیهِ و عدَمِ کونِ العِوَض تاءَ تأنیثٍ فی الثالثَهِ و وُجُودِ جمعِ التکسیرِ فی الأخیرَیْنِ(شَفَه-شِفاه،شاه-شِیاه).و لیسَ من هذا القبیلِ أیضاً أُخْت و بِنْت،لأنَّ التاءَ فیهِما و إن عُوِّضَتْ من لامِهِما،إلاّ أنَّها لا تُعْتَبَرُ تاءَ تأنیثٍ لعدَمِ انفتاحِ ما قبلَها و عَدَمِ تبدُّلِها هاءً عندَ الوقفِ و هُما خاصَّتا تاءِ التأنیث.

8- جمعُ أهْل،موصوفٌ و لَیْسَ عَلَماً.

9- جمعُ ابْن و هو أیْضاً موصوفٌ غَیْرُ عَلَمٍ،أو صِفَهٌ باعتبارِ کونِهِ بمعنی«المَوْلود»لکنَّ بِناءَ المفردِ مُتَغَیِّرٌ فی الجمعِ.هذا،ولیُلاحَظْ أنَّ هُناک مواردَ استُعْمِلَتْ فیها لفظَهُ«ابْن»فی غیرِ ذی العقل،ففیها تُجْمَعُ«ابْن»بِ«بَنات»، کما سیأتی.

4.اِجْمَعِ الکلماتِ التالِیَهَ جمعَ المذکّرِ السّالِمَ:القاضی،المُفْتی،العالی،الرِّضا،سَلْمی،مُوسی، وَشّاء،عیسی،حَذّاء،المُرْتَضی،المُجْتَبی،الغازی،المُقتدی،شُکْرُ اللّه،بَیْت لَحْم،عَبْد مَناف، بابَویَه،عُمَیْر،زُهَیْر.

5.ما هی الْمُلْحَقاتُ بِجَمْعِ المذکّرِ السّالِمِ و لِمَ تُسَمَّی المُلْحَقاتِ؟

الفصل 4.جمعُ المُؤنَّثِ السّالِم

اشاره

الفصل 4.جمعُ المُؤنَّثِ السّالِم (1)

هُوَ جَمعٌ زیدَتْ فی آخِرِ مُفْرَدِهِ ألِفٌ-لابُدَّ مِنْ فَتْحِ ما قَبْلَها-و تاءٌ مَبْسُوطَهٌ(ات)نحوُ قولِهِ تعالی: مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَیِّباتٍ وَ أَبْکاراً (2).

فما لَهُ صورَهُ هذا الجمعِ و لیسَ جمعاً مَعْنیً،نحوُ:أذرِعات(موضعٌ بأُرْدُن (3)) و عَرَفات(موضعٌ بقُربِ مکَّهَ)؛أو لَهُ صورَتُهُ و معناهُ و لکن لا مُفْرَدَ لَهُ من لَفْظِهِ،نحوُ:

أُولات(بمعنی صاحِبات،و مفردُهُ من غیرِ لفظِهِ«ذات»بمعنی صاحِبَه)؛أو لَهُ مفردٌ من لفظِهِ غیرَ أنَّ بِناءَ المفردِ مُتَکَسِّرٌ فی الجمعِ،نحوُ:أَخَوات جمعِ أُخْت و بَنات جمعِ بِنْت (4)،فلیسَ بجمعِ مُؤَنَّثٍ سالمٍ بَلْ مُلحقٌ بِه.

و هکذا ما فی آخرِهِ ألفٌ و تاءٌ غیرَ أنَّ الألِفَ فقط زائدَهٌ(و التاءُ أصلیَّهٌ) نحوُ:أقْوات و أوْقات،أو التاءَ فقَط زائدهٌ(و الألفُ أصلیَّهٌ)نحوُ:دُعاه و رُماه، فلیسَ بجمعِ مؤنَّثٍ سالمٍ بل مُکَسَّرٌ (5).

یُشْتَرطُ فی المُفْرَدِ الَّذی یُجْمَعُ جمعَ المؤَنَّثِ السّالِمَ أحَدُ الشُّروطِ الآتیَه:

1.أنْ یَکونَ مختُوماً بتاءِ التّأنیثِ،سواءٌ أکانَ مُؤَنَّثاً حقیقیّاً نحوُ:نَعْجَه،أوْ

[شماره صفحه واقعی : 258]

ص: 843


1- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 387؛جامع الدّروس العربیّه،ج 2،ص 19؛النحو الوافی،ج 1،ص 147.

2- التحریم5/.

3- المنجد فی الأعلام.

4- شرح الأشمونی علی الألفیَّه،ج 1،ص 93.

5- علی أنَّ التاءَ فی القسمِ الثانی تُکْتَبُ مَربوطَهً کما سیأتی.

مؤنَّثاً مَجازیّاً نحوُ:غُرْفَه (1)،أوْ مُذَکَّراً حقیقیّاً نحوُ طَلْحَه؛و سَواءٌ أکانَ موصوفاً نحوُ:حَمْزَه و شَجَرَه،أو صِفَهً لِمُؤَنَّثٍ نحوُ:عالِمَه و مُرْضِعَه،أو لِمُذَکَّرٍ نحوُ:عَلاّمَه و رَبْعَه.

و یُسْتَثْنی من ذلک:امْرَأه(مَرْأه)و أمَه و أُمَّه و شاه و شَفَه و مِلَّه،فإنَّها تُجْمَعُ جمعَ التَّکسیرِ کما سیأتی (2).

2.أو یکونَ مَخْتُوماً بألِفِ التأنیثِ المقصورَهِ أو الممْدُودَه.فإنْ کانَ موصوفاً یُشْتَرطُ أنْ لا یکونَ عَلَماً لِمُذَکَّرٍ،نحوُ:لَیْلی و مَیْثاء(اسما امْرَأتَیْنِ)و بُشْری و صَحْراء؛بخلافِ نحوِ:موسی و زکریّاء (3).و إن کان صِفَهً یُشْتَرَطُ أنْ لا یکونَ المقصورُ مؤنَّثَ فَعْلان،و أنْ لا یکونَ الممدودُ مؤنَّثَ أفْعَلَ،نحوُ:حُبْلی و فُضْلی،و نحوُ:نُفَساء؛بخلافِ فَعْلی فَعْلان نحوِ:سَکْری،و فَعْلاء أفْعَل نحوِ حَمْراء (4).

3.أو یکونَ عَلَماً لِمُؤَنَّثٍ حقیقیٍّ،نحوُ:مَرْیَم و هِنْد.

4.أو یکونَ اسماً مذکَّراً غیرَ عاقلٍ بِشَرْطِ أن لا یکونَ لَهُ جمعٌ مُکَسَّرٌ،نحوُ:وُجود- وُجودات،حَمّام-حَمّامات،سُرادِق-سُرادِقات (5).

5.أو یکونَ وَصفاً لِمُذَکَّرٍ غیرِ عاقلٍ،نحوُ:شاهِق و راسی(یُوصَفُ بِهِما الجَبَلُ و غَیْرُه) -شاهِقات و راسِیات (6)،جَمیل(إذا وُصِفَ به بُستانٌ مثلاً)-جَمیلات،نُهَیْر(مُصَغَّرُ نَهْر)

[شماره صفحه واقعی : 259]

ص: 844


1- و من هذا القبیلِ سَنَه-سَنَوات بِناءً علی أنَّ أصْلَ سَنَه،سَنَوٌ.

2- جمعُ امْرَأه و مَرْأه،نِساء؛و جمعُ البواقی مکسَّرُ ألْفاظِها.

3- و قد سبق حکمُهُما من جمعِهِما جمعَ المذکَّرِ السّالِمِ.

4- اللهمَّ إلاّ أن یَغْلِبَ الاسمیَّهُ علی الوصفیَّهِ کما رُوِیَ:«لَیْسَ فی الْخَضْراواتِ صَدَقَهٌ»(شرح الرَّضی علی الکافیَه،ج 3،ص 389؛و شرحه علی الشافیه،ج 2،ص 168).و أجازَ بعضُهم سَکْرَیات و حَمْراوات-مثلاً-أیضاً(شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 376 و 389).

5- فَبُوانات؟؟؟ جمعُ بُوان؟؟؟(أَحَدُ أعمِدَهِ البَیْتِ أو الخَیْمَهِ)معَ وُجودِ«بُون»شاذٌّ(شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 389؛ و شرحُهُ علی الشافیه،ج 2،ص 208).

6- ف«راسیاتٍ»إذا وُصِفَ بها مُؤَنَّثٌ فهی جمعُ راسیَه،کقولِهِ تعالی: وَ قُدُورٍ راسِیاتٍ (سبأ13/).

-نُهَیْرات،وِجْدانیّ-وِجْدانیّات (1)؛و نحوُ:مَطْبوع-مَطْبوعات و مُلْحَق-مُلْحَقات (2).

6.أو یکونَ جَمْعاً و أُریدَ جَمْعُهُ ثانیاً و لم یَرِدْ لَهُ جمعُ تکسیرٍ،نحوُ:رِجال و بُیُوت- رِجالات و بُیُوتات،بخلافِ نحوِ أکْلُب،لجمعِهِ علی أکالِب.

7.أو یکونَ اسماً أو صِفَهً خُماسیّاً،نحوُ:سَفَرْجَل و جَحْمَرِش (3)-سَفَرْجَلات و جَحْمَرِشات.

8.أو یکونَ مُرَکَّباً إضافیّاً مُصَدَّراً بِ«ابْن»أو«ذی»مضافَیْنِ إلی غیرِ ذی العقلِ،نحوُ:

ابنِ لبونٍ و ابنِ أوبَرٍ-بَناتِ لبونٍ و بَناتِ أوبَرٍ (4)و نحوُ:ذِی القِعْدَهِ و ذِی الحِجَّهِ-ذواتِ القِعْدَهِ و ذواتِ الحِجَّهِ (5).

فَتَبَیَّنَ أنَّ مُفْرَدَ هذا الجمعِ قد یکونُ مُؤَنَّثاً حقیقیّاً،لفظیّاً،نحوُ:فاطِمَه،حُبْلی،نُفَساء؛ أو معنویّاً،نحوُ:مَرْیَم و هِنْد؛و قد یکونُ مؤنَّثاً مجازیّاً لفظیّاً،نحوُ:صَحْراء؛أو مؤنَّثاً لفظیّاً مُذَکَّراً حقیقیّاً،نحوُ:طَلْحَه؛و قد یکونُ مذکَّراً نحوُ:سُرادِق (6).

[شماره صفحه واقعی : 260]

ص: 845


1- قد سَبَقَ فی مبحثِ الجامِدِ و المشتقِّ،فی الفصل 9،أنَّ المنسوبَ و المُصَغَّرَ جامِدَانِ فی الأصْلِ مُلْحَقانِ بِالمشتَقِّ و یُسْتَعْمَلانِ صِفَتَیْنِ.

2- و من هذا القبیل-ظاهراً-کائنات جمعُ کائن،مَوْجودات جمعُ مَوْجود،مَخْلوقات جمعُ مَخْلوق،مَعْلومات جمعُ مَعْلوم،مَأکولات جمعُ مَأکول،مَشْروبات جمعُ مَشْروب،مَسْموعات جمعُ مَسْموع،مَحْفوظات جمعُ مَحْفوظ و ما إلی ذلک.و لا غَرْوَ من أنْ یکونَ بعضُ هذه الجموعِ جموعاً لمؤنَّثاتِ مُفْرَداتِها أیضاً،بأنْ یکونَ کائنات مَثلاً جمعَ کائنَه و مَوْجودات جمعَ مَوْجُودَه و هکذا…

3- العجوزُ المُسِنَّه.

4- من هذا القبیلِ:ابنُ مَخاضٍ-بَناتُ مَخاضٍ،ابنُ عِرْسٍ-بَناتُ عِرْسٍ،ابْنُ آوی-بَناتُ آوی-اِبْنُ تُمَّرهَ -بَناتُ تُمَّرَهَ،ابنُ الماءِ-بَناتُ الماءِ،ابنُ النَّعشِ-بَناتُ النَّعْشِ(راجعْ لأکثَرِ الکلماتِ لسانَ العرب و المصباحَ المنیر).

5- النحو الوافی،ج 4،ص 623.

6- و أنشأَ بعضُهُم فی الخمسهِ الأُوَل من مواردِ جمعِ المؤنَّثِ السّالمِ-علی ما فی النحوِ الوافی،ج 1،ص 153-الشِّعْرَ التالی و أراد بقوله:«و غیرُ ذا…»المواردَ المسموعَهَ من نحوِ:سَماء،أُمّ و…: وَ قِسْهُ فی ذی التا و نحوِ ذِکْری وَ دِرْهَمٍ مُصَغَّرٍ و صَحْرا وَ زَیْنَبٍ و وَصْفِ غیرِ العاقِل و غیرُ ذا مُسَلَّمٌ للنّاقِلتنبیهٌ

قد یُجْمَعُ بهذا الجمعِ کَلِماتٌ خارِجَهٌ عمّا ذُکِرَ سَماعاً و لا ضابِطَ لَها،نحوُ:سَماء- سَماوات،امّ-أُمّات و أُمَّهات،ثَیِّب-ثَیِّبات،شَمال-شَمالات،ألِف،باء،تاء(إلی آخِرِ حروفِ الْهِجاء)-ألِفات،باءات،تاءات و…تنبیهٌ آخَر

عَدَّ بعضُ العُلماءِ مِمّا یُجْمَعُ جمعَ المؤَنَّثِ السّالِمِ المصدرَ الَّذی لَهُ أکثرُ من ثلاثهِ أحرُفٍ،نحوُ:إکْرام-إکْرامات و تَخْریج-تَخْریجات؛و لکنَّ المحقِّقَ الرَّضیّ قدّس سرّه لَمْ یَرْتَضِ ذلک و قالَ:إنَّ الواحدَ فی مِثْلِهِا إکْرامَهٌ و تَخْریجَهٌ لا إکْرامٌ و تَخْریجٌ (1).صَوْغُهُ

أ)الصَّحیحُ تَلْحَقُ بِآخِرِهِ عَلامَهُ هذا الجمعِ،نحوُ:مَرْیَم-المَرْیَمات (2)و سُرادِق- سُرادِقات.

ب)الْمَختُومُ بِتاءِ التَّأنیثِ تَسْقُطُ تاؤهُ عندَ جمعِهِ جمعَ المؤَنَّثِ السّالِمِ،نحوُ:عالِمَه- عالِمات،ثَمَرَه-ثَمَرات.فإن بَقِیَ الاسمُ بعد حذفِ تائِهِ مقصوراً نحوُ فَتاه،أو مَمْدوداً نحوُ بَراءَه، رُوعِیَ فیهِ عندَ جَمْعِهِ جمعَ المؤنَّثِ السّالِمَ ما یُراعی فی جمع المقصور و الممدودِ کما یَلی.

ج)الْمَقْصُورُ یُفْعَلُ بألِفِهِ المقصورَهِ هُنا ما یُفْعَلُ بِها فی التَّثْنِیَهِ.فنحوُ:عَصا-عَصَوات، فَتاه-فَتَیات،قَناه-قَنَوات؛و نحوُ:بُشْری-بُشْرَیات،حُبْلی-حُبْلَیات،فُضْلی- فُضْلَیات.

د)الْمَمْدُودُ حُکْمُهُ هُنا حُکْمُهُ فی التَّثْنِیَه.فنحوُ:إمْرَأهٌ قَرّاء-نِساءٌ قَرّاءات،صَحْراء- صَحْراوات،عَذْراء-عَذْراوات،إهداء-إهْداءات و إهْداوات،عِلباء-عِلْباوات و عِلْباءات،بَراءَه-بَراءات.

[شماره صفحه واقعی : 261]

ص: 846


1- شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 3،ص 388.

2- سَبَقَ وجهُ زیادهِ أل التَّعریفِ فی جمع الأعلام فی جمع المذکَّرِ السّالِمِ،فی الهامِش.

ه)الثلاثیِّ المختومِ بتاءِ التَّأنیث عندَ جمعِهِ جمعَ المؤَنَّثِ السّالم،إن کانَ صِفَهً بَقِیَتْ عَیْنُهُ علی حالِها،نحوُ:ضَخْمَه-ضَخْمات،حُرَّه-حُرّات،حَسَنَه (1)-حَسَنات؛و إن کانَ موصوفاً فلا یَخْلُو إمّا أن یکونَ مفتوحَ الفاءِ أو غَیْرَ مفتوحِ الفاء.

فالأوَّلُ تَبْقی عَیْنُهُ علی حالِها إن کانَتْ متحرِّکَهً،نحوُ:ثَمَرَه-ثَمَرات،و کذا إذا کانتِ العینُ ساکِنَهً و کانَتْ حرفَ عِلَّهٍ أو مُضَعَّفَهً،نحوُ:حَوْزَه-حَوْزات، بَیْضَه-بَیْضات،غَلَّه-غَلاّت،جَدَّه-جَدّات؛و تُفْتَحُ عینُهُ إنْ کانَتِ العینُ السّاکِنَهُ صَحیحَهً غیرَ مُضَعَّفَهٍ،نحوُ:طَلْحَه-طَلَحات،تَمْرَه-تَمَرات،حَسْرَه- حَسَرات،ظَبْیَه-ظَبَیات.

و الثانی-و لا یکونُ إلاّ ساکِنَ العینِ-تبقی عینُهُ علی حالِها إن کانَتْ حرفَ عِلَّهٍ أو مُضَعَّفَهً،نحوُ:بیعَه-بیعات،سُورَه-سُورات،غُدَّه-غُدّات؛و یجوزُ فی عَیْنِهِ ثلاثَهُ أوجُهٍ إن کانت العینُ صحیحهً غیرَ مُضَعَّفَهٍ:1)إبقاءُ العَیْنِ علی حالِها،نحوُ:حِنْطَه- حِنْطات و جُمْلَه-جُمْلات.2)إتباعُ العینِ لِلْفاء فی حرکتِها،نحوُ:حِنِطات و جُمُلات.3) فتحُ العین،نحوُ:حِنَطات و جُمَلات (2).تذکرهٌ

«نِکات»-جمعُ نُکْتَه-جمعُ تکسیرٍ کما سیأتی.

[شماره صفحه واقعی : 262]

ص: 847


1- مؤنَّثُ«حَسَن»(المصباحُ المنیر).

2- 2)

السُّؤالُ و التَّمرین

1.اِجْمَعْ جَمْعَ المؤنَّثِ السّالِمَ أیَّهَ کلمهٍ وَجَدْتَها واجِدَهً للشَّرْطِ من الکلِماتِ التّابِعَهَ:زَیْنَب، سَکینَه،سَلْمی،فاطِمَه،زَهْراء،بَیْضاء،رَحْمَه،قَساوَه،ثَورَه،حُباری،کِتاب،مُکاتَبَه،تَحِیَّه،مَقالَه، تَمایُل،نَجْدَه،صَخْرَه،هَیْبَه،دَوْرَه،ثَمَرَه،صُفْرَه،عِزْلَه،عَوْدَه،سَکْتَه،غُرْفَه،قیمَه،حیلَه،تَکامُل، کَمال،مَنْصوب،مَرْفوع،مَجْرور،مَوْصُوف،صُغْری،مُصَغَّر،صَفْراء،اخْت،امّ،بِنْت،قُوَّه،مُشَهّی، عالِم،عابِد،إقْدام،سُؤال،امْتِحان،أمَه،أُمَّه،زَکَریّاء،حَمْراء و عَطْشی.

2.ما هی المُلْحَقاتُ بِجَمْعِ المُؤَنَّثِ السّالِمِ و ما هِیَ الکَلِماتُ الَّتی تشبَهُ جَمعَ المؤَنَّثِ السّالِمِ و لیسَتْ مِنْهُ؟هاتِ لکلٍّ مِنْهُما أمْثِلَهً.

3.لِمَ سُمِّیَ الجمعُ السّالِمُ سالِماً؟

الفصل 5.الجَمْعُ المُکَسَّر

اشاره

الفصل 5.الجَمْعُ المُکَسَّر (1)

الجَمعُ المُکَسَّرُ-أو جمعُ التَّکسیرِ-جمعٌ نابَ عَنْ ثلاثَهٍ مِنْ أفرادِ مُفْرَدِهِ فَصاعِداً بِتَکَسُّرِ بِناءِ المُفْرَدِ؛و تَکَسُّرُ بِناءِ المُفْرَدِ بِتَغیُّرِ الوزنِ فقط،أو بتَغَیُّرِ الوزنِ مَعَ نُقْصانِ الأحْرُفِ أو زِیادَتِها،نحوُ:أسَد-أُسْد،کِتاب-کُتُب،رَجُل-رِجال (2).أوزانُ جَمْعِ المُکَسَّر

اشاره

أوْزانُ جَمْعِ التَّکَسْیرِ کَثیرَهٌ،مِنْها قیاسیَّهٌ مُطَّرِدَهٌ (3)،و مِنْها سَماعیَّهٌ غیرُ مُطَّرِدَه.

[شماره صفحه واقعی : 263]

ص: 848


1- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 2،ص 89؛جامع الدّروس العربیّه،ج 2،ص 25؛النحو الوافی،ج 4،ص 577.

2- للأُستاذ:هُناک مُفْرَداتٌ لا یَظْهَرُ علی ألْفاظِها تغییرُ التکسیرِ،منها:فُلْک و دِلاص و هِجان؛فلا یُنْتَقَضُ بِها التَّعریفُ (شرح الأشمونی،ج 4،ص 120).

3- الاطِّرادُ فی جَمْعِ الْمُکَسَّرِ هُوَ أَغْلَبِیَّهُ وَزْنِ جَمْعٍ لِوَزنِ مُفْرَدٍ،فَیَقْرُبُ معناه من معنی«القیاس»(النحو الوافی،ج 4، ص 584).

أ)جُموعُ التکسیرِ المُطَّرِدَه

أ)جُموعُ التکسیرِ المُطَّرِدَه (1)

أشْهَرُها:

1.أفْعِلَه\2.أفْعُل\3.فِعْلَه\4.أفْعال\5.فِعْلان

6.فُعْلان\7.فُعْل\8.فُعُل\9.فُعَل\10.فِعَل

11.فَعَلَه\12.فُعَلَه\13.فَعْلی\14.فُعَّل\15.فُعّال

16.فِعال\17.فُعُول\18.فُعَلاء\19.أفْعِلاء\20.فَواعِل

21.فَعائل\22.فَعالی\23.فَعالی\24.فُعالی\25.فَعالِیّ

26.فَعالِل\27.فَعالیل\28.ما یُماثِلُ…\29.أفاعِل\30.فَعالین

1.أفْعِلَه،یُجْمَعُ به الثُّلاثِیُّ الموصوفُ المذکَّرُ إذا وُجِدَتْ مَدَّهٌ زائدهٌ قبلَ لامِهِ،نحوُ:

طَعام-أطْعِمَه،رَغیف-أرْغِفَه،عَمود-أعْمِدَه،فُؤاد-أفْئدَه.

و لیُذْکَرْ أنَّ المَدَّهَ إنْ کانت ألِفاً و کان الاسمُ مُضاعَفاً أو معتلَّ اللاّمِ تَعَیَّنَ هذا الوزنُ فی جمعِهِ، نحوُ:زِمام-أزِمَّه،هِلال-أهِلَّه،سِنان-أسِنَّه،بِناء-أبْنیَه،فِناء-أفْنیَه،دَواء-أدْوِیَه.

و یَکْثُرُ هذا الوزنُ فی الوصفِ المُضاعَفِ معَ مَدَّهِ الیاءِ أیضاً،نحوُ:جلیل-أجِلَّه، عَزیز-أعِزَّه،ذَلیل-أذِلَّه،شَحیح-أشِحَّه.

2.أفْعُل،:تُجْمَعُ به موصوفاتٌ؛

منها«فَعْل»صحیحُ العَیْنِ،نحوُ:بَحْر-أبْحُر،کَفّ-أکُفّ،دَلْوٍ-أدْلٍ،ظَبْیٍ- أظْبٍ (2).فنحوُ:عَیْن-أعْیُن،شاذٌّ.

[شماره صفحه واقعی : 264]

ص: 849


1- نذکُرُها تسهیلاً لِلرُّجوعِ و الاتِّباعِ بِالتَّرتیبِ الَّذی اختارَهُ عَبّاس حسن فی النحوِ الوافی حدّاًمّا،و هو یحذو حذوَ ابنِ مالک فی ألفیَّتِهِ الَّتی علیها یدور البَحثُ فی عددٍ ضَخْمٍ من الشُّروحِ و المؤلَّفاتِ النحویَّه بِمَغْزاها الأعمِّ من الصَّرفِ و النَّحو.

2- أصلُ أظْبٍ،أظْبُیٍ؛سُکِّنَتِ اللاّمُ العِلَّهُ للقاعدهِ الثالِثَهِ من القواعدِ العامَّهِ للإعلال،و قُلِبَتْ ضَمَّهُ الباءِ کسرهً وِفْقاً للقاعِدَهِ العاشِرَهِ من قواعدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالاسمِ،ثُمَّ حُذِفَتِ اللاّمُ العِلَّهُ لالتقاء السّاکِنَیْنِ(الحرف العِلَّه و نون التَّنوین)،ثُمَّ لَحِقَتْ نونُ التَّنْوین کسرهَ الباءِ فصارتِ الکَلِمَهُ أظْبٍ.و نظیرُ ذلک إعلالُ دَلْوٍ-أدْلٍ،و قُلِبَتْ واوُ أدْلُو یاءً قبلَئذٍ للقاعدهِ 7 من قواعِد إعلالِ الاسمِ.

و منها«فَعَل»علی نُدُورٍ،نحوُ:دار-أدْوُر (1)،عَصا (2)-أعْصی (3).

و منها الثُّلاثیُّ المزیدَهُ قبلَ لامِهِ مَدّهٌ إذا کانَ مؤنَّثاً معنویّاً،نحوُ:عَناق-أعْنُق،ذِراع -أذرُع،عُقاب-أعْقُب،یَمین-أیْمُن.

3.فِعْلَه،تُجْمَعُ بِهذا الوزنِ أسماءٌ لا ضابِطَ لَها،نحوُ:غُلام-غِلْمَه،فَتی-فِتْیَه و صَبِیّ -صِبْیَه.

4.أفعال،یُجْمَعُ به الاسمُ الثُّلاثیُّ المجرَّدُ-بأیِّ وزنٍ کانَ من الأوزانِ العَشَرَهِ-إذا کانَ مَوْصوفاً.

ف«فَعْل»و لا سیَّما إذا کانَ معتلَّ العینِ،نحوُ:قَوْم-أقْوام،سَیْف-أسْیاف،وَقْت- أوْقات،عَمّ-أعْمام،لَفْظ-ألْفاظ.و من هذا القبیل رَأْی-آراء (4).و فی شَیْء-أشیاء قیلٌ و قالٌ عندَ الصَّرْفیِّینَ و اللُّغَویِّین (5).

[شماره صفحه واقعی : 265]

ص: 850


1- و قد یُهْمَزُ و یُقالُ:أدْؤُر(القاموس المحیط)أو یُقلَبُ و یُقالُ:آدُر(المصباح المنیر).

2- للأُستاذ:إنْ قیلَ لِمَ جیئَ فی الأمْثِلَهِ بِالدَّلوِ و الظّبْیِ منوَّنَیْنِ و بِالعَصا بِلا تنوینٍ؟ثم ألا یلزمُ فی«عصا»المجرَّدِ من التَّنوینِ أنْ یکونَ مصحوباً لأل؟قلنا:أوّلاً إنَّ الغَرَضَ تَعریفُ الصُّوَرِ المختلفَهِ للکَلِماتِ کی لا یَتَشَکَّلَ شَکْلٌ خاصٌّ للکلمهِ فی ذهنِ المتعلِّمِ،و ثانیاً إنَّ الکلماتِ المنفَرِدَهَ لا یَلْزَمُها الإعرابُ بل لا تکونُ مُعْرَباتٍ.قال الرّضی قدّس سرّه فی طَلیعَهِ هذا البابِ(بابِ جمعِ المکسَّرِ)فی شرحِ قولِ ابنِ الحاجبِ:«الجَمْع،الثُّلاثی،الغالبُ فی نحوِ فَلْس علی أفْلُس و فلُوس…»،(قال الشارحُ الرّضیُّ):«الجمع لا إعرابَ لَهُ و لا لقوْلِهِ الثلاثی؛لأنَّهُما اسْمانِ غیر مُرَکَّبَیْنِ کما تقولُ:باب،فصل.و یجوزُ أن یرتَفِعا علی أنَّ کُلَّ واحدٍ منهُما خبرُ المبتدأ،أی هذا بابُ الجمعِ و هذا بابُ الثلاثیِّ کیفَ یُجْمَعُ…»(شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 89). هذا،و لا ضیرَ فی تجریدِ الکلمهِ من الإعْرابِ حتی فی درجِ الکلامِ و الترکیبِ أیضاً و ذلک عندَما أُریدَ الترکیزُ علی صورَهِ لفظِها. مثلُ أن یُقالَ:«إنَّ حَسَن مجرَّدٌ و حُسَیْن مزیدٌ فیه».فلفظَتا«حَسَن»و«حُسَیْن»هُنا،یُقدَّرُ إعرابُهُما و لا یَظْهَرُ علی ألفاظِهِما.

3- أصلُ أعْصی،أُعْصُو،قُلِبَتِ الواو یاءً للقاعده 7 من قواعد الإعلال الخاصَّهِ بالاسم،ثم أبْدِلَت ضَمَّهُ الصّادِ کسرهً للقاعِدَه 10 من تلک القواعد.

4- أصلُها:أرْءاء،مقلوبَهٌ(مجمع البحرین).

5- قالَ الفیروزآبادی فی القاموسِ المحیط:الکسائی یَری أنَّ«أشیاءَ»،«أفْعالٌ»کَفَرْخ و أفْراخ،تُرِکَ صَرْفُها لکثرهِ الاستعمال؛و عن الخَلیل أنَّها«فَعْلاء»نائبهٌ عن«أفعال»و بدلٌ منه.و قالَ الفَیُّومی فی المصباح المنیر:أصلُ أشیاء، شیْئاء عندَ الخلیل نُقِلَتْ أُولی الهمزَتَیْنِ أوَّلَ الکَلِمَهِ فَبِقِیَتْ لَفْعاء.و فی هامش شرحِ النّظامِ،ص 79 حکایهً عن جمهورِ البصریِّینَ أنَّ أشیاءَ مفردٌ لفظاً اسمُ جمعٍ معنیً؛و قیل غیرُ ذلک.

«فَعَل»و«فَعِل»و«فَعُل»نحوُ:عَلَم-أعْلام،کَتِف-أکْتاف،عَضُد-أعْضاد.

«فِعْل»و«فِعَل»و«فِعِل»نحوُ:اِسم (1)-أسْماء (2)،عِنَب-أعْناب،إبِل-آبال.

«فُعْل»إذا لَمْ یَکُنْ معتلَّ العینِ بالواو،نحوُ:قُفْل-أقْفال،خُفّ-أخْفاف.

«فُعَل»نحوُ:رُطَب-أرْطاب.

«فُعُل»نحوُ:عُنُق-أعناق.

و یُجْمَعُ بِهِ الاسمُ الثلاثیُّ المجرَّدُ إذا کانَ صفهً أیضاً فی أکثَرِ أوزانِها:

فیُجْمَعُ بِهِ«فَعْل»الصِّفَهُ إذا کانَت أجوَفَ یائِیّاً،نحوُ:شَیْخ-أشْیاخ.

و یُجْمَعُ بِهِ من الصِّفات«فَعَل»و«فَعِل»و«فَعُل»نحوُ:بَطَل-أبْطال،نَکِد-أنْکاد، یَقُظ-أیْقاظ؛و«فِعْل»نحوُ:جِلْف-أجْلاف؛و«فُعْل»نحوُ:حُرّ-أحْرار؛و«فُعُل» نحوُ:جُنُب-أجْناب.

هذا،و یُجْمَعُ ب«أفْعال»،«فَعیل»المؤنَّثُ المُجرَّدُ من التاءِ أیضاً،نحوُ:یَمین- أیْمان.و کذا«فَعیل»الصِّفه،نحوُ:شَریف-أشْراف.

و یُجْمَعُ بِهِ«فاعِل»الصِّفَه،نحوُ:شاهِد-أشْهاد،صاحِب-أصْحاب.

و جُمِعَ به«فَعول»نحوُ:عَدُوّ-أعْداء،سَواءٌ استُعْمِلَ مَوصوفاً أو وَصْفاً.

و کذا یُجْمَعُ بهِ«فَیْعِل»نحوُ:مَیِّت-أمْوات.

5.فِعْلان،تُجْمَعُ به موصوفاتٌ أو صِفاتٌ؛

مِنْها«فُعَل»نحوُ:صُرَد-صِرْدان،نُغَر-نِغْران.

و مِنْها«فُعْل»إذا کانَ أجوفَ واویّاً،نحوُ:حُوت-حیتان،کُوز-کیزان.

[شماره صفحه واقعی : 266]

ص: 851


1- أصلُ اسْم،سِمْو(المصباح المنیر).

2- لیسَ منه«أسماء»اسم امرأهٍ فإنَّها فَعْلاء من الوَسامَه(شرح الرّضی علی الشافیه،ج 3،ص 79).

و مِنْها«فَعَل»نحوُ:أخ(أصلُهُ:أخَوٌ)-إخْوان،فَتی-فِتْیان؛و لا سِیَّما إذا کان مُعَلَّ العَیْنِ،نحوُ:تاج-تیجان،نار-نیران،جار-جیران.

و مِنْها«فِعْل»نحوُ:صِنْو-صِنْوان (1).

و مِنْها«فُعال»نحوُ:شُجاع-شِجْعان،غُلام-غِلْمان،غُراب-غِرْبان.و جَمْعُ «فَعال»بِهذا الوزنِ نحوُ:غَزال-غِزْلان،شاذٌّ.

و قد یُجْمَعُ«فَعیل»بهذا الوزنِ،نحوُ:صَبِیّ-صِبْیان.

6.فُعْلان،تُجْمَعُ به موصوفاتٌ؛

منها«فَعْل»نحوُ:بَطْن-بُطْنان.

و مِنها«فَعَل»صحیحُ العینِ،نحوُ:بَلَد-بُلْدان.

و مِنْها«فاعِل»نحوُ:حاجِر-حُجْران.و یجوزُ أنْ یکونَ منهُ:حائط-حیطان (2).و کذا إذا انتقل«فاعل»الصِّفَهُ إلی الموصوف و هُجِرَ معنی الوصفِ،نحوُ:فارس-فُرْسان، راکِب-رُکبان.

و منها«فَعیل»نحوُ:رَغیف-رُغْفان.

و قَد یُجْمَعُ بِهِ«فاعِل»الصِّفَه،نحوُ:شابّ-شُبّان،راعی-رُعْیان.

و یُجْمَعُ بِهِ أیضاً«أفْعَل»الصِّفَهُ المشَبَّهَه،نحوُ:أحْمَر-حُمْران،أسْوَد-سُودان، أبْیَض-بیضان (3).و منه:أعْمی-عُمْیان؛قالَ تعالی: وَ الَّذِینَ إِذا ذُکِّرُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها صُمًّا وَ عُمْیاناً (4).

و قد یُجْمَعُ به«فُعال»الصِّفَه،نحوُ:شُجاع-شُجْعان.

[شماره صفحه واقعی : 267]

ص: 852


1- للأُستاذ:الفرقُ بینَ«صِنْوان»المثنّی و«صِنْوان»الجمع أنَّ الأوّل یُعْرَبُ بالحرفِ و الثّانی بِالحَرکه.

2- أصلُ حیطان-علی هذا-حُیْطان؛قُلِبَت ضَمَّهُ الحاء کسرهً علی القاعدهِ العاشرهِ من قواعِدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالاسمِ.

3- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 168.وَلْیُذْکَرْ أنَّ باءَ«بیضان»مضمومٌ فی الأصْلِ،قُلِبَتْ ضَمَّتُهُ کَسْرَهً للقاعدهِ العاشِرَهِ من قَواعِدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالاسمِ.

4- الفرقان73/.

7.فُعْل،یُجْمَعُ به«أفْعَل»الصِّفَهُ المشبَّهَهُ و مُؤَنَّثُهُ«فَعْلاء»،نحوُ:أحْمَر و حَمْراء-حُمْر، أسْوَد و سَوْداء-سُود (1).قالَ تعالی: یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقاً (2).

وَلْیُذْکَرْ أنَّ هذا الوزنِ(فُعْل)إذا صیغَ من أجوَفَ یائیٍّ قُلِبَت ضَمَّهُ فائهِ کسرَهً (3)،نحوُ:

أبْیَض و بَیْضاء-بُیْض-بیض،أعْیَن و عَیْناء-عُیْن-عین (4).

و یُجْمَعُ بِهِ:«فَعَل»الموصوفُ المُعَلُّ العَیْنُ أیضاً،نحوُ:دار-دُور،ساق-سُوق، ناب-نیب (5).

وَ مِنَ المسموعِ جمعُ«أسَد»و«بَدَنَه»بِهذا الوزنِ،فَ أَسَد-أُسْد،بَدَنَه-بُدْن؛قالَ تعالی: وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ (6).

و من الطَّریفِ جمعُ«فُعْل»موصوفاً بهذا الوزنِ،کَ فُلْک-فُلْک.قالَ تعالی فی الفُلْکِ الواحِدِ: وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا (7)،و فی الجمعِ: وَ تَرَی الْفُلْکَ مَواخِرَ (8)فِیهِ (9).

8.فُعُل،یُجْمَعُ به:

«فَعِل»الموصوف،نحوُ:نَمِر-نُمُر.

و اسمٌ ثلاثیٌّ صحیحُ اللاّمِ مزیدَهٌ قبلَ لامِهِ مَدَّهٌ،غیرَ أنَّ المَدَّهَ إن کانَتْ ألِفاً یُشْتَرَطُ أنْ

[شماره صفحه واقعی : 268]

ص: 853


1- من هذا القبیل:أغَرّ و غَرّاء-غُرّ،أحْوَر و حَوْراء-حُور،أعْمی و عَمْیاء-عُمْی،أحْوی و حَوّاء-حُوّ،من الحُوَّهُ،و هُوَ واویُّ العینِ و اللاّمِ،مثلُ القُوَّه.

2- طه102/.

3- طِبقاً للقاعدهِ العاشرهِ من قواعدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالاسمِ.

4- یقولُ ابنُ مالک فی فُعْل و فِعْلَه: فُعْلٌ لِنَحْوِ أحْمَرٍ و حَمْرا[ء] و فِعْلَهٌ جَمْعاً بِنَقْلٍ یُدْری

5- أصْلُ نیب،نُیْب؛فُعِل بِها ما فُعِلَ بنحْوِ عین و بیض و بیضان.

6- الحج36/.

7- هود37/.

8- جمعُ ماخِرَه.

9- النحل14/.

لا یکونَ الاسمُ مُضاعَفاً (1)،نحوُ:کِتاب-کُتُب،أتان-أُتُن،طریق-طُرُق،سَریر- سُرُر،نَذیر-نُذُر،رَسول-رُسُل،صَبور-صُبُر.

و«فاعل»الموصوف،نحوُ:بازِل-بُزُل،شارِف-شُرُف.

و قَدْ یُجْمَعُ بِهِ«فَعیلَه»موصوفاً،نحوُ:سفینَه-سُفُن،صَحیفَه-صُحُف.

وَلْیُسَکَّنْ عینُ هذا الوزنِ إنْ کانَ واواً (2)،نحوُ:سِوار-سُوُر-سُوْر،سِواک-سُوُک- سُوْک،صِوان-صُوُن-صُوْن،عائط(من عاطَ یَعُوطُ)-عُوُط-عُوْط.و تُبدَلُ ضَمَّهُ فائهِ کسرهً إن کانَ العینُ یاءً (3)،نحوُ:عائط(من عاطَ یَعیطُ)-عُیُط-عُیْط-عیط.

وَ مِنَ المسموعِ جمعُ«خَصِب»و«خَشَب»بهذا الوزنِ،فَ خَصِب-خُصُب و خَشَب -خُشُب؛قالَ تعالی: کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ (4).

9.فُعَل،تُجْمَعُ به ثَلاثَهُ أسماءٍ،هی:

«فُعْلی»التَّفضیلیَّه،نحوُ:کُبْری-کُبَر،أُولی-أُوَل (5)،أُخْری-أُخَر (6).بِخلافِ ما لیسَ لِلتَّفضیلِ مِن نحوِ:أُنْثی و خُنْثی و حُبْلی.و أمّا رُؤْیا-رُؤی فَشاذٌّ (7).

فِعْلَه،نحوُ:حِلْیَه-حُلی،لِحْیَه-لُحی.

«فُعْلَه»نحوُ:غُرْفَه-غُرَف،أُمَّه-أُمَم،سُورَه-سُوَر،دُولَه-دُوَل.و جمعُ«فَعْلَه» الأجوفِ الواویِّ علی«فُعَل»نحوُ:دَوْلَه-دُوَل،قلیلٌ.

[شماره صفحه واقعی : 269]

ص: 854


1- إذْ لَوْ کانَ الاسمُ الثُّلاثیُّ المزیدَهُ قَبلَ لامِهِ ألِفٌ مُضاعَفاً أو معتلَّ اللاّمِ جُمِعَ علی أفْعِلَه کما سَبَقَ،نحوُ:سِنان- أسِنَّه و فِناء-أفْنِیَه.

2- طبقاً للقاعِده الثانیه من القواعد العامَّهِ للإعلال.

3- للقاعدهِ العاشرهِ من قواعِد الإعلالِ الخاصَّهِ بالاسمِ.

4- المنافقون4/.

5- أولی و أُوَل أصلُهُما وُوْلی و وُوَل(-فُعْلی و فُعَل)أُبْدِلَتْ واوُهُما الأولی همزهً لما سیأتی فی بابِ الإبدالِ؛ فهمزتُهُما بدلٌ من فاءِ الفعلِ بخلافِ همزَهِ«أوَّل»فإنَّها زائدهٌ.

6- راجِعْ لبحثٍ فی هذهِ الکلِمَهِ شرحَ الأشمونی،ج 3،ص 239.

7- شرح الرضی علی الشافیه،ج 2،ص 166.

10.فِعَل،یُجْمَعُ به فی الصَّحیحِ و المعتلِّ اسمٌ موصوفٌ وازَنَ«فِعْلَه»نحوُ:بِدْعَه-بِدَع،مِلَّه -مِلَل،حِیلَه-حِیَل،لِحْیَه-لِحی،رِشْوَه-رِشا.و یُجْمَعُ به أیضاً سَماعاً«فَعْلَه»نحوُ:

قَصْعَه-قِصَع،خَیْمَه-خِیَم.و قد یُجْمَعُ بِهِ«فَعِلَه»أیضاً،نحوُ:نَقِمَه-نِقَم.

11.فَعَلَه،یُجْمَعُ به«فاعِل»إنْ کانَ وَصْفاً صحیحَ اللاّمِ لمذکَّرٍ عاقلٍ،نحوُ:کامِل- کَمَلَه،قاتِل-قَتَلَه و بارٌّ-بَرَرَهٌ؛بِخلافِ ما اعتَلَّ لامُهُ من نحوِ:داعٍ و رامٍ،أو کانَ موصوفاً کوادٍ و عادٍ،أو کانَ صفهً لمؤنَّثٍ کحامِل و طالِق،أو صِفَهً لغیرِ عاقلٍ کصاهِل.

ولْیُدَّکَرْ أنَّ عینَ«فَعَلَه»فی المعتلِّ العینُ تُعَلُّ،نحوُ:سائد(بمعنی سَیِّد)-سَوَدَه- سادَه (1)،قائل-قَوَلَه-قالَه،حائک-حَوَکه-حاکَه.

12.فُعَلَه،یُجْمَعُ به وزنُ«فاعِل»إذا کانَ معتلَّ اللاّمِ و کانَ وَصْفاً لمذکَّرٍ عاقلٍ،نحوُ:

داعٍ-دُعاه،هادٍ-هُداه؛بخلافِ ما صحَّ لامُهُ أو کانَ موصوفاً أو صِفَهً لِمُؤَنَّثٍ أو لِغیرِ عاقلٍ کما تبیَّنَ فی وزنِ«فَعَلَه» (2).

13.فَعْلی،یُجْمَع به کلُّ وصفٍ دلَّ علی آفَهٍ و بَلیَّهٍ(من عیبٍ و نقصٍ أو ألَمٍ أو موتٍ أو مَرَض)بأیِّ وزنٍ کانَ.فیُجْمَعُ بِهِ أوزانٌ شَتّی؛

منها«فاعِل»نحوُ:هالِک-هَلْکی.

و منها«فَعِل»نحوُ:زمِن-زَمْنی.

و منها«فعیل»بمعنی فاعِل،نحوُ:مَریض-مَرْضی،صَریع-صَرْعی.

و منها«فَعیل»بمعنی مفعول،نحوُ:أسیر-أسْری،قَتیل-قَتْلی.

و منها«فَیْعِل»نحوُ:مَیِّت-مَوْتی.

[شماره صفحه واقعی : 270]

ص: 855


1- القاموس المحیط.

2- قال ابنُ مالک فی الوَزْنَیْنِ الأخیرَیْن: فی نحوِ رامٍ ذو اطّرادٍ فُعَلَه و شاعَ نحوُ کامِلٍ و کَمَلَه

و منها أفْعَل،نحوُ:أحْمَق-حَمْقی.

و منها«فَعْلان»الصِّفَهُ المشبَّهَهُ،نحوُ:سَکْران-سَکری (1).

14.فُعَّل،یُجْمَعُ به الوصفُ المُوازِن لِ«فاعِل»أو«فاعِلَه»الصَّحیحَیْنِ اللاّمُ،نحوُ:

جاهِل-جُهَّل و جاهِلَه-جُهَّل،نائِم-نُوَّم و نائمَه-نُوَّم.و قد یُجْمَعُ به«فاعِل» المعتلُّ اللاّمُ أیضاً،نحوُ:غازی-غُزّی،لکنَّهُ نادرٌ و القیاسُ فیهِ«فُعَلَه»(غُزاه)کما سَبَقَ.

15.فُعّال،یُجْمَعُ به الوصفُ الموازِن لِ«فاعِل»الصحیحِ اللاّمُ،نحوُ:جاهِل-جُهّال و قارِئ-قُرّاء.و قَدْ یُجْمَعُ بِهِ«فاعِل»المعتلُّ اللاّمُ أیضاً علی نُدورٍ،نحوُ:غازی-غُزّاء،و الاطّرادُ فیهِ غُزاه(فُعَلَه)کما سَبَقَ (2).

16.فِعال،یُجْمَعُ به أوزانٌ کثیرهٌ؛

منها«فَعْل»و«فَعْلَه»موصوفَیْنِ کانا أم صِفَتَیْنِ،نحوُ:بَحْر-بِحار،ثَوْب-ثِیاب،ظَبْی و ظَبْیَه-ظِباء،أمَه(أصلُها:أمْوَه)-إماء،قَصْعَه-قِصاع؛و نحوُ:صَعْب و صَعْبَه-صِعاب.

و منها«فَعَل»و«فَعَلَه»إذا کانا موصوفَیْنِ صحیحَیِ اللاّمِ غیرَ مضاعفَیْنِ،نحوُ:جَبَل -جِبال،شَفَه(أصلُها:شَفَهٌ)-شِفاه،شاه(أصلها:شَوَهٌ)-شیاه،رقَبَه-رِقاب،ناقَه (أصلُها:نَوَقَهٌ)-نِیاق،دار-دِیار؛بِخلافِ نحوِ بَطَل للوصفیَّهِ،و نحوِ عصا و فَتی لاعتلالِ اللاّمِ،و نحوِ طَلَل للتَّضعیف.و حَسَن-حِسْان،أمَه(أصلُها:أمَوَه)-إماء، مَسْموعٌ غیرُ مُطَّرِدٍ،الأوَّلُ للوصفیَّه،و الثانی لاعتلالِ اللاّم.

[شماره صفحه واقعی : 271]

ص: 856


1- یُجْمَعُ سَکْران علی سَکاری و سُکاری أیضاً کما سیأتی.یقولُ ابنُ مالک فی هذا الوزنِ: فَعْلی لِوَصْفٍ کقَتیلٍ و زَمِن و هالِکٌ وَ مَیِّتٌ بِهِ قَمِن هذا،و قد تبیَّنَ أنَّ وزنَ«فَعْلی»مُشْترَکٌ بینَ أمْرَیْنِ،هُما:مُؤَنَّثُ«فَعْلان»و جمعُهُ.

2- یقول ابنُ مالک فی الوزنَینِ الأخیرَینِ: و فُعَّلٌ لفاعِلٍ و فاعِلَه وَصْفَیْنِ نحوُ عاذِلٍ و عاذِلَه و مِثْلُهُ الفُعّالُ فیما ذُکِّرا و ذانِ فی المُعَلِّ لاماً نَدَرا قولُهُ:«فیما ذُکِّرا»أی فیما کانَ مُذَکَّراً،و ألِفُ«ذُکِّرا»للإطلاق.

و منها«فُعْل»و«فُعْلَه»موصوفَیْنِ،و یُشْتَرَطُ فی«فُعْل»ألاّ یکونَ واویَّ العینِ و لا یائیَّ اللاّم،نحوُ:رُمْح-رِماح؛بُرْمَه (1)-بِرام،نُکْتَه-نِکات.بِخلافِ نحوِ:حُوت و مُدْی (2).

و منها«فَعُل»موصوفاً،نحوُ:رَجُل-رِجال.

و منها«فِعْل»موصوفاً،نحوُ:ذِئْب-ذِئاب،ریح-ریاح.

و منها«فَعال»و إن قَلَّ،نحوُ:جَواد (3)-جِیاد (4).

و منها«فاعِل»نحوُ:صاحِب-صِحاب،نائم-نِیام،راعی-رِعاء.قالَ اللّهُ تعالی:

قالَتا لا نَسْقِی حَتّی یُصْدِرَ الرِّعاءُ

(5)

.

و منها«فَعیل»بمعنی فاعِل و«فَعیلَه»بمعنی فاعِلَه إذا کانا وصفَیْنِ صحیحَیِ اللاّمِ، نحوُ:کریم و کریمَه-کِرام،شَدید و شَدیدَه-شِداد،قالَ اللّهُ تعالی: وَ بَنَیْنا فَوْقَکُمْ سَبْعاً شِداداً (6)؛بخلافِ نحوِ حَدید و جَریده لکونِهما موصوفَیْنِ،و غَنِیّ و غَنِیَّه لاعتلالِ اللاّمِ،و جَریح و جَریحَه لمعنی المفعول.هذا،و جمعُ هذَیْنِ الوَزْنَیْنِ(فَعیل و فَعیلَه) إذا کانا معتلَّیِ العینِ بِ«فِعال»یقرُبُ من التَّعَیُّن،نحوُ:طَویل و طَویلَه-طِوال (7).

و منها«فُعْلی»وصفاً،نحوُ:أُنْثی-إناث.

و منها«فَعْلان»الصِّفَهُ المشبَّهَهُ و مؤنَّثاه(فَعْلی و فَعْلانَه)،نحوُ:غَضْبان و غَضْبی- غِضاب،نَدْمان و نَدْمانَه-نِدام،خَمْصان و خَمْصانَه-خِماص.

و منها«فُعْلان»وصفاً و مؤنَّثُهُ:(فُعلانَه)،نحوُ:خُمْصان و خُمْصانَه-خِماص؛و إن لَمْ یُسْمَعْ فی عُرْیان،عِراء (8).

[شماره صفحه واقعی : 272]

ص: 857


1- البُرْمَه:القِدْر من الحجارَه.

2- المُدْی:نوعُ مِکیالٍ.

3- النجیبُ من الخَیْل.

4- قلبُ الواوِ یاءٌ فی«جِیاد»شاذٌّ لما مضی فی قواعدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالاسم.

5- القصص23/.

6- النبأ12/.

7- و شذَّ طِیال(مُعَلّاً)لما مضی فی قواعدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالاسمِ.

8- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 173.

و منها«فَعْلاء»غیرُ مُؤَنَّثِ أفْعَلِ الصِّفَهِ،سواءٌ أکانَ مُذَکَّرُهُ غیرَ أفْعَل،نحوُ:حَسْناء- حِسان،أو لَمْ یَکُنْ لَهُ مُذَکَّرٌ أصْلاً،نحوُ:بَطْحاء-بِطاح.

و منها«فُعَلاء»موصوفاً،نحوُ:نُفَساء-نِفاس،عُشَراء-عِشار (1)؛قالَ اللّهُ تعالی: وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ (2).

17.فُعُول،یُجْمَعُ به أسماءٌ موصوفاتٌ؛

منها«فَعْل»غیرَ معتلِّ العینِ بالواو،نحوُ:رأس-رؤوس،صَفّ-صُفوف،ظَبْی- ظُبِیّ (3)،عَیْن-عُیون؛بخلافِ نحوِ حَوْض لاعتلالِ العینِ بِالواو.

و منها«فِعْل»نحوُ:عِلْم-عُلوم.

و منها«فَعَل»نحوُ:أسَد-أُسُود،فَتی-فُتُوّ (4)و فُتِیّ (5)،عَصا-عُصِیّ و عِصِیّ (6).

و منها«فَعِل»نحوُ:نَمِر-نُمور.

و منها«فُعْل»نحوُ:جُنْد-جُنوُد،بُرْج-بُرُوج،قُرْء-قُروء.

و منها«فَعال»،نحوُ:عَناق-عُنوق.

و یُجْمَعُ بِهِ«فاعِل»الصِّفَه أیضاً،نحوُ:شاهِد-شُهُود.

[شماره صفحه واقعی : 273]

ص: 858


1- مقاییسُ اللُّغَه؛القاموسُ المحیط؛شرحُ الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 159.و فی مجمع البحرین:«قالَ الجوهری:لیس فی کلام العرب فُعَلاء یُجْمَعُ علی فِعال غیرُ نُفَساء و عُشراء».

2- التکویر4/.

3- أصلُ ظُبِیّ،ظُبُوی؛قُلِبَت الواو یاءً للقاعِدَهِ 5 من قواعدِ إعلال الاسمِ و أُبْدِلَت ضَمَّهُ الباءِ کسرهً للقاعدهِ 10 من تلک القواعِدِ.

4- بِناءً علی أنَّ أصْلَ فَتی،فَتَوٌ.

5- بِناءً علی أنَّ أصلَ فَتی،فَتَیٌ؛فأصلُ فُتِیّ،فُتُوی،قُلِبَتِ الواوُ یاءً(لِلقاعِدَهِ الخامِسَهِ من قواعِدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالاسمِ)ثم أُبْدِلَتْ ضَمَّهُ التاءِ کسرَهً(للقاعِدَهِ العاشرَهِ من تلک القواعِدِ).

6- أصل عِصِیّ،عُصُوْو-کما صَرَّحَ بِهِ الفَیُّومی فی المصباحِ المنیر-قُلِبَتِ الواوُ المتطرِّفَهُ یاءً اعتباطاً،ثم قُلِبَتِ الواوُ الزّائدهُ یاءً للقاعِدَهِ 5 من قواعدِ إعلالِ الاسمِ،ثم أُبْدِلَتْ ضَمَّهُ الصّادِ کسرهً للقاعدَهِ العاشِرَه من تلک القواعدِ،و بالأخَرَهِ أُبْدِلَتْ ضَمَّهُ العینِ(فاءِ الفعل)کسرهً تَبَعاً.قال الرَّضی قدّس سرّه:«یجوزُ لک فی فاء فُعُول-جمعاً کانَ أو غیرَه- بعدَ قَلبِ الواوِ یاءً أن تُتْبِعَهُ العینَ[فی الحرَکَه]»(شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 3،ص 173).قالَ تعالی: قالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعی (طه66/).

18.فُعَلاء،یُجْمَعُ به أرْبَعَهُ أوصافٍ؛

«فاعِل»إذا دَلَّ علی معنیً غریزیٍّ غیرِ مُکْتَسَبٍ غالِباً،نحوُ:عاقِل-عُقلاء،شاعِر- شُعَراء؛أو دَلَّ علی معنیً یُشبِهُ الغریزیَّ فی الدّوامِ و طولِ البقاءِ،نحوُ:صالِح-صُلَحاء.

«فَعیل»بمعنی فاعِل إذا کان وصفاً لمذَکَّرٍ عاقلٍ و لم یَکُنْ مُضاعَفاً و لا معتَلَّ اللاّمِ، نحوُ:کریم-کُرَماء،بَخیل-بُخَلاء.و هکذا:خَلیفه-خُلَفاء،لأنَّ التاءَ هُنا-کتاءِ طَلْحَه -لا تُفیدُ تأنیثَ الکَلِمَهِ.فإنْ أفادتِ التّاءُ تأنیثاً فَلا،إلاّ فی کلمتَیْنِ-یُقالُ-لا ثالِثَ لَهُما، هُما:فَقیرَه-فُقَراء و سَفیهَه-سُفَهاء (1).و شَذَّ جمعُ«فَعیل»المفعول بهذا الوزنِ،نحوُ:

أسیر-أُسَراء و قَتیل-قُتَلاء.

«فَعال»نحوُ:جَبان-جُبَناء.

«فُعال»نحوُ:شُجاع-شُجَعاء.

19.أفْعِلاء،یُجْمَعُ به«فَعیل»بمعنی الفاعلِ المتَّصِفِ بِما ذُکِرَ آنفاً مضاعَفاً أو معتَلَّ اللاّمِ،نحوُ:

شدید-أشِدّاء،قَوِیّ-أقْوِیاء،وَلِیّ-أوْلیاء.و قَلَّ غیرُ المضاعفِ و غیرُ معتَلِّ اللاّمِ، نحوُ:صَدیق-أصْدِقاء.و کذا قَلَّ«فعیل»بمعنی المفعولِ،نحوُ:ظَنین-أظِنّاء.

20.فَواعِل،یُجْمَعُ به عِدَّهُ أسماءٍ؛

منها«فاعِل»إذا کان موصوفاً،نحوُ:کاهِل-کَواهِل؛أو وَصْفاً خاصّاً بالمؤَنَّثِ العاقِل، نحوُ:طالِق-طَوالِق؛أو وصفاً لمذکَّرٍ غیرِ عاقلٍ،نحوُ:صاهِل-صَواهل،شاهِق- شَواهِق.و شذّ هذا الجمعُ إذا کانَ«فاعِل»وصفاً لمذکَّرٍ عاقلٍ،نحوُ:شاهِد-شَواهِد،و هکذا ما هُجِرَ فیهِ معنی الوصفیَّه،نحوُ:فارِس-فَوارس.

و منها«فاعَل»موصوفاً،نحوُ:عالَم-عَوالِم،قالَب-قَوالِب.

و منها«فاعِلَه»سواءٌ کان وصفاً أو موصوفاً،نحوُ:دابَّه-دَوابّ،ناصِیَه-نواصی،

[شماره صفحه واقعی : 274]

ص: 859


1- شرح الرّضی علی الشافیّه،ج 2،ص 150.

کاذِبَه-کَواذِب،خاطِئَه-خَواطی (1).

و منها«فَوْعَل»و«فَوْعَلَه»موصوفَیْنِ،نحوُ:جَوْهَر-جَواهِر،صَوْمَعَه- صَوامِع.

و مِنها«فاعِلاء»موصوفاً،نحوُ:نافِقاء-نَوافِق.

21.فَعائل،یُجْمَعُ به الثلاثیُّ المؤنَّثُ (2)،موصوفاً کانَ أم وصفاً إذا وُجِدَتْ مَدَّهٌ زائدَهٌ قبلَ لامِهِ،نحوُ:شَمال(اسمُ ریحٍ)-شَمائِل،شِمال(الیَدُ الیُسْری)-شَمائِل،عُقاب- عَقائب،عَجُوز-عَجائز،سَحابَه-سَحائب،رِسالَه-رَسائل،ذُؤابَه-ذَوائب،صَحیفَه -صَحائف،حَمولَه-حَمائِل.و قَلَّ فی غیرِ المؤَنَّثِ،نحوُ:نَظیر-نَظائر؛قال علیٌّ علیْهِ السّلام:

«مَتی اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِیَّ مَعَ الأوَّلِ مِنْهُمْ حَتّی صِرْتُ أُقْرَنُ إلی هذهِ النَّظائِرِ» (3).

22 و 23.فَعالی و فَعالی،یَشْتَرِکانِ فی أنْ یُجْمَعَ بِکُلٍّ منهُما أمرانِ:1)«فَعْلاء»موصوفاً کانَ،نحوُ:صَحْراء-صَحاری و صَحاری،أو صِفَهً لا مُذَکَّرَ لها،نحوُ:عَذْراء-عَذاری و عَذاری (4).2)المقصورُ المحتوی علی ألِفِ التأنیث-سِوی فَعْلی مؤنَّثَهِ فَعْلان-أو ألِفِ الإلحاقِ.الأوَّلُ،نحوُ:فَتْوی(موصوفٌ)-فَتاوی و فَتاوی و نحوُ:حُبْلی(صِفَهٌ)-حَبالی و حَبالی (5)؛و الثانی نحوُ:أرْطی-أراطی و أراطی.

و یَنْفَرِدُ کلٌّ مِنَ الوزنَینِ بِجَمْعِ بعضِ الصِّیَغِ؛

فَ«فَعالی»-خاصَّهً-یُجْمَعُ بِهِ«فَعْلان»الصِّفَهُ المشبَّهَهُ و مُؤَنَّثاهُ(فَعْلی و فَعْلانَه)،

[شماره صفحه واقعی : 275]

ص: 860


1- و من ذلک واصِلَه-أواصِل بإبدالِ الواوِ الأُولی همزهً کما سیأتی فی الخاتِمَهِ فی بابِ الإبْدال.

2- سواءٌ أ کانَ المؤَنَّثُ لفظیّاً أم معنویّاً.

3- نهج البلاغَه،الخطبه 3.

4- قال ابنُ مالک فی هذا القِسم: و بالفَعالی و الفَعالی جُمِعا صحراءُ و العذراءُ و القَیْسَ اتْبَعا

5- و مثلُ حُبْلی،خُنْثی.و أما أُنْثی فلا،لأنَّهُم لَمّا قالُوا إناث لم یَقولُوا أناثی و لَمّا قالُوا خَناثی لم یَقولُوا خِناث(شرح الرَّضی علی الشّافِیه،ج 2،ص 159).

نحوُ:سَکْران و سَکْری-سَکاری،نَدْمان و نَدْمانَه-نَدامی (1).

و«فَعالی»خاصَّهً یُجْمَعُ بِهِ الثُّلاثیُّ الَّذی زیدَ فیهِ حرفانِ:أوَّلُهُما قبلَ لامِ الفِعْل و الآخَرُ حالَ کَوْنِهِ حرفَ عِلَّهٍ بَعْدَهُ،بحذفِ أوَّلِ الزّائدَیْنِ،نحوُ:حَبَنْطی (2)-حَباطی،قَلَنْسُوَه-قَلاسی.

24.فُعالی،یُجْمَعُ به«سَکْران»و«کَسْلان»و مُؤَنَّثاهُما و«قَدیم»و«أسیر» (3).

فَ سَکران و سَکْری-سُکاری،کَسْلان و کَسْلی-کُسالی،قَدیم-قُدامی،أسیر- أُساری.قالَ تعالی: وَ تَرَی النّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری وَ لکِنَّ عَذابَ اللّهِ شَدِیدٌ (4)،و قالَ تعالی: وَ إِذا قامُوا إِلَی الصَّلاهِ قامُوا کُسالی یُراؤُنَ النّاسَ (5)،و قالَ تعالی: وَ إِنْ یَأْتُوکُمْ أُساری تُفادُوهُمْ (6).

25.فَعالِیّ،یُجْمَعُ به کلُّ ثُلاثیٍّ ساکنِ العینِ مزیدهٍ فی آخِرِهِ یاءٌ مُشَدَّدَهٌ،سَواءٌ أکانَتْ الیاءُ لِغَیرِ النَّسَبِ،نحوُ:کُرسِیّ-کَراسِیّ،قُمْرِیّ (7)-قَمارِیّ،کُرْکِیّ (8)-کَراکِیّ؛أم کانت فی الأصلِ للنَّسَبِ و صارَ معنی النَّسبِ متروکاً،نحوُ:مُهْرِیّ و بُخْتِیّ (9)مَهارِیّ و بَخاتِیّ.فلا یُجْمَعُ بهذا الوزنِ ما فیه یاءُ النَّسبِ المتجدِّد أی الباقی علی حالِهِ،نحوُ:عِلْوِیّ و سِفْلِیّ مثلاً.

26،27 و 28.فَعالِل و فَعالیل و ما یُماثِلُهُما؛یُجْمَعُ ب«فَعالِل»الرُّباعیُّ و الخُماسِیُّ

[شماره صفحه واقعی : 276]

ص: 861


1- قالُوا:«یُجْمَعُ فی فَعْلان فَعْلانَه بَیْنَهُما(أی بینَ الجمعَیْنِ:فِعال و فَعالی)کَندامی و نِدام،و مع ألف التَّأنیثِ لم یُجْمَعْ بَیْنَهُما…فقیلَ بِطاح دونَ بَطاحی،و صَحاری دونَ صِحار»(شرح الرَّضی علی الشافیَه،ج 2،ص 173).

2- الکبیرُ البطْنِ من حَبِطَت الدّابَّهُ إذا انْتَفَخَ بَطْنُها.

3- راجِعْ لهذا الوزنِ(فُعالی)و ما یُجْمَعُ بِهِ و أرْجَحیَّتِهِ فی سَکران و کَسْلان و مؤنّثَیْهِما مِن فَعالی،شرحَ الرَّضی علی الشّافیه،ج 2،ص 174 و شرحَ الأشمونی علی الألفیه،ج 4،ص 144.

4- الحج2/.

5- النساء142/.

6- البقره85/.

7- اسمُ طائرٍ.

8- طائِرٌ مائیٌّ.

9- نوعان من الجَمَل؛الأولُ منسوبٌ فی الأصل إلی مُهْرَه بالیَمَن و الثانی إلی بُخْت بخُراسان ثم تُرِکَ معنی النسبَه فیهِما.

مجرَّدَیْنِ کانا أمْ مَزیداً فیهِما،موصوفَیْنِ أم صِفَتَیْنِ،بِحذف الزّائدِ من المزیدِ فیه مطلقاً و حذفِ اللاّمِ الثالِثِ مِنَ الخُماسِیِّ،نحوُ:دِرْهَم-دَراهِم،غَضَنْفَر-غَضافِر،سَفَرْجَل- سَفارِج،عَنْدَلیب-عنادِل.

هذا إذا لم یکن زائدُ الرُّباعیِّ مَدَّهً قبلَ لامِهِ الأخیرَه،و إلاّ جُمِعَ علی«فَعالیل»،نحوُ:

قِرْطاس-قَراطیس،حُلقُوم-حَلاقیم.

و الثّلاثیُّ المزیدُ فیهِ المُماثِلُ لِما یُجْمَعُ بفَعالِل،یُجْمَعُ بوزنٍ یُماثِلُ«فَعالِل».و المُرادُ بِالمُماثَلَهِ هو المُوافَقَهُ فی عددِ الحروفِ و ترتیبِ المتحرِّکِ و السّاکنِ مِنْها،لا فی الأصالَهِ و الزِّیادَهِ و لا فی نوعِ الحرکَه.و لا یَضُرُّ تاءُ التّأنیثِ بالمُماثَلَه.فالمُماثِلُ لِفَعالِل عِدَّهُ أوزانٍ،مِنْها فَعاعِل،نحوُ:سُلَّم-سَلالِم.و مِنْها فَواعِل،نحوُ:جَوْهَر-جَواهِر.و مِنْها فَیاعِل،نحوُ:صَیْرَف-صَیارِف.و مِنْها مَفاعِل،نحوُ:مَصْدَر-مَصادر،مَشْرَب- مَشارِب،منْفَعَه-مَنافِع،مَضَرَّه-مَضارّ.و من المَفاعِلِ مَلائِک (1)جمعُ مَلَک(أصلُهُ:

مَلْأک (2))کما سیأتی (3).

و کذلک الثّلاثیُّ المزیدُ فیهِ المُماثِلُ لِما یُجْمَعُ بِفَعالیل،یُجْمَعُ بفَعالیل، نحوُ:غِرْبیب-غَرابیب،أو بوزنٍ یُماثِلُ فَعالیل،مِنْ نحوِ أفاعیل،نحوُ:أُسْلُوب -أسالیب،أُسْطورَه-أساطیر،أُرْجوزَه-أراجیز؛و تَفاعیل،نحوُ:تَمْرین-تَمارین؛ و مَفاعیل،نحوُ:مِفْتاح-مَفاتیح،مِسْکین-مَساکین،مَطْمورَه-مَطامیر،مَکْتوب -مَکاتیب (4).

[شماره صفحه واقعی : 277]

ص: 862


1- و قد تُزادُ فیه تاءُ التأنیثِ[-مَلائکَه]تأکیداً للجَمْعِ(شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 190).

2- قال الفیروزآبادی فی القاموسِ المحیط:«الملأَکُ:المَلَک،حُذِفَتِ الهَمْزَهُ و أُلْقِیَتْ حَرَکَتُها علی ما قبلَها».

3- سیأتی فی الخاتمه،فی الفصل 7.

4- من العُلَماء من جَعَلَ جمعَ«مَفْعول»علی«مَفاعیل»قیاسیّاً و مِنْهُم مَنْ أوقَفَهُ علی السَّماع.فمِنَ المسموعِ(مُضافاً إلی مکتوب-مکاتیب):مَضْمون-مَضامین،مَمْلوک-مَمالیک،ملعون-مَلاعین،مَجْهول-مَجاهیل، مَیْمون-مَیامین،مَشْئوم-مَشائیم و مَشْهور-مَشاهیر.(جامع الدّروس العربیّه،ج 2،ص 67 و شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 181).

فعلیهذا،یُجْمَعُ مَفْعَل و مَفْعَلَه،مَفْعِل و مَفْعِلَه،و مِفْعَل و مِفْعَلَه،مُفْعُل و مُفْعُلَه من أسماء المکان و الزَّمانِ و الآلَهِ علی مَفاعِل؛و یُجْمَعُ مِفْعال و مِفْعیل من أسماءِ المبالَغَهِ و الآلَهِ علی مَفاعیل.

هذا،و قد تُبْدَل تاءُ التأنیثِ فی فَعالیل و ما یُماثِلُهُ من الیاء،نحوُ:جَحْجاح- جَحاجیح-جَحاجِحَه،زِنْدیق-زَنادیق-زَنادِقَه.

29.أفاعِل،یُجْمَعُ به«أفْعَل»التَّفضیل،نحوُ:أفْضَل-أفاضِل،أکْبَر-أکابِر،أوَّل- أوائِل (1).

و یُجْمَعُ بِهِ أیضاً«أفعل»الموصوفُ کیفَ تَصَرَّفَ حرکَهُ همزَتِهِ و عَیْنِهِ،نحوُ:أجْدَل -أجادِل،إصْبَع-أصابِع،أرْمَل-أرامِل و أرامِلَه (2)،أنْمُلَه-أنامِل (3).

30.فَعالین،یُجْمَعُ به،«فُعْلان»(مُثَلَّثُ الفاءِ،ساکِنُ العینِ)الموصوف،نحوُ:شَیْطان -شَیاطین،سِرْحان-سَراحین،سُلْطان-سَلاطین (4)و نحوُ:رَیْحان-رَیاحین و غِرْبان (جمعُ غُراب)-غَرابین.

ب)الجموعُ السَّماعِیَّه(غیرُ المطَّرِدَه)
اشاره

جموعُ التکسیرِ السَّماعیَّهُ یُوشِکُ أنْ تکونَ أکثَرَ عَدَداً من القیاسیّهِ المطَّرِدَهِ منها (5)؛

[شماره صفحه واقعی : 278]

ص: 863


1- «أوَّل»أفْعَل من«وَوَل»و مؤنَّثُهُ:أُوْلی،أصْلُهُ«وُوْلی»قُلِبَت الواوُ الأولی همزهً لما سیأتی فی بابِ الإبدال(شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 340 متناً و هامشاً).

2- لا یَضُرُّ تاءُ التَّأنیثِ بالوزنِ مُفْرَداً و جَمْعاً.

3- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 168.

4- نفس المصدر،ص 172.للأُستاذ:قال الرَّضی قدّس سرّه هُنا«إلاّ أنْ یکونَ عَلَماً مُرْتَجَلاً کسَلْمان و عُثْمان و عَفّان و حَمْدان و عَطْفان؛و ذلک لأنَّ التکسیرَ فی المُرْتَجَلِ مُسْتَغْرَبٌ».أقول:فیُجْمَعُ الأعلامُ من هذا الوزنِ جمعَ المذکر السّالِمَ کما یظهرُ من«لسانِ العَرَب»فی«عُثْمان»و غیره.

5- قال عباس حسن فی قسمِ الأوزانِ القیاسیَّهِ:«إنَّ کلَّ صیغهٍ من هذه الصِّیَغِ المطَّرِدَهِ قد تُزاحِمُها صیَغٌ کثیرهٌ مسمُوعَه»(النحو الوافی،ج 4،ص 585).

وَ لْیُراجَع لِمَعْرِفَتِها إلی السَّماعِ من أهلِ اللُّغَهِ و المَعاجِمِ اللُّغَوِیَّه.

و لْیُلاحَظْ أنَّ السَّماعَ و عدمَ الاطِّرادِ-و لا أقلَّ فی هذا البابِ-لا یکونُ عَوْضُ بمعنی الخطَأ و الغَلَط،بَلْ لا یکونُ بمعنی الخروجِ عن القاعِدَهِ و الأصلِ أیضاً،و إن قد یُعَبَّرُ عنهُ بالشاذّ (1)؛إذ لا توجَدُ فی هذا الباب قَواعدُ تامَّهٌ حاکِمَهٌ مِثْلُما توجَدُ فی أبوابِ الإعلالِ و الإدغامِ و صِیاغَهِ الماضی و المضارعِ و الأمْرِ و صِیَغِ کلٍّ مِنْها و أبوابِ الأفعالِ المجرَّدَهِ و المزیدَهِ فیها مثلاً.إنَّ الفرقَ کلَّ الفرقِ بینَ القیاسِ و السَّماعِ-أو بینَ الاطِّرادِ و عَدَمِهِ-فی أوزانِ جمعِ التَّکسیرِ هُوَ غَلَبَهُ وزنٍ کذا فی القیاسیِّ المطَّرِدِ،و عَدَمُهُ أو نُدرَتُهُ فی السَّماعیِّ غیرِ المُطَّرِد (2).

و علی هذا،لَنا أنْ نَقُولَ:إنَّ کَثیراً من الأوزانِ القیاسِیَّهِ أیضاً لا یَکادُ یحصُلُ الوثوقُ و الاطمینانُ بِجَمْعِ کلِّ مُفْرَداتِها بِها،فیجدُرُ الرُّجوعُ إلی اللُّغه فی کثیرٍ من تلک الأوزانِ أیضاً.

و بالجُمْلَه،من الجموعِ السَّماعیّهِ ما أشرنا إلیها خِلالَ البحثِ عن الجموعِ القیاسیّهِ؛ و مِنْها ما یَلی بعضُ أمْثِلَتِها:

ثَوْر-ثیران،حَجَر-حِجارَه،عَبْد-عَبید،خُنْثی-خِناث (3)،کِسْری-أکاسِره، المَرْء و امْرُء-رِجال،امْرَأه و مَرْأه-نِساء و نِسْوَه (4)،أمَه(أصْلُها:أمَوٌ أو أمْوَهٌ أو أمَوَهٌ)

[شماره صفحه واقعی : 279]

ص: 864


1- قالَ الفَیُّومی فی المصباحِ المنیر:«الشّاذُّ فی اصطلاحِ النُّحاهِ ثلاثَهُ أقسامٍ:أحدُها ما شذَّ فی القیاسِ دونَ الاستعمالِ، فهذا قویٌّ فی نفسِهِ یَصِحُّ الاستدلالُ بِهِ.و الثانی فی الاستعمالِ دونَ القیاسِ،فهذا لا یُحْتَجُّ بِهِ فی تمهیِدِ الأُصولِ لأنَّهُ کالمرفوض…و الثالثُ ما شذَّ فیهِما،فهذا لا یُعَوَّلُ علیهِ لفقدِ أصْلَیْهِ(القیاسُ و الاستعمال)…و تقول النُّحاهُ:شذَّ مِنَ القاعدَهِ کذا أو من الضّابِطِ،و یریدونَ خروجَه مِمّا یُعْطیهِ لفظُ التحدیدِ من عمومِه،مَعَ صِحَّتِهِ قیاساً و استِعمالاً».

2- فبالنَّظَرِ إلی هذا المعنی قال الرَّضی قدّس سرّه:«اعْلَمْ أنّ جُمُوعَ التَّکسیرِ أکْثَرُها مُحتاجٌ إلی السَّماعِ،و قد یَغْلِبُ بَعْضُها فی بعضِ أوزانِ المُفْرَدِ»(شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 2،ص 89).

3- المصباحُ المنیر و القاموسُ المحیط و لسانُ العرب.

4- إطلاقُ جمعِ المکسَّرِ علی نحوِ«رِجال»للمَرْءِ و الامْرِئ،و«نساء و نِسْوَه»للمَرْأه و الامرَأه،مَجازٌ.

-آمٍ (1)،ناقَه(أصْلُها:نَوَقَه)-أیْنُق(-أعْفُل)،إنْسان-أناسِیّ (2)،أسْماء (3)-أسامی (4)، أهل-أهالی،لَیْل-لَیالی،أرْض-أراضی،حَدیث-أحادیث،حُسْن-مَحاسِن، أیِّم (5)-أیامی،طاهِر-طَهاری،یَتیم-یَتامی،خاتَم-خَواتیم،دانِقَ-دَوانیق،زَوْرَق -زَواریق،باطِل-أباطیل،حِمار-حَمیر،عَلامَه-أعْلام (6).

تَذْکِرَهٌ

تَبَیَّنَ مِمّا سَبَقَ أنَّ بعضَ المفْرَداتِ یُجْمَعُ بِوَزْنَیْنِ من أوزانِ جمعِ التکسیرِ أو أکْثَرَ، نحوُ:شَریف-أشْراف،شُرَفاء؛بَحْر-أبْحُر،بِحار،بُحُور؛جاهِل-جَهَلَه،جُهَّل،جُهّال، جُهَلاء.

تمرین

ارْسُمْ جَدْوَلاً یُری جموعَ المفرَداتِ لِکَیْ یتبیَّنَ أنَّ لکلِّ وزنٍ مُفْرَدٍ کم وزناً من جموعِ التکسیرِ المُطَّرِده.لِیُرْسَمْ لهذا المطلوبِ جَدْوَلٌ بِالشَّکْلِ التالی،وَ لْیُکْتَبِ الأوزانُ فیه:

[شماره صفحه واقعی : 280]

ص: 865


1- أمْوَهٌ أو أمَوَه-أءْمُوٌ-آمُیٌ(للقاعِدَه 7 من قواعدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالاسمِ)-آمِیٌ(للقاعده 10 من تلک القَواعِد)-آمٍ(کَداعٍ إعلالاً).

2- أصْلُهُ أناسین(شرح النّظام،ص 647)و قیلَ یُجْمَعُ«إنسان»علی«أناسِیَه»بناءً علی أنَّ أصل إنسان،إنْسِیان فحُذِفَتِ الألفُ و النونُ فی الجمع کما یُقالُ فی زَعْفَران،زَعافِر،و التاءُ لتأکید الجمعیَّه(شرح الرّضی علی الشافیه، ج 2،ص 190).

3- جمعُ اسم.

4- و أمّا أسامِیّ فی جمع الأسماء فهو القیاس(لسان العرب،ج 14،ص 402).

5- من لا زوجَ له رَجُلاً کانَ أو امرأهً.

6- وزادَ بعضُ المعاجِمِ اللُّغویَّهِ الحدیثهِ«عَلام»أیضاً فی جمع عَلامَه و لم یُثْبِتْهُ قُداماها-کالمقاییسِ و القاموسِ و المصباحِ المنیر-کما لم یُعْهَدْ وزنُ«فَعال»أیضاً-ظاهراً-فی أوزانِ جمعِ التکسیرِ.

تنبیهٌ

اشْتَهَرَ أنَّ الجمعَ المکسَّرَ یَرُدُّ الأشیاءَ إلی أُصولِها (1).و یُعْنی بالأشْیاءِ ما أُعِلَّ أو أُبْدِلَ أو عُوِّضَ منهُ أو نحوُ ذلک من الحروفِ؛و بالأصولِ حالاتُها قبلَ الإعلالِ و الإبْدالِ و التَّعویضِ و نحوِه.و ذلک مبنیٌّ علی زَوالِ أدلَّهِ هذه الأمورِ بِتَغَیُّرِ بناءِ الکلمَهِ و تکسُّرِها، نحوُ:حال-أحْوال،ناب-أنْیاب،حِیلَه(أصلُهُ حِوْلَه)-حِوَل (2)،دینار(أصله دِنّار)- دَنانیر،أخ-إخْوَه و إخْوان،أب-آباو-آباء،اسم-أسْماو-أسْماء،ماء-مِیاه،شاه -شِیاه،شَفَه-شِفاه،أمَه-إماو-إماء،نار-نِوْران-نیران،دار-أدْوُر و دُور و دِوار-دِیار و دِوْران-دیران،مَیِّت-أمْوات،فَتی-فُتُوّ و فُتِیّ.

القِلَّهُ و الکَثْرَه

الأربَعَهُ الأُوَلُ من أوزانِ الجمعِ المکسَّرِ القیاسیَّهِ(أفْعِلَه،أفْعُل،فِعْلَه و أفْعال) تدلُّ بِطَبْعِها-أیْ بِلا قرینهٍ-و بِحَسَبِ الغالبِ علی ثلاثهٍ مِنْ أفرادِ مُفْرَدِها إلی عَشَرَهٍ،و یُقالُ لَها«جموعُ القِلَّه» (3).و سائرُ الصِّیَغِ تدلُّ بالطَّبعِ و بِحَسَبِ

[شماره صفحه واقعی : 281]

ص: 866


1- النحو الوافی،ج 4،ص 627.

2- القاموس المحیط.

3- قال ابن مالک: أفْعِلَهٌ أفْعُلٌ ثُمَّ فِعْلَه ثُمَّتَ أفْعالٌ جموعُ قِلَّه

الغالِبِ علی أکثَرَ من عَشَرَهِ أفرادٍ-یعنی أحَدَ عشرَ إلی غیرِ النِّهایَه-و یُقالُ لَها«جموعُ الکَثرَه».

و إذا لَمْ یأتِ للاسمِ إلاّ بِناءُ جمعِ القلَّهِ،نحوُ:رِجْل-أرْجُل،أو لَمْ یأتِ لَهُ الاّ بِناءُ جمعِ الکَثْرَهِ،نحوُ:رَجُل-رِجال،فوزنُ الجمعِ إذاً مُشْتَرَکٌ بَیْنَ القِلَّهِ و الکَثرَه.

و قد یُسْتَعْمَلُ أحدُهما لِلْآخَرِ مَعَ وُجودِ الآخَرِ،کقولِهِ تعالی: وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَهَ قُرُوءٍ (1)؛استُعْمِلَ«قُروء»فی الثلاثَهِ مَعَ وجودِ أقْراء (2).

ثمَّ إنَّ جَمْعَیِ السّالِمِ(المذکَّرِ و المؤَنَّثِ)الظاهِرُ أنَّهُما مُشْتَرَکانِ بینَ القِلَّهِ و الکَثْرَهِ صالحانِ لَهُما (3)،قال اللّهُ تعالی: عَسی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَیْراً مِنْکُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَیِّباتٍ وَ أَبْکاراً (4)،و قالَ تعالی:

وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ

(5)

.

جمعُ الجَمْعِ،مُنْتَهَی الجُمُوع،صیغهُ مُنْتَهَی الجُمُوع

قد یُحْسَبُ الجمعُ المکسَّرُ کمُفْرَدٍ بِحَسَبِ اللَّفْظِ و یُجْمَعُ جَمْعاً سالِماً أو مَکَسَّراً و یُسَمّی«جَمْعُ الجَمْع»و یَدُلُّ-بالطَّبعِ-علی تسعَهِ أفرادٍ فصاعداً،نحوُ:بَیْت-بُیُوت- بُیُوتات.

و إذا جُمِعَ المکَسَّرُ جَمْعَ تکسیرٍ و لَمْ یَخْلُ إذاً عن أحَدِ وَزْنَیْنِ هُما:«أفاعِل»و «أفاعیل»أو ما یُماثِلُهُا (6)،نحوُ:یَد-أیْدی-أیادی،قَوْل-أقْوال-أقاویل،اسْم-

[شماره صفحه واقعی : 282]

ص: 867


1- البقره328/.

2- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 398.

3- نفسُ المصدر،ص 397؛النحو الوافی،ج 4،ص 583.

4- التحریم5/.

5- الفتح25/.

6- معنی المُماثلَهِ قد سَبَقَ فی وَزْنَی فعالِل و فَعالیل من الأوزان القیاسیَّه.

أَسْماء (1)-أسامِیّ و أسامی (2)،غُراب-غِربان-غَرابین و مَصیر-مُصْران-مَصارین (3)، سُمِّیَ«مُنْتَهَی الجُمُوع»أیضاً (4).

هذا،و هم یُسَمُّونَ کُلَّ جَمْعٍ مکسَّرٍ یُماثِلُ وَزْنُهُ وَزْنَ منتَهی الجموعِ«صیغهَ منتَهی الجُمُوع»و لَها حُکْمٌ یأتی فی محلِّه.

فَ«صیغهُ منتهَی الجُمُوع»کُلُّ جمعِ تکسیرٍ حرفُهُ الثالثُ ألِفٌ زائدَهٌ و بعدَ الألِفِ حَرْفانِ (5)أو ثَلاثَهُ أحْرُفٍ أوْسَطُها یاءٌ ساکنَهٌ (6)؛فیشمُلُ أوزاناً (7)منها:أفاعل و أفاعیل عندَ ما لم یکونا جَمْعَی جمعٍ،نحوُ:أنامِل و أباطیل؛و منها:فَعالِل و فَعالیل،نحوُ:دَراهِم و دنانیر؛ و منها:تَفاعِل و تَفاعیل،نحوُ:تَجارِب و تَماثیل؛و منها:مَفاعِل و مَفاعیل،نحوُ:مَساجِد و مَفاتیح:و منها:فَواعِل و فَواعیل،نحوُ:عَوالِم و دَوانیق؛و منها:یَفاعِل و یَفاعیل،نحوُ:یَعامِل (8)و یَنابیع؛و منها:فیاعِل و فَیاعیل،نحوُ:صَیارِف و صَیاخید (9)؛و منها:فعائل و فَعالین،نحوُ:

عَقائِب (10)و غَرابین (11)؛و منها:فَعالی و فَعالی،نحوُ:عَذاری و صَحاری؛و منها:فُعالی و فَعالِیّ، نحوُ:سُکاری و کَراسِیّ.

[شماره صفحه واقعی : 283]

ص: 868


1- لِأنَّ أصلَ اسْم،سِمْو کما سبق.

2- الأوَّلُ أفاعیل و هو القیاس،و الثّانی أفاعِل للسَّماع و التَّخفیف.

3- النحوُ الوافی،ج 4،ص 621.

4- و قد یُسَمُّونَهُ«الجمعَ المتناهی»أیضاً لاِنتهاءِ الجمعِ إلیهِ و عدمِ جوازِ أن یُجْمَعَ مَرَّهً أُخْری(نفس المصدر، ص 203).

5- و قد یکونُ أحدُهما مُدْغَماً فی الآخَر،نحوُ:خَواصّ و عَوامّ و دَوابّ.

6- و قد یکونُ الأوسَطُ الساکِنُ یاءً مُدْغَمَهً فی مِثْلِها تُشَکِّلانِ یاءً مُشَدَّدَهً،فیُشْتَرطُ إذاً أنْ تکونَ هذه الیاءُ المشدَّدَهُ مُسْتَصْحَباً للکلمَهِ من المُفرَدِ،نحوُ:کَراسِیّ.فلیسَ مِنْهُ ما یاؤهُ المُشَدَّدَهُ للنَّسبِ،نحوُ:حَوالِیّ،أو لغیرِهِ،نحوُ: حَوارِیّ،إلاّ أنْ یکون النَّسَبُ مَتْرُوکاً،نحوُ:بَخاتیّ(انْظُر:النحوَ الوافی،ج 4،ص 198،الهامش 3).

7- نفس المصدر،ص 198 و 620؛جامع الدُّروس العربیَّه،ج 2،ص 46.

8- جمعُ یَعْمَل:جملٌ نجیب،أو یَعْمَلَه:ناقَهٌ نجیبَه.

9- جمعُ صَیْخود:الصخرهُ العظیمه.فی دعاء الصَّباح:«وَ أنْهَرْتَ المِیاهَ مِنَ الصُّمِّ الصَّیاخیدِ عَذْباً و أُجاجاً».

10- جمعُ عُقاب:اسمُ طائرٍ.

11- جمعُ غِرْبان،و غِرْبان جمع غُراب:اسمُ طائرٍ.

تنبیهٌ

أُلْحِقَتْ بصیغَهِ منتهیَ الجُموعِ مفرَداتٌ ماثَلَتْها فی وَزْنِها و جری عَلَیها حُکْمُها، نحوُ:هَوازِن (1)و شَراحیل (2)و سَراویل (3).

الجمعُ بِلا مُفْرَد

الجمعُ بِلا مُفْرَد (4)

من الأسْماءِ ما لا یُسْتَعْمَلُ إلاّ بصیغهِ الجمعِ فکأنَّ مفردَهُ قد نُسِیَ،نحوُ:أبابیل (5)، عَبابید و عَبادید (6)،أعراب (7).

اِسمُ الجمعِ و اسمُ الجِنْسِ الجَمعیِّ

هُما اسمانِ یُشْبِهانِ جمعَ التکسیرِ و لَیْسا به.

فاسمُ الجمعِ اسمٌ تضمَّنَ معنی الجمعِ و لا مُفْرَدَ لَهُ من لفظِهِ،نحوُ:قَوْم،قَبیلَه،رَهْط و شَعْب(واحِدُ کلٍّ منها:رَجُل و امرَأه)،و نحوُ:خَیْل(واحِدُها:فَرَس)و إبِل(واحدُها:

جَمَل و ناقَه)و غَنَم(واحِدُها:شاه).

و اسم الجنسِ الجمعیِّ اسمٌ تضمَّنَ معنی الجمعِ و مُفْرَدُهُ یَمْتازُ بتاءِ التأنیثِ أو یاءِ النَّسَبِ،نحوُ:تَمْر و نَخْل(واحِدُهُما:تَمْرَه و نَخْلَه) (8)و نحوُ:عَرَب،

[شماره صفحه واقعی : 284]

ص: 869


1- اسمُ قبیلهٍ و رَجُلٍ.

2- اسمُ رَجُلٍ.

3- لباسٌ یُغَطِّی السُّرَّهَ و الرُّکبَتَیْنِ و ما بینَهُما.و یُحْتَمَلُ-علی ما فی القاموسِ المحیطِ-أن یکونَ جمعاً لِسِرْوال و سِرْوالَه أو سِرْویل.

4- جامع الدّروس العربیَّه،ج 2،ص 67.

5- الأبابیل:الجَماعات.

6- یُقالُ:خیلٌ عبابید أو عَبادید أی متفرِّقاتٌ فی الجِهاتِ المختلِفَه.

7- اسمٌ لأهلِ البَدْوِ من العَرَب و سُکّانِ البادیَهِ مِنهُم.قالَ الرّاغِبُ فی المفرَدات:«العَرَبُ وُلْدُ إسماعیلَ و الأعرابُ جمعُهُ فی الأصلِ و صارَ ذلک اسماً لسُکّانِ البادِیَه».

8- و من هذا القبیل:الحَصا و القَنا و الأضا(واحِدُها:الحَصاه و القَناه و الأضاه)(شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 2،ص 107).

تُرک،رُوم،یَهُود(واحِدُها:عَرَبیّ،تُرْکِیّ،رُومِیّ،یَهودیّ) (1).و منهُ:أعْراب(واحدُهُ:

أَعرابیّ) (2)و (3).

تَسْمِیَهُ المُفْرَدِ بِصیغَهِ الجَمْع

قد یُسمّی المفردُ بصیغهِ الجَمْعِ فلا یُلاحَظُ فیه إذاً معنی الجَمْعیَّهِ،نحوُ:أسْماء(اسمُ رَجُلٍ من أصحابِ النَّبِیِّ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و اله (4))و هَوازِن(اسم قبیلهٍ و رَجُلٍ) (5).

السّؤال و التّمرین

1.تَحَسَّسْ الجُموعَ السّالِمَهَ و المکسَّرهَ المذکورَهَ فی سُورَهِ الزُّخْرُفِ و عَیِّنْ مُفْرَداتِها.

2.اِجْمَعِ المفرَداتِ المذکورَهَ فی سُورَهِ النَبَأ حسبَ القواعِدِ و الشَّرائط.

3.اُطْلُبْ ما استطعتَ من المِثالِ للجُموعِ المکسَّرَهِ القیاسیَّهِ و السَّماعِیَّه من القرآنِ الکَریمِ و عَیِّنْ مُفرداتِها.

4.ما هُوَ الفَرْقُ بَیْنَ الجمعَیْنِ:المکسَّرِ و السّالِمِ فی الدَّلالَهِ عَلَی الْجَمعیَّهِ؟

5.باحِثْ مُباحَثَکَ فی جَمْعِ الکَلِماتِ التّالِیهِ جَمْعَ التَّکْسیرِ:حَوْل،قَوْل،عِلْم،سَهْم،هَرَم، حَمْل،قَلَم،سِرّ،رَبّ،عُذْر،سُوء،نَعَم،قَذِر،ثِقْل،سُؤال،مَتاع،طَعام،دُعاء،سَفیر،عَزیز،سَفینَه،

[شماره صفحه واقعی : 285]

ص: 870


1- و الفرقُ بینَ اسمِ الجمع و اسم الجنسِ الجمعیِّ من حیثُ المعنی أنَّ الأوَّلَ موضوعٌ لمعنی الجمع فلا یُطْلَقُ علی الفرد،و الثّانی موضوعٌ للماهیَّهِ فَیُطْلَقُ علی الواحدِ و المثنّی و المجموع علی حدٍّ سواءٍ(شرح الرّضی علی الشافیه، ج 2،ص 201).

2- المصباح المنیر.

3- قد یُقالُ:إنَّ ما دلَّ علی الجِنسِ صالحاً للقلیلِ منهُ و الکثیرِ یُسَمّی«اسمَ الجنسِ الإفرادیِّ»،نحوُ:ماء،لَبَن و عَسَل (جامع الدّروس،العربیّه،ج 2،ص 65)و فیه نظرٌ،لأنَّ هذا هو«اسمُ الجنس»لا یقلُّ عنه و لا یزیدُ علیه.

4- و أمّا«أسْماء»اسمُ امرِأهٍ فلَیْسَ«أفعال»و لیس جمعاً عند الأکثرِ،بل«فَعْلاء»من الوَسامَه کما سَبَق(شرح الرَّضی علی الشافیه،ج 3،ص 79).

5- الهَوْزَن:الغُبار و اسمُ طائِرٍ(القاموسُ المحیط و مقاییسُ اللُّغَه).

جَریمَه،عَلامَه،کَتیبَه،کاتِب،سائِل،عالِم،داعی،قافی،ساعی،باکِیَه،حامی،أصْفَر،أصْغَر، أبْیَض،أکْبَر،أعْظَم،أقْرَب،أُنْثی،کُبْری،عُظْمی،سَکْری،غَضْبی،دَعْوی،عَذْراء،زَهْراء،بَیْضاء، حَوْراء،عَمْیاء،مَیْدان،دیوان(أصْلُهُ دِوّان)،حَیْران،نَدْمان،یَقْظان،رَیْحان،مَسْجِد،مَعْبَر، مَحْمَدَه،مَکْرَمَه،مَعْصِیَه،مَعیشَه،مَصْرَف،مَحْرَم.مَعْذِرَه،مَقْدُرَه،مَسْعی،مَرْحَمَه،مَغْزی، مَسْلَخ،مَزْجَر،مَیْسَرَه،مَغْرِب،أُسْبُوع،أُعْجُوبَه،صُورَه،غُرْفَه،حُجْرَه،عِبْرَه،سِدْرَه،سُوْرَه،صیغَه، شُعْبَه،حِکْمَه،قَلْعَه،فَضْلَه،عُقْدَه،غُدَّه،صَیْحَه،أُسْطُورَه،حِلْیَه،ثُلْمَه،حَوْزَه،جَحْمَرش،جُخْدَب، ثَعْلَب،هَوْدَج،حَیْدَر،صَفْدَر،قُذَعْمِل،قَلَنْسُوَه،مَکْتَب،مِخْلَب،مُوسی،دینار(أصْلُهُ دِنّار)،غِرْبال.

6.باحِثْ مُباحَثَکَ فی رَدِّ الْجُمُوعِ التّالِیَهِ إلی مُفْرَداتِها:قَواریر،حوادِث،مَراحِم،سَلاسِل، قَرائن،دَیالَمَه،حُور،عیدان،أسْواق،أقیسَه،آبال،أعْضاء،رُقَباء،مَراثی،مَبادی،أیادی،أیْدی، غُیَّب،نَوامیس،قَراطیس،شُرَفاء،صُبَّر،أمالی،دَعاوی،فَتاوی،مَدائِح،أجانِب،أوائل،أناعیم، قَبائل،قِرَب،طِعان،حُفَر،خُضْر،أهْرام،قُبُور،بدُوُر،فَراعِنَه،فِتَن،ریاض،حِیَل،مَعارِج،أسامی، أسْماء،أراضی،زُعَماء،بَراهین،قَوانین،غِضاب،صُغَر،أصاغِر،صُفْر،مَعادِن،مَرْضی،قَذاعِم، خَنادِر،أفْئِدَه،بَنادِر،أسْهُم،سِهام،أظافیر،أساطیر.

7.ما هو معنی جمعِ القِلَّهِ و جمعِ الکَثْرَهِ و ما هی صِیَغُ جمعِ القِلَّهِ؟

8.ما هُوَ معنی جمعِ الجمعِ،و منتهی الجُموعِ و صیغهِ منتهی الجُموعِ؟

9.مَیِّز جُموعَ منتهی الجُموعِ و صیَغَ منتهی الجُموعِ فی التمرینِ الرَّقم 5.

10.ما هو الفرقُ بینَ الجمعِ و اسمِ الجمعِ و اسمِ الجنسِ الجمعیِّ؟

الفصل 6.المَنْسوب

اشاره

الفصل 6.المَنْسوب (1)

المنسوبُ اسمٌ فی آخِرِهِ یاءٌ مُشَدَّدَهٌ تَدُلُّ علی نِسبَهِ شَیْءٍ إلی ذاک الاسمِ المجرَّد عنها،نحوُ:إیرانِیّ و إیرانِیَّه.

[شماره صفحه واقعی : 286]

ص: 871


1- شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 2،ص 4؛شرح النِّظام،ص 264؛النحو الوافی،ج 4،ص 657؛جامع الدّروس العربیّه،ج 2،ص 71.

و الاسمُ یصیرُ بِلُحُوقِ یاءِ النِّسبَهِ بِهِ صِفَهً إن کانَ قبلَئذٍ موصوفاً،نحوُ:إیران-إیرانِیّ (1).صَوْغُهُ

1.یُکْسَرُ ما قبلَ یاءِ النِّسبَهِ أیّاً ما کانَ و لا استثناءَ (2).

2.یُحْذَفُ تاءُ التأنیثِ من الاسمِ الّذی تَلْحَقُهُ یاءُ النِّسبَهِ إن اشتملَ عَلَیْها،نحوُ:فاطِمَه -فاطِمِیّ (3).و إن خیفَ اللَّبْسُ زیدَتْ واوٌ قبلَ الیاءِ،نحوُ:ثَوْرَه-ثَوْرَوِیّ لِئلاّ یلتَبِسَ بِثَوْرِیّ (4).ثُمَّ إنْ وَقَعَ المنسوبُ وَصْفاً لِمُؤَنَّثٍ لَحِقَتْهُ تاءُ التَّأنیثِ من جَدیدٍ،نحوُ:صَحیفَهٌ فاطِمِیَّهٌ (5).

3.یُفْتَحُ ما قبلَ الواوِ المنقَلِبَهِ الواقِعَهِ قبلَ یاءِ النَّسَبِ إنْ لَمْ یَکُنْ مَفْتوحاً (6)، نحوُ:عَمی-عَمَوِیّ،ثانی-ثانَوِیّ.بخلاف غیرِ المنقَلِبَه،نحوُ:دَلْو-دَلْوِیّ،عَدُوّ -عَدُوِّی (7).

و ما قبلَ غیرِ المنقَلِبَهِ فی نحوِ:أبَوِیّ،سَنَوِیّ،کُرَوِیّ و لُغَوِیّ،فمفتوحٌ مِنْ قَبْلُ.

4.الصحیحُ و شبهُ الصَّحیح حکمُهُما فی النسبه سواءٌ،فنحوُ:أسَد-أسَدِیّ،ظَبْی و ظَبْیَه-ظَبْیِیّ،قِنْی و قِنْیَه-قِنْیِیّ،غَزْو و غَزْوَه-غَزْوِیّ،رَشْو و رَشْوَه-رَشْوِیّ.و أمّا بَدْو -بَدَوِیّ،فَشاذٌّ (8).

[شماره صفحه واقعی : 287]

ص: 872


1- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 13؛و قد سَبَقَتْ إشارهٌ إلی هذا المعنی فی مبحثِ الجامدِ و المشتقِّ،فی الفصل 9.

2- نفس المصدر،ج 2،ص 17.

3- فالکلمهُ المختومَهُ بالتاءِ تُلاحَظُ عندَ النِّسبهِ إلیها کفاقدتِها و یُعامَلُ الحرفُ الّذی قبلَ التاءِ کالحرفِ الآخِر.

4- مبادئ العربیّه،ج 4،ص 108.

5- النحو الوافی،ج 4،ص 686.

6- و کان مِمّا یَقْبَلُ الحرکَه،أمّا الألِفُ الواقِعَهُ قبلَ الواو،نحوُ:دُنْیاوِیّ،فَهُوَ خارجٌ عن المَقال لأنَّها لا تَقْبَلُ الحرکَهَ.

7- النحو الوافی،ج 4،ص 663؛شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 17.

8- شرح النّظام،ص 279 و 280.

5.الثُّنائیُّ إن کانَ حرفُهُ الثانی صحیحاً جازَ فی النسبهِ إلیه تضعیفُ الثانی و جازَ ترکُهُ علی حالِه،نحوُ:قُمْ-قُمِّیّ و قُمِیّ،کَم-کَمِّیّ و کَمِیّ. (1)و (2)

6.الثُّلاثیُّ المحذوفُ الفاءُ یُرَدُّ فاؤهُ عندَ النسبهِ إلیهِ إن اعتلَّ لامُهُ،نحوُ:شِیَه- وِشَوِیّ (3)،بخلافِ صحیح اللاّمِ (4)،نحوُ:عِدَه-عِدِیّ.

7.الثُّلاثیُّ المحذوفُ اللاّمُ یُرَدُّ لامُهُ إن کانَ یُرَدُّ فی التثنیَهِ أو الجمعِ السّالِم (5)،نحوُ:

أب-أبَوِیّ،أخ-أخَوِیّ (6)،سَنَه-سَنَوِیّ (7).

و ما لا یُرَدُّ لامُهُ فی التثنیهِ أو الجمع السّالِمِ جازَ رَدُّ لامِهِ و عدمُه فی النِّسبَهِ إلیه،نحوُ:

ابْن-اِبْنِیّ و بَنَوِیّ،اسْم-اِسْمِیّ و سِمْوِیّ،یَدْ-یَدِیّ و یَدَیِیّ،غَد-غَدِیّ و غَدَوِیّ،دَم -دَمِیّ و دَمَوِیّ.و المنسوب إلی شَفَه-شَفَهیّ و شَفَوِیّ (8)و إلی کُرَه-کُرَوِیّ و إلی لُغَه -لُغَوِیّ.

و فی أُخْت و بِنْت قولان:أحَدُهُما الرَّدُّ إلی أصلِهِما و أنْ یُقالَ فی النَّسبِ إلیهِما:أخَوِیّ و بَنَوِیّ،و الآخَرُ أن یُنْسَبَ إلی ألفاظِهِما و أنْ یُقالَ:أُخْتِیّ و بِنْتِیّ (9)؛و الأخیرُ أوجَهُ (10).

[شماره صفحه واقعی : 288]

ص: 873


1- مبادئ العربیه،ج 4،ص 110.

2- و إذا کانَ الحرفُ الثانی حرفَ عِلَّهٍ یُضَعَّفُ إن کان غیرَ ألفِ،نحوُ:لَوْ-لَوِّیّ،و تُزادُ بعدَه همزهٌ أو واوٌ إن کان ألِفاً، نحوُ:لا-لائِیّ و لاوِیّ(فی شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 60 بحثٌ فی هذا المَورِد).

3- وِشْی-وِشْیِیّ-وِشَوِی.و لا یُعامَلُ«وِشْی»-مَثَلاً-مُعامَلَهَ«قِنْی»(علی ما سبق فی الرَّقَم 3 من أنّ قِنْی- قِنْیِیّ).لِأنّ«وِشْی»لیس بمستَعْمَلٍ بَل المستَعْمَلُ«شِیَه»،فَیُعَدُّ ما قبلَ یائِهِ متحرِّکاً و یُعامَل معامَلَهَ عَمی-عَمَوِیّ علی ما سیأتی فی الرَّقم 12(شرح النِّظام،ص 288).

4- نفس المصدر.

5- جامع الدّروس العربیّه ج 2،ص 75.

6- لقولِهم فی التَّثنِیَهِ:أبَوانِ و أخَوانِ.

7- لجمعِهِ السّالِمِ علی سَنَوات بِناءً علی أنَّ أصلَ سَنَه،سَنَوٌ.

8- الأوّلُ علی أنَّ الأصل شَفَهٌ و الثانی علی أنَّ الأصلَ شَفَوٌ.

9- النحو الوافی،ج 4،ص 678.

10- إنَّما لَمْ نَتَعَرَّضْ لمحذوفِ العینِ لکونِهِ فی غایهِ النُّدرَه(راجِعْ:شرحَ الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 63).

8.الثلاثیُّ المجرَّدُ المکسورُ ما قبلَ آخِرِهِ یُفْتَحُ ما قبلَ آخِرِهِ(عینُهُ)عندَ النِّسبَهِ إلیهِ، نحوُ:نَمِر-نَمَرِیّ،إبِل-إبَلِیّ،دُئِل-دُؤَلِیّ (1)،بخلافِ نحوِ:یَثْرِب-یَثْرِبِیِّ،مَغْرِب- مَغْرِبِیّ،تَغْلِب-تَغْلِبِیّ،جَحْمَرِش-جَحْمَرِشِیّ؛أللّهُمَّ إلاّ أن یُخافَ اللَّبْسُ،فَیُقالُ فی النِّسبَهِ إلی مَلِک،مَلِکِیّ لِئلاّ یَلْتَبِسَ بالمنسوب إلی مَلَک،و فی النِّسبَهِ إلی کَبِد،کَبِدِیّ لِئَلاّ یَلْتَبِسَ بالمنسوبِ إلی کَبَد.

9.الثلاثیُّ المزیدُ الّذی قبلَ آخره یاءٌ مشدَّدَهٌ مکسورَهٌ تُحْذَفُ یاؤهُ الثانیهُ عندَ النِّسبهِ إلیه،نحوُ:طَیِّب-طَیْبِیّ،مَیِّت-مَیْتِیّ (2)؛بخلافِ المفتوحَهِ،نحو:مُعَیَّن-مُعَیَّنیّ.

10.المقصورُ تُقْلَبُ ألِفُهُ واواً إن کانَت ثالِثَهً (3)،نحوُ:رِبا-رِبَویّ،فَتی-فَتَوِیّ؛و کذا إذا کانَت رابِعَهً و سَکَنَ الحرفُ الثّانی من أحرُفِ الکَلِمَه،نحوُ:دُنْیا-دُنْیَوِیّ،حُبْلی- حُبْلَوِیّ،أرْطی-أرْطَوِیّ،مَثْنی-مَثْنَوِیّ؛و یجُوزُ:دُنْیاوِیّ و حُبْلاوِیّ و أرْطاوِیّ أیضاً.و إن تحرَّکَ الثّانی حُذِفَتِ الألفُ المقصورَهُ الرّابِعَهُ،نحوُ:بَرَدی-بَرَدِیّ،جَمَزی-جَمَزِیّ؛ و کذا إذا کانَتِ الألِفُ خامِسَهً فصاعِداً مطلقاً (4)،نحوُ:حُباری-حُبارِیّ،حَبَرْکی (5)– حَبَرْکِیّ،مُصْطَفی-مُصْطَفِیّ،مُسْتَشْفی-مُسْتَشْفِیّ (6).

11.الممدودُ حُکْمُهُ هُنا حُکْمُهُ فی التَّثنِیَهِ،نحوُ:قَرّاء-قَرّائِیّ،صَحْراء-صَحْراوِیّ، سَماء-سَمائِیّ و سَماوِیّ،إهْداء-إهْدائِیّ و إهداوِیّ،عِلْباء-عِلْباوِیّ و عِلْبائِیّ (7).

[شماره صفحه واقعی : 289]

ص: 874


1- شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 2،ص 17؛شرح المفصَّل،ج 3،ص 444.

2- نفس المصدر،ص 32.

3- شرح النّظام،ص 276؛شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 35.

4- أی سواءٌ تحرّکَ الحرفُ الثانی أو سَکَن.

5- الحَبَرْکی ذَکَرُ القُراد(شرحُ ابنِ عقیل،بابُ النسب).

6- علی هذا أطبقَتْ کَلِماتُهُم فی نحوِ مُصْطَفی و مُرْتَضی و مُجْتَبی؛و لکنَّ الظّاهرَ جوازُ إبقاءِ الألِفِ و قلبُها واواً و أن یقالَ:مُصْطَفَوِیّ،مُرْتَضَوِیّ و مُجْتَبَوِیّ کما أجازُوا فی نحوِ مُعَلّی مِمّا کانت الألِفُ الخامِسَهُ مُنقَلِبَهً و قبلَها حرفٌ مُشَدَّدٌ-مُعَلَّوِیّ(شرح الرَّضی علی الشافیه،ج 2،ص 40)،و فی نحوِ مَرْمِیّ-مَرْمَوِیّ کما سیأتی فی الرَّقم 13.

7- شرح النِّظام،ص 282.

12.المنقوصُ یَقْرُبُ حُکْمُهُ فی هذا البابِ من حُکْمِ المقصورِ (1).توضیحُ ذلک أنَّ الیاءَ الأخیرَهَ المکسورَ ما قبلَها إنْ کانَت ثالِثَهً قُلِبَت واواً،نحوُ:عَمی-عَمَوِیّ،شَجی- شَجَوِیّ؛و کذا إن کانَت رابِعَهً و سَکَنَ الحرفُ الثانی من أحرفِ الکَلِمَهِ،نحوُ:ثانی- ثانَوِیّ،قاضی-قاضَوِیّ،مُسْری-مُسْرَوِیّ.و إن تحرَّک الثانی حُذِفَتِ الیاءُ،نحوُ:قِرَأی (2)-قِرَئِیّ (3)؛و کذا إذا کانت الیاءُ خامِسَهً فصاعداً،نحوُ:مُشْتَری-مُشْتَرِیّ،مُسْتَسْقی- مُسْتَسْقِیّ.

13.المختومُ بِالیاءِ المشدَّدَهِ،إنْ سَبَقَ فیه الیاءَ حرفٌ واحدٌ قُلِبَت الیاءُ الثانیَهُ عندَ لُحُوقِ یاءِ النِّسبَهِ واواً و رُدَّ الأولی إلی أصْلِها،نحوُ:حَیّ-حَیَوِیّ،طَیّ- طَوَوِیّ (4).و إن سَبَقَها حرفانِ حُذِفَت أُولی الیاءَیْنِ و قُلِبَتِ الثانیهُ واواً،نحوُ:عَلِیّ و عَلِیَّه-عَلَوِیّ،غَنِیّ و غَنِیَّه-غَنَوِیّ،قُصَیّ و قُصَیَّه-قُصَوِیّ،أُمَیّ (5)و أُمَیَّه (6)– أُمَوِیّ (7).و إن سَبَقَتْها ثَلاثَهُ أحْرُفٍ فَصاعداً حُذِفَتْ،نحوُ:کُرْسِیّ-کُرْسِیّ، بُختِیّ-بُخْتِیّ،إلاّ أن یکونَ إحدی الیاءَیْنِ أصلیَّهً فإبْقاءُ الأصلِیَّهِ و قَلْبُها واواً أحْسَنُ من حَذْفِها،نحوُ:مَعْنِیّ-مَعْنَوِیّ،مَهْدِیّ-مَهْدَوِیّ،مَرْمِیّ-مَرْمَوِیّ؛و إن کانَ الحذفُ أفْصَحَ کما قیلَ (8).

14.فَعیلَه و فَعُولَه-فَعَلِیّ،فُعَیْلَه-فُعَلِیّ.توضیحُ ذلک أنَّهُ:یُحْذَفُ عندَ النَّسَبِ

[شماره صفحه واقعی : 290]

ص: 875


1- المصدر نفسُه،ص 278.

2- کقِمَطْر من قَرَأ(شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 43).

3- نفس المصدر،ص 44.

4- شرح النِّظام،ص 280.

5- مصغَّرُ أمَه بناءً علی أنَّ أصْلَها أمَوٌ.

6- مصغَّرُ أمَه،بناءً علی أنَّ أصلَها أمْوَه أو أمَوَه و بالمصَغَّرِ سُمِّیَ الرَّجُل(المصباح المنیر).

7- أَمَوِیّ شاذٌ أو مَنْسوبٌ إلی أمَه.

8- شرح النِّظام،ص 281.قال ابن مالک: و قیلَ فی المرمیِّ مَرْمَوِیُّ وَ اختیرَ فی استِعمالِهِم مَرْمِیُّ

الیاءُ أو الواوُ من کلِّ فَعیلَهٍ و فَعُولَهٍ بشرطِ صِحَّهِ العینِ و عَدَمِ التَّضعیفِ،و کذا الیاءُ من کلِّ فُعَیْلَهٍ بشرطِ عَدَمِ التَّضعیفِ،و یُفْتَحُ العینُ من الجمیع،نحوُ:مَدینَه-مَدَنِیّ، شَنُوءَه (1)-شَنَئِیّ،جُهَیْنَه (2)-جُهَنِیّ،عُیَیْنَه (3)-عُیَنِیّ؛بخلافِ نحوِ:طَویلَه-طَویلِیّ لاعتلالِ العینِ،شَدیدَه-شَدیدِیّ و أُمَیْمَه (4)-أُمَیْمِیّ للتَّضعیف (5)،عَقیل-عَقیلِیّ و أُوَیْس-أُوَیْسِیّ لعدَمِ التّاء.

فَ سَلیمَه (6)-سَلیمِیّ شاذٌّ و القیاسُ سَلَمِیّ؛و رُدَیْنَه (7)-رُدَیْنِیّ شاذٌّ و کذا نُوَیْرَه (8)– نُوَیرِیّ و القیاسُ رُدَنِیّ و نُوَرِیّ.

و ثَقیف-ثَقَفِیّ شاذٌّ و کذا هُذَیل-هُذَلِیّ،قُرَیْش-قُرَشِیّ و القیاسُ ثَقیفیّ و هُذَیلِیّ و قُریْشِیّ لِعَدمِ التاء.

15.المثنّی و الجمعُ یُنْسَبُ إلی مُفْرَدِهِما،نحوُ:الزَّیدانِ-زیدِیّ،مَساجِد- مَسْجِدِیّ،صُحُف-صَحَفِیّ؛إلاّ أن یکونا عَلَمَیْنِ فَیُنْسَبُ إلی ألْفاظِهِما،نحوُ:کاظِمَیْن- کاظِمَیْنِیّ،أنْصار (9)-أنصارِیّ،کِلاب (10)-کِلابِیّ،مَدائن-مَدائِنیّ (11).

و حکمُ المُلْحَقِ بالمُثنّی و الجمعِ السّالمِ حکمُهُما فی النَّسَب (12)بمعنی أنّه یُحْذَفُ

[شماره صفحه واقعی : 291]

ص: 876


1- حَیٌّ من الیَمَن.

2- مُصَغَّرُ جُهانَه و هی جاریَهُ شابَّه(مقاییس اللُّغَه)،اسمُ قبیلَهٍ و مکان(القاموس المحیط).

3- مُصَغَّرُ عَیْن.

4- مُصَفَّرُ أُمّ.

5- شرح النظام،ص 269-272.

6- اسمُ بَطْنٍ من قَبیلَهٍ.

7- اسمُ امْرَأهٍ کانت تُقَوِّمُ الرِّماح.

8- مُصَغَّرُ نار؛ناحِیَهٌ بِمِصْر(القاموس المحیط).

9- عَلَمٌ بالغلَبَه.

10- اسمُ قبیلَهٍ.

11- جامع الدّروس العربیّه،ج 2،ص 78؛شرح النّظام،ص 295.

12- شرح الأشمونی علی الألفِیَّهِ،ج 4،ص 184.

منه ما یُشْبِهُ عَلامَهَ المُثنّی أو الجمعِ و یُنْسَبُ إلَیْهِ،نحوُ:اِثْنانِ و اثْنَیْنِ-اِثْنِیّ،عِشرُونَ و عِشْرینَ-عِشْرِیّ،عِلِّیُّونَ و عِلِّیِّینَ-عِلِّیّ؛إلاّ أنْ یَکونَ المُلْحَقُ مُفْرَداً نحوُ:عَرَفات (اسمُ موضعٍ)فیُنْسَبُ إلی لفظِهِ و یُقالُ:عَرَفاتِیّ.

16.المرکَّبُ الإسنادیُّ یُنْسَبُ إلی صَدْرِهِ،نحوُ:تَأبَّطَ شَرّاً-تَأَبَّطِیّ،و کذا المرکَّبُ المَزْجیُّ،نحوُ:بَعْلَبَکَّ-بَعْلِیّ،و إن خیفَ اللَّبسُ یُنْسَبُ إلی الکُلِّ، نحوُ:إیرانْشَهْر-إیرانشَهْرِیّ.و أمّا الإضافِیّ فیُراعی فی النسبهِ إلیهِ برُمَّتِهِ أو إلی صَدْرِهِ أو إلی عَجُزِه دَفْعُ اللَّبْس،فَ عَیْن إبِل-عَیْن إبَلِیّ،امرِئ القَیْس-اِمْرِئِیّ،عَبْد مَناف- مَنافِیّ (1).شَواذُّ النَّسَب

شَواذُّ النَّسَب (2)

قَدْ وَرَدَ منسوباتٌ علی غیرِ ما ذُکِرَ من القیاسِ یُوقَفُ کلٌّ علی مَوْرِدِهِ؛ منها:ما سَبَقَ ذِکْرُهُ من مثلِ البَدَوِیِّ و السَّلیمیِّ و الرُّدَیْنِیِّ و النُّوَیْرِیِّ،و کذا الثَّقَفِیُّ و القُرَشِیُّ وَ الهُذَلِیُّ؛و منها:رَبّ-رَبّانِیّ،رُوح-رُوحانِیّ (3)،رَوحاء (4)-رَوْحانِیّ، رَیّ-رازِیّ،مَرْو-مَرْوَزِیّ،هَرات-هَرَوِیّ،صَنْعاء-صَنْعانِیّ،یَمَن-یَمانی و تِهامَه-تِهامی(بتَخْفیفِ یاء النَّسَبِ فیهِما)،بَحْرَیْن-بَحْرانِیّ،طَیِّء-طائیّ (5)، حیرَه-حارِیّ (6)،امْرِئ القَیْس-مَرَئیّ (7)،سُورِیا-سُورِیّ (8)،شَعْر-شَعْرانِیّ،

[شماره صفحه واقعی : 292]

ص: 877


1- شرح النظام،ص 292؛جامع الدّروس العربیّه،ج 2،ص 80؛النحو الوافی،ج 4،ص 680.

2- شرح الأشمونی علی الألفیَه،ج 4،ص 202،جامع الدّروس العربیه،ج 2،ص 84.

3- القاموس المحیط.

4- موضعٌ بِقُربِ المدینه(شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 58).

5- لسان العَرَب،مادَّهُ طوَأ.

6- المصدر نفسُه.

7- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 2،ص 67.

8- و مقتضی القاعدهِ:سورَویّ لما سبق فی الرّقم 10 و 12.

لِحْیَه-لِحْیانِیّ،رَقَبَه-رَقَبانِیّ،وَحْدَه-وَحْدانِیّ،بادِیَه-بَدَوِیّ (1)،حَرُوراء (2)– حَرُورِیّ (3).تبصِرَهٌ

قد تَلْحَقُ الاسمَ یاءٌ مُشَدَّدَهٌ تُشْبِهُ یاءَ النَّسَبِ-و إنْ قد یُقالُ لَهُ یاءُ النَّسَبِ (4)-للدَّلالَهِ علی الواحِدِ من الجِنْس،نحوُ:رُوم-رُومِیّ،زَنْج-زَنْجِیّ،تُرْک-تُرْکِیّ،أعْراب- أعْرابیّ.وَ احْتُمِلَ أن یکونَ من هذا القبیلِ:أنصار-أنْصارِیّ (5).و قد یُؤتی بهذِهِ الیاءِ للدِّلالَهِ علی المبالَغَهِ،نحوُ:أحَدِیّ،صَمَدِیّ،سَرْمَدِیّ،دائمیّ،واقعیّ (6).تَتِمَّهٌ

هُناک صِیَغٌ بِلا یاءِ النِّسبَهِ تدلُّ علی معنیً یَقرُبُ من معنی النِّسبَهِ و هو الحِرْفَهُ أو صاحِبیَّهُ الشیءِ (7)،مِنها-و هو أکْثَرُ استعمالاً-فَعّال،نحوُ:حَدّاد، عَطّار،جَمّال،بَغّال و سَیّاف،أی صاحِبُ الحَدیدِ و العِطْرِ و الجَمَلِ و البَغْلِ و السَّیف أو مَن حرفتُهُ التصدّی بأمور هذه الأشیاء.و حَمَل علیه بعضُهُم قولَهُ تعالی: وَ أَنَّ اللّهَ لَیْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ (8)،أی بذی ظُلْمٍ (9).و مِنها فَعِل،نحوُ:طَعِم

[شماره صفحه واقعی : 293]

ص: 878


1- شرح المفصَّل،ج 3،ص 475.

2- اسم مکانٍ بِقُربِ الکوفَه.

3- قد یُقالُ:إنّ فی الفارسیَّهِ أیضاً شواذّاً من النَّسَب،منها:رِی(شهر ری)-رِی شهری،کاشان-کاشی،ساوَه- ساوَجی،میانَه-میانَجی،أرُومِیَّه-أُرْمَوی و…(تصاریف،ج 2،ص 188).

4- حاشیه الصَّبّان،ج 4،ص 202 عن الدَّمامینیّ.

5- شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 2،ص 79.

6- شرح الأشمونی علی الألفیّه،ج 4،ص 202؛علوم العربیَّه،ص 318.

7- شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 2،ص 84.

8- الأنفال51/.

9- شرح ابن عقیل علی الألفیّه،فی شرح قوله:«و معَ فاعلٍ و فَعّالٍ فَعِل…»؛النحوُ الوافی،ج 3،ص 270.

و لَبِس أی صاحبُ طَعامٍ و لِباس.و مِنها فاعِل،نحوُ:تامِر و لابِن أی صاحبُ تَمْرٍ و لَبَن.

هذا،و سیبَوَیْهِ لا یقیسُ علی شیءٍ من هذه الصِّیَغِ و یوقِفُها علی مَوارِدها (1).

السّؤال و التّمرین

1.عَرِّفِ النَّسَبَ وَ الْمَنْسُوبَ و المَنْسُوبَ إلَیْهِ و اذْکُرْ أمْثِلَهً لِذلِکَ.

2.اِنْسِبْ إلی الکَلِماتِ التّابِعَه:دِیَه،قیمَه،إبِل،صِلَه،سَیِّد،مَیِّت،عادَه،مِائَه،حِلَّه، رِبا،عُلْیا،لِواء،مُسْتَشْفی،صَحْراء،زَهْراء،بَیْضاء،رَبَضَه،عِلْباء،غَرّاء،حامی،عالی، مُشْتَری،مُوسَوِیّ،غَیّ،وَلِیّ،رَضِیّ،رَدیء،جَیِّد،مَرْضِیّ،کَبِد،کَتِف،قَزوین،أولاد، نِساء،جاریات،العادِیات،قَوانین،عَبْدُ اللّه،ابْن عِرْس،بَیْتَ لَحْم،فَیْضُ الإسْلام،زَیْنُ العابدین، رِباط،سَکینه،سَفینه،رُقَیَّه،أمیر،عَلِیَّه،عَویل،حُسَیْن،شَریف،قَضِیَّه،سُلَحْفاه،جِنایَه، رِیاضَه،جُعالَه،حُنَیْن،صَفِیّ،صَفِیَّه،غُرُوب،صُعُوبَه،حَرارَه،بُرُودَه،کَفیل،أرَضُونَ،سِنُونَ، عالَمُونَ،قَمَرانِ.

3.جَرِّدِ الْکَلِمات التالیه،عَنْ عَلامَهِ النَّسَبِ:غَرَوِیّ،شُرْطِیّ،أهْلِیّ،حِلِّیّ،فاطِمِیّ،طَنْطاوِیّ، وِلائِیّ،عَمِّیّ،عَمَوِیّ،مَعْدِی کَرَبِیّ،شیعِیّ،سُنِّیّ.

الفصل 7.المُصَغَّر

اشاره

الفصل 7.المُصَغَّر (2)

المصغَّرُ اسمٌ زیدَتْ بعدَ حرفِهِ الثانی یاءٌ ساکنَهٌ لِیَدُلَّ علی تقلیلٍ.و هذا المعنی بالنِّسبَهِ إلی الجسمِ تَصْغیرٌ،نحوُ:جَبَل-جُبَیْل؛و إلی الشَّأن تحقیرٌ، نحوُ:عَبْد-عُبَیْد؛و إلی العَدَدِ تقلیلٌ،نحوُ:دَراهِم-دُریْهِمات؛و إلی الزّمانِ

[شماره صفحه واقعی : 294]

ص: 879


1- شرح الأشمونی علی الألفیّه،ج 4،ص 201.

2- شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 189؛النحو الوافی،ج 4،ص 629؛جامع الدّروس العربیّه، ج 2،ص 85.

و المکانِ تقریبٌ،نحوُ:قَبْل-قُبَیْلَ الظُّهْرِ،بَعْد-بُعَیْدَ الجِدار؛و إلی المحبوبِ إشفاقٌ و تَلَطُّفٌ،نحوُ:یا أُخَیُّ،یا بُنَیُّ (1)،یا أُخَیَّهُ.قیلَ و قد یَدُلُّ التَّصغیرُ علی التَّعَجُّب (2)،نحوُ:ما أُمَیْلِحَ.و قیلَ قد یُصَغَّرُ الاسمُ للتَّعظیم (3)،کقول الشاعِر:

فُوَیْقَ جُبَیْلٍ شاهِقِ الرَّأسِ لَمْ تَکُنْ

لِتَبْلُغَهُ حَتّی تَکِلَّ و تَعْمَلا

یُشْتَرَطُ فی الاسمِ الَّذی یُصَغَّرُ أن یکونَ معناهُ قابِلاً للتَّصغیرِ؛فلا تُصَغَّرُ الأسْماءُ الَّتی یلازمُها التَّعظیمُ کأسماءِ اللّهِ تعالی و الملائکهِ و الأنبیاءِ و الأئمَّهِ علیهِم السَّلام و لا الاسمُ الَّذی یُنافی معناه التَّصغیرَ،نحوُ:کُلّ و قاطِبَه (4).فإنْ أرَدْتَ الإشفاقَ-مثلاً-علی بَعضِ هذهِ الأسماءِ أفَدْتَهُ بأُسلوبٍ آخَرَ.

و الاسمُ بالتَّصغیرِ یصیرُ صِفَهً معنًی إن کان قبلَ ذلک موصوفاً،أو فَقُلْ یصیرُ صِفَهً و موصوفاً معاً معنیً،نحوُ:رَجُل-رُجَیْل أیْ رَجُلٌ صَغیرٌ (5)و (6).

[شماره صفحه واقعی : 295]

ص: 880


1- للأُستاذ:أصلُ ابْن،بَنَوٌ و مصغَّرُهُ:بُنَیْوٌ-بُنَیٌّ.فإذا أُضیفَ بُنَیٌّ إلی یاءِ المتکلِّم صارت الکَلِمَهُ:بُنَیِّی و اجْتَمَعَتْ ثلاثُ یاءاتٍ و هو ثقیلٌ مستنکَرٌ،فیُحذَفُ یاءُ المتکلِّم.فحینَئذٍ إمّا أنْ یُکْسَرَ الیاءُ المشدَّدَهُ لِتَدُلَّ علی یاءِ المتکلِّم و یُقالُ:بُنَیِّ،و إمّا أن یُفْتَحَ الیاءُ المشدَّدَهُ بتقدیرِ إبدالِ الفَتْحَهِ فی بُنَیِّی من الکسرهِ، و الألِف من الیاء(بُنَیّا)و حَذْفِ الألفِ لِلتَّخفیفِ(مجمع البیان،فی تفسیر قوله تعالی: وَ نادی نُوحٌ ابْنَهُ وَ کانَ فِی مَعْزِلٍ یا بُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنا وَ لا تَکُنْ مَعَ الْکافِرِینَ هود42/؛النحو الوافی،ج 3،ص 170،الهامش 1). ثُمَّ إذا نودِیَ بِبُنَیّ،فإن أُریدَ الإضافَهُ إلی یاءِ المتکَلِّمِ قیلَ یا بُنیَّ أو یا بُنَیِّ لِما تَقَرَّرَ و بِهِما قُرِئَتِ الآیاتُ المشتَمِلَهُ علی«یا بُنَیّ»،و إن أُریدَ المجرَّدُ عن الإضافهِ قیلَ یا بُنَیُّ کما یُقالُ یا زیدُ.هذا،و کلُّ ما قُرِّرَ فی«ابن» جارٍ فی«أخ»أیضاً.

2- المعجم المفصل فی اللُّغهِ و الأدب،ج 1،ص 419.

3- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 1،ص 191.

4- النحو الوافی،ج 4،ص 632.

5- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 237 و شرحُهُ علی الکافیه،ج 3،ص 375؛و قد سَبَقَتِ الإشارَهُ إلی هذا المعنی فی مبحثِ الجامدِ و المشتقِّ،فی الفصل 9.

6- و ما قیلَ من أنَّ العَلَمَ لا یُصَغَّر،لیسَ بشیءٍ؛فَ زید-زُیَیْد،عُمَر أو عَمْرو-عُمَیْر(شرح الرّضی علی الشافیه، ج 1،ص 238 و 279).صِیَغُ المُصَغَّرِ

للمصغَّرِ ثلاثُ صِیَغٍ (1)،هِیَ:

1.فُعَیْل أو ما یُماثِلُه (2)لاسمٍ ذی ثلاثَهِ أحْرُفٍ،و ذلک بِضَمِّ أوَّلِهِ و فَتْحِ ثانیهِ و زیادَهِ یاءٍ ساکِنَهٍ بعدَ الثّانی من حروفِه تُسمّی«یاءَ التَّصغیر»،نحوُ:جُنْد-جُنَیْد،رَجُل-رُجَیْل، أوْس-أُوَیْس،و نحوُ:جاه-جُوَیْه (3).

2.فُعَیْلِل أو ما یُماثِلُه لاسمٍ لَهُ أرْبَعَهُ أحْرُفٍ فصاعِداً بِلا حرفِ عِلَّهٍ رابِعَهٍ فصاعداً،و ذلک بِجَرْیِ ما سَبَق فی الثلاثیِّ فیهِ مضافاً إلی کَسْرِ ما بعدَ الیاءِ،نحوُ:دِرْهم-دُرَیْهِم، مُکْرِم-مُکَیْرِم،مُسْلِمَه-مُسَیْلِمَه،زَلْزَلَه-زُلَیْزِلَه،سَفَرْجَل-سُفَیْرِج (4).

3.فُعَیْلیل أو ما یُماثِلُه لاسمٍ لَهُ أکْثَرُ من أرْبَعَهِ أحْرُفٍ رابِعُها فصاعداً حرفُ عِلَّهٍ (5)،و ذلک بجریِ ما سَبَقَ فی فُعَیْلِل فیه مضافاً إلی قلبِ حرفِ العِلَّهِ یاءً ساکنَهً-إن لم تکن کذلک (6)– نحوُ:دِحْراج-دُحَیْریج،مِفْتاح-مُفَیْتیح،تِمِلاّق (7)-تُمَیْلیق،فِرْعَوْن-فُرَیعین، مُسَرْوَل-مُسَیْریل،مُشَرْیَف-مُشَیْریف،قِنْدیل-قُنَیْدیل،قَلَنْسُوَه-قُلَیْسِیَه (8).هذا،و الکسرهُ المجتَلِبَهُ بعد یاءِ التَّصغیرِ فی فُعَیْلِل و فُعَیْلیل تُسمّی«کسرهَ التَّصغیر».

و یُسْتَثْنی من کسرِ ما بعدَ الیاءِ أربَعَهُ موارِدَ (9):

[شماره صفحه واقعی : 296]

ص: 881


1- شرح النِّظام،ص 230،شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 202.

2- معنی المُماثَلَهِ قد سبقَ فی البحثِ عن وَزْنَی فَعالِل و فَعالیل من أوزانِ الجمعِ المکسَّرِ.

3- فی الجاهِ قلبٌ بدلیلِ أمْثِلَهِ اشتقاقه،ف جُوَیْه-عُفَیْل(شرح الرّضی علی الشافیه،ج 1،ص 23).

4- الخُماسِیُّ یُحْذَفُ أحَدُ أصولِهِ عندَ التصغیرِ کما سیأتی.

5- شرح النِّظام،ص 253.

6- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 250.و یُستثنی من سکونِ الیاء الواقع بعدَ الکسرَهِ ما إذا اتَّصلَتْ بها تاءُ التأنیث فتُفْتَحُ،نحوُ:قُلَیْسِیَه،کما سیأتی فی قواعدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالمصغَّرِ.

7- مصدرُ تَمَلَّقَهُ أی تَوَدَّدَ إلیهِ.

8- قلبُ الألفِ و الواوِ یاءً فی نحوِ:دِحْراج،مِفتاح،تِمِلاّق،فِرْعَوْن و…و تسکینُ الیاءِ المقلوبَهِ مِنْهُما أو الأصیلَهِ، للقاعدهِ الرّابِعَهِ من قواعدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالمصغَّر و ستأتی.

9- شرح الرَّضی علی الشافیه،ج 1،ص 189،204 و 250.

أ)إذا اتَّصَلَ ما بعدَ یاءِ التصغیرِ بعلامَهِ التأنیثِ،نحوُ:طَلْحَه-طُلَیْحَه،سَلْمی- سُلَیْمی،حَمْراء-حُمَیْراء.

ب)إذا اتَّصَلَ ما بعدَ الیاءِ ب«ان»فُعْلان-بتَثلیثِ الفاء-إذا کان عَلَماً أو وَصْفاً،نحوُ:

سَلْمان-سُلَیْمان،عِمْران-عُمَیْران،عُثْمان-عُثَیْمان،غَضْبان-غُضَیْبان،نَدْمان- نُدَیْمان؛بخلافِ غیرِ العلَمِ و الوَصْفِ،نحوُ:سِرْحان-سُرَیْحین (1).

ج)إذا اتَّصَلَ ما بعدَ الیاء بعَلامَهِ المثنّی أو واوِ الجمعِ المذکَّرِ أو ألِفِ جمعِ المؤَنَّثِ،نحوُ:بَحْرانِ-بُحَیْرانِ أو بُحَیْرَیْنِ،عُمَرُونَ أو العَمْرونَ-العُمَیْرُونَ، دَوْرات (2)-دُوَیْرات.

د)إذا اتَّصَلَ ما بعدَ الیاءِ بألِفِ«أفْعال»جمعاً،نحوُ:أطْفال-أُطَیْفال.

فَتَحَصَّلَ أنَّ للمصغَّرِ ثلاثُ صِیَغٍ،و ما یُری فی بعضِها من علامهِ التأنیثِ و«ان»و علامهِ المثنیّ أو الجمعِ السّالمِ و ألفِ أفعال جمعاً،إنّما یُزادُ علی تلک الصِّیَغِ،کما قد یُزادُ علیها یاءُ النَّسب أیضاً فی المصغَّرِ المنسوبِ أو المنسوبِ المصغَّر،نحوُ:مُشَیْهِد أو مَشْهَدِیّ-مُشَیْهِدِیّ (3).صَوْغُهُ

1.تاءُ التأنیثِ تثبُتُ فی المصغَّرِ مُطْلَقاً،نحوُ:غَفْلَه-غُفَیْلَه،سَلْهَبَه (4)-سُلَیْهِبَه (5)،و کذا ألِفُهُ المَمْدُودَه،نحوُ:سَوْداء-سُوَیْداء،خُنْفَساء (6)-خُنَیْفِساء (7).و أمّا ألِفُ التأنیثِ

[شماره صفحه واقعی : 297]

ص: 882


1- نفس المصدر،ص 196.

2- جمعُ دَوْرَه.

3- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 202 و 203.

4- المرأهُ الجَسیمَه.

5- شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 202؛شرح المفصّل،ج 3،ص 415.

6- دُوَیْبَّهُ أصغَرُ من الجُعَلِ مُنْتِنَهُ الرّیح.

7- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 237 و 246.

المقصورَهِ فَإنَّما تَثْبُتُ فی المصغَّرِ إذا کانَتْ رابِعَهً،نحوُ:زَلْخی-زُلَیْخا (1)؛أمّا إذا کانَت خامِسَهً فصاعداً فتُحْذَفُ،نحوُ:عِرَضْنی (2)-عُرَیْضِن (3)و (4).

2.یُحْذَفُ ممّا یُرادُ تصغیرُهُ کلُّ حرفٍ زائدٍ سِوی ما تَقَدَّمَ (5)و ما سیأتی فی الرُّباعی، کما یُحْذَفُ من الخُماسی أحَدُ أصولِهِ أیضاً؛و التفصیلُ کما یلی:

أ)الثلاثیُّ المزیدُ فیهِ حرفانِ یُحْذَفُ منهُ أحدُ الزّائدیْنِ،و المزیدُ فیه ثلاثهُ أحرُفٍ یُحْذَفُ منه اثنانِ من الزَّوائدِ،وَلْیَکُنِ المحذوفَ فی المورِدَیْنِ غیرُ الأوَّلِ،نحوُ:مُنْطَلِق -مُطَیْلِق (6)،مُسْتَخْرِج-مُخَیْرِج.و إن کانَ کِلا الزّائدَیْنِ(فیما زیدَ فیه زائدانِ)أو کُلُّ الزَّوائِدِ(فیما زید فیه ثلاثهُ زوائد)غیرَ الأوَّلِ،حَذَفْتَ ما شِئْتَ و أبْقَیْتَ ما شِئتَ،نحوُ:

قَلَنْسُوَه-قُلَیْنِسَه أو قُلَیْسِیَه (7).

ب)الرُّباعیُّ المزیدُ فیه یُحْذَفُ منهُ ما زیدَ فیه،نحوُ:مُدَحْرِج-دُحَیْرِج، مُتَدَحْرِج-دُحَیْرِج؛إلاّ«ان»الزّائدَتَیْنِ،فإنَّهُما لا تُحْذَفانِ من الرُّباعی عندَ التَّصغیر،نحوُ زَعْفران-زُعَیْفِران (8)؛و إلاّ المدَّهَ الواقعهَ بعدَ کسرهِ التصغیرِ،

[شماره صفحه واقعی : 298]

ص: 883


1- اشتهر کتابَهُ ألِفِ زُلَیْخا بصورهِ الألفِ و مقتضی القاعدَهِ کتابَتُها بصورَهِ الیاء بملاحَظَهِ أَنَّ القاموسَ المحیط أثبتَ لفْظَهَ«زَلْخان»،و مؤنَّثُ زَلْخان:زَلْخی؛و فسَّرَ دهخدا«زُلَیْخا»بأنها مصغَّرَهٌ.

2- نوعٌ من المَشْی،و النونُ للإلحاق.

3- إلاّ أن یکونَ فی الأحرُف الَّتی تسبِقُها مَدٌّ زائدٌ،فیجوزُ حذفُ الألفِ المقصورَهِ أو حذفُ المدِّ الزّائد، نحوُ:حُباری-حُبَیِّر أو حُبَیْری(شرح الرّضی علی الشافیه،ج 1،ص 237 و 244-246؛شرح النظام، ص 249 و 250).

4- للأُستاذ:لا یجری حکمُ ألِفَیِ التأنیثِ هذا،فی ألِفَیِ الإلحاقِ،فنحوُ:أرْطی-أُرَیْطی،حِرْباء-حُرَیْبِیّ.و فی المشتَبَهِ قولان،نحوُ:عَلْقی-عُلَیْقی أو عُلَیْقی،غَوْغاء-غُوَیْغاء أو غَوَیْغِیّ(شرح الرّضی علی الشافیه،ج 1، ص 195).أمّا الألِفانِ الأصلیَّتانِ فَلَهُما مقتضی القواعد،نحوُ:رِبا-رُبَیّ،کِفاء-کُفَیِّئ،رِداء-رُدَیّ کما سبق أو سیأتی فی قواعد الإعلال الخاصَّهِ بالمصغَّر.

5- من علامهِ التأنیثِ و«ان»فُعْلان و علامهِ المثنّی و الجمعِ السّالمِ و ألفِ أفعال جمعاً و یاءِ النَّسبِ.

6- و من هذا القبیل:مُعاویَه-مُعَیْوِیَه(-مُعَیَّه لِما سیأتی فی قواعدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالمصغَّر).

7- شرح النّظام،ص 252.و قلبُ الواوِ یاءً فی قُلَیْسِیَه لما سیأتی فی قواعدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بِالمصغَّر.

8- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 1،ص 199 و 246؛شرح النّظام،ص 228.

فإنَّها تبقی و تنقلِبُ یاءً إنْ لَمْ تکُنْها،نحوُ:اِحْرنجام-حُریجیم،عُصفور-عُصَیْفیر، مَنْجَنیق-مُجَیْنیق (1).

ج)الخُماسیُّ المجرَّدُ یُحْذَفُ لامُهُ الثالِثُ،نحوُ:سَفَرْجَل-سُفَیْرِج،إلاّ أنْ یکونَ غیرُ الثالثِ مُماثِلاً لإحدی حروفِ الزِّیادَهِ (2)أو مُقارِباً لَها و لم یوصَفِ الثالثُ بهذا الوصفِ فَیُحْذَفُ غیرُ الثالثِ،نحوُ:فَرَزْدَق-فُرَیْزِق،جَحْمَرِش (3)-جُحَیْرِش.

د)الخُماسِیُّ المزیدُ فیهِ تَحْذِفُ زائدَه و إحدی لاماتِهِ مُراعیاً فی الحذفِ ما ذُکِرَ آنفاً، نحوُ:خَنْدَریس-خُنَیْدِر.

3.المثنّی و الجمعُ السّالِمُ و اسمُ الجمعِ و اسمُ الجنسِ الجمعیِّ یُصَغَّرُ کُلٌّ علی صُورَتِه،نحوُ:جُنْدانِ-جُنَیْدانِ،العَمْرُونَ-العُمَیْرُونَ،المَرْیَمات-المُرَیِّمات،قَوْم- قُوَیْم،نَخْل-نُخَیْل؛و کذا جمعُ المکَسَّرِ إنْ کانَ جمعَ قِلَّهٍ،نحوُ:أکْلُب-أُکَیْلِب،أفْراس -أُفَیْراس،أفْئدَه-أُفَیْئِدَه،غِلْمَه-غُلَیْمَه.

و أمّا جمعُ الکَثْرَهِ من جموعِ التکسیرِ فَیُرَدُّ إلی واحِدِه ثمَّ یُصَغَّرُ ذاک الواحدُ ثمَّ یُجْمَعُ جمعَ السّالِمِ؛فاِن کانَ الواحدُ مذکَّراً عاقِلاً جُمِعَ جَمْعَ المذکَّر باعتبارِ وصفیَّهِ المصغَّرِ،نحوُ:رِجال-رَجُل-رُجَیْل-رُجَیْلُونَ (4)؛و إلاّ جُمِعَ جَمْعَ المؤَنَّثِ سواءٌ کانَ مذکَّراً غیرَ عاقِلٍ،نحوُ:کُتُب-کِتاب-کُتَیِّب-کُتَیِّبات،أو مؤنَّثاً،نحوُ:إماء-أمَه- أُمَیَّه-أُمَیّات،دُور-دار-دُوَیْرَه-دُوَیْرات.نَعَم،إذا کان جمعُ الکَثْرَهِ مِمّا لَهُ جمعُ القِلَّهِ أیضاً،نحوُ:کِلاب و فُلوس،فلک التَّخییرُ بینَ ما ذُکِرَ و بینَ ردِّ جمعِ الکثرهِ إلی قلَّتِهِ و تصغیرِ القِلَّه.فتقولُ فی کِلاب مثلاً:کِلاب-کَلْب-کُلَیْب-کُلَیْبات،أو:کِلاب-

[شماره صفحه واقعی : 299]

ص: 884


1- شرح النّظام،ص 253؛شرح الرّضی علی الشافیه،ج 1،ص 249 و 261.

2- حروفُ الزِّیادَهِ حروفُ«سَألْتُمُونیها».

3- العجوزُ المُسِنَّه.

4- شرح الرَّضی علی الشافیه،ج 1،ص 237.

أکْلُب-أُکَیْلِب؛و تقول فی فُلوس مثلاً:فُلوس-فَلْس-فُلَیْس-فُلَیْسات،أو:فُلوس -أفْلُس-أُفَیْلِس (1).

تَذْکارٌ:کما لا یُصَغَّرُ صِیَغُ جمعِ التکسیرِ الّتی ترادُ بِها الکَثْرَهُ،لا یُجْمَعُ المصَغَّرُ أیضاً علی تلک الصِیَّغِ؛قالوا للمنافاهِ بَیْنَ القِلَّهِ المرادَهِ بالتَّصغیرِ غالباً و بَیْنَ الکَثْرَه (2).

4.المؤَنَّثُ المعنویُّ إن کانَ ثُلاثیّاً تَظْهَرُ فی مُصَغَّرِهِ تاءُ التَّأنیثِ،نحوُ:عَصا-عُصَیَّه، دار-دُوَیْرَه،عَیْن-عُیَیْنَه،أُذُن-أُذَیْنَه،یَد-یُدَیَّه؛فَ عَرَب-عُرَیْب،شاذٌّ.و إن کان فوقَ الثُّلاثیِّ صُغِّرَ بِلا تاءٍ حَذَراً من الثِّقل،نحوُ:عُقاب-عُقَیِّب،عَقْرَب-عُقَیْرِب (3)؛ اللهمَّ إلاّ أن یُصَغَّرَ تصغیرَ ترخیمٍ علی ما سیأتی،نحوُ:عُقاب-عُقَیْبَه (4)؛أو یکونَ ممّا تجتمعُ فیهِ مع التَّصغیرِ ثلاثُ یاءاتٍ فتُحْذَفُ الأخیرَهُ منها-کما سیأتی فی قواعد الإعلالِ الخاصَّهِ بالمصغَّر-و تظهَرُ فی مصغَّرِهِ التاءُ،نحوُ:سَماءٌ-سُمَیْیِوٌ-سُمَیْیِیٌ- سُمَیٌّ-سُمَیَّهٌ.

5.قد یُصَغَّرُ الاسمُ تصغیرَ ترخیمٍ و هو أن یُجَرَّدَ الاسمُ من أیِّ حرفٍ زائدٍ-إن کانَ فیهِ زائدٌ أو زوائدُ-ثُمَّ یُصَغَّرَ؛فَتَنْحَصِرُ صیغتُهُ فی فُعَیْل و فُعَیْلِل.ف أفْضَل،فاضِل، مَفْضُول،مُفَضَّل-فُضَیْل؛عُصْفور-عُصَیْفِر؛قِرْطاس-قُرَیْطِس؛و یُعْرَفُ ما صُغِّرَ بالقَرائن.نَعَم تُزادُ تاءُ التَّأنیثِ علی المؤنَّث،نحوُ:فُضْلی-فُضَیْلَه،حَمْراء-حُمَیْرَه (5).

6.اشتَهَرَ أنَّ التَّصغیرَ-کالتکسیرِ-یَرُدُّ الأشیاءَ إلی أُصولِها (6)،فلذلک:اسم-سُمَیّ، أب-أُبَیّ،أخ-أُخَیّ،ابن-بُنَیّ،فَم-فُوَیْه،عِدَه-وُعَیْدَه،بِنت-بُنَیَّه،أُخْت-

[شماره صفحه واقعی : 300]

ص: 885


1- نفس المصدر،ص 265 و 266.

2- المصدر السّابق،ص 267.

3- فإصْبَع-أُصَیْبِعَه شاذٌّ.

4- شرح الرَّضی علی الشافیه،ج 1،ص 237-239.

5- النحو الوافی،ج 4،ص 654.

6- شرح الرَّضی علی الشافیه،ج 1،ص 205 و 217؛شرح النّظام،ص 237 و 249؛النحو الوافی،ج 4، ص 653.

أُخَیَّه (1)،باب-بُوَیْب،ناب-نُیَیْب،قیل (2)-قُوَیل،ریح-رُوَیْحَه،عَصا-عُصَیْوَه- عُصَیْیَه-عُصَیَّه،فَتی-فُتَیْی-فُتَیّ،مِیزان-مُوَیْزین،مُوقِن-مُیَیْقِن،مُوسِر- مُیَیْسِر،مُتَّعِد-مُوَیْعِد،مُتَّسِر-مُیَیْسِر.و مرجِعُ الکُلِّ إلی تغیُّر بِنیَهِ الکلمَهِ بالتصغیرِ و زَوالِ أدلَّهِ الحالاتِ السّابِقَه (3).

7.تصغیرُ الصِّفاتِ لا یُفیدُ غالباً تحقیرَ الذّواتِ المنعوتَهِ بِها؛فَ ضارب-ضُوَیْرِب -ذو ضربٍ حقیر،أحْمَر-أُحَیْمِر-لیس هذا اللّونُ تامّاً فیه،هُوَ مُثَیلُ زیدٍ-المماثَلَهُ بینَهُما قلیلَهٌ،أخی أُسَیْنُّ (4)مِنّی-زیادَتُهُ فی السِّنِّ عَلَیَّ قلیلَهٌ (5).و مِمّا فیهِ معنی التحقیرِ قولُ علیٍّ علیْهِ السّلام:«یا عُدَیَّ نَفْسِه لَقَدِ اسْتَهامَ بِکَ الخَبیثُ» (6).

8.التصغیرُ خاصٌّ بالاسمِ المُعْرَبِ فلا تُصَغَّرُ الأفعالُ و لا الحروفُ و لا الأسماءُ المبنیَّه (7).فما وردَ من تصغیرِ هذهِ الأمورِ مسموعٌ یوقَفُ علیه.هذا مع غضِّ البَصَرِ عن أنَّ هذه المصغَّراتِ لا تخضَعُ غالباً لِقواعِدِ التَّصغیرِ و لا تندَرِجُ تحتَ صِیَغِ التَّصغیرِ الموضوعَه.

و بالجمله،من المسموعِ:ذا-ذَیّا؛تا-تَیّا؛أُولی (8)-أُولَیّا؛أُولاءِ-أُولَیّاءِ؛الَّذی،

[شماره صفحه واقعی : 301]

ص: 886


1- مضی تصریفُ أُخْت و بِنْت فی المقدِّمَه،فی الفصل 2،فی الهامش؛و سبقَ الکلامُ عن تائِهِما فی مبحثِ المذکَّرِ و المؤنَّث،فی الفصل 4.و قد ظَهَرَ بالمثالَیْنِ أنَّ التاءَ المبسوطَهَ تُبْدَلُ منها التاءُ المربوطهُ فی التصغیرِ،یعنی تُحْذَفُ التاءُ المبسوطَهُ و تُلْحَقُ تاءُ التأنیثِ المربوطَهُ(شرح الأشمونی علی الألفیّه،ج 4،ص 172)

2- بمعنی:قَوْل.

3- و إذا صُغِّرَتْ کلمهٌ فیها قلبٌ نحوُ حادی،لا تُرَدُّ الحروفُ إلی أماکِنِها لعدَمِ زوال عِلَّهِ القَلْبِ بالتصغیر(شرح الرَّضی علی الشافیه،ج 1،ص 294).

4- إذا حَصَلَ بعد یاءِ التصغیرِ مثلانِ أُدْغِمَ أحَدُهُما فی الآخَر و یُعَدُّ هذا من بابِ التقاء السّاکنَیْنِ علی حدِّه(شرح الرّضی علی الشافیه،ج 1،ص 193).

5- المصدر السّابق،ص 279؛شرح النّظام،ص 256.

6- نهج البلاغه،الخطبه 209.

7- سیأتی بحثٌ مّا عَنِ الاسم المبنیِّ فی المبحثِ السادس.

8- یُکتَبُ واوٌ غیرُ مَقْرُوٍّ فی أُولی الإشاریَّه-و تتبعُها فی ذلک أُولاءِ و مصغَّراهُما-لئلاّ تشتَبِهَ بإلی الجارَّه(حاشیه الصَّبّان،ج 1،ص 148).

اللَّذانِ،الَّذینَ-اَللَّذَیّا و اللُّذَیّا،الَّلذَیّانِ،اللَّذَیُّونَ؛الَّتی،اللَّتانِ،اللاّتی-اللَّتَیّا و اللُّتَیّا، الَّلَتَیّانِ،اللَّتَیّاتِ؛ما أفْعَلَ(لِلتَّعَجُّب)-ما أُفَیْعِلَ،نحوُ:ما أمْلَحَهُ-ما أُمَیْلِحَهُ؛کَیْتَ- کُیَیّ؛ذَیْتَ-ذُیَیّ (1).

9.الاسمُ المُرَکَّبُ-فیما سُمِعَ تصغیرُهُ-إن کانَ إضافیّاً أو مَزْجیّاً صُغِّرَ صدرُهُ،نحوُ:

عبدُ اللّهِ-عُبَیْدُ اللّهِ،أبو بَکْر-أُبَیُّ بَکْر،بَعْلَبَکّ-بُعَیْلَبَکّ،خَمْسَهَ عَشَرَ-خُمَیْسَهَ عَشَرَ، مَعْدی کَرَب-مُعَیْدی کَرَب،حَسَنْعَلی-حُسَیْنْعَلی؛و أمّا الإسنادِیُّ من نحوِ:تَأبَّطَ شرّاً و جادَ الحقُّ،فلا یُصَغَّرُ (2).

10.قد یُجْعَلُ المصغَّرُ اسماً بِلا لِحاظِ معنی التَّصغیرِ فیهِ-کما أنَّ الجمعَ أیضاً قد یُجْعَلُ اسماً بلا لِحاظِ معنی الجمعیَّهِ فیهِ کما سَبَق-نحوُ:جُمَیْل و کُعَیْت (3)،قیلَ و منه کُمَیْت أیضاً (4).هذا،و قد یُعَدُّ من هذا القبیلِ:سُلَیْمان،شُعَیْب،قُرَیْش،حُسَیْن،کُمَیْل،زُبَیْر، زُهَیْر،بُرَیْر،خُضَیْر،جُنَیْد،عُمَیْر و نحوُ ذلک عندَما اتُّخِذَت هذه الکلماتُ أسماءً لمعانیها بلا إرادَهِ معنی التَّصغیرِ بِها (5)؛و هو حَسَنٌ.قواعِدُ الإعلالِ الخاصَّهُ بِالمصغَّر

القاعِدَهُ الأُولی:المدَّهُ الزّائدَهُ الثانیهُ تُقْلَبُ فی التصغیر واواً إنْ لم تَکُنْها نحوُ:ضارَبَ -ضُوَیْرِب،ضیراب-ضُوَیریب؛بخلافِ نحو:قیر-قُیَیْرِ لأصالَهِ المدَّه،و ناب- نُیَیْب لبدلیَّهِ المدَّهِ عن الأصلیَّه (6).و أمّا نحوُ:ریح-رُوَیْحَه فللرَّدِّ إلی الأصل کما سَبَق.

[شماره صفحه واقعی : 302]

ص: 887


1- شرح الرّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 279،و 284؛النحو الوافی،ج 4،ص 630.

2- نفس المصدر،ص 273؛شرح المفصّل،ج 3،ص 430؛جامع الدّروس العربیّه،ج 2،ص 95.

3- اسما طائرَیْنِ یَشْبَهانِ العُصفورَ.

4- شرح الرَّضی علی الشافیه،ج 1،ص 280؛شرح المفصّل،ج 6،ص 429.

5- تصاریف،ج 2،ص 196.

6- شرح الرّضی علی الشافیه،ج 1،ص 217؛شرح النّظام،ص 236.و فی نحوِ:قائل و بائِع قولان:أحدُهما قُوَیْئل و بُوَیْئع و الثانی قُوَیِّل و بُوَیِّع(شرح المفصَّل،ج 3،ص 410؛شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 215).

القاعِدَهُ الثانیه:إذا وَلِیَ یاءَ التَّصغیرِ ألِفٌ قُلِبَت یاءً و أُدْغِمَت یاءُ التَّصغیرِ فیها،نحوُ:کِتاب-کُتَیِّب،رِسالَه-رُسَیِّلَه (1)؛فَ جُهَیْنَه (2)فی تصغیرِ جُهانَه (3)شاذٌّ إلاّ أن تکونَ تصغیرَ ترخیمٍ.

و هکذا تُقْلَبُ الواو الّتی ولِیَتْ یاءَ التصغیرِ یاءً-و تُدْغَمُ یاءُ التَّصغیرِ فیها-لقاعدَهِ إعلال الاسمِ-لا الخاصَّهِ بالمصغَّرِ-نحوُ:عَصا-عُصَیْوَه (4)-عُصَیَّه،عُرْوَه-عُرَیْوَه -عُرَیَّه (5)،عَجُوز-عُجَیْوِز-عُجَیِّز،أسْوَد-أُسَیْوِد-أُسَیِّد،جَدْوَل- جُدَیْوِل-جُدَیِّل (6).فَ أُسَیْوِد و جُدَیْوِل مرجوحٌ.

القاعِدَهُ الثّالثه:إنِ اجتَمَعَ فی المصغَّرِ-بعدَ القلبِ المذکورِ فی القاعدهِ الثانیه أو لقَلْبٍ تقتضیهِ قاعِدَهٌ أُخْری أو لِقَلْبٍ قبلَ التَّصغیرِ أو بِلا قلبٍ-ثَلاثُ یاءاتٍ،حُذِفَتِ الأخیرَهُ منها (7)و (8)،نحوُ:عطاءٌ-عُطَیْیِوٌ (9)-عُطَیْیِیٌ (10)-عُطَیْیٌ (11)-عُطَیٌّ،إداوَه (12)– أُدَیْیِوَه-أُدَیِّیَه-أُدَیِّه-أُدَیَّه،مُعاوِیَه-مُعَیْوِیَه-مُعَیْیِیَه-مُعَیِّیَه-مُعَیِّه-

[شماره صفحه واقعی : 303]

ص: 888


1- شرح النِّظام،ص 241؛شرح الرَّضی علی الشافیه،ج 1،ص 226.

2- مقاییس اللُّغه.

3- جاریَهٌ شابَّه.

4- ازدیادُ التاءِ لِکَوْنِ عَصا مؤنَّثاً معنویّاً و أنَّ التَّصغیرَ-کالجمعِ المکسَّرِ-یَرُدُّ الأشیاءَ إلی أُصولِها کما سَبَقَ.و لهذا الأصلِ رُدَّت ألِفُ عَصا إلی أصلِها و هو الواو.

5- إبْدالُ الواوِ یاءً فی عُرَیْوَه و عُصَیْوَه و نحوِهِما للقاعدَهِ الخامِسهِ من قَواعدِ الإعلالِ الخاصَّهِ بالاسمِ.

6- شرح المفصّل،ج 3،ص 411.الواو فی أسْوَد أصلیَّهٌ و فی جَدْوَل زائدَهٌ.

7- شرح الرَّضی علی الشّافیه،ج 1،ص 226؛شرح النّظام،ص 243.

8- للأُستاذ:لِحذفِ الثالثِ من الیاءاتِ المجتَمِعَهِ شروطٌ ذکرَها الرّضی قدّس سرّه فی شرح الشافیه،ج 1،ص 231.

9- واو عُطَیْیِوٌ نَشَأَت من ردِّ همزهِ عطاء إلی أصلِها فی التَّصغیر.

10- قُلِبَتِ الواوُ یاءً للقاعده الخامسهِ من القواعِدِ العامَّهِ للإعلال.

11- لِلأُستاذ:المحذوفُ من عُطَیْیِیٌ و نحوِه مما اجتَمَعَ فیه ثلاثُ یاءاتٍ هو الیاءُ الأخیرَه.إنَّهُم قالوا«إنَّ الیاءَ الثالِثَ یُحْذَفُ نَسْیاً»و یُریدونَ بِهِ أنَّ الثانِیَ یَسُدُّ مَسَدَّ الثالِثِ،فلا تُعْرَبُ الکَلِمَهُ إعرابَ قاضٍ بل تعرِضُ الیاءَ الثانی-بعدَ حذفِ الثالِثِ-الحرکاتُ الإعرابیَّه و یُفْتَحُ إن وَلِیَتْهُ تاءُ التأنیثِ(شرح النظام،ص 243).

12- إناءٌ یُحْمَلُ فیه الماءُ.

مُعَیَّه،غاوِیَه (1)-غُوَیْوِیَه (2)-غُوَیْیِیَه-غُوَیِّیَه-غُوَیِّه-غُوَیَّه (3).و القلبُ قبلَ التَّصغیرِ نحوُ:صَبیوٌ-صَبییٌ-صَبِیٌّ-صُبیْیِیٌ-صُبَیٌّ.و اجتماعُ الیاءاتِ بِلا قلبٍ نحوُ:

یَحْیی (4)-یُحَیِّیٌ-یُحَیٌّ (5).

القاعِدَهُ الرّابعه:الألِفُ أو الواوُ الواقِعَهُ بعدَ کسرَهِ التَّصغیرِ تُقْلَبُ یاءً و تُسَکَّنُ الیاءُ المنقَلِبهُ أو الأصیلَهُ الواقِعَهُ بعدَ تلک الکسرَهِ إذا لم تُتْبَعْ بحرفِ تأنیثٍ و إلاّ فَتُفْتَحُ (6)، نحوُ:دِحْراج-دُحَیْریج،مِفْتاح-مُفَیْتیح،فِرْدَوْس-فُرَیْدیس،قَلَنْسُوَه-قُلَیْسِیَه، مُسَرْوَل-مُسَیْریل،مُشَرْیَف-مُشَیْریف.و أما نحوُ:قِنْدیل و مِنْدیل فلا حاجَهَ لَهُ إلی قلبٍ و إعلال،فتقول فی تصغیرِهِما:قُنَیْدیل و مُنَیْدیل.

القاعِدَهُ الخامِسَه:إذا وَلِیَ یاءَ التَّصغیرِ واوٌ بعدَها یاءٌ مُشَدَّدَهٌ مُتَطَرِّفَهٌ،حُذِفَتِ المشدَّدَهُ المتطَرِّفَهُ حَذَراً من استثقالِ اجتماعِ المشدَّدَتَیْنِ (7)،نحوُ:مَرْوِیٌّ (8)-مُرَیْوِیٌّ-مُرَیِّیٌّ- مُرَیٌّ؛اللّهُمَّ إلاّ أنْ یکونَ المشدَّدَهُ المتطَرِّفَهُ یاءَ النِّسبَهِ فتبقی،نحوُ:عَلَوِیٌّ-عُلَیْوِیٌّ- عُلَیْیِیٌّ-عُلَیِّیٌّ (9).

[شماره صفحه واقعی : 304]

ص: 889


1- مُؤَنَّثَهُ غاوٍ من غَوی یَغْوی إذا ضَلَّ.

2- الواو الأُولی مقلوبُ الألِفِ الزّائدَهِ فی غاوِیَه.

3- شرح النِّظام،ص 243؛شرح الرّضی علی الشافیه،ج 1،ص 231.

4- اسمٌ منقولٌ من فِعل.

5- شرح الرَّضی علی الشافیه،ج 1،ص 233.

6- المصدر السّابق،ص 250؛شرح النِّظام،ص 250.

7- المصدر السّابق،ص 235.

8- اسمُ مفعولٍ من یُری.

9- للأُستاذ:ظَهَرَ بما ذُکِرَ أنَّ هُناک فرقاً بینَ المصغَّرِ إذا نُسِبَ إلیهِ و بینَ المنسوبِ إذا صُغِّرَ.فالمصغَّرُ یُحْذَفُ منهُ یاءُ التَّصغیرِ إذا طَرَأ علیهِ النِّسبَهُ و صارَتْ یاءُ التصغیرِ إحْدی یاءاتٍ،أو کانَ المصغَّرُ علی فُعَیْلَه،نحوُ:أُمَیّ و أُمَیَّه- أُمَوِیّ،جُهَیْنَه-جُهَنِیّ،کما مرّ فی فصل المنسوبِ،الرّقم 13 و 14.و أمّا المنسوبُ إذا صُغِّرَ فلا ضیرَ فی قَبولِهِ یاءَ التصغیرِ،لا مع اجتماعِ الیاءاتِ و لا فی وزنِ فُعَیْلَه،نحوُ:عَلَوِیّ-عُلَیِّیّ،جُهَنِیّ-جُهَیْنِیّ(انْظُرْ شرحَ الرّضی علی الشافیه،ج 1،ص 236 و 237).

هذا،وَلْیُلاحَظْ أنَّ المصغَّرَ-کأیِّ اسمٍ آخَرَ-تجری فیه القواعِدُ العامَّهُ للإعلالِ و قواعِدُ الإعلالِ الخّاصَّهِ بالاسمِ أیضاً عندَ توفُّرِ شرطِها أو شُروطِها.

السّؤال و التّمرین

1.ما هِیَ معانی المصَغَّر؟

2.ما هِیَ صِیَغُ المصَغَّر؟

3.أیُّ اسمٍ یُصَغَّرُ علی فُعَیْل و أیُّهُ یُصَغَّرُ علی فُعَیْلِل و أیُّهُ یُصَغَّرُ علی فُعَیْلیل؟

4.ما معنی عدمِ ازدیادِ حروفِ المصغَّرِ علی أربعهِ أحْرُفٍ؟

5.ما هُوَ حکمُ المقصورِ و الممدودِ و المنقوصِ فی التَّصغیرِ؟

6.تصغیرُ جمعِ المکسَّرِ کیف هُوَ؟مَثِّل لذلک أمثِلَهً.

7.ما هُوَ حکمُ المؤنَّثِ المعنویِّ فی التَّصغیر؟

8.تصغیرُ التَّرخیمِ ما هُوَ؟مثِّل لَهُ.

9.ما معنی ردِّ التصغیرِ الأشیاءَ إلی أُصولِها؟مَثِّل لذلک أمثِلَهً.

10.ما هُوَ الفرقُ بین تصغیرِ الموصوفاتِ و الصِّفات؟

11.هل تدری مصغَّراً لا مُکَبَّرَ لَهُ؟ما هُوَ؟

12.کم قاعدهً للإعلال تخصُّ المصغَّرَ؟

13.صَغِّرِ الکلماتِ التابِعَه:حُجْر،حُجْرَه،بَیْت،بَرّ،قَرْضَه،غَضَنْفَر،ثَعلَب،حِمار، ناقَه،بَعیر،صَحراء،قبضَه،أسْرار،بصرَه،عِدَه،دِیَه،قاتِل،مقتُول،مُسْتَشفی،مسجِد، معبَر،أطراف،غِربال،سِرْبال،عُثْمان،عِمْران،یَقْظان،طِهْران،سامَرّاء،کُبْری،مُوسی،صَفراء، رِوایَه،قُبَّه،کَرَّه،سفینَه،جَزیرَه،جَریدَه،قُضاه،عابِدات،عَرَفات،کاظِمَیْن،بَحْرَیْن،أُمّ،اسْم، قَلیل،دَلیل،وَعد،ریَه،سِمَه،غالِب،مَغْلُوب،مُنْتَظِر،مُضْطَرِب،مُحْمارّ،مُسْتَوْحِش،مُسْتَوْلی، قِرْمِز،صُورَه،قُذَعمِل،قِرْطَعْب،سَلْسَبیل،قِرْطاس،دَواه،جَوْرَب،إزار،غُفْران،مَسْبَعَه،حَمْراء، هِنْدات،مَهدَویّ،عَلَوِیّ،أکباد،أَغْلِمَه،سادَه،شَجَرَه،شَجَر،جَیْش،قَطیع،أَرْض،قِدْر،نَفْس،

[شماره صفحه واقعی : 305]

ص: 890

کأس،بِئر،أَرْنَب،أفْعی،قِرْطَبوس،مَرْمِیّ،قَبَعْثری،فِنْجان،حَنْظَلَه،جَوْهَرَه،قُرْفُصاء، حَضْرَمُوت.

14.کَبِّرِ الْمُصَغَّراتِ الآتِیَهَ:دُوَیْبَّه،دُوَیْهِیَه،دُوَیْرَه،عُذَیْراء،سُلَیْمَه،ثُوَیْب،مُیَیْقِن،سُکَیْران، کُبَیِّر،فُرَیْس،قُدَیْرَه،قُدَیْمَه،أُرَیْضَه،رُحَیَّه،أُصَیْبِعَه،نُعَیْلَه،سُفَیِّنَه،فُرَیْدیس،دُلَیَّه،جُهَیْنِمَه، أُولَیّا،ذُیَیّ،جُحَیِّمَه.

15.مَثِّل لکلٍّ من قواعدِ الإعلالِ الخاصّهِ بِالْمُصَغَّرِ من غیرِ ما مثَّلْنا لها فی الدَّرسِ.

[شماره صفحه واقعی : 306]

ص: 891

المَبحَثُ الخامِس:
اشاره

المَعْرِفَهُ و النَّکِرَه (1)

مُقَدِّمَهٌ

الْمَعْرِفهُ اسْمٌ یَدُلُّ علی مُعَیَّنٍ معلوُمٍ،نحوُ:مُحَمَّد،مَکَّه،هُوَ،هذا.و النَّکِرَهُ اسمٌ یَدُلُّ علی غیرِ مُعَیَّنٍ،نحوُ:رَجُل و کِتاب (2).

ثُمَّ النَّکِرَهُ عَلامَتُها أنْ تقبَلَ«أل»التعریفِ،نحوُ:رَجُل-الرَّجُل؛أوْ تکونَ بِمعنی کَلِمَهٍ هی تقبَلُ أل،نحوُ:ذُو بِمعنی صاحِب-الصّاحِب.و المعرفَهُ علی سَبْعَهِ أقسام:

العَلَمُ،الْمُعَرَّفُ بأل،الضَّمیرُ،اسْمُ الإشارَهِ،المَوصُولُ،المُعَرَّفُ بالإضافَهِ و المعرَّفُ بالنِّداء؛ و التوضیحُ فی فُصُولٍ:

الفصل 1.اَلعَلَم

اشاره

العَلَمُ اسمٌ وُضِعَ لشیءٍ واحدٍ مُعَیَّنٍ،نحوُ:مُحَمَّد و مَکَّه (3)،و لَهُ تقسیماتٌ:

[شماره صفحه واقعی : 307]

ص: 892


1- و هو أوَّلُ المبحَثَیْنِ الْمُلْحَقَیْنِ بالصَّرفِ حَسَبَ الموقفِ المقَرَّرِ فی تمهیدِ هذا القِسْمِ.

2- شرح المفصّل،ج 3،ص 347 و 351.و قالَ المحقِّقُ الرَّضی قدّس سرّه:«الأصْرَحُ فی رسمِ المعرفَهِ أن یُقالَ:«ما أُشیرَ بِهِ إلی خارجٍ مختصٍّ إشارَهً وَضعیَّهً».و قالَ فی النَکَرَهِ:«حَدُّها…ما لم یُشَرْ بِهِ إلی خارجٍ إشارَهً وَضعیَّهً»(شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 235 و 279).

3- المصدر الأخیر،ص 245.إنَّ هذا التَّعریفَ لا یَنْتَقِضُ بالأعلامِ المُشْتَرَکَهِ کَ«زید»مثلاً إذا کانَ اسماً لِفردَیْنِ أو أکثَرَ، إذْ لِکُلِّ واحدٍ من الأعلامِ وضعٌ عَلیحِدَهٍ.

التقسیمُ الأوَّل:العَلَمُ إمّا مُفرَدٌ،نحوُ:زَیْد و إمّا مُرَکَّبٌ.و المرکّبُ إمّا إضافِیٌّ،نحوُ:

عبدُ اللّه و بیتُ اللّه؛و إمّا إسْنادِیٌّ،نحوُ:تَأَبَّطَ شَرَّاً؛و إمّا مَزْجِیٌّ،نحوُ:سیبَوَیْهِ (1).

التقسیمُ الثّانی:العَلَمُ إمّا اسمٌ و هو ما دَلّ علی ذاتِ المُسمّی و لا یُقْصَدُ به مَدْحٌ و لا ذَمٌّ (2)،نحوُ:مُحَمَّد و مُوسی؛و إمّا لَقَبٌ و هو ما یُقْصَدُ بِهِ مدحٌ أو ذَمٌّ،نحوُ:صَدُوق و سَفّاح؛ و إمّا کُنْیَهٌ و هی ما تَرَکَّبَ من کلمَهِ«أب»أو«أُمّ»أو«ابن»أو«بِنْت»مضافَهً إلی کَلِمَهٍ أُخْری،نحوُ:أبو العَلاء،أمُّ کُلْثُوم،ابنُ آوی،بِنْتُ وَرْدان.

و یُقصَدُ بِالکُنْیَهِ التعظیمُ و التوقیرُ غالباً و ذلک لأنَّ کثیراً من النفوسِ تأنَفُ من أن تُخاطَبَ باسمِها.و قد یُقْصَدُ بِها التحقیرُ و الذَّمُّ،نحوُ:أبو لَهَب،أبو جَهل،أمُّ المَفاسِد.

و قد یُکَنّی الشخصُ بِوَلَدِه،نحوُ:أبو الحسن لأمیر المؤمنینَ علیٍّ علیْهِ السّلام،و قد یُکَنَّی الشخصُ فی الصِّغرِ تَفاؤلاً.

و فی اجتماع الاسمِ و اللَّقَبِ یُقَدَّمُ الاسمُ علی اللَّقَبِ،نحوُ:قالَ جعفَرٌ الصّادِقُ علیْهِ السّلام؛أمّا فی اجتماعِ الاسمِ و الکُنْیَهِ أو اللَّقَبِ و الکُنْیَهِ فتُقَدِّمُ ما شِئت و تقولُ مثلاً:قال علیٌّ أبو الحسنِ أو قال أبو الحسنِ علیٌّ علیْهِ السّلام (3).قالَ ابنُ مالک:

و اسماً أتی و کُنیَهً و لَقَباً

و أخِّرَنْ ذا إن سِواهُ[ها (4)]صَحِبا

التقسیمُ الثالث:العَلَمُ إمّا مُرْتَجَلٌ (5)و هو ما استُعْمِلَ من أوّلِ أمْرِه عَلَماً و لَمْ یُستَعْمَلْ قبلَ ذلک فی معنیً آخَرَ،نحوُ:أُدَد لِرَجُلٍ و سُعاد لامْرَأهٍ؛و إمّا منقولٌ.و المنقولُ ما نُقِلَ عن اسمِ عینٍ،نحوُ:أسَد إذا سُمِّیَ به رَجُلٌ؛أو عن اسمِ معنیً،نحوُ:فَضْل المسمّی به

[شماره صفحه واقعی : 308]

ص: 893


1- شرح المفصَّل،ج 1،ص 95.

2- کلمهُ«اسم»مشترکٌ لفظاً بینَ الاسمِ بهذا المعنی و بینَ ما یقابلُ الفعلَ و الحرفَ؛و کذلک قد یُطْلَقُ«الاسم» و یُرادُ به«الموصوفُ»بالمعنی الّذی سَبَقَ فی مبحثِ الجامدِ و المشتقِّ،فی الفصل 9،فَیکونُ أطرافُ الاشتراکِ ثلاثَهً.

3- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 264؛النحو الوافی،ج 1،ص 276 و 284.

4- شرح ابن عقیل علی الألفیَّه.

5- مِنْ ارْتَجَلَ الْأمرَ أی اخْتَرَعَهُ کَأَنَّهُ فَعَلَهُ قائماً علی رِجْلَیْهِ مِنْ غیرِ أنْ یقْعُدَ مُتأَنِّیاً فیهِ.

رَجُلٌ،أو عن فعلٍ ماضٍ،نحوُ:شَمَّرَ اسمُ رَجُلٍ و فَرَسٍ،أو عن فعلٍ مضارعٍ،نحوُ:یَزید اسمُ رَجُلٍ و تَغْلِب اسمُ قبیلهٍ؛أو عن فعلِ أمرٍ،نحوُ:أطْرِقا اسمُ بَلَدٍ،أو عن المثنَّی،نحوُ:

کاظِمَیْن اسمُ بَلْدَهٍ؛أو عن الجمعِ،نحوُ:عَرَفات(بِناءً علی أنها جمعٌ لِعَرَفَهَ)اسمُ رَجُلٍ؛أو عن اسمِ جنسٍ،نحوُ:النَّجْم لنجمٍ خاصٍّ و هو الثُّرَیّا و المَدینَه لمدینهِ النبیِّ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و اله؛أو عن جُملَهٍ،نحوُ«ما شاءَ اللّه»اسمُ رَجُلٍ و«نحنُ هُنا»اسمُ کتاب (1).قالَ ابنُ مالک:

و منهُ منقولٌ کفَضْلٍ و أسَد

و ذو ارتجالٍ کسُعادَ و أُدَدتنبیهٌ

إذا سُمِّیَتْ بالعَلَمِ المُرْتَجَلِ مُسَمَّیاتٌ لِمَرّاتٍ بَقِیَ العَلَمُ مُرْتَجَلاً ما لم یختَلِفِ النوعُ، مثلُ أن تُسَمّی أناسِیُّ کثیرَهٌ ب أُدَد أو سُعاد.أمّا إنِ اختلفَ النوعُ مثلُ أن یُسمَّی إنسانٌ ب أسَد مَثَلاً،فهو بالنسبَهِ إلی الإنسانِ منقولٌ (2).

التقسیمُ الرّابع:العَلَمُ إمّا عَلَمٌ بالوضعِ،نحوُ:مُحَمَّد،عَلیّ و فاطِمَه؛و إمّا عَلَمٌ بالغَلَبَهِ و هو فی نَکِرَهٍ اختصَّ بفردٍ خاصٍّ باللاّمِ(أل)أو بِالإضافَهِ،لکثرَهِ استعماله فیه،نحوُ:

أمیرُ المؤمنینَ لعلیِّ بنِ أبی طالب علیْهِ السّلام،ابنُ عباس و ابنُ مسعود و ابنُ عُمَر و ابنُ زُبَیْر للعَبادِلَه،أُمُّ البَنین لفاطِمَهَ الکِلابیَّهِ،البَیْت لبیتِ اللّهِ الحَرامِ،المدینَه لمدینَهِ النبیِّ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و اله و الکِتاب لکتابِ سیبِوَیْهِ (3).

التقسیمُ الخامس:العَلَم إمّا عَلَمُ شخصٍ و هو عَلَمٌ حقیقهً ککُلِّ ما سَبَقَ من الأمثلَهِ و نحوِها؛و إمّا عَلَمُ جِنْسٍ و هو عَلَمٌ لفظاً،نحوُ:أُسامَه للأسَد (4).

[شماره صفحه واقعی : 309]

ص: 894


1- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 262؛النحوُ الوافی،ج 1،ص 271؛شرح المفصّل،ج 1،ص 93 و 106.

2- النحو الوافی،ج 1،ص 272،الهامش 1.

3- شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 3،ص 255.و تُحذَفُ«أل»هذه وجوباً فی الإضافه و النِّداء،نحوُ:مدینهُ النبیِّ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و اله.

4- المصدر السّابق،ص 245.هذا التقسیمُ یُشْبِهُ تقسیمَ المؤنَّثِ إلی الحقیقیِّ و المجازیِّ؛فکما أنَّ غُرْفَهَ و بُشْری و صَحْراء مؤنَّثاتٌ لفظاً و مجازاً لا معنیً و حقیقهً،فکذلک أسامَه-مثلاً-عَلَمٌ(مَعْرِفَهٌ)لفظاً لا معنیً و حقیقهً.ذلک لأنَّ فی العربیَهِ أسماءً وُضِعَت أعْلاماً لِأَجناسِ مَعانیها بأسْرِها سَمَّوْها«أعْلامَ الأجناسِ»لِوجودِ آثارِ العَلَمِ اللفظیَّهِ-مِن التوصیف بِالمعرفَهِ و منعِ الصَّرفِ و عدمِ قبولِ أل-فیها و إنْ لَمْ تَکُنْ أعْلاماً مِنْ جِهَهِ مَعانیها؛و هی عِدَّهُ کَلِماتٍ. مِنْها:سُبْحانَ لِلتَّسبیحِ،بَرَّه لِلْمَبرَّهِ أُسامَه لِلْأَسَد،ثُعالَه للثَّعلَب و أُمُّ عِرْیَطْ لِلعقرَب.تبصره

قد یُنَکَّرُ الاسمُ العَلَمُ (1)کأنْ تقولَ:رُبَّ زیدٍ لقیتُهُ،و کما یُقالُ:لِکُلِّ فِرْعَوْنٍ موسیً.و لا یُثنّی العلَمُ و لا یُجْمَعُ و لا یدخُلُهُ أل التعریف و لا یُضافُ إلاّ إذا نُکِّرَ.و العَلَمُ المُنَکَّرُ إذا ثُنِّیَ أو جُمِعَ،دخَلَهُ«أل»التعریفِ جَبْراً لتعریفِ العلمیَّهِ الفائت،نحوُ:الزَّیدانِ و الزَّیدونَ (2).

الفصل 2.اَلمُعَرَّفُ بِ«أل»

اشاره

الفصل 2.اَلمُعَرَّفُ بِ«أل» (3)

«أل»علی ثَلاثَهِ أقْسامٍ:مَوْصُولهٌ و زائدَهٌ و حرفُ تعریفٍ (4).أمّا الموصُولَهُ فَسَیَأتی الْبَحْثُ عنها؛و الزّائِدهُ ما لَیْسَتْ بِمَوصُولَهٍ و لا لِلتَّعریفِ؛و ما للتَّعریفِ-و قد یُطْلَقُ علیه لام التعریف (5)-عَلی قِسْمینِ:

الأوَّلُ ما تُفیدُ التَّعریفَ الحَقیقِیَّ و هی ما إذا کانت لِلعَهْدِ و تُسَمّی لامَ العَهْد؛و العهدُ عَلی ثلاثَهِ أقسامٍ:حُضُورِیٌّ،کَقولِهِ تعالی: اَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ

[شماره صفحه واقعی : 310]

ص: 895


1- إنَّ هذا الحکمَ موضوعُهُ قسمُ الاسمِ من الأعلامِ و لا یجری فی الکُنی و الألقاب.

2- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 257؛شرح المفصَّل،ج 1،ص 132 و 139.و قد سَبَق توجیهُ هذا الحُکْمِ فی البحث عن جمع المذکَّرِ السّالِم،فی الهامش.

3- إذا ذُکِرَ«أل»فی الکلامِ کَکلِمَهٍ مستقِلَّهٍ غیرِ داخلَهٍ علی کلمهٍ أُخری فهمزَتُها همزهُ قطعٍ یجبُ إظهارُها نُطقاً و کتابَهً لأنَّ«أل»فی هذه الحالَهِ اسمٌ عَلَمٌ لحرفِ«أل»و همزتُها کهمزَهِ«ألا»و«أمّا»مثلاً.

4- إذا أُطْلِقَ«أل»فی الکلامِ یُرادُ بِها«أل»التعریفِ،و إذا أریدَ بها القسمانِ الآخَرانِ فلا بُدَّ من التقییدِ و أنْ یُقالَ:أل الموصولَه أو أل الزّائدَه.

5- اختلفوا فی أنَّ حرفَ التعریفِ هل هو«أل»کَمَلاً و هی ک«هَل»و همزتُها أصلیَّهٌ قطعیَّهٌ حُذِفَتْ فی الوصلِ لکثرَهِ الاستعمالِ کما قال الخلیل،أو هو«أل»أیضاً لکنَّ الهمزهَ زائدهٌ وَصْلیَّهٌ کما نُسِبَ إلی سیبوَیْهِ،أو هو اللاّمُ وحدَها و الهمزهُ زائدهٌ وَصلیَّهٌ أیضاً جُلِبَتْ بها قبلَها لتعذُّر الابتداءِ بالسّاکنِ کما نُسبَ إلی سیبویهِ أیضاً و إلی المحقِّقینَ؟فعلی الأوَّلِ یعبَّرُ عنهُ ب«أل»و لا یحسُنُ أن یُعَبَّرَ عنه بالألفِ و اللاّم کما لا یُعَبَّرُ عن«قَدْ»مثلاً بالقافِ و الدّال،و علی الثالثِ یُعَبَّرُ عنه باللاّم و علی الثانی یجوزُ أن یُعَبَّرَ عنه ب«أل»و أن یُعَبَّرَ عنهُ بالألفِ و اللاّم و فی«الکتاب»التعبیرُ بالأمرَیْنِ (الحدائق الندیّه،ج 1،ص 176؛شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 240،شرح المفصّل،ج 5،ص 133).

وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً

(1)

، و نحوُ قولِک لِمَن لا تعرِفُهُ باسمِهِ:یا أیُّها الرَّجُل (2)؛وَ ذِکْرِیٌّ،کَقولِهِ تعالی: کَما أَرْسَلْنا إِلی فِرْعَوْنَ رَسُولاً- فَعَصی فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ (3)؛و ذِهْنِیٌّ کقولِهِ تعالی: إِذْ هُما فِی الْغارِ (4).

و الثّانی ما تُفیدُ التّعریفَ اللّفظیَّ وَ هی ما إذا کانت للجنسِ و تُسَمّی لامَ الجِنْسِ؛ و هی أیضاً علی ثَلاثَهِ أقْسامٍ:لامُ الْحَقیقَهِ و هی ما تَدُلُّ علی نفسِ الحَقیقَهِ و الْماهیَّهِ بلا دِلالَهٍ علی کَمِّیَّهِ الأفرادِ (5)،کَما فی قولِهِ تَعالی: وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ (6)و قولِهِ تعالی: أَ فَلا یَنْظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ (7)؛و لامُ الإسْتِغْراقِ و هی ما تَدُلُّ علی جَمیع أفراد الماهِیَّهِ (8)،کَما فی قولِهِ تعالی: إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ (9).أی کُلُّ إنسَانٍ؛و لامٌ تَدُلُّ -بمَعونَهِ القَرینَهِ-علی بَعضٍ مجهُولٍ مِنَ الماهِیَّهِ (10)،کَقولِهِ تعالی حِکایَهً عن یَعْقُوبَ علیْهِ السّلام:

وَ أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ

(11)

،و کَما فی قَوْلِکَ:رَکِبْتُ السَّیارَهَ.

و بِالجُمْلَهِ،لا یدلُّ مدخولُ لامِ الجنسِ علی مُعَیَّنٍ،فهُوَ نَکِرَهٌ فی المعنی و الحَقیقَهِ، و یُعامَلُ مُعامَلَهَ المعرِفَهِ فی اللَّفظِ فَقط کعَلَمِ الجنس.تنبیهٌ

فی لُغهِ حِمْیَر و نَفَرٍ مِن طَیِّءٍ یُبْدَلُ المیمُ مِنْ لامِ«ألْ»و یُقالُ«أمْ»؛فَفِی الحَدیثِ أنَّ

[شماره صفحه واقعی : 311]

ص: 896


1- المائده3/.

2- شرح المفصّل،ج 5،ص 138.

3- المزّمّل15/ و 16.

4- التوبه40/.

5- مغنی اللَّبیب،ص 73؛شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 1،ص 24.

6- الأنبیاء30/.

7- الغاشیه17/.

8- مغنی اللَّبیب،ص 73؛شرح الرّضی علی الکافیه،ج 1،ص 23.

9- العصر3/.

10- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 3،ص 237؛شرح الأشمونی،ج 1،ص 179 و 180.

11- یوسف13/.

أحَدَهُم سَأَلَ رَسُولَ اللّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و اله:أمِنَ امْبِرِّ امْصِیامُ فیِ امْسَفَرِ؟فَأجابَهُ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و اله علی لُغَتِهِمْ وَ قالَ:

لَیْسَ مِنَ امْبِرِّ امْصِیامُ فِی امْسَفَرِ (1).

السُّؤالُ و التَّمرین

1.عَرِّف المعرِفَهَ و النَّکِرَهَ و العَلَمَ و اذْکُرْ أقسامَ العَلَمِ.

2.کَم قِسْماً لِأل؟اذْکُرْها.

3.لِمَ لا یَکونُ عَلَمُ الجِنْس عَلَماً حَقیقَهً و لِمَ یُسَمیّ عَلَماً؟

4.مَتی تُفیدُ«أل»التّعریفَ الحَقیقیَّ و متی تُفیدُ التّعریفَ اللّفظیَّ؟

5.عَرِّف لکلٍّ من أقسامِ العَلَمِ و المُعَرَّفِ باللاّمِ ما تیَسَّرَ لک من الأمثلَهِ من القرآنِ الکَریم.

الفصل 3.اَلضَّمیر

اشاره

الضَّمیرُ ما وُضِعَ لِلْغائِبِ أوِ المُخاطَبِ أوِ المُتَکَلِّمِ،نحوُ:هُ،کَ،یْ،هُوَ،أنْتَ،أنَا؛و هُوَ علی قِسْمَینِ:متَّصِلٌ یَتَّصِلُ بکَلِمَهٍ أُخْری وَ یکونُ کَجُزْءٍ مِنْها،نحوُ:ضَرَبَهُ،غُلامُکَ،إنّی، و نحوُ: إِنّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ (2)؛و مُنْفَصِلٌ لا یَتَّصِلُ بِشَیْءٍ.و لِکُلٍّ مِنْهُما أربَعَ عَشَرهَ صیغَهً، سِتٌّ لِلْغائبِ و سِتٌّ لِلْمُخاطَبِ و اثْنَتانِ لِلْمُتَکَلِّمِ.

ثُمَّ الْمُنْفَصِلُ علی قِسْمینِ:مَرْفوعٍ و مَنْصوبٍ؛و المُتَّصِلُ علی ثلاثَهِ أقْسامٍ:مَرْفوعٍ و مَنْصُوبٍ و مَجْرُور.

الْمُتَّصِلُ المرفوعُ قد یَکُونُ بارِزاً و قد یَکونُ مُسْتَتِراً.وَ المُسْتَتِرُ علی ضَرْبَیْنِ:واجِبِ الاْسْتِتار و جائِزِ الاْسْتِتار.و أمّا المُنْفَصِلُ فلا یکونُ إلاّ بارِزاً.

فَتَحَصَّلَ لِلضَّمیرِ سبعَهُ أقْسامٍ (3):

[شماره صفحه واقعی : 312]

ص: 897


1- شرح الرّضی،علی الکافیه،ج 3،ص 241؛شرح المفصّل،ج 1،ص 86.

2- القصص7/.

3- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 2،ص 408-426؛شرح المفصّل،ج 2،ص 292؛النحو الوافی،ج 1،ص 196-214.

1.المُنْفَصِلُ الْمَرْفوعُ،و لَهُ أرْبَعَ عَشَرَهَ صیغَهً،هِیَ:

هُوَ\هُما\هُمْ\هِیَ\هُما\هُنَّ 3أنْتَ\أنْتُما\أنْتُمْ\أنْتِ\أنْتُماأنْتُنَّ أنَا\نَحْنُ

نحوُ:هُوَ قالَ،هُما جاءا و…

2.المُنْفَصِلُ المَنْصُوبُ و لَهُ أرْبَعَ عَشَرَهَ صیغَهً،هِیَ:

إیّاهُ\إیّاهُما\إیّاهُمْ\إیّاها\إیّاهُما\إیّاهُنَّ إیّاک\إیّاکما\إیّاکم\إیّاکِ\إیّاکما\إیّاکنَّ إیّایَ\إیّانا

نحوُ:لا نَعبُدُ إلاّ إیّاهُ،إیّاهُما سَأَلْتُ و…

3.المُتَّصِلُ المَنْصُوبُ و لَهُ أرْبَعَ عشرَهَ صیغَهً،هِیَ:

هُ\هُما\هُمْ\ها\هُما\هُنَّ کَ\کُما\کُم\کِ\کُما\کُنَّ یْ\نا

نحوُ:لَقیتُهُ،سَألْتُهُما،رَأیتُکَ،أمَرْتَنی و…

4.المتَّصِلُ المَجْرُورُ و لَهُ أربَعَ عشرَهَ صیغَهً،هِیَ عینُ ما مرَّ فی القِسْمِ السّابِقِ(المُتَّصِلِ الْمنصوبِ)نحوُ:مَررتُ بِهِ،قُلْتُ لَهُما:دَعَوْتُ لَکَ و…

5.المُتَّصِلُ المرفُوعُ البارِزُ و هو ما فی صِیَغِ الفعلِ الماضی عَدا الْأُولی و الرّابِعَهَ و ما فی صِیَغِ المُضارعِ و الأَمْرِ إلاّ خَمسَ صِیَغٍ مِنْها،هِیَ:1،4،7،13،14 و قد بُیِّنَ فی الْقِسْمِ الْأوَّلِ(قِسْمِ الْفِعْلِ)فَراجِعْ.

6.المتّصلُ المرفوعُ المُسْتَتِرُ وُجوباً و هی ما فی الصِّیَغِ 7،13 و 14 مِنَ الْمُضارعِ و الأَمرِ.

7.المتّصلُ المرفوعُ المُسْتَتِرُ جَوازاً و هی ما فی الصِّیغَتَینِ 1 و 4 مِنَ الماضی

[شماره صفحه واقعی : 313]

ص: 898

و المُضارعِ و الأمرِ و صِیَغِ اسْمِ الفاعِلِ و صِیَغِ اسم المفعولِ المتعدِّی بِنَفْسِه و شِبْهِهِما (1).تنبیهٌ

لابُدَّ للضَّمیرِ الغائبِ من مَرْجعٍ یَعُودُ عَلَیْهِ و لابُدَّ أنْ یَتَقَدَّمَ المرجِعُ علی

[شماره صفحه واقعی : 314]

ص: 899


1- توضیحاتٌ: 1)هاءُ الضَّمیرِ-سَواءٌ کانَتْ مُفْرَدَهً ک«هُ»أو معَ میمٍ ک«هُما»و«هُم»أو مع نونٍ ک«هُنَّ»تُکْسَرُ إذا وَقَعَتْ بعدَ کسرَهٍ أو یاءٍ ساکِنَهٍ،نحوُ:بِهِ،بِهِما،فیهِمْ،عَلَیْهِنَّ؛و تُضَمُّ فیما سِوی ذلک،نحوُ:لَهُ،مالُهُ،مِنْهُما،مِنْهُمْ،لَهُنَّ.هذا،و أهلُ الحجاز -علی ما یُقال-یَضُمُّونَ هاءَ الضَّمیرِ مطلقاً(شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 2،ص 421)؛و علیه قراءهُ حَفْصٍ قولَهُ تعالی: قالَ أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنا إِلَی الصَّخْرَهِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِیهُ إِلاَّ الشَّیْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ (الکهف63/)،و قولَه تعالی: وَ مَنْ أَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیْهُ اللّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً (الفتح10/)بضمِّ الهاء فی«أنْسانیهُ»و«علیهُ اللّهَ» (مجمع البیان فی تفسیرِ آیهِ الکهف). 2)میمُ«تُمْ»ساکِنَهٌ إلاّ فیما وَقعَ بَعْدَها ضَمیرٌ مَنْصُوبٌ فَتُضَمُّ و تُشْبَعُ ضَمَّتُهُ حَتّی یُوجَدَ واوٌ،نحوُ:ضَرَبْتُمُوهُ. 3)یاءُ المُتَکَلِّمِ یَجِبُ فیه الفَتْحُ إذا اتَّصَلَ بِما فی آخِرِهِ ألِفٌ أوْ یاءٌ،نحوُ:عَصایَ و مَوْلایَ و مُعَلِّمَیْنِ+ی-مُعَلِّمَیْ+ ی-مُعَلِّمَیِّ،مُعَلِّمینَ+ی-مُعَلِّمی+ی-مُعَلِّمِیَّ؛و إذا اتَّصَلَ بِما فی آخِرِهِ یاءانِ تُحْذَفُ إحْدی الیاءَیْنِ و تُدْغَمُ الأُخْری فی یاءِ المُتکَلِّمِ نحو بُنَیٌّ-بُنَیَّ و أُخَیٌّ-أُخَیَّ؛و یَجبُ فیه السُّکُونُ إذا اتَّصَلَ بالفِعْل أو بالحُروفِ المُشَبَّهَهِ بِهِ-و هِیَ إِنَّ،أَنَّ،کَأَنَّ،لَیْتَ،لکِنَّ،لَعَلَّ-أوْ بِمِنْ أو عَنْ أو لَدُنْ أو قَطْ،أو قَدْ،نحوُ:یَنْصُرانی،إنِّی؛ و یَجوزُ فیهِ الأَمْرانِ فی غَیْر هذهِ المَوارِدِ،نحوُ:غُلامِیْ و غُلامِیَ،لِیْ و لِیَ.هذا،و قد یُری فی یاءِ المتکلِّمِ المتَّصلِ بما فی آخِرِه یاءٌ مشدَّدٌ قولٌ آخَرُ سَبَقَ بِنا فی البحثِ عن المصغَّرِ فی الهامش علی«یا أُخَیُّ و یا بُنَیُّ». 4)یَفْصِلُ بینَ یاءِ المُتَکَلِّمِ و بَیْنَ بعضِ الأفعالِ و الحروفِ نُونٌ تُسَمّی نُونَ الْوِقایَهِ-لِأَنَّها تَقی آخِرَ الکَلِمَهِ مِنْ دُخُولِ الکَسْرَهِ-و ذلِک واجِبٌ إذا اتَّصَلَ الیاءُ بفِعْلٍ لا یَکُونُ فیهِ النُّونُ الإعْرابِیُّ،نحوُ:نَصَرَ-نَصَرَنی،یَنْصُرُ-یَنْصُرُنی، لَمْ یَنْصُرا-لَمْ یَنْصُرانی؛أوِ اتَّصَلَ بمِنْ أو عَنْ،نحوُ:مِنّی و عَنّی؛و جائزٌ فی غَیْرِ هذه الموارِدِ،نحوُ:یَنْصُرانِ- یَنْصُرانی و یَنْصُرانِنی،إنّ-اِنّی و إنَّنی،لَدُن-لَدُنی و لَدُنّی(شرح الرَّضی علی الکافیه،ج 2،ص 449؛النحو الوافی،ج 1،ص 252). 5)إذا وَقَعَ«نا»بعدَ ما فی آخرِهِ نُونانِ مِثْلُ إنَّ،أنَّ،کَأَنَّ و لکِنَّ،یَجُوزُ حذفُ إحْدَی النُّوناتِ،نحوُ:إنّا و إنَّنا،لکِنَّا و لکِنَّنا. 6)إذا اتَّصَلَ ضَمیرٌ بِ«إلی»أو«عَلی»أو«لَدی»أُبْدِلَتْ أَلِفُها یاءً ساکِنَهً،نحوُ:إلَیْه،عَلَیْکَ،لَدَیْنا. 7)إذا وَقَعَ هُوَ أو هِیَ بَعْدَ الواوِ أوِ الْفاءِ یَجُوزُ إسْکانُ هائِهِما،نحوُ:وَ هْوَ و فَهْیَ. 8)کَثیراً مّا یَدْخُلُ هاءُ التَّنْبیهِ عَلی الضَّمائِرِ المُنْفَصِلَهِ نحوُ:ها أنْتَ و ها أنْتُمْ.

الضَّمیرِ؛غیرَ أنَّ تقدُّمَ المرجِعِ علی الضَّمیرِ إمّا لفظیٌّ و إمّا تقدیریٌّ و إمّا معنویٌّ و إمّا حُکمیٌّ (1).

التقدُّمُ اللَّفظیُّ،نحوُ:ضَرَبَ زیدٌ غُلامَهُ.و مِنْ هذا القسمِ قولُهُ تعالی: اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی (2)،فَإنَّ الضَّمیرَ(هُوَ)عائدٌ عَلی«العَدْلِ»الَّذی یَتَضَمَّنُهُ اعْدِلُوا.

التقدُّمُ التقدیریُّ،نحوُ:ضَرَبَ غُلامَهُ زیدٌ.فَإنَّ ضمیرَ«غُلامَهُ»یعودُ عَلی«زید»و زیدٌ لِکَونِهِ فاعِلاً فی تقدیرِ التَّقدُّمِ عَلَی الْمفعُولِ لِتَقَدُّمِ رُتْبَهِ الفاعِلِ عَلی المفعولِ.

التقدُّمُ المعنویُّ،مثلُ أنْ تَتَّجِهَ إلی المَشْرِقِ صَباحاً وَ تَقُولَ:أشْرَقَتْ،أو تَتَّجِهَ إلی المَغْرِب مَساءً و تَقُولَ:غَرَبَتْ،أی«الشَّمس»فیهِما.و مِنْ ذلِکَ قولُهُ تَعالی: إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ (3)أی القرآن،و قولُهُ تعالی: حَتّی تَوارَتْ بِالْحِجابِ (4)أی الشَّمس.

التقدُّمُ الحُکْمیُّ،أنْ یعودَ الضّمیرُ عَلی مُتَأَخِّرٍ لفظاً و رُتْبَهً لِنُکْتَهٍ،نحوُ:نِعْمَ رَجُلاً زیدٌ، حیثُ إنَّ ضمیرَ«نِعْمَ»یعودُ عَلی«رَجُلاً»مِن جِهَهِ أنَّ المتکلِّمَ فی مِثْلِ المَقامِ یَتَصَوَّرُ ما یَعودُ عَلیهِ الضمیرُ و یَقصِدُه ثُمَّ یَأتی بالضّمیرِ و یُعیدُهُ عَلَیهِ عِنْدَ نفسِهِ ثُمَّ یأتی بما یُفَسِّرُ ذاک المَرْجِعَ.و فی هذا الأُسْلُوبِ توضیحٌ بعدَ إبهامٍ،و هو یُفیدُ التّفخیمَ (5)،و یَکُونُ الکَلامُ مَعَهُ أوقَعَ فی نفسِ المُخاطَب.فَتَسْمِیَهُ مَرْجِعِ الضَّمیرِ فی مِثْلِ ذلک بالْمُتَقَدِّمِ حُکْماً إمّا لِأَنَّ التَأَخُّرَ لإفادَتِهِ هذِهِ الْفائدهَ فی حُکْمِ التَّقَدُّمِ و إمّا لِأَنَّ ما تَصَوَّرَهُ المُتَکَلِّمُ و أرْجَعَ الضّمیرَ إلیهِ فی حُکْمِ الْمَذکُورِ الْمُتَقَدِّمِ.

و هذا النّوعُ مِنَ التَقَدُّم فی مَوارِدَ،مِنْها:بابُ«نِعْمَ»و«بِئسَ»کما مَرَّ؛و مِنْها المجرورُ بِ«رُبَّ»نحوُ:رُبَّهُ رَجُلاً…و رُبَّهُ صَدیقاً…؛و مِنْها ضَمیرُ الشّأنِ و القِصَّهِ (6)،نحوُ قولِهِ

[شماره صفحه واقعی : 315]

ص: 900


1- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 2،ص 402؛النحو الوافی،ج 1،ص 230.

2- المائده8/.

3- القدر1/.

4- ص32/.

5- أی الإجلالَ و التعظیم.

6- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 2،ص 464.

تعالی: قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ (1)و قولِهِ تعالی: فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ (2).

السُّؤالُ و التَّمرین

1.اِسْتعمِلْ کُلاًّ مِنْ صِیَغِ المُنْفَصِلِ المرفوعِ و المنصُوبِ فی جُمْلَهٍ.

2.صِلِ الضَّمیرَ المتَّصِلَ الْمَنْصُوبَ بِالماضِی الْمَعلُومِ مِنَ«النَّصْرِ»و اسْتَعْمِلْ صِیَغَ المُتَّصِلِ المجرُورِ فی جُمَلاتٍ.

3.أوضِحْ کیفِیَّهَ الضّمیرِ فِی الْماضی و المُضارِعِ و الأمرِ أنَّهُ فی أیِّ صیغَهٍ یَبْرُزُ و فی أیَّهٍ یَسْتَتِرُ.

4.کَیْفَ الْحَرَکَهُ و السُّکُونُ فی یاءِ الْمُتَکلِّمِ؟و ما هِیَ مَوارِدُ نُونِ الوِقایَهِ و ما هُوَ حُکْمُهُ؟

5.اُرْسُمْ جَدْوَلاً یحتَوی جمیعَ الْأقسامِ السّبعَهِ لِلضَّمیرِ وَ اکْتُبْ تُجاهَ کُلِّ قِسْمٍ أرقامَ صِیَغِهِ.

6.بَیِّنْ أقسامَ الْمرجِعِ لِلضَّمیر الْغائِبِ وَ اذْکُرْ وجهَ تسمِیَهِ الْمُتَقَدِّمِ الْحُکْمِیّ بِهذا الاسْمِ.

الفصل 4.اسمُ الإشارَه

الفصل 4.اسمُ الإشارَه (3)

اسمُ الإشارَهِ اسمٌ یَدُلُّ علی مُعَیَّنٍ بإشارَهٍ،نَحوُ:ذا،تا،هُنا؛و هُوَ عَلی قِسْمینِ (4):

1)ما یَشتَرِکُ بینَ المَکانِ و غیرِهِ؛2)ما یختَصُّ بالمَکانِ.

فالأوَّلُ علی ثَلاثَهِ أقْسامٍ:

1.ما یُسْتعمَلُ فِی القریبِ و لَهُ سِتُّ صِیَغٍ،هِیَ:ذا لِلْمُفرَدِ المُذَکَّرِ،ذانِ أو ذَینِ لِلْمُثَنَّی

[شماره صفحه واقعی : 316]

ص: 901


1- التوحید1/.

2- الحج46/.

3- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 2،ص 471؛شرح المفصّل،ج 2،ص 351؛النحو الوافی،ج 1،ص 289.

4- شرح الرّضی علی الکافیه،ج 2،ص 484.

المذکّرِ،أُولی و أُولاءِ لِلْجمعِ المذکَّرِ،تا و تی و تِهْ و تِهِ و ذی و ذِهْ و ذِهِ لِلْمفردِ المؤنَّثِ، تانِ أو تَینِ لِلمُثَنّی المؤنَّثِ،أُولی و أُولاءِ (1)لِلْجَمْعِ المؤنَّثِ.و تَدخُلُ غالباً علی هذِهِ الصِیَغِ هاءُ التَّنبیهِ فَیُقالُ:هذا،هذانِ،هذَینِ و…

2.ما یُسْتَعْمَلُ فی الإشارَهِ إلی المُتَوسِّطِ و لَهُ سِتُّ صِیَغٍ،هِیَ:ذاکَ،ذانِکَ أو ذَیْنِکَ، أولئکَ؛تاکَ و تیکَ،تانِکَ أو تَیْنِکَ،أُولئکَ.و المَواردُ کَما مَرَّ فی القریبِ.و قد تَدْخُلُ علی ذاکَ و تاکَ و تیکَ هاءُ التّنبیهِ و یُقالُ:هذاکَ و هاتاکَ و هاتیکَ.

3.ما یُسْتَعْمَلُ فی البَعیدِ و لَهُ أیضاً سِتُّ صِیَغٍ،هِیَ:ذلِکَ،ذانِّکَ،أُولالِکَ؛تِلْکَ،تانِّکَ، أُولالِکَ،و مورِدُ کُلٍّ کَما مَرَّ فی القریب و المتوسِّطِ.

فَتَبَیَّنَ أنَّهُ إذا اتَّصَلَ بِاسْمِ الإشارَهِ القَریبِ کافُ الخِطابِ دَلَّ عَلَی المُتَوسِّطِ و إذا اتَّصَلَ بِهِ لامٌ مَعَ کافِ الخطابِ دَلَّ عَلی الْبَعیدِ.و کافُ الخِطابِ یَختَلِفُ باخْتِلافِ المُخاطَبِ کَکافِ الضَّمیر؛یُقالُ:ذاکَ یا رَجُلُ،ذاکِ یا امْرَأَهُ،ذاکُمْ یا رِجالُ،ذلِکَ یا رَجلُ، ذلِکِ یا امْرأَهُ (2).قالَ تَعالی: قالَتْ فَذلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ (3).

و الثّانی أیضاً علی ثَلاثَهِ أقسامٍ:

1.للمکانِ القَریبِ،و هُوَ:هُنا،و کَثیراً مّا یَتَّصِلُ بِهِ هاءُ التَّنبیهِ و یُقال:ههُنا.

2.للمکانِ المُتَوَسِّطِ،و هُوَ:هُناکَ.

3.للمکانِ البَعیدِ،و هُوَ:هُنالِکَ،هَنّا،هِنّا،ثَمَّ و ثَمَّهَ.

الفصل 5.المَوْصُول

الاسمُ الموصولُ اسمٌ مُبْهَمٌ یَحتاجُ فی تَعْیینِ مَدْلولِهِ إلی صِلَهٍ-هی جُمْلَهٌ

[شماره صفحه واقعی : 317]

ص: 902


1- الواو فی أُولی و أُولاءِ سواءٌ أُشیرَ بِهِما إلی الجمعِ المذکَّرِ أو إلی الجمعِ المؤنَّثِ و هکذا فی أُولئکَ و أُولالِکَ مکتوبٌ غیرُ مقرُوٍّ.

2- شرح الأشمونی علی الألفیَّه،ج 1،ص 141 و 143.

3- یوسف32/.

أو شِبهُ جُمْلَهٍ-تَقَعُ بعدَهُ (1)،نحوُ:«الَّذی»فی قولِهِ تَعالی: تَبارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (2).

اسمُ الموصولِ علی قِسْمینَ:مُخْتَصٍّ و مُشْتَرَکٍ.

الموصولُ المختصُّ ما یختصُّ بالمُفرَدِ أوِ المثنّی أوِ الجمعِ،و بِالمذکَّرِ أوِ الْمُؤَنَّثِ.

فَلَهُ سِتُّ صِیَغٍ،هِیَ:اَلَّذی لِلْمفردِ المذکَّرِ،اللَّذانِ و اللَّذَینِ لِلْمثَنّی المذکَّر،الَّذینَ،الْأُلی (3)و الْأُلاءِ لِلْجمعِ المذکَّر،الَّتی لِلْمفردِ المؤنَّثِ،اللَّتانِ و اللَّتَینِ لِلْمُثَنّی المؤنَّثِ،اللاّتِ و اللاّتی و اللَّواتی و اللاّءِ و اللاّئی و اللَّوائی لِلْجمعِ المؤنَّثِ؛نحوُ:زیدٌ الَّذی…زیدانِ اللَّذانِ…القومُ الَّذینَ…هِندٌ الَّتی… (4).

و أمّا الموصولُ المُشْتَرَکُ فَهُوَ ما یُسْتَعْمَلُ فی المذکَّرِ و المؤنَّثِ و فی المفرد و المثنّی و الجمعِ و لَهُ سِتَّهُ ألفاظٍ،هِیَ:مَنْ،ما،أل،أیُّ،ذا و ذُو (5)؛نحوُ

[شماره صفحه واقعی : 318]

ص: 903


1- المعجم المفصَّل فی اللُّغهِ و الأدب،ج 1،ص 126.

2- الملک1/.

3- الأُلی-و قد یُمَدُّ و یُقالُ الأُلاءِ-یلزمُهُ«أل»فلا یشتبه بإلی الجارَّه و لهذا یُکتَبُ بغیر واوٍ بخلافِ أُولی الإشارِیَّه فتُکْتَبُ بواوٍ بعدَ الهمزهِ لعدَمِ«أل»فیها لئلاّ تشتبِهَ بإلی الجارَّه(حاشیه الصَّبّان،ج 1،ص 148).

<